🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_یک:
از انسان، فقط دوبار اندازهگیری به عمل میآورند: یكبار هنگامیكه روانه ارتش میشود، بار دوم هنگامی كه راه آن دنیا را پیش میگیرد. فلسفه اندازهگیری از یك مرده، به سبب ضرورت عملی این كار، كاملاً قابل فهم است اما حكمت اندازهگیری یك سرباز تازه خدمت را هنوز هم نتوانستهام بفهم. میگویند كه از تازه خدمتها و به عبارت دیگر از جدیدها باید اندازه گیری بشود، زیرا آدمهای سینه باریك را به خدمت نمیبرند. اما اگر از من قبول كنید ارتش بیش از هر جای دیگری آدمهای سینه باریك دارد.
خود تشریفات اندازهگیری از یك «جدیدی» را «كمیسیون پزشكی» مینامند. انسان در چنین كمیسیونی هم دوبار حضور پیدا میكند: یكبار هنگامیكه با بیمه كردن خود حیاتش را تأمین میكند، و بار دوم هنگامیكه با ورود به ارتش مرگش را. همان طوری كه یك دلال سر زبان دار شركت بیمه به شما اطمینان میدهد كه «عمرتان را بیمه كنید تا با آرامش خاطر بمیرید؟!» فرمانده دسته هم تشویقتان میكند كه «با آرامش خاطر بمیرید تا حیات جاودان پیدا كنید!»
بدیهی است كه با استدلالی از این دست قصد ندارم بگویم كه شما با پیوستن به صفوف ارتش خودتان را پیشاپیش محكوم به مرگ میكنید. چنین محكومیتی، اگر واقعیت پیدا میكرد، به راستی غیر انسانی میبود. ارتش، به نوعی بخت آزمائی میماند كه در آن به ندرت ممكن است كسی موفق به كشیدن برگ برنده شود. داوطلبانه به ارتش پیوستن هم در حكم خریدن یك تاكستان متروك است: اگر هم درآمدی داشته باشد آن قدر نخواهد بود كه به كور بگوید شفا!
گروهبان دوم لیوبا همه این حرفها را با زبانی قابل فهم و بسیار گویا توضیح داد و سعی فراوان كرد قانعمان كند كه گویا خدمت در ارتش به رفتن به بهشت میماند. گفت: «در جنگ، هیچ كس حق ندارد بداند كی كشته میشود و كی زنده میماند. غالباً آن كسی میمیرد كه امیدی به زنده ماندن دارد و كسی زنده میماند كه به كشته شدن فكر میكند. البته اگر معلوم میشد كی كشته میشود و كی زنده میماند، از نظر حفظ نظم و انضباط به مراتب بهتر میبود. فرمانده به من میگوید «امروز فلان قدر سرباز باید كشته بشود» من هم همان طوری كه شایسته است فرمان میدهم «تو، تو، تو و تو مرخص!» و آن وقت تو میروی مثل یك پارچه آقا كشته میشوی؛ هم دستور انجام شده، هم دفاتر و آمار مرتب میماند، و هم انسان احساس میكند كه از كارش لذت میبرد. البته هیچ هم معلوم نیست چه اتفاقی بیفتد، چون كه البته همه گلولهها به هدف نمیخورد! مأموریت تو كشتهشدن است. این درست، ولی اگر یك وقت كشته نشدی دیگر تقصیر تو نیست كه! »
امر همشكلی در ارتش، منجر به آن میشود كه همه موهاتان را از ته بتراشند، جامه متحدالشكل بهتان بپوشانند و اجازه ندهند به چیزی فكر بكنید. آن چه بخصوص حایز اهمیت فراوان است همین «فكر نكردن» است كه یكی از ضرورتیترین شروط همشكلی به شمار میرود. گروهبان لیوبا چنین توضیح میداد:
سرباز حق ندارد فكر بكند! اگر بنا بود همه ما فكر بكنیم كه، دیگر برای جناب سرگرد كاری باقی نمیماند كه بكند. سرباز، فقط باید گوش كند و اجرا كند، نه اینكه فكر بكند.
بالاخره هم انسان نمیفهمد تكلیفش چیست: آیا باید فكر كند یا فكر نكند؟ تا وقتی مدرسه میروی بهات تلقین میكنند كه «پسرم، یاد بگیر كه فكر كنی. اگر فكر كردن را یاد نگیری زندگی بهات حرام خواهد شد!» اما بعد از آن كه مدرسه را تمام كردی وارد ارتش میشوی و آنجا سرت داد میزنند كه «حق نداری فكر كنی! اینجا جای فكر كردن نیست!» بعد كه میروی و زن میگیری عیالت غر میزند كه «وظیفه من رسیدگی به كارهای خانه است، وظیفه تو فكر كردن!» اما این بار نوبت دولت است كه از فكر كردن تو اظهار عدم رضایت و ناخشنودی كند و ترا به همین جرم فكر كردن دو سالی پشت میلههای زندان بیندازد.
اینجاست كه آدم پاك گیج میشود: بالاخره باید فكر یا نكرد؟ عدهئی كه فكر میكنند معتقدند كه انسان بهتر است فكر نكند ولیكن عدهئی كه فكر نمیكنند عقیده دارند كه بهتر است كه آدم فكر بكند. یك دوست ناموفق، روزی سر درد دلش باز شده بود و به شكوه و شكایت میگفت: موقعی كه من فكر میكردم و باز فكر میكردم، برادرم پول روی پولی میگذاشت و حالا او آدم ثروتمندی ست، من یك لات آسمان جل.
یك مرد با تجربه هم، روزی برای متقاعد كردن من گفت:
- هر وقت كه زیاد در باب امری فكر میكردم حتماً عكسش اتفاق میافتاد، و اما اگر كاری را بدون فكر كردن دست میگرفتم، در همه حال موفق میشدم....
#ادامه_دارد
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_یک:
از انسان، فقط دوبار اندازهگیری به عمل میآورند: یكبار هنگامیكه روانه ارتش میشود، بار دوم هنگامی كه راه آن دنیا را پیش میگیرد. فلسفه اندازهگیری از یك مرده، به سبب ضرورت عملی این كار، كاملاً قابل فهم است اما حكمت اندازهگیری یك سرباز تازه خدمت را هنوز هم نتوانستهام بفهم. میگویند كه از تازه خدمتها و به عبارت دیگر از جدیدها باید اندازه گیری بشود، زیرا آدمهای سینه باریك را به خدمت نمیبرند. اما اگر از من قبول كنید ارتش بیش از هر جای دیگری آدمهای سینه باریك دارد.
خود تشریفات اندازهگیری از یك «جدیدی» را «كمیسیون پزشكی» مینامند. انسان در چنین كمیسیونی هم دوبار حضور پیدا میكند: یكبار هنگامیكه با بیمه كردن خود حیاتش را تأمین میكند، و بار دوم هنگامیكه با ورود به ارتش مرگش را. همان طوری كه یك دلال سر زبان دار شركت بیمه به شما اطمینان میدهد كه «عمرتان را بیمه كنید تا با آرامش خاطر بمیرید؟!» فرمانده دسته هم تشویقتان میكند كه «با آرامش خاطر بمیرید تا حیات جاودان پیدا كنید!»
بدیهی است كه با استدلالی از این دست قصد ندارم بگویم كه شما با پیوستن به صفوف ارتش خودتان را پیشاپیش محكوم به مرگ میكنید. چنین محكومیتی، اگر واقعیت پیدا میكرد، به راستی غیر انسانی میبود. ارتش، به نوعی بخت آزمائی میماند كه در آن به ندرت ممكن است كسی موفق به كشیدن برگ برنده شود. داوطلبانه به ارتش پیوستن هم در حكم خریدن یك تاكستان متروك است: اگر هم درآمدی داشته باشد آن قدر نخواهد بود كه به كور بگوید شفا!
گروهبان دوم لیوبا همه این حرفها را با زبانی قابل فهم و بسیار گویا توضیح داد و سعی فراوان كرد قانعمان كند كه گویا خدمت در ارتش به رفتن به بهشت میماند. گفت: «در جنگ، هیچ كس حق ندارد بداند كی كشته میشود و كی زنده میماند. غالباً آن كسی میمیرد كه امیدی به زنده ماندن دارد و كسی زنده میماند كه به كشته شدن فكر میكند. البته اگر معلوم میشد كی كشته میشود و كی زنده میماند، از نظر حفظ نظم و انضباط به مراتب بهتر میبود. فرمانده به من میگوید «امروز فلان قدر سرباز باید كشته بشود» من هم همان طوری كه شایسته است فرمان میدهم «تو، تو، تو و تو مرخص!» و آن وقت تو میروی مثل یك پارچه آقا كشته میشوی؛ هم دستور انجام شده، هم دفاتر و آمار مرتب میماند، و هم انسان احساس میكند كه از كارش لذت میبرد. البته هیچ هم معلوم نیست چه اتفاقی بیفتد، چون كه البته همه گلولهها به هدف نمیخورد! مأموریت تو كشتهشدن است. این درست، ولی اگر یك وقت كشته نشدی دیگر تقصیر تو نیست كه! »
امر همشكلی در ارتش، منجر به آن میشود كه همه موهاتان را از ته بتراشند، جامه متحدالشكل بهتان بپوشانند و اجازه ندهند به چیزی فكر بكنید. آن چه بخصوص حایز اهمیت فراوان است همین «فكر نكردن» است كه یكی از ضرورتیترین شروط همشكلی به شمار میرود. گروهبان لیوبا چنین توضیح میداد:
سرباز حق ندارد فكر بكند! اگر بنا بود همه ما فكر بكنیم كه، دیگر برای جناب سرگرد كاری باقی نمیماند كه بكند. سرباز، فقط باید گوش كند و اجرا كند، نه اینكه فكر بكند.
بالاخره هم انسان نمیفهمد تكلیفش چیست: آیا باید فكر كند یا فكر نكند؟ تا وقتی مدرسه میروی بهات تلقین میكنند كه «پسرم، یاد بگیر كه فكر كنی. اگر فكر كردن را یاد نگیری زندگی بهات حرام خواهد شد!» اما بعد از آن كه مدرسه را تمام كردی وارد ارتش میشوی و آنجا سرت داد میزنند كه «حق نداری فكر كنی! اینجا جای فكر كردن نیست!» بعد كه میروی و زن میگیری عیالت غر میزند كه «وظیفه من رسیدگی به كارهای خانه است، وظیفه تو فكر كردن!» اما این بار نوبت دولت است كه از فكر كردن تو اظهار عدم رضایت و ناخشنودی كند و ترا به همین جرم فكر كردن دو سالی پشت میلههای زندان بیندازد.
اینجاست كه آدم پاك گیج میشود: بالاخره باید فكر یا نكرد؟ عدهئی كه فكر میكنند معتقدند كه انسان بهتر است فكر نكند ولیكن عدهئی كه فكر نمیكنند عقیده دارند كه بهتر است كه آدم فكر بكند. یك دوست ناموفق، روزی سر درد دلش باز شده بود و به شكوه و شكایت میگفت: موقعی كه من فكر میكردم و باز فكر میكردم، برادرم پول روی پولی میگذاشت و حالا او آدم ثروتمندی ست، من یك لات آسمان جل.
یك مرد با تجربه هم، روزی برای متقاعد كردن من گفت:
- هر وقت كه زیاد در باب امری فكر میكردم حتماً عكسش اتفاق میافتاد، و اما اگر كاری را بدون فكر كردن دست میگرفتم، در همه حال موفق میشدم....
#ادامه_دارد
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🦋🍂🍃🍂🦋🍂✨
🍂🍃🦋
🍃
✨
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_دو:
چنین است اعتقاد آن دسته از مردمیكه وقت بسیار بر سر فكر كردن تلف كردهاند. آن عدهئی هم كه حتی یك بار در زندگی به فكرشان زحمت ندادهاند حرفهای دیگری دارند كه بزنند. مثلاً زن جوانی سر شوهر پیرش فریاد زده بود:
- اگر یك ذره فكر كرده بودم هرگز زن تو نمیشدم!
و آن بابائی كه نمیتواند آب رفته را به جو برگرداند نوحه سرائی میكند كه:
- حیف شد فكر نكردم، والا ممكن نبود این بدبختی پیش بیاید.
و انسان، وقتی همه این شكوهها را میشنود نمیتواند از خودش نپرسد كه بالاخره فكر كردن بهتر است یا فكر نكردن؟ به نظر من پاسخ این سئوال به حرفه آدم بستگی دارد: حرفههائی هست كه با فكر كردن ملازمه دارد و حرفههائی هست كه به عكس، مطلقاً با فكر كردن ملازمه ندارد. مثلاً آدمهائی مثل راننده جماعت، و سوزن بانها، خلبانها و لكوموتیف رانها و ناوبرها حتماً باید فكر كنند. اما هیچ كس از شخصیتهائی نظیر دولتمردان و پروفسورها و ادبا و كارمندان عالیرتبه و دون پایه و كشیشها و افسران ارتش توقع ندارد كه فكر بكنند.
كافی است كه لباس متحدالشكل را بپوشی و از فكر كردن دست بشوئی تا از یك آدم به یك سرباز مبدل بشوی. آن وقت بی درنگ میگذارندت توی صف، و پیش از هر كاری نظام گرفتن را یادت میدهند. هدف از «نظام گرفتن» كه در ارتش توجه خاصی به آن مبذول میشود آن است كه همه را در یك خط قرار بدهند تا كسی هوس جلو پریدن نكند. فرماندهان نظامی با صرف وقت و نیروی بسیار میكوشند تا این گونه عادات مفید را به افراد تحت فرماندهی شان تلقین كنند، و بهاین ترتیب است كه سرانجام تلاش در راه «یك خط قرار گرفتن» ملكه سربازها میشود. با اینهمه فقط كافی است كه انسان ارتش را ترك كند تا دردم این عادت شایان تحسین را از دست بدهد. علت ترك این عادت ممكن است از این واقعیت ناشی شده باشد كه در زندگی معمولی انسان، برای هدف «به جلو پریدن» ارزش بیش تری قایل میشوند.
در اینجا، نه تنها «نظام گرفتن»، كه «قدم رو رفتن» را هم یادت میدهند. نه حق داری عقب بمانی، نه مجازی جلو بیفتی، بلكه طول قدمهایت باید درست به اندازه طول قدمهای افرادی باشد كه از پس و از پیشت گام بر میدارند. چپ، راست! چپ، راست!
اینجاست كه دانشنامه دانشگاهیت كاری در حقت صورت نخواهد داد و به عبارت دیگر این حق را برای تو قایل نخواهد شد كه قدمهای بلندتری برداری. نه، تو باید فقط به آهنگ پای دیگران گام بزنی، درست هماهنگ قدمهای كسی كه پیش از ورود به ارتش حتی یكبار هم موهایش را اصلاح نكرده بوده و پیش از ورود به ارتش حتی نام خانوادگی خودش را هم نمیدانسته
یادم میآید روزی در مقدونیه یك اسب و یك الاغ را دیدم كه جفت شان به یك گاری بسته شده بودند. آن دو میبایست پا به پای هم گام بر میداشتند. اسب بینوا هر چه سعی میكرد گام بلندتری بر دارد تا گاری را با سرعت بیش تری بكشد همه تلاشش در برخورد با سد كله شقی الاغ بی حاصل میشد. الاغ به هیچ روی نمیخواست به سرعت قدمهایش بیفزاید و حتی گاه یكسره از حركت باز میماند و یا گاری را با گیجی فیلسوف مابانه خاص الاغها به سوی دیگری میكشید. اگر در ارتش اجازه میدادند انسان فكر بكند قطعاً به یاد این حادثه میافتادم واقعاً كه مقایسه مناسبی است!
آن گاه كه هنر «قدم رو رفتن» را فرا گرفتید تعلیم در جا زدن و پا كوفتن آغاز میشود. در ارتش ما پا كوفتن را بلد بودن، اهمیت زیادی دارد. چنانچه دسته، پا كوفتن را چنان یاد بگیرد كه از زیر پاشنه كفشهای افرادش جرقه بجهد، فرمانده دسته مورد تشویق قرار خواهد گرفت. من، هنوز هم نمیفهمم چه ضرورتی هست كه سرباز به هنگام راه پیمائی پا به زمین بكوبد. شاید هم این اصل با یكی از مواد آئیننامه مطابقت میكند كه در آن چنین آمده است: «هدف هر حركتی عبارت است از پیمودن فاصله معینی در یك زمان معین با صرف حداقل نیرو» و شاید هم این همان خدمتی باشد كه ارتش از طریق لگدكوب كردن سنگفرش خیابانهای شهر و جادههای شهرستانها در حق جامعه و دولت انجام میدهد.
هرگاه حالیام نمیكردند كه پیمانكاران تداركات ارتش پاكوفتن را به عنوان جزو بسیار مهم تعلیمات نظامی ابداع كرده آن را به زور در آئین نامهها جا دادهاند، هنوز هم كه هنوز است نمیتوانستم از هدف پا كوفتن سر در بیاورم.
بعد از آنكه نظام گرفتن و پا كوفتن را یاد گرفتی، تعلیم احترام گذاشتن به مافوق آغاز میشود. در اجتماع، اگر به یكی سلام نكنی، عملت دور از ادب و نزاكت تلقی میشود. اما هرگاه در ارتش از سلام كردن غفلت كنی جنایتی نابخشودنی مرتكب شدهای. از همین روست كه در ارتش، به علم سلام دادن و احترام گذاشتن توجه خاصی مبذول میشود و نص آئین نامههایش در این مورد بسیار جامع و گویا و كاملاً روشن است.
#ادامه_دارد
🌸🍂🌸@Bookirancity
🍂🍃🦋
🍃
✨
🔴#داستان_کوتاه
#طنز
▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان
#بخش_دو:
چنین است اعتقاد آن دسته از مردمیكه وقت بسیار بر سر فكر كردن تلف كردهاند. آن عدهئی هم كه حتی یك بار در زندگی به فكرشان زحمت ندادهاند حرفهای دیگری دارند كه بزنند. مثلاً زن جوانی سر شوهر پیرش فریاد زده بود:
- اگر یك ذره فكر كرده بودم هرگز زن تو نمیشدم!
و آن بابائی كه نمیتواند آب رفته را به جو برگرداند نوحه سرائی میكند كه:
- حیف شد فكر نكردم، والا ممكن نبود این بدبختی پیش بیاید.
و انسان، وقتی همه این شكوهها را میشنود نمیتواند از خودش نپرسد كه بالاخره فكر كردن بهتر است یا فكر نكردن؟ به نظر من پاسخ این سئوال به حرفه آدم بستگی دارد: حرفههائی هست كه با فكر كردن ملازمه دارد و حرفههائی هست كه به عكس، مطلقاً با فكر كردن ملازمه ندارد. مثلاً آدمهائی مثل راننده جماعت، و سوزن بانها، خلبانها و لكوموتیف رانها و ناوبرها حتماً باید فكر كنند. اما هیچ كس از شخصیتهائی نظیر دولتمردان و پروفسورها و ادبا و كارمندان عالیرتبه و دون پایه و كشیشها و افسران ارتش توقع ندارد كه فكر بكنند.
كافی است كه لباس متحدالشكل را بپوشی و از فكر كردن دست بشوئی تا از یك آدم به یك سرباز مبدل بشوی. آن وقت بی درنگ میگذارندت توی صف، و پیش از هر كاری نظام گرفتن را یادت میدهند. هدف از «نظام گرفتن» كه در ارتش توجه خاصی به آن مبذول میشود آن است كه همه را در یك خط قرار بدهند تا كسی هوس جلو پریدن نكند. فرماندهان نظامی با صرف وقت و نیروی بسیار میكوشند تا این گونه عادات مفید را به افراد تحت فرماندهی شان تلقین كنند، و بهاین ترتیب است كه سرانجام تلاش در راه «یك خط قرار گرفتن» ملكه سربازها میشود. با اینهمه فقط كافی است كه انسان ارتش را ترك كند تا دردم این عادت شایان تحسین را از دست بدهد. علت ترك این عادت ممكن است از این واقعیت ناشی شده باشد كه در زندگی معمولی انسان، برای هدف «به جلو پریدن» ارزش بیش تری قایل میشوند.
در اینجا، نه تنها «نظام گرفتن»، كه «قدم رو رفتن» را هم یادت میدهند. نه حق داری عقب بمانی، نه مجازی جلو بیفتی، بلكه طول قدمهایت باید درست به اندازه طول قدمهای افرادی باشد كه از پس و از پیشت گام بر میدارند. چپ، راست! چپ، راست!
اینجاست كه دانشنامه دانشگاهیت كاری در حقت صورت نخواهد داد و به عبارت دیگر این حق را برای تو قایل نخواهد شد كه قدمهای بلندتری برداری. نه، تو باید فقط به آهنگ پای دیگران گام بزنی، درست هماهنگ قدمهای كسی كه پیش از ورود به ارتش حتی یكبار هم موهایش را اصلاح نكرده بوده و پیش از ورود به ارتش حتی نام خانوادگی خودش را هم نمیدانسته
یادم میآید روزی در مقدونیه یك اسب و یك الاغ را دیدم كه جفت شان به یك گاری بسته شده بودند. آن دو میبایست پا به پای هم گام بر میداشتند. اسب بینوا هر چه سعی میكرد گام بلندتری بر دارد تا گاری را با سرعت بیش تری بكشد همه تلاشش در برخورد با سد كله شقی الاغ بی حاصل میشد. الاغ به هیچ روی نمیخواست به سرعت قدمهایش بیفزاید و حتی گاه یكسره از حركت باز میماند و یا گاری را با گیجی فیلسوف مابانه خاص الاغها به سوی دیگری میكشید. اگر در ارتش اجازه میدادند انسان فكر بكند قطعاً به یاد این حادثه میافتادم واقعاً كه مقایسه مناسبی است!
آن گاه كه هنر «قدم رو رفتن» را فرا گرفتید تعلیم در جا زدن و پا كوفتن آغاز میشود. در ارتش ما پا كوفتن را بلد بودن، اهمیت زیادی دارد. چنانچه دسته، پا كوفتن را چنان یاد بگیرد كه از زیر پاشنه كفشهای افرادش جرقه بجهد، فرمانده دسته مورد تشویق قرار خواهد گرفت. من، هنوز هم نمیفهمم چه ضرورتی هست كه سرباز به هنگام راه پیمائی پا به زمین بكوبد. شاید هم این اصل با یكی از مواد آئیننامه مطابقت میكند كه در آن چنین آمده است: «هدف هر حركتی عبارت است از پیمودن فاصله معینی در یك زمان معین با صرف حداقل نیرو» و شاید هم این همان خدمتی باشد كه ارتش از طریق لگدكوب كردن سنگفرش خیابانهای شهر و جادههای شهرستانها در حق جامعه و دولت انجام میدهد.
هرگاه حالیام نمیكردند كه پیمانكاران تداركات ارتش پاكوفتن را به عنوان جزو بسیار مهم تعلیمات نظامی ابداع كرده آن را به زور در آئین نامهها جا دادهاند، هنوز هم كه هنوز است نمیتوانستم از هدف پا كوفتن سر در بیاورم.
بعد از آنكه نظام گرفتن و پا كوفتن را یاد گرفتی، تعلیم احترام گذاشتن به مافوق آغاز میشود. در اجتماع، اگر به یكی سلام نكنی، عملت دور از ادب و نزاكت تلقی میشود. اما هرگاه در ارتش از سلام كردن غفلت كنی جنایتی نابخشودنی مرتكب شدهای. از همین روست كه در ارتش، به علم سلام دادن و احترام گذاشتن توجه خاصی مبذول میشود و نص آئین نامههایش در این مورد بسیار جامع و گویا و كاملاً روشن است.
#ادامه_دارد
🌸🍂🌸@Bookirancity