🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#معماری_در_کلمات

«بعد که دکتر رابرت لَنگ نشست روی بالکن و شروع به خوردن گوشت سگ کرد، به فکر حوادثی افتاد که این سه ماه گذشته در این مجتمع مسکونی عظیم روی داده بود.»
رمان برج چنین آغاز می‌شود: با تصویر کردن وضعیت عجیب دکتری جوان که تنها سه ماه پس از سکونت‌ در یک برج، در حال تناول گوشت سگِ آنتونی رویال است. و رویال معماری است که برج لوکس را برای سه قشر فرودست، متوسط و فرادست طراحی کرده و با کاشت حوزه‌های خدماتی و رفاهی درون آن، ساکنان را از رفت‌و‌آمد به شهر بی‌نیاز ساخته است.

به باور آقای رویال، این مدل مینیاتوری و ایده‌آل اجتماع است. هندسه‌ای عمودی، مطبّق و خودکفا. امّا جِی.جی.بالارد با برپایی چنین هندسه‌ای، استبداد متراکم و غلیظ نهفته در آن را فاش می‌سازد. استبدادی که در نگاه و مَنش هر فردی که خود را در چنبرۀ این هندسه قرار دهد، رسوخ می‌کند. امری که اساساً هم در تفرعن و گسست طبقۀ فرادست از باقی اجتماع بروز می‌کند و هم در داوری طبقۀ فرودست نسبت به بخش فوقانی این هندسه. امّا مسئله اینجا است که ساختار اجتماع نه عمودی، که افقی است. به این معنا که ارزش، توانمندی‌ و امکان‌های رشد در بافت جامعه، برآمده از عملکرد تمامی اجزای آن است. توهم برتری و ظلم و بی‌تفاوتیِ منتج از آن، زمانی شکل می‌گیرد که مالکیت به عنوان اصل ارزش‌گذاری، شبکۀ ارتباطی میان افراد را طرح می‌زند.

بالارد به عنوان ناقد صورت‌بندی عمودی ساختار جامعه، معماری را -به‌حق- عامل تأکید مضاعف بر وهم هندسۀ عمودی آن می‌داند. او با برپایی برج در پوششی مدرن و یادآور معماری بروتالیستی دهۀ شصت و هفتاد، ما را به درون یک دستگاه پیچیدۀ ظلم و خشونت می‌کشاند تا شاهد فروریزش و انهدام سرتاسری حیات در آن باشیم. از نظر بالارد تنها کافی است تا در عملکرد این ساختار عیب‌هایی جزئی رخ دهد تا استبداد مستتر در آن امکان بروز یابد. زمانی که آسانسورهای پرسرعت برج (که حکم بازوهای اتصال میان طبقات را دارد) خراب می‌شود، معماریِ آن دیگر نه به عنوان یک ستونِ -به‌زعم معمار آن- ایده‌آل برای همزیستی مسالمت‌آمیز و پویا، که در قامت میدان برخورد سه قلمرو متخاصم و ویرانگر تغییر ماهیت دهد.

امّا از نظر بالارد آنچه که سبب تشدید انفصال درون چنین ساختاری است، نه برخوردهای دو سر این هندسۀ عمودی، که میان‌مایگی و بطالت جاری در زندگی قشر متوسط است. (همچنانکه او در سطرهای ابتدایی رمان تصویرش می‌کند.) امری که بالارد پیش می‌کشد، مَنش منفعل این طبقه است که چون مفصلی میان دو قشر، به طور متناوب از جا در می‌رود؛ چراکه دائماً در حال از دست دادن فرصت‌هایی است که می‌تواند به تولید اندیشه، پیوندهای سازنده در سرتاسر بافت اجتماع و تولید نیروی محرکه‌ای بیانجامد که توان چرخش ۹۰ درجه‌ای این معماری عمودی را داشته باشد.


کتاب: برج
نویسنده: جِی. جی. بالارد
مترجم: علی‌اصغر بهرامی
نشر چشمه

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕

_مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕


گراهام گرین به نجات و رستگاری باور داشت، اما از نظر او رستگاری در پیچش و پوست‌اندازی‌های مکرر قرن بیستم شکل عوض کرده بود. نه! از بارش هاشورهای لطیف نور و انحنای بال فرشتگان خبری نبود! رستگاری در سکوت و تنهایی بدن‌های خُرد و آوار، میان ویرانه‌ها، درختان رطوبت‌زدۀ کوهی دوردست، خیابان‌های تفتیده و خلوت شهری بندری و آلونک‌های پوسیده و پرت‌افتاده حاصل می‌شد. در بطن زندگی روزمره، بی هیاهو. نگاه کنید به سیر تطور شخصیت کشیشِ مست در شاهکار گرین: رمان قدرت و جلال، و یا احوالات اسکوبی در رمان بی‌نظیر جانِ کلام و حتی تجربۀ شگفتی که آرتور در رمان وزارت ترس از سر می‌گذراند. مرد سوم اما یک استثناء است. چراکه ساختار روایت را نه یکی بلکه دو حلقۀ سلوک به‌هم‌زنجیر طرح می‌زند.

روایت مرد سوم در وین نیمه‌ویران، در نخستین سال‌های پس از جنگ جهانی دوم می‌گذرد. شهر توسط چهار قدرت شوروی، فرانسه، بریتانیا و آمریکا اشغال شده و بیشتر شبیه به دوزخی برفی است که در آن برای تن دادن به شرارت کیفری در کار نیست. در این وضعیت است که هری لایم، مردی که ظاهراً با فروش پنی‌سیلین رقیق شده ثروتی به هم زده، ولو به قیمت مرگ صدها بیمار، در حرکتی قابل تأمل از دوست دیرینه‌اش هالی (رولو) مارتینز، مردی میان‌مایه که با نام مستعار آمریکایی، داستان‌های ضعیف وسترن می‌نویسد، دعوت می‌کند تا به خرج او از لندن به وین بیاید و در باب مراقبت از آوارگان بین‌المللی مقاله بنویسد. ورود رولو به وین با مرگ هری و شرکت در مراسم خاکسپاری او هم‌زمان می‌شود. و اگرچه در ادامه کنجکاوی او برای یافتن واقعیت روشن می‌کند که مرگ هری ساختگی بوده، امّا سماجتش برای تغییر دادن شرایط به مرگ واقعی هری ختم می‌شود.

گرین برای ترسیم رابطۀ هری و رولو، گویی از تصویر قلب شدۀ رابطۀ مسیح و یهودا بهره می‌گیرد. در حقیقت، هر چه در داستان پیش می‌رویم، بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که هری در طلب مرگی مسیح‌وار برای خود، تعمداً رولو را به وین کشانده تا خیانت ببیند. امّا تفاوت اینجاست که شخصیت هری و رولو به شکل هوشمندانه‌ای خاکستری‌ست؛ آمیخته‌ای از خیر و شر. در نتیجه، گرین برای ما چاره‌ای باقی نمی‌گذارد جز اینکه در وضعیت بی‌طرف باقی بمانیم و شاهد ترسیم خطوط دگرگون‌ساز حیات دو مرد با پیچشی درخشان به وقت دیدارشان در یک چرخ‌وفلک باشیم.

نکته اینجاست که شکل‌گیری داستان مرد سوم همزمان با نگارش فیلمنامۀ آن (با بازی درخشان اورسون ولز و قاب‌ تصویرهای به‌یاد ماندنی‌اش) سبب شده تا کلمات ارزش بصری قابل توجهی بیابند. با پرسه‌زنی، فرار و پناه گرفتن‌های هری و رولو در وین تحت اشغال، این معماری ویران و در ظلمت فرورفتۀ شهر است که منطبق بر ساختار مخدوش و متزلزل روابط انسانی، نسبت میان این دو را طرح می‌زند: جایی که بی‌اعتمادی و شک در هیبت سایه‌های غلیظ و کش‌دار دالان‌های تاریک تجلی می‌یابد و تجربۀ عشق و رفاقتی بی‌پیرایه همانقدر به معجزه شبیه است که یافتن فضایی دلنشین و امن در وین.
و درست در همین بستر است که گرین سیر تطور حیات دو انسان را ترسیم می‌کند: همچنانکه رسیدن به سعادتِ مطلق مساوی‌ست با ملالی خفقان‌آور، رستگاری نیز از نگاه گرین تنها می‌تواند مجموعه‌ای از توقفگاه‌هایی در طول یک مسیر بین دو نیستی باشد. خرده‌سعادت‌هایی که با رسیدن به فهم و یا احساسی عمیق‌تر از پیش برای فرد رقم می‌خورند. در نتیجه، همچون دیگر رمان‌های گرین، هری و رولو هر کدام به نسخه‌ای باورپذیر از نجات دست می‌یابند. نجاتی در خور زیست‌شان که در بطن واقعیت خشن و صریح وین می‌تواند قابل حصول باشد.

کتاب: مرد سوم
نویسنده: گراهام گرین
مترجم: محسن آزرم
نشر چشمه
The Third Man~1949
Director: Carol Reed
#معماری_در_کلمات
#پرسوناژ

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity