🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#فیلم_ولحظه

اینگیموندور روبه‌روی برادرش می‌نشیند و از او می‌پرسد که آیا تا به حال به همسرش خیانت کرده؟ پاسخ مثبت می‌شنود؛ چنان‌که گویی از امری عادی سخن به میان آمده؛ به‌قدری عادی که با روزمرگی انباشته در اشیاء روی میز برابری می‌کند. به هنگام شنیدن پاسخ مرد، نماهای نزدیک و دقیق از اشیاء به عکس‌های آندره کرتس از فضاهای داخلی پهلو می‌زند.
نبوغ کرتس خلق میدانی بود که در آن، شئ جایی میان واقعیت و انتزاع معلق می‌ماند؛ از ابتذالِ روزمرگی به بی‌وزنی می‌رسید، اما کیفیتی قابل اعتنا لنگرش می‌شد. در «یک روز سفیدِ سفید»، پالمازون، کارگردان فیلم، از چنین نظرگاهی به اشیاء می‌نگرد. به اشیائی که یک زمانی به همسر قهرمان فیلم، اینگیموندور، تعلق داشته. به زنی که در یک روز سفیدِ سفید، با ماشین از پرتگاهی سقوط می‌کند و می‌میرد؛ اما سقوطش ادامه می‌یابد تا با کشف خیانتش به اینگیموندور گره بخورد.
برای اینگیموندور، اشیاء هنوز از شدت حادثه‌ای که بر زن محبوبش رفته مرتعشند، اما خیانت زن قسمی ابتذال را در فرم اشیاء تزریق کرده که بر ارزش و معنای نهفته می‌چربد. نوعی بی‌وزنی و تعلیق، همچون مه غلیظ و سفیدی که آسمان را با زمین یکی می‌کند.

آدولف مونتیسلی نقاش نیمۀ دوم قرن نوزدهم بود. تقریباً هر نقاش شاخصی که از این دوره می‌شناسید، به نحوی متأثر از او بوده. ون‌گوگ خود را وام‌دار او می‌دانست و سزان ستایشش می‌کرد. او را دوشادوش پیش‌گامان امپرسیونیسم قرار می‌دهند، اما شگفت آنکه می‌توانید به راحتی او را، با وجود فاصله زمانی بعید، پدر اکسپرسیونیسم انتزاعی بدانید. پالت رنگی تیره و رگه‌های مرتعش و همنشینی‌های نامنتظر رنگ‌ها در تابلوهای جکسون پولاک، جایی به نقاشی‌های مونتیسلی می‌رسد. با وجود این، او گم‌نام قرون پس از خود است. تعداد نمایشگاه‌هایی که به کارهای او اختصاص یافته، انگشت‌شمارند و منتقدان هنری که نقاشی‌هایش را زشت می‌دانند، کم نیستند. اما اگر در نقاشی‌هایش دقیق شوید، به سرچشمۀ شاهکارهای ایزدان پست‌امپرسیونیسم می‌رسید؛ به نبوغی شگرف که بر درخشش آثار نقاشان هم‌عصر و پس از خودش سایه می‌اندازد.

کیفیتی که در نقاشی‌های مونتیسلی مرا مجذوب خود می‌کند، وزنی‌ست که او به فیگورها و اشیاء می‌بخشد. سنگینی لباس‌های حجیم، یله‌دادن‌ها، خم شدن ساقه‌ها زیر حجم انبوه گلبرگ‌ها، خبر از نوعی نیروی جاذبه در درون تابلو می‌دهند؛ امری که هر قاب نقاشی را به جهانی خودآیین بدل می‌کند. چنین کیفیتی در کمتر تابلوی نقاشی و فریم عکسی قابل ردیابی است. آن‌هنگام که تصویر توان انتقال حس سنگینی سوژه را به بیرون از قاب بیابد. و این کیفیتی‌ست که استخوان‌بندی فیلم «یک روز سفیدِ سفید» را شکل می‌دهد.

کوبیدن سر یک ماهی بزرگ بر میز، نمایش کامل فروغلتیدن قطعه سنگی سنگین، درگیری فیزیکی اینگیموندور با آدم‌ها و اشیاء و... در تناقض با تصاویر تخت و دوبعدی‌ساز دوربین‌های مداربسته است. و در حقیقت، در تناقض با ابتذالی که وجهی از حجم چندبعدی زندگی را برای اینگیموندور از اعتبار ساقط کند، امری که با اصرار او بر ساختن خانه/ «فضایی» برای زیستن گره می‌خورد. اما پالمازون یک قدم پیشتر می‌گذارد. او از خلال چنین رویکردی، به ارزش‌هایی انسانی وزن می‌بخشد. در آغوش کشیدن‌‌/بر دوش کشیدن سالکا، سبب می‌شود تا مدارهای پاکی، شوق بازی و روراستی دخترک تا سرحدات روایت بسط یابند. در این میان، عشق اینگیموندور همان میدان جاذبه‌ای‌ست که بردار فروغلتیدن‌ها به سمتش کشیده می‌شود و در هبوط مکرر آدمیان، همان نیروی یگانه‌ای‌ست که رستگاری و دوباره برخاستن او را رقم می‌زند.

#پرسوناژ

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕

_مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕


گراهام گرین به نجات و رستگاری باور داشت، اما از نظر او رستگاری در پیچش و پوست‌اندازی‌های مکرر قرن بیستم شکل عوض کرده بود. نه! از بارش هاشورهای لطیف نور و انحنای بال فرشتگان خبری نبود! رستگاری در سکوت و تنهایی بدن‌های خُرد و آوار، میان ویرانه‌ها، درختان رطوبت‌زدۀ کوهی دوردست، خیابان‌های تفتیده و خلوت شهری بندری و آلونک‌های پوسیده و پرت‌افتاده حاصل می‌شد. در بطن زندگی روزمره، بی هیاهو. نگاه کنید به سیر تطور شخصیت کشیشِ مست در شاهکار گرین: رمان قدرت و جلال، و یا احوالات اسکوبی در رمان بی‌نظیر جانِ کلام و حتی تجربۀ شگفتی که آرتور در رمان وزارت ترس از سر می‌گذراند. مرد سوم اما یک استثناء است. چراکه ساختار روایت را نه یکی بلکه دو حلقۀ سلوک به‌هم‌زنجیر طرح می‌زند.

روایت مرد سوم در وین نیمه‌ویران، در نخستین سال‌های پس از جنگ جهانی دوم می‌گذرد. شهر توسط چهار قدرت شوروی، فرانسه، بریتانیا و آمریکا اشغال شده و بیشتر شبیه به دوزخی برفی است که در آن برای تن دادن به شرارت کیفری در کار نیست. در این وضعیت است که هری لایم، مردی که ظاهراً با فروش پنی‌سیلین رقیق شده ثروتی به هم زده، ولو به قیمت مرگ صدها بیمار، در حرکتی قابل تأمل از دوست دیرینه‌اش هالی (رولو) مارتینز، مردی میان‌مایه که با نام مستعار آمریکایی، داستان‌های ضعیف وسترن می‌نویسد، دعوت می‌کند تا به خرج او از لندن به وین بیاید و در باب مراقبت از آوارگان بین‌المللی مقاله بنویسد. ورود رولو به وین با مرگ هری و شرکت در مراسم خاکسپاری او هم‌زمان می‌شود. و اگرچه در ادامه کنجکاوی او برای یافتن واقعیت روشن می‌کند که مرگ هری ساختگی بوده، امّا سماجتش برای تغییر دادن شرایط به مرگ واقعی هری ختم می‌شود.

گرین برای ترسیم رابطۀ هری و رولو، گویی از تصویر قلب شدۀ رابطۀ مسیح و یهودا بهره می‌گیرد. در حقیقت، هر چه در داستان پیش می‌رویم، بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که هری در طلب مرگی مسیح‌وار برای خود، تعمداً رولو را به وین کشانده تا خیانت ببیند. امّا تفاوت اینجاست که شخصیت هری و رولو به شکل هوشمندانه‌ای خاکستری‌ست؛ آمیخته‌ای از خیر و شر. در نتیجه، گرین برای ما چاره‌ای باقی نمی‌گذارد جز اینکه در وضعیت بی‌طرف باقی بمانیم و شاهد ترسیم خطوط دگرگون‌ساز حیات دو مرد با پیچشی درخشان به وقت دیدارشان در یک چرخ‌وفلک باشیم.

نکته اینجاست که شکل‌گیری داستان مرد سوم همزمان با نگارش فیلمنامۀ آن (با بازی درخشان اورسون ولز و قاب‌ تصویرهای به‌یاد ماندنی‌اش) سبب شده تا کلمات ارزش بصری قابل توجهی بیابند. با پرسه‌زنی، فرار و پناه گرفتن‌های هری و رولو در وین تحت اشغال، این معماری ویران و در ظلمت فرورفتۀ شهر است که منطبق بر ساختار مخدوش و متزلزل روابط انسانی، نسبت میان این دو را طرح می‌زند: جایی که بی‌اعتمادی و شک در هیبت سایه‌های غلیظ و کش‌دار دالان‌های تاریک تجلی می‌یابد و تجربۀ عشق و رفاقتی بی‌پیرایه همانقدر به معجزه شبیه است که یافتن فضایی دلنشین و امن در وین.
و درست در همین بستر است که گرین سیر تطور حیات دو انسان را ترسیم می‌کند: همچنانکه رسیدن به سعادتِ مطلق مساوی‌ست با ملالی خفقان‌آور، رستگاری نیز از نگاه گرین تنها می‌تواند مجموعه‌ای از توقفگاه‌هایی در طول یک مسیر بین دو نیستی باشد. خرده‌سعادت‌هایی که با رسیدن به فهم و یا احساسی عمیق‌تر از پیش برای فرد رقم می‌خورند. در نتیجه، همچون دیگر رمان‌های گرین، هری و رولو هر کدام به نسخه‌ای باورپذیر از نجات دست می‌یابند. نجاتی در خور زیست‌شان که در بطن واقعیت خشن و صریح وین می‌تواند قابل حصول باشد.

کتاب: مرد سوم
نویسنده: گراهام گرین
مترجم: محسن آزرم
نشر چشمه
The Third Man~1949
Director: Carol Reed
#معماری_در_کلمات
#پرسوناژ

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity