🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما

■ نقد و بررسی فیلم جنگ سرد (Cold War) عشقی سردتر از جنگ سرد!

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#سینما

■ نقد و بررسی فیلم جنگ سرد (Cold War) عشقی سردتر از جنگ سرد!

جنگ سرد پنجمین فیلم #پاول_پاولیکوفسکی، فیلساز لهستانی، است که امسال در جشنواره‌ی کن توانست جایزه‌ی بهترین کارگردانی را ببرد و از سوی منتقدین (به جز اندک منتقدانی چون استفان دلرم سردبیر مجله کایه دو سینما) بسیار مورد ستایش قرار گرفت و توصیفاتی شد که حتی این ظن به وجود آمد که جایزه‌ی نخل طلا را می‌برد، فیلم به شکل اعجاب‌انگیزی بعد از اولین پخش‌اش در فستیوال کن نزدیک به هجده دقیقه تشویق ایستاده شد! فیلم قبلی پاولیکوفسکی «ایدا» در سال ۲۰۱۳ توانست جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم خارجی را ببرد و حال فیلمساز لهستانی بعد از یک موفقیت بزرگ با «ایدا» که نقطه عطف کارنامه‌اش است و بعد از ناکامی دو فیلم ابتدایی کارنامه‌اش که شامل فیلم‌های «زن طبقه‌ی پنجم» و «تابستان عشق» می‌شد حال دوباره فیلمی در ملیت خود ساخته است، دو فیلم ابتدایی کارنامه‌اش هر دو آمریکایی بودند و پاول پاولیکوفسکی به این فکر افتاد که شاید باید سراغ ساختن فیلم‌های لهستانی برود و در فستیوال‌های اروپایی و مراسم اسکار شانس‌اش را امتحان کند و از آنجا که سینمای لهستان کم فروغ شده با یک تیر دو نشان بزند و به فیلمساز ملی با تحصیلات آکادمیک تبدیل شود. بعد از چهار سال فیلمساز لهستانی دوباره فیلمی ساخته است. «جنگ سرد» برای کشور لهستان اهمیت ویژه‌ای دارد، چراکه این اولین فیلم تماما لهستانی است که نه تنها توانسته در لیست فیلم‌های انتخابی بخش رقابتی جشنواره کن قرار گیرد بلکه جایزه‌ی بهترین کارگردانی هم ببرد، البته در این دهه‌های اخیر فیلمسازان لهستانی همچون رومن پولانسکی و کریشتف کیشلوفسکی در کن حضور داشتند و جایزه بردند ولی آن‌ها فیلم‌هایشان در فرانسه و آمریکا ساخته شده بود ولی جنگ سرد یک فیلم تماما لهستانی است. فیلم نماینده‌ی کشور لهستان برای اسکار امسال هم هست که با توجه به آکادمیک بودن لحن فیلم دور از انتظار نیست اگر پاولیکوفسکی دومین اسکار خود را ببرد. جنگ سرد در واقع روایت داستان واقعی والدین فیلمساز است که در میان سرمای جنگ با هم بودن‌ها و فراق‌ها را تجربه کردند و برای پاولیکوفسکی این یک عشق خاص به نظر رسیده که باید تصویر شود، فیلمی که سال‌ها بود او در فکر ساختن‌اش بود و حالا امسال این تمایل به سرانجام رسید و توانست دفترچه خاطرات عشق والدین‌اش را تصویر کند.
حال این فیلم پر زرق و برق و خوشگل که منتقدان را مدهوش خود کرده در مورد چیست؟ فیلم «جنگ سرد» در مورد عشق گرم و آتشین یک زن و مرد لهستانی در زمان جنگ سرد است، عشقی که با فراق، جدایی، استیصال، از هم‌گسستگی و ناپیوستگی‌ها همراه است، عشقی که از میل فیزیکی نشات می‌گیرد نه میل روانی و در ادامه آنقدر این دو از هم جدا می‌شوند و دوباره به آغوش هم می‌روند که مخاطب نه صرفا از تکرار، بلکه اصلا از این رابطه خسته می‌شود و از دو شخصیت می‌خواهد لطفا یکدیگر را رها کنند و آنقدر این رابطه را ادامه ندهند، ولی مشکل چیست که چنین حسی در مخاطب شکل می‌گیرد؟ چرا فیلمساز نتوانسته گرمای عشق والدین‌اش را به گونه‌ای تصویر کند که ما، مخاطب، این رابطه و «عشق» را حس کنیم، با شخصیت‌ها همزاد پنداری کنیم و اصلا ساده‌ترین بحث روایت یک داستان، اینکه چرا نتوانستیم این عشق موجود در نفس‌های دو شخصیت به درون یکدیگر را حس کنیم؟
بگذارید برویم سراغ جهانی که «جنگ سرد» خلق کرده است. دختران جوان (چقدر یادآور دختر رمان «لولیتا» نوشته‌ی ولادیمیر ناباکوف است) که بالاتنه‌ی پوشیده دارند و پاهای برهنه‌شان را موقع نشستن روی هم می‌اندازند، سیگار به لب دارند، موهایشان را بافته‌اند، تمرین آواز می‌کنند، در فرمت سیاه و سفید وضوح فریبنده‌ای در لبخندشان است، لبخندی که هر مردی را فلج می‌کند، مردانی که کت و شلوار پوشیده و ساعت به دست خوشتیپ گوشه‌ی دیوار خود را قایم می‌کنند، با کروات بازشده، یقه‌ی باز و ویسکی به دست به دختران چشمک می زنند و مبهوت فیزیک این دختران بلوند و عشوه‌‌گر می‌شوند و با آن‌ها رابطه برقرار می‌کنند! مردانی که با صورت استخوانی‌شان ادا و ژست هنردوست بودن به خود می‌گیرند ولی تنها چیزی که به آن فکر می‌کنند این است که چگونه دختران بلوند را گول بزنند تا محو این ژست روشنفکری شوند. قطعا این هدف فیلمساز نبوده و مطمئنا وقتی اولین رابطه‌ی دو شخصیت اصلی در دستشوییِ مهمانی را نشان می‌دهد (که در واقع نقش پدر و مادر فیلمساز را دارند) قرار است جرقه‌ی رابطه و عشق را ببینیم ولی چیزی که می‌بینیم یک لذت لحظه‌ای، حیوانی و عاری از حس دراماتیک است.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما

#معرفی_فیلم

#فیلم_ویران_شده 2010 اثر #دنیس_ویلنوو

Incendies 2010

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سینما

#فیلم_ویران_شده 2010 اثر #دنیس_ویلنوو


Incendies 2010


فیلم منتخب جشنواره های: سزار ، وایادولید ، ونکوور ، سینه فیل ، ادلاید ، آتلانتیک ، جنی ، نشنال برد ریویو و 22 جایزه بین المللی دیگر

اقتباس سینمایی #دنیس_ویلنوو از #نمایشنامه وجدی معوّد، نمایشنامه نویس کانادایی لبنانی تبار، داستان شجاعت، ستمگری، رازهای خانوادگی و زنجیره ای از خشم که فقط آن را با عشق می توان از هم گشود را به شیوه ای استادانه بازگو می کند
«ویران شده » با تمهیدی دراماتیک در حد و اندازه آگاتا کریستی آغاز می شود (و پایان آن در حد سوفوکل است). وکیلی در مونترآل فرزندان دوقلوی زنی خاورمیانه ای که به تازگی از دنیا رفته است را فرا می خواند تا وصیت نامه او را قرائت کند. دوقلوها، ژان و سیمون، از اینکه مادرشان میراثش را به تساوی بین آنها تقسیم کرده است، تعجب نمی کنند؛ آنچه مایه شگفتی آنها می شود، دو پاکتی است که وکیل در اختیارشان می گذارد –یکی از جانب پدر که او را مرده می پنداشتند و دیگری از برادری که هرگز نامش را نشنیده بودند. ژان برای یافتن این شخصیت های شبح گونه وارد سفری اودیسه وار به خاورمیانه می شود و برادرش هم به دنبال او می آید. همزمان با سفر آنها تصاویری می بینیم که نقبی به داستان گذشته مادر آنها، ناوال، با بازی بسیار خوب لوبنا ازابل در این نقش است. این بازیگر زن و نقش او کاملاً برازنده یکدیگرند. ناوال بزرگ می شود، از یک دختربچه پرشور در کوچه های روستا به دانش آموز کالج، فعال سیاسی صلح طلب طرفدار عدم خشونت، فعال صلح طلب با رویکردی خشن و بعد به یک زندانی تحت شکنجه از سوی زنی که برای هوشیار نگه داشتن او آواز می خواند، بدل می شود. فیلمبرداری- کار درخشان آندره تورپن، مدیر فیلمبرداری- در اردن صورت گرفته اما مکان دقیق و نام آن کشور مشخص نمی شود. با این حال زندگی ناوال از رنج های مردم لبنان در زمان کشتار پناهندگان فلسطینی در سال 1982 توسط شبه نظامیان مسیحی حکایت دارد. پرداختن به ماهیت خشونت های فرقه ای –تلافی جویی هایی که به یک دور باطل بی پایان بدل می شود- و تقلای ناوال برای آنکه در این میان طبق اصول زندگی کند، فیلم «سوختگان» را ارزشمند و قدرتمند می سازد.
پایان بندی فیلم عملاً از سوفوکل گرفته شده، است و درام چنان تشدید می شود – و گاهی حتی آزاردهنده- که به سطحی اسطوره ای می رسد. آنچه کار آقای ویلنو و گروه بازیگران عالی او را ارزشمندتر می سازد این است که اجازه می دهند کنش های درام ریشه در لحظه لحظه واقعیت هایی داشته باشد که این برادر و خواهر در جست و جوی خود–واقعاً نظیر یک داستان کارآگاهی- کشف می کنند. آنها از شکاف بزرگی که نسل ها را از هم جدا کرده، عبور می کنند و آرام آرام شخصیت مادرشان را کشف می کنند.

#سپیده

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما

#معرفی_فیلم

Living

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما

#معرفی_فیلم

Living


آیا هیچ معنایی در زندگی من هست که با مرگ ناگزیری که در انتظارم است، از بین نرود؟"

تولستوی

آقای ویلیامز مردی مبادی آداب و منظم چون ساعت، پس از آگاهی از مرگ قریب‌الوقوعش، به دنبال زندگی می‌گردد، سالهای بسیاری که به بهانه‌ی زیستن، زندگی نکرده است، مرده بوده است در عین زندگی همچون لقبش آقای زامبی.
او به دنبال معنایی برای روزهای پایانی زندگی می‌گردد، اینکه او روزی بر این کره‌ی خاکی زیسته است و بر این جهان تاثیری گذاشته است حتی در حد یک پارک کوچک در محله‌ای در لندن.

فقدان معنا در زندگی، یکی از ناخوشی‌های اگزیستانسیال آدمی است، چیست آنچه که باعث معنادارشدن زندگی می‌شود؟

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سینما

#معرفی_فیلم


▪️ دنیای زیرزمین (دنیای تبهکاران) _ Underworld (1927)

یک فیلم صامت جنایی به کارگردانی جوزف فون اشترنبرگ و هنری هاتاوی است که در سال (۱۹۲۷) منتشر شد. از بازیگران آن می‌توان به «جرج بنکرافت، اولین برنت و لری سمون» اشاره کرد.

اشترنبرگ به عنوان «راه‌اندازی ژانر فیلم گانگستری» شناخته می‌شود. منتقد «اندرو ساریس» هشدار می دهد که دنیای زیرزمین که در آن دنیای جنایتکاران دوران ممنوعیت پس زمینه ای برای داستان غم انگیز یک « قهرمان بایرونیک » است که نابود شده است، نه توسط «نیروهای انتقام جوی قانون و نظم» بلکه با فراز و نشیب های ابدی «عشق، ایمان و دروغ».

شروع فیلم با جمله ای ست که به مرجع بودن آن برای فیلم های گنگستری بعد از خود اشاره دارد. بهرحال این فیلم قبل از «دشمن جامعه»ی ویلیام ولمن ساخته شده و اشاراتی به دنیای زیرزمینی قاچاقچیان اسلحه هم دارد اما به نظر می‌رسد این اثر را به عنوان آغازکننده‌ی اینگونه فیلم‌ها مدنظر قرار داد. علت اصلی آن هم مربوط می شود به داستانی که به هیچ وجه امپراتوری بول وید و مخالف بزرگش، مولیگان را به ما نشان نمی دهد و بیش از همه چیز، تأکید بر روی نامزد زیبای بول وید است که باعث آغاز درگیری بین آنها می شود. روند اتفاقات در فیلم پر از حفره و خلأ است و گهگاه وارد حاشیه های بی ربطی می شود که نتیجه اش در جا زدن است نه پیش رفتن. شاید با در نظر داشتن زمان ساخت فیلم، بتوانیم چنین مشکلاتی را نادیده بگیریم هر چند که حتی قبل از این زمان هم شاهکارهایی ساخته شده اند که زبان سینمایی شان در بیان داستان بسیار کاملتر و مسلط تر بود. اما از جنبه ای دیگر، باید به استفاده‌ی اشترنبرگ از دوربین و حرکات متنوع و چشم گیر او برای روایت داستان نیز اشاره کنیم. نمابندی ها، تنوع کات ها، زوایای مختلف دوربین، پن، تیلت، فید از جمله مواردی هستند که اشترنبرگ با چیره دستی به کار می گیرد تا داستان را به تصویر بکشد.

منتقد فیلم «دیو کر» که در سال (۲۰۱۴) برای شیکاگو ریدر می نویسد، دنیای زیرزمین را یکی از فیلم های گانگستری بزرگ دوران صامت می داند. «فیلم عناصر اساسی فیلم گانگستری را ایجاد کرد: یک قهرمان کلاهبردار؛ خیابان های شهر شوم و پوشیده از شب؛ آبریزش ها؛ و پایانی درخشان.»

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سینما

#مغرفی_فیلم

▪️باراندازهای نیویورک _ The Docks of New York (1928)



«باراندازهای نیویورک، نقطه‌ی پایان بسیاری از سفرها، آغاز بسیاری از ماجراها» و این یکی از اولینِ‌ این ماجراها که به روی‌ پرده‌ی سینما راه می‌یابد. سال (۱۹۲۸) است و با یک حسابِ تقویمی آخرین سالِ رسمی سینمای صامت که اختتامیه‌ای باشکوه نیز برای آن هست – مصائب ژاندارکِ (14816) درایر، فیلمبردار و کشتی بخار بیل جونیورِ (14455) باستر کیتن ، بادِ (14839) شوستروم، آرسنال داوژنکو (14374)، اکتبر آیزنشتاین (14279)، پول (14697) مارسل لربیه، سیرکِ چاپلین، ملکه کلی (14963) و مارش عروسی (14960) اریک فن اشتروهایم، … و همراه با دیگران اشترنبرگ نیز یکی از بهترین‌‌هایش را می‌سازد. ساده در داستان‌گویی اما غنی و اعجاب‌انگیز در نظام تصویری‌اش، باراندازهای نیویورک یک شب و یک روز از توقف کشتی بخاری در اسکله‌ی نیویورک را روایت می‌کند، جایی که خدمه‌ی کشتی خسته از سفر طولانی غریزه و شانس را امتحان می‌کنند. جرج بنکرافت، که یک سال پیشتر گنگستر دنیای تبهکاران اشترنبرگ نیز بود، اینجا کوره‌بان زمختی است که مواجه‌اش با زنی احتمالا روسپی (بتی کامپسون) و رسیده به بن‌بستِ زندگی داستان فیلم را رقم می‌زند. اما این نه فیلمِ داستان که فیلم فضاهاست، شبِ مه گرفته‌ و پر از سایه‌های بارانداز، کافه‌ی مملو از جمعیتی که حرکت‌های طولانی و چرخش‌های متعدد دوربین اشترنبرگ فضایش را بازمی‌سازد و اتاقی حقیر در بالای کافه که ذره ذره عشق دو قهرمان فیلم را شکل می‌دهد. تجربه‌های اشترنبرگ با فضای درون قاب، در چیدن جزئیاتی از صحنه در پیش‌زمینه و انتقال شخصیت‌ها و کنش‌ها به پس‌زمینه – کاری که بعدها ماکس افولس به کمال رساند – و یا خلق پسزمینه‌هایی با جزئیاتِ شگفت‌انگیز وقتی که کنش‌ها در پیش‌زمینه رخ می‌دهند، اینجا یکی از کامل‌ترین فرم‌های خود را می‌یابد. او بسیار به عنوان فیلمسازی سبک‌گرا ستایش شده که پلات بیشتر برایش بهانه‌ای است برای چنگ زدن به لحظات حسی دست‌نایافتنی، تابلوهای آبستره و فضاهای تیره و تار، اما حالا با دیدن باراندازهای نیویورک است که آدمی وسوسه می‌شود که شیطنت‌بار فکر کند که آن هفت فیلم معروفِ دیتریشی دوره‌ی ناطق (بین باراندازها … و فرشته‌ی آبی فقط یک آذرخش فاصله است) به دلیل شیفتگی او به شخصیت اصلی و مکثش بر او عملا بسیاری از توانایی‌های بصری او را به درجه‌ی دوم اهمیت بردند.

شاید این تصویرها به عنوان نمونه‌ای از بی‌شمار بهتر بتوانند بلوغ بصری فیلمی را که هشتاد و چند سال از ما فاصله گرفته نشان دهند.
اشترنبرگ با «بارانداز های نیویورک» (۱۹۲۸) به مکتب کامرشپیل فیلم روی آورد.
این فیلم پیشگام ملودرام‌های رمانتیک دهه ۳۰ بود و حتی مارسل کارنه و ژاک پره ور در «بندر مه آلود» (۱۹۳۸) از فضای این فیلم الگو گرفتند.
اشترنبرگ پس از ساخت «آخرین فرمان» (۱۹۲۸) که فیلمی درباره مفهوم «گهی پشت به زین و گهی زین به پشت» بود به سراغ ساخت مهم‌ترین شاهکار عمرش یعنی «فرشته آبی» (۱۹۳۰) رفت. این فیلم که درباره اغوای یک معلم توسط یه رقصنده بود، بر مبنای رمان پرفسور اونرات نوشته هاینریش مان ساخته شد. فیلم را بازتاب تکان دهنده‌ای از آلمان دهه بیست دانسته‌اند و حتی هیتلر چنان این فیلم را دوست داشت که دستور داده بود تمام نسخه‌های آن را نابود کنند تا تنها یکی را در مجموعه شخصی‌اش نگهداری کند. فرشته آبی به خاطر میزانسن های اکسپرسیونیستی و از آن مهم‌تر به دلیل توجیه واقع‌گرایانه صدای بیرون از تصویر بسیار مشهور شد. با این فیلم بود که «مارلین دیتریش» تا جایگاه یک ستاره بالا رفت و در هفت فیلم دیگر در آمریکا با جوزف فون اشترنبرگ همکاری کرد. آثاری مثل «مراکش» (۱۹۳۰)،‌ «بی‌آبرو» (۱۹۳۱)، «یک تراژدی آمریکایی» (۱۹۳۱) که بر اساس رمان مشهور تئودور درایزر ساخته شد، «امپراتریس سرخ پوش» (۱۹۳۴) و «شیطان یک زن است» (۱۹۳۵) که بر اساس رمان زن و عروسک نوشته پی یر لوییس ساخته شد.
اشترنبرگ در بحث نورپردازی و فیلمبرداری استاد بود و حتی جان گریرسن، مستندساز انگلیسی، با اشاره به رهیافت خیره‌کننده تصویری در آثار اشترنبرگ می‌گوید: «هنگامی که کارگردان می‌میرد، فیلمبردار می‌شود.»

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#سینما

#معرفی_فیلم

▪️آخرین فرمان _The Last Command (1928)

«آخرین فرمان» فیلمی در ژانر رمانتیک و جنگی به کارگردانی «جوزف فون اشترنبرگ» است که در سال (۱۹۲۸) منتشر شد. از بازیگران آن می‌توان به «امیل یانینگز، اولین برنت، ویلیام پاول، فریتس فلد و گای الیور» اشاره کرد.

این فیلم برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد توسط «امیل یانینگز» در اولین دوره مراسم اسکار شده‌است.«امیل یانیگز» برای نقش آفرینی در این فیلم اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را تصاحب کرد.

«جوزف فون اشترنبرگ» ۸ فیلم صامت و ۱۷ فیلم ناطق ساخته است که فیلم «آخرین فرمان» با بازی درخشان امیل یانینگز پنجمین فیلم صامت وی محسوب می شود.
داستان فیلم بر محوریت یک ژنرال دوره روسیه تزاری است که پس از انقلاب روسیه مجبور می شود با مخفی نگه داشتن هویتش به بازیگری بپردازد. فیلمساز برخلاف کارگردان های پروپاگاندا نگاه مثبت یا منفی به شخصیت ها ندارد و ژنرالِ تزاری بودنِ دوک سرجیوس الکساندر (با بازی امیل یانینگز) الزامی بر بد بودن تزارها ندارد حتی انقلابیونِ سرخ نیز به نقد کشیده می شوند و کارگردان نسبت خودش را با هردو مشخص و فاصله اش را حفظ می کند تا خارج از فضای قضاوت صرفاً به دنبال موقعیت شخصیت اش در داستان برود.
امیل یانینگز نیز شخصیتی بسیار پویا را بازی می کند و به دلیل چند بُعدی بودنش می تواند مخاطب را با خود همراه کند. کارکتر امیل یانینگز همسو با تزار نیست و می توان به عدم اطاعاتش مبنی بر فرستادن سربازان به خط مقدم را یاد کرد. آنقدر شخصیت منحصر به فردی دارد و علاقه انسانی اش جلوتر از تمام شرایط پیرامونش است که زمانیکه اسلحه پنهان دختر مورد علاقه اش، ناتاشا (با بازی اِوِلین برنت) را می بیند به روی خودش نمی آورد و با قلبی باز به مصاف مرگ در این راه و علاقه اش می رود حتی اگر توسط آن دختر کشته شود. این صداقت و خلوص را دختر نیز متوجه می شود. برای همین است که به او در ادامه مسیر کمک می کند.
تحقیر شدن و سلب مقام دوک سرجیوس از ژنرالی در زمان انقلاب توسط مردم یادآور بازی درخشان امیل یانینگز در فیلم «تحقیر شده ترین مرد» نیز است. کارگردان در هیچ زمانی شخصیت دوک سرجیوس را رها نمی کند و دوربین تا انتها در کنار دوک سرجیوس می ماند. ما هیچگاه از جانب مهاجمان به سمت دوک سرجیوس حمله ور نمی شویم و با تحقیری که نسبت به او روا می شود ما نیز با او احساس همدلی می کنیم زیرا ما به عنوان مخاطب از جانب دوربین در سمت مقابل مهاجمان هستیم.
ناتاشا نیز شخصیت محوری ای دارد و به نوعی محرک علت و معلول های فیلم است چه با حضورش در ابتدای فیلم و چه با عدم حضورش در انتها باعث حرکت دهی به شخصیت دوک سرجیوس می شود. هرچقدر رابطه این دو نزدیکتر می شود خطر نیز بیشتر احساس می شود. به نوعی ناتاشا، دوک سرجیوس را نسبت به شرایط پیرامونش آگاه می کند و این سفری که دوک با علاقه اش نسبت به ناتاشا آغاز می کند باعث زیستش در بطن واقعیت جامعه می شود تا تمام عریانی های وضعیت موجود روسیه برای او نمایان شود.
در انتهای سفر و با مرگ ناتاشا او پی به تمام محاسبات اشتباه خود می برد و همین پی بردن است که باعث گیر افتادن وی در گذشته می شود. وقتی آخرین فرمانش را در سکانسی در فیلم آندریوف (با بازی ویلیام پاول) در موقعیتی مشابه با زمان گذشته می دهد تازه می تواند از گذشته خلاص شود، آخرین فرمان درست ترین فرمان اوست که باعث همراهی اش با مردمان روسیه بر علیه دشمنان خارجی و نالایقان داخلی که بر مسند قدرت هستند می شود. با این فرمان و سپس مرگ او فیلم به پایان می رسد. دوک سرجیوس به اندازه کافی تقاص اشتباهات خود را در فیلم می دهد چه از بار روانی و چه از بار فیزیکی اما خود را هیچگاه حقیر نمی کند و با استمرار این وضعیت طی زیست پر فراز و نشیبی که کسب می کند به درک عمیق تری از انسانیت می رسد پس صرفاً بد یا خوب بودن سوژه فیلم اهمیتی ندارد بلکه نسبتی که کارگردان با سوژه اش برقرار می کند با اهمیت است و ما به عنوان مخاطب علاقه مند به دیدن آن نسبت هستیم که چقدر درست برقرار می شود یا غلط.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما

#معرفی_فیلم


Perfect days 2023

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سینما🎥

#معرفی_فیلم

Perfect days


ویم وندرس برگشته، و با چه فیلم زیبایی: «روزهای عالی». وندرسِ سینمای داستانی را از یاد برده بودم. چیزی شگفت‌انگیز اما سپری‌شده بود. بعد از «داستان لیسبون» هیچ‌یک از فیلم‌هایش را دوست نداشتم. همه‌ی فیلم‌های بزرگش به سال‌هایی برمی‌گشت که یا نبودم یا بچه‌سال‌تر از آن بودم که هم‌زمان با ساخت و اکران ببینمشان. او پیر می‌شد، من جوان، او هم‌چنان فیلم می‌ساخت و من سرخورده از آن‌ها، به قبلی‌ها برمی‌گشتم. زمان‌ها ناجور و نامنطبق بودند. «روزهای عالی» نخستین فیلمِ هم‌زمان است: او ساخته و من در همان زمان می‌توانم زیبایی‌اش را ببینم و به خاطر بسپارم. فیلمْ ملاقاتِ دو عشق و منبع الهام هنری‌ِ وندرس در همه‌ی این سال‌هاست: امریکا و ژاپن. صدای اولی را روی تصویر دومی پخش می‌کند. موسیقی راک در بستر مناسک روزانه‌ی یک مرد ژاپنی.
مرد کیست؟ یک نظافتچی دستشویی که دقت و جدیت و وقارش در انجام کار، پیش‌خدمتِ رُمان «بازمانده‌ی روزِ» کازوئو ایشی‌گورو را به خاطر می‌آورد. در گذشته کجا بوده و چه می‌کرده؟ «روزهای عالی» پاسخ دقیقی برای این سوال ندارد اما به شکل دیگری به آن نگاه می‌کند: یک روز کامل از زندگی یک انسانْ چکیده‌ای از تاریخ اوست، یا حتی این‌گونه: لحظه‌ی اکنونِ زندگی یک انسان، هم‌زمان، تاریخ اوست. سینما ما را به فلش‌بک‌ها و روایت‌های کلامی‌ـ‌تصویریِ گذشته‌نگر بدعادت کرده. «روزهای عالی» طور دیگری فکر می‌کند: آیا با نگاه کردن به مکان زندگی یک انسان، تعلقات و دارایی‌هایش، و جزئیات رفتاری و تصمیم‌هایش، نمی‌توان گذشته‌ یا آینده‌ای برای او متصور شد؟ مرد اهلِ آرشیو کردن چیزهاست، مراقبت از چیزها، آدمِ پاتوق‌های شخصی و عادت‌های خوشایند است، از فرهنگی می‌آید که در آن تکرار یک کار، نه ملال و بیهودگی، بلکه اجرای مناسکی معنادار و گشوده به روی جزئیات تازه و لحظات نادیده است. هیچ‌گاه وندرس را تا این حد سرسپرده‌ی یاسوجیرو اُزو ندیده بودم. خواب‌های مرد شخصی‌ترین و نهفته‌ترین وجه زندگی‌اش هستند: رازهایی بی‌کلام‌اند که بر یک سطح سیاه‌وسفیدِ مایع‌گون پدیدار و ناپدید می‌شوند. شبیه به خواب‌های خودمان که آغاز و پایانی ندارند، قصه‌ای نمی‌گویند، و مثل یک تصویرِ تار و لغزنده می‌آیند و می‌روند. خواب‌ها غایتِ زیبایی، انتزاع، و رازآمیزی فیلم هستند. وندرس در مصاحبه‌ای فیلمش را به «روز گراندهاگ» تشبیه کرده، البته «روز گراندهاگ»ای که کسی نمی‌خواهد از تکرار آن بگریزد؛ مرد دقیقاً تکرار همین روز را می‌خواهد، تکرار دم‌دمای صبح و شنیدن صدای جارو کشیدن زنی در خیابان، که یعنی روز از نو.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما

#معرفی_فیلم_مستند

شرح تصاویر:
Detropia~2012
Directors: Rachel Grady & Heidi Ewing

Only Lovers Left Alive~2013
Director: Jim Jarmusch)

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سینما🎥

#معرفی_فیلم_مستند

مستند دیتروپیا کار مشترک یکی از بهترین زوج‌های مستندساز، ریچل گریدی و هایدی یوئینگ، و فیلم تنها عاشقان زنده ماندند از جیم جارموش، در فاصله‌ی یک سال از یکدیگر به نمایش درآمدند و هر دو فیلم به حیات یک شهر، یعنی دیترویت پرداختند.

دیترویت برای مردم ساخته نشد. از ابتدا، تولید فضا در این شهر صرفاً برای جذب و اسکان کارگران، تکنسین‌ها و مدیران غول‌های اتومبیل‌سازی فورد، جنرال‌موتورز و کرایسلر صورت گرفت. و موازی با پیشرفت کارخانه‌ها و بافت‌های مسکونی که پراکنده‌ در سرتاسر شهر رشد می‌کرد، آنکه سیاه‌پوست یا کارگر بود می‌دانست به بخشی از محله‌ها راه نخواهد یافت. محله‌ی سفیدپوست‌ها، محله‌ی کارمندان و مدیران، بخش‌های آبادتر شهر که امکانات بهتری داشتند. شهر در حال پیشروی در کرانه‌ی رودخانه‌ی دیترویت بود، امّا نبض آن نه بر اساس اشتیاق زیستن و بهبود همزیستی، که برای حفظ حیات کارخانه می‌زد. و زمانی که صاحبان کارخانه‌ها برای کنترل کارگران‌ و حفظ تبعیض، سیاست تمرکززدایی و اتوماسیون خطوط تولید را اتخاذ کردند، در اصل کلید ورشکستگی خودشان را زدند. گسست تدریجی ساختار کارخانه‌ها منجر به مهاجرت گسترده‌ی نیروی کار شد و طبیعتاً محله‌های مسکونی نیز به سرعت و در ابعاد وسیع تخلیه شدند.

دیتروپیا تصویر شهر پس از متلاشی شدن هسته‌های اقتصادی آن است. و نشان می‌دهد که وقتی هندسه‌ی پیوندهای انسانی صرفاً بر اساس منافع شخصی، تبعیض و تقسیم‌بندی‌های انعطاف‌ناپذیر شکل بگیرد، جایی معماری شهر در برابر خواست‌های به‌حق آدمی کم می‌آورد. امّا مسئله اینجاست که در این سقوط تدریجی، دیترویت رستاخیزی دیگرگونه را تجربه کرد. شهر برای گروه‌های نوپای موسیقی و هنرمندانی که شوق تجربه‌ی فرم‌های تازه‌ی هنری را داشتند، مأمن فوق‌العاده‌ای بود. ارزان و بسیار الهام‌بخش، دیترویت حالا جایی بود که می‌توانست به دور از جنجال و عطش سرمایه، سرچشمه‌ی تولید آثار هنری بدیع باشد.

روایت تنها عاشقان زنده ماندند در همین مختصات شهر شکل می‌گیرد. یک شعر تغزلی تصویری و مدرن برای دیترویت. فانتزی تاریک و پرظرافتی که تنها شهری چون دیترویت با وضعیتی منحصربه‌فرد می‌تواند منبع الهامش باشد. و شخصیت ادم را می‌توان سفیر دیترویت دانست. جاذبه‌ی سحرانگیز شهری نیمه‌ویران که بی‌صدا حیات دوباره‌اش را از هنر طلب می‌کند. روح سرگشته‌ای که گویی تا بن وجود می‌داند تنها عشق به آفرینش و اشتیاقی برای کشف می‌تواند، اگر نه دلیل شکل‌گیری یک شهر، که عامل پایداری و شکوفایی‌اش باشد.


شرح تصاویر:
Detropia~2012
Directors: Rachel Grady & Heidi Ewing

Only Lovers Left Alive~2013
Director: Jim Jarmusch

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما

#معرفی_فیلم

می دسامبر

May December

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما🎥

#معرفی_فیلم

May December

الگوی روایی «مه، دسامبر» شاید استحاله/مسخ به‌نظر برسد (چیزی شبیه «قوی سیاه»؛ آن‌جا هم با حضور پورتمن)؛ ولی این فقط یکی از خطوط فیلم تاد هِینز است. می‌شود چندین خط درباره‌ی سکانس‌های قرینه‌گی و بدل‌شدن زن بازی‌گر به زن اصلی قلم‌فرسایی کرد یا از زیست هیولا در میان جمع و شیوه‌های استثمارش نوشت اما به نظرم در بطن و از پس این لایه‌ی زیادی در دست‌رس و پر از نشانه، «مه، دسامبر» درباره‌ی زمان است، و تبعات آن. اگر در این شکل نگاه به روایت، شخصیت الیزابت (پورتمن) را راوی گتسبی درنظر بگیریم و خط اصلی روایت را آن‌چه قرار است فیلم هالیوودی درباره‌اش ساخته شود، آن وقت ورود غریبه به حریم امن ساخته‌شده توسط گریسی، نخستین تیشه به دیواره‌ی محکمی‌ست که در سالیان، بر مبنای دروغ ساخته شده است. این‌جا با زن-هیولایی طرف‌یم که تبعات تصمیم بزرگ‌سالانه‌ی خود را بر دوش «معشوق/ خانواده‌ی پیشین/ شهر کوچک» انداخته و هنوز و هم‌چنان در این استثمار، بدیهی‌ترین خطاهای خود را هم «امر عادی» جلوه می‌دهد. ورود الیزابت/ساخته‌شدن فیلم برمبنای داستان، فرصتی به همه می‌دهد برای قضاوت در زمان. جو به‌عنوان بزرگ‌ترین قربانی، چیزی شبیه یک قربانی سندرم استکهلم، چنان در چنبره‌ای از دروغ و اختیار دروغین پوشانده شده، که حتا وقتی از الیزابت پیشنهاد آزادی می‌گیرد چون «بزرگ‌سال‌ها این شکلی رفتار می‌کنند» نمی‌داند با این اختیار چه کند و ترجیح می‌دهد به مرکز دایره‌ای که دورش کشیده شده پناه ببرد؛ جایی که می‌شنود «تو جلو آمدی»... «تو پیشنهاد دادی» و کسی نیست که پاسخ‌ش را تأیید کند که «من فقط ۱۳سال‌م بود». این دقیقن آن سمت ترسناک داستان «مه، دسامبر» است؛ آن‌چه بیش‌تر از آن داستان نمادین مسخ‌شده‌گی، تا مدت‌ها در ذهن باقی می‌ماند. مرزهای اختیار و انتخاب چه‌قدر است و گذر زمان چه تغییراتی در آن می‌دهد؟ و این‌که آدم‌ها تا کِی مسئول یک انتخاب یا بله‌ی غلط در زندگی‌شان (تنها زندگی متصور برای‌شان) خواهند بود؟
«مه، دسامبر» فیلم «مود» است. مثل هر فیلم دیگری از تاد هینز. من هرگز طرف‌دار آقای هینز نبوده‌ام؛ چون هم‌واره فکر می‌کردم این مود پرطمأنینه و در ظاهر سهل اما در بطن متظاهرانه و به‌رخ‌کشاننده، ظرفی بزرگ‌تر از داستان‌های ساده یا مد روز انتخاب‌شده توسط هینز دارد. این نخستین‌باری‌ست که به نظرم در کارنامه‌ی هینز، ظرف و محتوا بار متعادلی دارند و اندازه‌ی هم‌ند. نه درام، ذوق‌زده از ایده و پرگو یا شعاری‌ست (نظیر کارول)؛ و نه «مود» سوار بر ایده (نظیر «من آن‌جا نیستم»). انگار تمام آن تفاخر آقای هینز، پیش آمده تا برسد به این داستان. به این قصه که همین‌قدر طمأنینه لازم دارد و قاب‌های ایستا و نزدیک‌شدن به سوژه و تکرار حتا. «مه، دسامبر» فراتر از امسال میلادی، یک دست‌آورد مهم برای تاریخ سینما در تعریف داستانی چنین سهل و ممتنع است و از همه‌ی بازی‌ها (طبعن در رأس جولین مور و ناتالی پورتمن) تا تصویر، موسیقی و حاشیه‌ی صوتی، تدوین و حتا تیتراژ یک ارکستر خوش‌نواز یک‌دست است که آن را به یکی از بهترین تجربه‌های بصری چندسال اخیر بدل می‌کند.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما

بهترین فیلم‌های دهه ۱۹۹۰ با امتیاز ۱۰۰% از وبسایت راتن تومیتوز

• Before Sunrise (1995)
• Searching For Bobby Fischer (1993)
• Toy Story (1995)
• Toy Story 2 (1999)
• Cyrano De Bergerac (1990)
• Rambling Rose (1991)
• Passion Fish (1992)
• Alfre Woodard (1993)
• My Voyage To Italy (1999)
• Hearts Of Darkness: A Filmmaker’s Apocalypse (1991)

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃

🔴#سینما

🎞#همچون_در_یک_آینه
👤#اینگمار_برگمان

برگمان از "همچون در یک آینه" به عنوان نخستین بخش سه‌گانه‌ با مضمون معنویت یاد کرده که "نور زمستانی" و "سکوت" دو فیلم دیگرِ آنند. این فیلم در سال 1962 برنده اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان شد. برگمان درباره این فیلم گفت: "حس می‌کنم عامل واقع‌گریزی و راست نبودن آن نقشی بسیار مهم در "همچون در یک آینه" دارد؛ یک جور تمایل توام با استیصال برای رسیدن به امنیت و تلاش برای پیدا کردن یک راه حل، حسِ در ذهن داشتن سوالاتی که پاسخی برای آنها نیست." برگمان در آسـتانه ساختن تريلوژى خود، که نشانگر تحولى عميق در آثار اوست. به مضامينى همچون تنهايى واضطرابِ بشر میپردازد. "همچـون در يك آينه" فيلمِ اثر گذاری ست كه از سرگشـتگى ها و روابط انسانى سخن میگويد,و در اين راه تا عميق ترين سياهچاله هاى روح آدمى فرومیرود.
"کارين" دختر خانواده که به اسکيزوفرنی مبتلاست، گمان ميبرد، همزمان در دنيای واقعی و دنيايی در ورای ديواری منقش، زندگی ميکند. بيماریِ او حکايت از تناقض اين دو عالم دارد. کارين همچنان که کيرکگور ※↓ ميگفت پيوسته ناگزير به انتخاب ميان اين دو عالم ست، و سرانجام عالم ديگر، يعنی عالم جنون را انتخاب ميکند. اما تنها کارين نيست که با چنين چالشی مواجه ميشود، "دیوید"،(بیورنستراند)پدرش، از چنگال يأس به عالم هنر پناه ميبرد و اين ميّسر نيست جز به بهای قربانی کردنِ خانواده. پس پدرِ نویسنده، بيماری کارين را سوژه ای برای داستانِ خود قرار ميدهد. مينوس،(پاسگارد) برادر کارين، نوجوانی ست، بين کودکی و بزرگسالی سرگردان، از پا نهادن به عالم بزرگسالی عاجز مانده و نمیتواند مانند کارين، به اوهام پناه ببرد. برای هرسه عضوِ خانواده، زيستن در اين عالم، وحشتناک و غيرقابل تحمل است. زندگی در اين عالم يعنی تحمل تنهايی، اضطراب و رنج عميق. همين امر سبب شده تا هريک از اين سه نفر به گونه ای در برابر زندگی سر به طغيان گذارند. در اين ميان تنها کسی که سرگردان نيست، مارتينِ (فون سیدو) پزشک و همسرِ کارين است، که انسان را معادل جسم او ميداند. نزد او متافيزيک بی معناست و به اين ترتيب از چالش های روحی انسان خبری نيست. عقل مدار است، و مانند بقيه لکه سياهی در پرونده اش نيست. حتی بشردوستیِ محافظه کارانهٔ او، مجال هرگونه انتقاد را ميگيرد. اما همين «فقدانِ طغيان روحی» نزد برگمان کريه است. مارتين به دیوید ميتازد چراکه کارين با خواندن نوشته های پدرش به لاعلاج بودن بيماری خود واقف شده. چهره حقيقیِ مارتين جایی عيان ميشود که دیوید در ديالوگی، عقلانيت او را به چالش کشيده و ضعف منطق او را نيز برملأ میکند: «با اين وجود چندين بار آرزوی مرگ کارين را کرده ای.»...

▪️#دیالوگ_های_پایانی_فیلم


مینوس _ من نمیتونم در این دنیای جدید زندگی کنم!

پدر _ چرا میتونی، فقط باید یه حامی داشته باشی.

_ خدا ؟ میتونی یه دلیل واسه اثبات خدا بیاری؟ نمیتونی.

_عشق به عنوانِ حقیقیتی در دنیای انسانها وجود داره.

_ یک نوعِ مخصوصی از عشق؟

_همهٔ انواع ، بزرگترین و پست ترین، فقیر ترین و والا ترین

_ اشتیاق به داشتنِ عشق ؟

_اشتیاق و انکار، اعتماد و بدبینی.

_ پس باید عشق دلیل قانع کننده ای باشد؟

_ ما نمیدونیم آیا عشق دلیلی برای وجود خداست و یا اصلاً خودِ اوست.

_ برای تو عشق و خدا یکی ست؟

_این افکار تسکین دهندهٔ ناامیدی و پُر کنندهٔ خلا درونیِ من است...


برگمان اغلب در کسوت یک سینماگر به پرسش‌های فلسفی و وجودشناختیِ خویش می پرداخت؛ پرسش‌هایی که همواره ،ذهن انسان را به خود مشغول و آثار ادبی وهنری زیادی درباره‌ٔ این پرسش‌ها خلق میشد. او در بسیاری از فیلم‌هایش به زبانی هنرمندانه، به مسائلی چون خدا، ایمان، مرگ، تنهایی ،جاودانگی، می اندیشید و با شور کم ‌نظیری در آثارش تصویرگر و راوی آنها بود.که این اندیشه بی شک متاثر از "کیرکگور "فیلسوف دانمارکی بود، میتوان برگمان را ترجمه سینمایی کیرکگور خواند، چنان که خودش در آخرین فیلمش "ساراباند" روی کتابِ کیرکگور تاکید میکند. "همچون در یک آینه" فیلمی ست که به صراحت، چنین چالشی را باز مینماید.

✍️پ ن:
کيرکگور برای انسان سه مرحله قائل بود.فردی که به لذت جويی توجه دارد. پس از يأس ناگزير جهش به مرحلهٔ اخلاق میکند. در آن هم به احساس گناه می انجامد و جهشی ديگر به مرحلهٔ ايمانی خواهد داشت. بدينسان ايمان برای کيرکگور نه کنشی عقلانی، بلکه «تکيه کردن به امر نامعقول»ست از روی ياس. وی دشواری ايمان را در اين میداند که فرد بين وادی عقلانی و وادی ايمان سرگردان شود. کيرکگور ايمان را کنشی غيرعقلانی قلمداد ميکند که انسان ناگزير از تن دادن به آن است. البته تن سپردن به اين امر غيرعقلانی، تناقضات بی شمار در پی دارد.

۱- مرحله زیباشناختی aesthetic
۲- مرحله اخلاقی ethical
۳- مرحله دینی religious

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما

یه روزی از روزای سال 1976 یه خانومِ بیست و شش، بیست و هفت ساله که فیلم معروف اسکورسیزی یعنی «راننده تاکسی» خیلی روش تأثیر گذاشته بود، تصمیم گرفت دیگه به شکل جدی، بازیگر بشه! شنیده بود یه فیلمی داره ساخته میشه به اسم «کینگ کونگ». King kong و کارگردانش یه مرد ایتالیاییه به اسم دینو دی لورتنس. Dino De Laurentiis و تو مرحله انتخاب بازیگرن و دارن تست می‌گیرن.
خیلی خوشحال و سرخوش پا شد رفت دفترشون شانس خودشو امتحان کنه. اونجا آقای دینو دی لورنتس دیدش و در حالیکه خیال می‌کرد این دخترک ایتالیایی بلد نیست، به پسرش که دستیارش بود گفت: بابا اینکه خیلی بی‌ریخته! اینو چرا برای فیلم من آوردی تست بده؟
و اون دخترک، ایتالیایی بلد بود! بهش گفت: «خیلی متأسفم که به اندازه کافی زیبا نیستم؛ اما می‌دونین؟ این فقط برداشت شماست».
و بعد با دلی که شکسته بود، رفت ... رفت تا روی صحنه‌های برادوی بدرخشه و حتی در عرصه تئاتر، در همون سال، نامزد جایزه تونی بشه و این تازه سرآغاز ستاره شدنش بود. او کسی نبود جز:
برنده سه بار جایزه اسکار بهترین بازیگری زن: مریل استریپ!

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#سینما_ونقاشی

#فیلم‌ها به ترتیب:

۱: صحرای سرخ، آنتونیونی
نقاشی اثر جورجو د کیریکو(Mystery and Melancholy of the Street)

۲: یک آمریکایی در پاریس، وینسنت مینلی
نقاشی اثر آگوست رنوار

۳: مارکیز اوی، اریک رومر
نقاشی کابوی اثر هنری فوسلی

۴: پیرو خله، ژان لوک گدار
نقاشی ژاکلین با گلها، پابلو پیکاسو

۵: آینه، آندره تارکوفسکی
نقاشی شکارچیان در برف پیتر بروگل

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_هـــــــنــــــر 🖼

#سینما📽

آنوشکا دلون، دختر آلن دلون به مناسبت گذشتن سی روز از مرگ پدرش، چند عکس از او و این یادداشت را منتشر کرد:

یک‌ ماه بدون تو. بی‌ آنکه دستانم در دستانت باشد؛ و این تا ابد ادامه خواهد داشت و آشفته‌ام می‌کند. یک‌ ماه است که هر روز حوالی ظهر دلم پر می‌کشد که با تو تماس بگیرم. همه عمر دلم برایت تنگ خواهد شد. همه عمر جای مردانی مانند تو خالی خواهد ماند. مردانی واقعی. مردانی که هر آنچه می‌اندیشند، بر زبان می‌آورند. مردانی که به حرفی که می‌زنند، فکر می‌کنند. به حرفشان عمل می‌کنند و درباره کاری که انجام می‌دهند، حرف می‌زنند و انتخاب‌های درستی دارند. قولشان، قول است. مانند تو. وفادار؛ حتی اگر وفاداری معنای خوشایندی نداشته باشد. تو، اولین مرد زندگی من بودی که همه چیز را به من یاد دادی. دیگر چه کسی می‌تواند به من چیزی بیاموزد؟ چه کسی می‌تواند چنین زندگی طولانی‌ای داشته باشد؟ چه زیبا هجدهم آگوست ماه گذشته نوشتند: «دلون نمرده است. او جاودانه شده.»

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity