🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#فیلم_ولحظه
•A White White Day~2019
Director: Hlynur Pálmason
•Mondrian's Pipe and Glasses, Paris ~1926
Photographer: Andre Kertesz
•Woman at the Well~1870-71
Artist: Adolphe Monticelli)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#فیلم_ولحظه
•A White White Day~2019
Director: Hlynur Pálmason
•Mondrian's Pipe and Glasses, Paris ~1926
Photographer: Andre Kertesz
•Woman at the Well~1870-71
Artist: Adolphe Monticelli)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#فیلم_ولحظه
اینگیموندور روبهروی برادرش مینشیند و از او میپرسد که آیا تا به حال به همسرش خیانت کرده؟ پاسخ مثبت میشنود؛ چنانکه گویی از امری عادی سخن به میان آمده؛ بهقدری عادی که با روزمرگی انباشته در اشیاء روی میز برابری میکند. به هنگام شنیدن پاسخ مرد، نماهای نزدیک و دقیق از اشیاء به عکسهای آندره کرتس از فضاهای داخلی پهلو میزند.
نبوغ کرتس خلق میدانی بود که در آن، شئ جایی میان واقعیت و انتزاع معلق میماند؛ از ابتذالِ روزمرگی به بیوزنی میرسید، اما کیفیتی قابل اعتنا لنگرش میشد. در «یک روز سفیدِ سفید»، پالمازون، کارگردان فیلم، از چنین نظرگاهی به اشیاء مینگرد. به اشیائی که یک زمانی به همسر قهرمان فیلم، اینگیموندور، تعلق داشته. به زنی که در یک روز سفیدِ سفید، با ماشین از پرتگاهی سقوط میکند و میمیرد؛ اما سقوطش ادامه مییابد تا با کشف خیانتش به اینگیموندور گره بخورد.
برای اینگیموندور، اشیاء هنوز از شدت حادثهای که بر زن محبوبش رفته مرتعشند، اما خیانت زن قسمی ابتذال را در فرم اشیاء تزریق کرده که بر ارزش و معنای نهفته میچربد. نوعی بیوزنی و تعلیق، همچون مه غلیظ و سفیدی که آسمان را با زمین یکی میکند.
آدولف مونتیسلی نقاش نیمۀ دوم قرن نوزدهم بود. تقریباً هر نقاش شاخصی که از این دوره میشناسید، به نحوی متأثر از او بوده. ونگوگ خود را وامدار او میدانست و سزان ستایشش میکرد. او را دوشادوش پیشگامان امپرسیونیسم قرار میدهند، اما شگفت آنکه میتوانید به راحتی او را، با وجود فاصله زمانی بعید، پدر اکسپرسیونیسم انتزاعی بدانید. پالت رنگی تیره و رگههای مرتعش و همنشینیهای نامنتظر رنگها در تابلوهای جکسون پولاک، جایی به نقاشیهای مونتیسلی میرسد. با وجود این، او گمنام قرون پس از خود است. تعداد نمایشگاههایی که به کارهای او اختصاص یافته، انگشتشمارند و منتقدان هنری که نقاشیهایش را زشت میدانند، کم نیستند. اما اگر در نقاشیهایش دقیق شوید، به سرچشمۀ شاهکارهای ایزدان پستامپرسیونیسم میرسید؛ به نبوغی شگرف که بر درخشش آثار نقاشان همعصر و پس از خودش سایه میاندازد.
کیفیتی که در نقاشیهای مونتیسلی مرا مجذوب خود میکند، وزنیست که او به فیگورها و اشیاء میبخشد. سنگینی لباسهای حجیم، یلهدادنها، خم شدن ساقهها زیر حجم انبوه گلبرگها، خبر از نوعی نیروی جاذبه در درون تابلو میدهند؛ امری که هر قاب نقاشی را به جهانی خودآیین بدل میکند. چنین کیفیتی در کمتر تابلوی نقاشی و فریم عکسی قابل ردیابی است. آنهنگام که تصویر توان انتقال حس سنگینی سوژه را به بیرون از قاب بیابد. و این کیفیتیست که استخوانبندی فیلم «یک روز سفیدِ سفید» را شکل میدهد.
کوبیدن سر یک ماهی بزرگ بر میز، نمایش کامل فروغلتیدن قطعه سنگی سنگین، درگیری فیزیکی اینگیموندور با آدمها و اشیاء و... در تناقض با تصاویر تخت و دوبعدیساز دوربینهای مداربسته است. و در حقیقت، در تناقض با ابتذالی که وجهی از حجم چندبعدی زندگی را برای اینگیموندور از اعتبار ساقط کند، امری که با اصرار او بر ساختن خانه/ «فضایی» برای زیستن گره میخورد. اما پالمازون یک قدم پیشتر میگذارد. او از خلال چنین رویکردی، به ارزشهایی انسانی وزن میبخشد. در آغوش کشیدن/بر دوش کشیدن سالکا، سبب میشود تا مدارهای پاکی، شوق بازی و روراستی دخترک تا سرحدات روایت بسط یابند. در این میان، عشق اینگیموندور همان میدان جاذبهایست که بردار فروغلتیدنها به سمتش کشیده میشود و در هبوط مکرر آدمیان، همان نیروی یگانهایست که رستگاری و دوباره برخاستن او را رقم میزند.
#پرسوناژ
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#فیلم_ولحظه
اینگیموندور روبهروی برادرش مینشیند و از او میپرسد که آیا تا به حال به همسرش خیانت کرده؟ پاسخ مثبت میشنود؛ چنانکه گویی از امری عادی سخن به میان آمده؛ بهقدری عادی که با روزمرگی انباشته در اشیاء روی میز برابری میکند. به هنگام شنیدن پاسخ مرد، نماهای نزدیک و دقیق از اشیاء به عکسهای آندره کرتس از فضاهای داخلی پهلو میزند.
نبوغ کرتس خلق میدانی بود که در آن، شئ جایی میان واقعیت و انتزاع معلق میماند؛ از ابتذالِ روزمرگی به بیوزنی میرسید، اما کیفیتی قابل اعتنا لنگرش میشد. در «یک روز سفیدِ سفید»، پالمازون، کارگردان فیلم، از چنین نظرگاهی به اشیاء مینگرد. به اشیائی که یک زمانی به همسر قهرمان فیلم، اینگیموندور، تعلق داشته. به زنی که در یک روز سفیدِ سفید، با ماشین از پرتگاهی سقوط میکند و میمیرد؛ اما سقوطش ادامه مییابد تا با کشف خیانتش به اینگیموندور گره بخورد.
برای اینگیموندور، اشیاء هنوز از شدت حادثهای که بر زن محبوبش رفته مرتعشند، اما خیانت زن قسمی ابتذال را در فرم اشیاء تزریق کرده که بر ارزش و معنای نهفته میچربد. نوعی بیوزنی و تعلیق، همچون مه غلیظ و سفیدی که آسمان را با زمین یکی میکند.
آدولف مونتیسلی نقاش نیمۀ دوم قرن نوزدهم بود. تقریباً هر نقاش شاخصی که از این دوره میشناسید، به نحوی متأثر از او بوده. ونگوگ خود را وامدار او میدانست و سزان ستایشش میکرد. او را دوشادوش پیشگامان امپرسیونیسم قرار میدهند، اما شگفت آنکه میتوانید به راحتی او را، با وجود فاصله زمانی بعید، پدر اکسپرسیونیسم انتزاعی بدانید. پالت رنگی تیره و رگههای مرتعش و همنشینیهای نامنتظر رنگها در تابلوهای جکسون پولاک، جایی به نقاشیهای مونتیسلی میرسد. با وجود این، او گمنام قرون پس از خود است. تعداد نمایشگاههایی که به کارهای او اختصاص یافته، انگشتشمارند و منتقدان هنری که نقاشیهایش را زشت میدانند، کم نیستند. اما اگر در نقاشیهایش دقیق شوید، به سرچشمۀ شاهکارهای ایزدان پستامپرسیونیسم میرسید؛ به نبوغی شگرف که بر درخشش آثار نقاشان همعصر و پس از خودش سایه میاندازد.
کیفیتی که در نقاشیهای مونتیسلی مرا مجذوب خود میکند، وزنیست که او به فیگورها و اشیاء میبخشد. سنگینی لباسهای حجیم، یلهدادنها، خم شدن ساقهها زیر حجم انبوه گلبرگها، خبر از نوعی نیروی جاذبه در درون تابلو میدهند؛ امری که هر قاب نقاشی را به جهانی خودآیین بدل میکند. چنین کیفیتی در کمتر تابلوی نقاشی و فریم عکسی قابل ردیابی است. آنهنگام که تصویر توان انتقال حس سنگینی سوژه را به بیرون از قاب بیابد. و این کیفیتیست که استخوانبندی فیلم «یک روز سفیدِ سفید» را شکل میدهد.
کوبیدن سر یک ماهی بزرگ بر میز، نمایش کامل فروغلتیدن قطعه سنگی سنگین، درگیری فیزیکی اینگیموندور با آدمها و اشیاء و... در تناقض با تصاویر تخت و دوبعدیساز دوربینهای مداربسته است. و در حقیقت، در تناقض با ابتذالی که وجهی از حجم چندبعدی زندگی را برای اینگیموندور از اعتبار ساقط کند، امری که با اصرار او بر ساختن خانه/ «فضایی» برای زیستن گره میخورد. اما پالمازون یک قدم پیشتر میگذارد. او از خلال چنین رویکردی، به ارزشهایی انسانی وزن میبخشد. در آغوش کشیدن/بر دوش کشیدن سالکا، سبب میشود تا مدارهای پاکی، شوق بازی و روراستی دخترک تا سرحدات روایت بسط یابند. در این میان، عشق اینگیموندور همان میدان جاذبهایست که بردار فروغلتیدنها به سمتش کشیده میشود و در هبوط مکرر آدمیان، همان نیروی یگانهایست که رستگاری و دوباره برخاستن او را رقم میزند.
#پرسوناژ
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
قوبلایخان به مارکو گفت: «اکنون برایت میگویم که دیشب چه در خواب دیدم.
در قلب سرزمینی هموار و زردفام بودم. جابهجا شهابسنگها و صخرههای یخرفته پراکنده بود. از دور آسمانخراشهای شهری را دیدم که قد میافراشتند، چونان سلسلهقلههایی باریک و بلند، که ماه بتواند در مسیر سفرش، از یکی بر دیگری بغلتد و یا بر کابل جرثقیلها تکیه زند و تاب خورد».
و مارکو گفت: «شهری که در خواب دیدهاید نامش لیلاج است. شهروندانش چنین خوشامدگویی به ماه را برای لختی آرمیدناش ترتیب میدهند، تا ماه نیرویی بیپایان برای قد کشیدن به شهر عطا کند».
قوبلایخان افزود: «چیز دیگری هست که تو نمیدانی. ماهِ قدردان امتیازی کمیابتر به شهر لیلاج بخشیده: اینکه سبکبار رشد کند».
کتاب: شهرهای ناپیدا
نویسنده: ایتالو کالوینو
Photographer: Saul Leiter
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
قوبلایخان به مارکو گفت: «اکنون برایت میگویم که دیشب چه در خواب دیدم.
در قلب سرزمینی هموار و زردفام بودم. جابهجا شهابسنگها و صخرههای یخرفته پراکنده بود. از دور آسمانخراشهای شهری را دیدم که قد میافراشتند، چونان سلسلهقلههایی باریک و بلند، که ماه بتواند در مسیر سفرش، از یکی بر دیگری بغلتد و یا بر کابل جرثقیلها تکیه زند و تاب خورد».
و مارکو گفت: «شهری که در خواب دیدهاید نامش لیلاج است. شهروندانش چنین خوشامدگویی به ماه را برای لختی آرمیدناش ترتیب میدهند، تا ماه نیرویی بیپایان برای قد کشیدن به شهر عطا کند».
قوبلایخان افزود: «چیز دیگری هست که تو نمیدانی. ماهِ قدردان امتیازی کمیابتر به شهر لیلاج بخشیده: اینکه سبکبار رشد کند».
کتاب: شهرهای ناپیدا
نویسنده: ایتالو کالوینو
Photographer: Saul Leiter
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستانک
[آدم وحشت زده به حوا گفت]:
((چگونه در برابر وسوسه ی نافرمانی از آن ممنوعیت شدید، تسلیم شدی و پا فراتر نهادی؟! چگونه به آن میوه ی ممنوعه تجاوز کردی؟! آخر چگونه یکی از نیرنگ های دشمن شومی که او را نمی شناختی، فریبت داد...؟! و اینک، او مرا نیز در کنار تو، به سقوط وا داشت... زیرا تصمیم من یقینا این است که با تو جان سپارم! آخر چگونه می توانم بی تو زنده بمانم؟! چگونه می توانم گفت و گوی شیرین با تو را، و عشقی که ما را این گونه به هم پیوند داده است رها سازم تا در این جنگل وحشی ، تنها و بی کس باقی بمانم...؟! حتی چنانچه خدای متعال حوایی دیگر بیافریند، و من نیز دنده ی دیگری فراهم آورم، باز غم از دست رفتن تو هرگز از قلبم برون نخواهد رفت. نه! نه! ... بنا به رابطه ی طبیعت، خود را به تو نزدیک حس میکنم: به راستی تو گوشتی از گوشت من، و استخوانی از استخوان منی! سرنوشت من، هرگز از سرنوشت تو جدا نخواهد شد، حال در سعادت باشم یا در رنج و محنت! ))
آدم با وجود همه ی آن چه را در آن باره دانسته بود، حتی دمی در خوردن میوه درنگ ننمود! او هرگز فریب نخورد، بلکه به طرزی جنون آمیز، با زیبایی و جذابیت زنانه، مغلوب گشت...!
#فئودور_داستایفسکی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستانک
[آدم وحشت زده به حوا گفت]:
((چگونه در برابر وسوسه ی نافرمانی از آن ممنوعیت شدید، تسلیم شدی و پا فراتر نهادی؟! چگونه به آن میوه ی ممنوعه تجاوز کردی؟! آخر چگونه یکی از نیرنگ های دشمن شومی که او را نمی شناختی، فریبت داد...؟! و اینک، او مرا نیز در کنار تو، به سقوط وا داشت... زیرا تصمیم من یقینا این است که با تو جان سپارم! آخر چگونه می توانم بی تو زنده بمانم؟! چگونه می توانم گفت و گوی شیرین با تو را، و عشقی که ما را این گونه به هم پیوند داده است رها سازم تا در این جنگل وحشی ، تنها و بی کس باقی بمانم...؟! حتی چنانچه خدای متعال حوایی دیگر بیافریند، و من نیز دنده ی دیگری فراهم آورم، باز غم از دست رفتن تو هرگز از قلبم برون نخواهد رفت. نه! نه! ... بنا به رابطه ی طبیعت، خود را به تو نزدیک حس میکنم: به راستی تو گوشتی از گوشت من، و استخوانی از استخوان منی! سرنوشت من، هرگز از سرنوشت تو جدا نخواهد شد، حال در سعادت باشم یا در رنج و محنت! ))
آدم با وجود همه ی آن چه را در آن باره دانسته بود، حتی دمی در خوردن میوه درنگ ننمود! او هرگز فریب نخورد، بلکه به طرزی جنون آمیز، با زیبایی و جذابیت زنانه، مغلوب گشت...!
#فئودور_داستایفسکی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity