🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما

#معرفی_فیلم


Perfect days 2023

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سینما🎥

#معرفی_فیلم

Perfect days


ویم وندرس برگشته، و با چه فیلم زیبایی: «روزهای عالی». وندرسِ سینمای داستانی را از یاد برده بودم. چیزی شگفت‌انگیز اما سپری‌شده بود. بعد از «داستان لیسبون» هیچ‌یک از فیلم‌هایش را دوست نداشتم. همه‌ی فیلم‌های بزرگش به سال‌هایی برمی‌گشت که یا نبودم یا بچه‌سال‌تر از آن بودم که هم‌زمان با ساخت و اکران ببینمشان. او پیر می‌شد، من جوان، او هم‌چنان فیلم می‌ساخت و من سرخورده از آن‌ها، به قبلی‌ها برمی‌گشتم. زمان‌ها ناجور و نامنطبق بودند. «روزهای عالی» نخستین فیلمِ هم‌زمان است: او ساخته و من در همان زمان می‌توانم زیبایی‌اش را ببینم و به خاطر بسپارم. فیلمْ ملاقاتِ دو عشق و منبع الهام هنری‌ِ وندرس در همه‌ی این سال‌هاست: امریکا و ژاپن. صدای اولی را روی تصویر دومی پخش می‌کند. موسیقی راک در بستر مناسک روزانه‌ی یک مرد ژاپنی.
مرد کیست؟ یک نظافتچی دستشویی که دقت و جدیت و وقارش در انجام کار، پیش‌خدمتِ رُمان «بازمانده‌ی روزِ» کازوئو ایشی‌گورو را به خاطر می‌آورد. در گذشته کجا بوده و چه می‌کرده؟ «روزهای عالی» پاسخ دقیقی برای این سوال ندارد اما به شکل دیگری به آن نگاه می‌کند: یک روز کامل از زندگی یک انسانْ چکیده‌ای از تاریخ اوست، یا حتی این‌گونه: لحظه‌ی اکنونِ زندگی یک انسان، هم‌زمان، تاریخ اوست. سینما ما را به فلش‌بک‌ها و روایت‌های کلامی‌ـ‌تصویریِ گذشته‌نگر بدعادت کرده. «روزهای عالی» طور دیگری فکر می‌کند: آیا با نگاه کردن به مکان زندگی یک انسان، تعلقات و دارایی‌هایش، و جزئیات رفتاری و تصمیم‌هایش، نمی‌توان گذشته‌ یا آینده‌ای برای او متصور شد؟ مرد اهلِ آرشیو کردن چیزهاست، مراقبت از چیزها، آدمِ پاتوق‌های شخصی و عادت‌های خوشایند است، از فرهنگی می‌آید که در آن تکرار یک کار، نه ملال و بیهودگی، بلکه اجرای مناسکی معنادار و گشوده به روی جزئیات تازه و لحظات نادیده است. هیچ‌گاه وندرس را تا این حد سرسپرده‌ی یاسوجیرو اُزو ندیده بودم. خواب‌های مرد شخصی‌ترین و نهفته‌ترین وجه زندگی‌اش هستند: رازهایی بی‌کلام‌اند که بر یک سطح سیاه‌وسفیدِ مایع‌گون پدیدار و ناپدید می‌شوند. شبیه به خواب‌های خودمان که آغاز و پایانی ندارند، قصه‌ای نمی‌گویند، و مثل یک تصویرِ تار و لغزنده می‌آیند و می‌روند. خواب‌ها غایتِ زیبایی، انتزاع، و رازآمیزی فیلم هستند. وندرس در مصاحبه‌ای فیلمش را به «روز گراندهاگ» تشبیه کرده، البته «روز گراندهاگ»ای که کسی نمی‌خواهد از تکرار آن بگریزد؛ مرد دقیقاً تکرار همین روز را می‌خواهد، تکرار دم‌دمای صبح و شنیدن صدای جارو کشیدن زنی در خیابان، که یعنی روز از نو.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما

#معرفی_فیلم_مستند

شرح تصاویر:
Detropia~2012
Directors: Rachel Grady & Heidi Ewing

Only Lovers Left Alive~2013
Director: Jim Jarmusch)

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سینما🎥

#معرفی_فیلم_مستند

مستند دیتروپیا کار مشترک یکی از بهترین زوج‌های مستندساز، ریچل گریدی و هایدی یوئینگ، و فیلم تنها عاشقان زنده ماندند از جیم جارموش، در فاصله‌ی یک سال از یکدیگر به نمایش درآمدند و هر دو فیلم به حیات یک شهر، یعنی دیترویت پرداختند.

دیترویت برای مردم ساخته نشد. از ابتدا، تولید فضا در این شهر صرفاً برای جذب و اسکان کارگران، تکنسین‌ها و مدیران غول‌های اتومبیل‌سازی فورد، جنرال‌موتورز و کرایسلر صورت گرفت. و موازی با پیشرفت کارخانه‌ها و بافت‌های مسکونی که پراکنده‌ در سرتاسر شهر رشد می‌کرد، آنکه سیاه‌پوست یا کارگر بود می‌دانست به بخشی از محله‌ها راه نخواهد یافت. محله‌ی سفیدپوست‌ها، محله‌ی کارمندان و مدیران، بخش‌های آبادتر شهر که امکانات بهتری داشتند. شهر در حال پیشروی در کرانه‌ی رودخانه‌ی دیترویت بود، امّا نبض آن نه بر اساس اشتیاق زیستن و بهبود همزیستی، که برای حفظ حیات کارخانه می‌زد. و زمانی که صاحبان کارخانه‌ها برای کنترل کارگران‌ و حفظ تبعیض، سیاست تمرکززدایی و اتوماسیون خطوط تولید را اتخاذ کردند، در اصل کلید ورشکستگی خودشان را زدند. گسست تدریجی ساختار کارخانه‌ها منجر به مهاجرت گسترده‌ی نیروی کار شد و طبیعتاً محله‌های مسکونی نیز به سرعت و در ابعاد وسیع تخلیه شدند.

دیتروپیا تصویر شهر پس از متلاشی شدن هسته‌های اقتصادی آن است. و نشان می‌دهد که وقتی هندسه‌ی پیوندهای انسانی صرفاً بر اساس منافع شخصی، تبعیض و تقسیم‌بندی‌های انعطاف‌ناپذیر شکل بگیرد، جایی معماری شهر در برابر خواست‌های به‌حق آدمی کم می‌آورد. امّا مسئله اینجاست که در این سقوط تدریجی، دیترویت رستاخیزی دیگرگونه را تجربه کرد. شهر برای گروه‌های نوپای موسیقی و هنرمندانی که شوق تجربه‌ی فرم‌های تازه‌ی هنری را داشتند، مأمن فوق‌العاده‌ای بود. ارزان و بسیار الهام‌بخش، دیترویت حالا جایی بود که می‌توانست به دور از جنجال و عطش سرمایه، سرچشمه‌ی تولید آثار هنری بدیع باشد.

روایت تنها عاشقان زنده ماندند در همین مختصات شهر شکل می‌گیرد. یک شعر تغزلی تصویری و مدرن برای دیترویت. فانتزی تاریک و پرظرافتی که تنها شهری چون دیترویت با وضعیتی منحصربه‌فرد می‌تواند منبع الهامش باشد. و شخصیت ادم را می‌توان سفیر دیترویت دانست. جاذبه‌ی سحرانگیز شهری نیمه‌ویران که بی‌صدا حیات دوباره‌اش را از هنر طلب می‌کند. روح سرگشته‌ای که گویی تا بن وجود می‌داند تنها عشق به آفرینش و اشتیاقی برای کشف می‌تواند، اگر نه دلیل شکل‌گیری یک شهر، که عامل پایداری و شکوفایی‌اش باشد.


شرح تصاویر:
Detropia~2012
Directors: Rachel Grady & Heidi Ewing

Only Lovers Left Alive~2013
Director: Jim Jarmusch

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#چکامه

‌«مرگ یک انسان یک تراژدی‌ست و مرگ میلیون‌ها انسان، آمار است.»

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه


این دنیای کثیف، این مردم کثیف، این دولت کثیف، همه‌ی چیزهای کثیف... هوای کثیف... فلان فلان و فلان كثيف. اینجا خیلی گرم است. خیلی سرد است.
این بو را دوست ندارم. قد فردی که جلوی ماست خیلی بلند است و فرد کناری‌ام خیلی چاق است. آن یکی عطر زده و مــن بــه آن آلرژی دارم... و فلان و فلان!

مثل این است که با پای برهنه از روی شن داغ یا شیشه‌های شکسته رد می‌شویم یا در دشتی پر از خار هستیم.

پاهای شما عریان است و میگویید:
«خیلی سخته. واقعاً دردناکه! وحشتناکه! خیلی تیزه! خیلی درد داره! خیلی داغه!» اما یک ایده‌ی عالی دارید. می‌خواهید هرجا می‌روید، آنجا را با چرم بپوشانید تا پاهای شما دیگر زخمی نشود.

اینکه هرجا می‌روید چرم پهن می‌کنید تا از درد در امان باشید، مثل این است که بگویید:
«می‌خوام از دست اون زن و اون مرد خلاص شم. میخوام دمای درست رو تعیین کنم و استفاده از عطر رو تو دنیا ممنوع کنم.
با این روش، دیگه هیچ چی تو هیچ جای دنیا نیست که آزارم بده. می‌خوام از شــر همــه چــی از جمله حشرات موذی تو همه جای دنیا خلاص شم. بعدش میشم یه فرد خیلی خوشحال و راضی.»

ما می‌خندیم! ولی این کاری است که همه‌مان انجام می‌دهیم.

ما با این شیوه به مسائل نزدیک می‌شویم. فکر می‌کنیم اگر بتوانم از شر هر چیزی خلاص شویم یا آن را با چرم بپوشانیم، درد ما هم از بین خواهد رفت. خب مطمئناً همین طور می‌شود
چراکه دیگر چیزی پاهایمان را خراش نمیدهد.

این منطقی است؛ مگر نه؟ در واقعیت اصلاً منطقی به نظر نمی‌آید.

اما چه می‌شود اگر چرم را دور پای خود بپیچید؟
به بیان دیگر، اگر کفش بپوشید پس می‌توانید از روی شن داغ و شیشه‌ی شکسته و تیغ‌ها رد شوید و اذیت هم نشوید.

پس قیاس بـه ایــن صورت است که اگر به جای تلاش برای تغییر هر چیزی در دنیای خارج، روی ذهن خودتان کار کنید، غضب شما فروخواهد نشست.

از کتاب «شجاعت در برهوت» اثر «برنه براون»


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#چکامه

کمک کردن به یک انسان ممکن است تمام دنیا را تغییر ندهد، اما میتواند دنیا را برای یک انسان تغییر بدهد

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#چکامه_پارسی

ندانستم چيست اين آتشِ سوزنده كه در جانِ من است؟!
دانستم چيست اين دردِ جگر سوز كه درمانِ من است!
حضورتوست
اين آتشِ سوزنده كه در جانِ من است
عشق به توست
اين دردِ جگر سوز كه درمانِ من است

#Zartosht

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#دیالوگ_برتر

همه‌ی مردها از مرگ می‌ترسن. این کاملاً طبیعیه. ما از مرگ می‌ترسیم چون حس می‌کنیم به اندازه کافی دوست داشته نشدیم یا اصلاً کسی دوستمون نداشته، که البته این دوتا چندان فرقی هم با هم ندارن. اما درست وقتی که داری با زنی که عاشقشی عشق‌بازی می‌کنی، لحظه‌ای که بیشترین و بالاترین ارزش و احترام رو در دنیا داره، لحظه‌ای که باعث می‌شه فکر کنی قوی‌ترین موجود روی زمین هستی، ترس از مرگ به کلی فراموش می‌شه. برای اینکه وقتی تو بدن، و مهمتر از اون قلبت رو با یه زن شریک می‌شی، دنیا دیگه برات کمرنگ می‌شه، و شما دو نفر تنها چیزایی هستین که تو اون لحظه در دنیا وجود دارین. تو بزرگترین فتح دنیا رو انجام دادی! تو تونستی قلب یه زن، یعنی ارزشمندترین چیزی که می‌تونه به کسی پیشنهاد بده رو فتح کنی. اون‌جا دیگه مرگ توی ذهنت نمی‌چرخه، دیگه ترس از مرگ سایه رو قلبت نمی‌ندازه. اونجا دیگه فقط شوق داری، برای زندگی، برای عشق ورزیدن… درست زمانی که داری با زنی که عاشقشی عشق‌بازی می‌کنی، تو فناناپذیری!


Midnight in Paris (2011))

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#چکامه

از ژان لوک گُدار پرسیده بودند که چرا شخصیت‌های یکی از فیلم‌هایش واقعی به‌ نظر نمی‌رسند و گُدار که خوب می‌دانسته واقعیت برای آن‌‌ که این سؤال را پرسیده همان دنیایی است که در آن زندگی می‌کند جواب داده که شخصیت‌های فیلمش کاملا واقعی‌اند؛ اصلاً آدم‌هایی حقیقی‌اند؛ حقیقی‌تر از آدم‌هایی که صبح تا شب در کوچه و خیابان می‌بینیم و اصلاً خوب که نگاه کنیم ایراد کار از دنیا است که با واقعیت سرِ سازگاری ندارد. جمله‌ بعدی گُدار تیر خلاصی است نثار هر کسی که به جست‌وجوی واقعیت برمی‌آید. او می‌گوید:

«دنیا فیلم‌نامه درستی ندارد و زندگی هم فیلمی است که آن‌ را بد ساخته‌اند.»

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#دیالوگ_برتر

همیشه یه حس نامرئی بین ما هست که ما رو محکم به هم وصل می‌کنه. این حس رو خیلی دوست دارم؛ گاهی وقتا گریه‌ام می‌گیره...


To the Wonder (2012)

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity