🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻧﺪ .
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺍﺩ ،
ﻭ ﺷﺎﻋﺮ، ﺷﻌﺮﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ .
ﺷﺎﻋﺮ ﭘﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﯼ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﮔﺮﻓﺖ .
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻥ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .!
ﺯﯾﺮﺍ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ، ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ،

ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ ، ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ .

#شل_سیلو_استاین

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

نتیجه حسادت به گربه
مردی از این که زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه می کرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چند تا خیابان آن طرف تر ول کرد. ولی تا به خانه رسید، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود. بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دور افتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت... آخر شب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه کره خر خونه هست؟
زنش گفت: آره.
مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم!

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستانک

خاطره ای از یک دختر
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود
در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه
من که بازنشسته ام،
و کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون نون بگیرم برای شما هم میگیرم
در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت
هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله
پدرم را خیلی دوست داشت
کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا
برای یک لحظه خشکم زد
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم
همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم
اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند و میامدند تو،
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول اخلاقی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند
من اصلا خوشحال نشدم
خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم
تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم
گفت:
حالا مگه چی شده؟!؟!؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟؟؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند
وقتی شام آماده شد
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت
مادرم به بهانه ی اینکه زیاد گرسنه نیست، چند قاشق سالاد، کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت
پدر و مادرم هردو فوت کردند
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:::
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟؟؟
نکنه برای همین شام نخورد؟؟؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟؟؟
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟؟؟
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد
"من آدم زمختی هستم"
زمختی یعنی:::
ندانستن قدر لحظه ها
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه
میوه داشتیم یا نه
همه چیز کافی بود
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک
پدرم راست می گفت که:نون خوب خیلی مهمه
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ ؟؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست. چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طور کامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.

کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند: ”از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ا ی، فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای.”
مرد خندید و گفت: ”وقتی بر می گردیم با دقت به مسیر نگاه کن.”

موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده، سمت خودش.. گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: ”می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟”

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

تقویمها را می‌جویند، مبادا روز عشق باشد!

- بیا اینجا ببینیم... اهوی قرتی... با توام... بیا اینجا ببینم... این گل چیه دستت؟
- گله دیگه...
- گله دیگه؟! نه تو رو خدا! من فکر کردم آفسایده! خجالت نمی‌کشی گل خریدی؟! سرکار بیا جیباشو بگرد شکلات همراهش نباشه! این گل رو هم بگیر صورتجلسه کن!
- سرکار، دارم میرم بیمارستان عیادت!
- آره، الهی تب کنم پرستارم تو باشی و این صوبتا؟!
- سرکار... هر چی میخوای ببر، گلو با خودت نبر!

- شرکار به ژون خودم، من فقط گل شاهدونه همرامه! با یکم علف!
- امروز به اونا کار نداریم! گل رز قرمز که همراهت نیست؟!
- نه به ژون جناب شرکار... ما عشق و عاشقیو ترک کردیم! پاک پاکیم! فقط سر گل!
- باشه، امروزو کاری بهت نداریم، برو... آزادی...!

- آقا موسی سلام...
- سلام... خوب موقعی زنگ زدی... بار جدید رسیده، هر چی بخوای هست... اسب سفید، دو سگ، بالنتینو، قوطی، شیشه ای... همه چی
- ببین، راستش اینا رو نمی‌خوام، واسه یه چیز دیگه زنگ زدم... رز قرمز داری؟
- رز قرمز؟ تو درباره من چی فکر می‌کنی؟! ما اهل اینجور خلافا نیستیم! یه عمر با عزت زندگی کردیم!! حالا واسه شما جوونهای قرتی بیام زندگیمو به خطر بندازم گل رز بفروشم؟! برو عمو جون، برو مشتری نیستی!

- نوار عکس پاسور... نوار عکس پاسور... فیلم جدید گلشیفته... فیلم بازار دخترفروشی داعش... قره قوروت... شیشه 4 میل، کریستال مجلسی...
- داداش...
- این بابای خدا بیامرز ما تو رو هم داداش ما کرد؟! بنال... چی می‌خوای؟
- چیزه... شکلات داری؟
- شکلات؟! ... چقدری می‌خوای؟!
- یه کیت‌کت می‌خوام!
- کیت‌کت؟ کیت‌کت دارم، اصل ترک، 55 تومن!
- 55 هزار تومن؟! چه خبره؟!
- چه خبره؟! سلامتی آدم بیخبره! تو پول ته جیبت نیست غلط می‌کنی قرار ولنتایم می‌ذاری! شکلات مترو هم هست 35 تومن!
- مترو سی و پنج هزار تومن؟! آخه می‌دونی چیه... تازه با دختره آشنا شدم! همچین هم مالی نیست! چیز ارزونتر نداری؟!
- چرا... تک‌تک ایرانی دارم! قرمز هم هست! 15 تومن! بشمر بده، نمی‌خوای هم بزن به در کوچه!
- باشه باشه! بفرما...
- یک... دو... برو ته اون شمشادا، الان میام... سه... چهار... پنج... نمیخواد بری... بیا... بگیر...
- دمت گرم... آقایی... چه توی پلاستیک سیاه هم پیچیده تش... ببینم... ایول... خودشه... فقط چرا بوش اینجوریه...ئه... این کجا رفت؟!... چرا بوی تریاک میده؟! بذار ببینم... ای نامرد نالوطی... تریاک بهم انداخته جای شکلات... مردم دزد شدند!

- الو؟ 110؟!
- بله، اینجا مرکز فوریتهای پلیسی 110 هست، بفرمایید
- آقا می‌خواستم یه موردی رو گزارش کنم
- بفرمایید
- این گلفروشی محله ما...
- خب؟
- گل می‌فروشه
- آدرس رو لطف کنید، الان یه تیم می‌فرستم!
**
اگر ما طنزنویسها عرضه داشتیم، جنم داشتیم، اندازه کله‌پزها، اندازه کلیدسازها، اندازه جیگرکیها متحد بودیم، می‌توانستیم یک صنف درست کنیم، یک اتحادیه درست کنیم، از طنز نوشتن دفاع می‌کردیم، عین پزشکها که نظام پزشکی دارند و نمی‌گذارند هر کسی وارد حوزه کاری‌شان بشود، عین همه اصناف که وارد شدن به کارشان ضابطه دارد، ما طنزنویسها هم اگر صنف داشتیم، نمی‌گذاشتیم وزیر و وکیل و شهربانی‌چی و این و آن طنز بنویسند! حداقل هم می‌نوشتند، نمی‌گذاشتیم قانون طنز بنویسند! آخه فروش گل و شکلات در روز ولنتاین ممنوع؟!

#سوشیانس_شجایی_فرد

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

کمد لباساشو باز کرد گفت هر کدومو خواستی بردار !
دست بردم لای لباسا دیدم هنوز تگهاش بهش وصله
گفتم اینا که همه نو هستن !
گفت میدونم !
ادامه داد شاید بعضیهاش حتی ۱۰ یا ۲۰ سال عمر داشته باشن اما نو هستن و هنوز میشه پوشید !
مرغوبه جنسشون !
به قول شما امروزیا « برنده »
خندیدم گفتم خانجون ، چرا اینهمه سال تنت نکردی ؟!
گفت هی وایسادم شاید یه روز خاص بیاد ،
یه آدم خاص بیاد ،
یه حال خاص بیاد ،
یه مهمونی خاص بیاد ، کلا یه چیز خاص باشه تا اینارو تن کنم ...
سرشو انداخت پایین گفت حواسم نبود روز خاص و مهمونی خاص و آدم خاص و وقت خاص قرار نیست بیاد ،
قرار بود اینارو تنم کنم تا همه اون لحظه ها خاص بشن برام !
اما دیگه تو ۷۵ سالگی خاص و غیر خاصی نیست !
دیگه حالا تو تن شما ببینم برام خاصه !
درس زندگی داشت بهم میداد !
درس سخت زندگی ...
هیچ روز خاصی وجود نداره ، مگر ما خودمون خاصش کنیم !
🎯 ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خسته‌ایم اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعت‌مان را بیشتر و بیشتر می‌کنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم!
اسفند را باید نشست
باید خستگی در کرد
باید چای نوشید...
یازده ماه تمام، دردها، رنج‌ها و حتی خوشی‌ها را به جان خریدن که الکی نیست، هست؟!
اسفند را نباید دوید
اسفند را باید با کفش‌های کتانی، قدم زد!
پس روزهای رفته ی سال را ورق میزنم ...
چه خاطراتی که زنده نمی شوند...
چه روزها که دلم می خواست تا ابد تمام نشوند...
وچه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد...
چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود...
چه لبخندها که بی اختیار بر لبانم نقش بست و
چه اشک ها که بی اراده از چشمانم سرازیر شد...
چه آدم ها که دلم را گرم کردند و
چه آدم ها که دلم را شکستند...
چه چیزها كه فکرش را هم نمیکردم و شد ...
و چه چیزها كه فکرم را پرکرد و نشد...
چه آدم ها که
شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان...
و چه.......!
و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر می شود...
کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...
آرامشی که هیچگاه تمام نشود...
من برای تمام آدم های روی این زمین آرزوی سعادت دارم،
بخند كه بهاری که در راه است...
با شكوفه لبخند

#معصومه_حسینی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

فقیری به نزد خربزه فروش رفت و گفت:
ای خربزه فروش، برای رضای خدا به من ندار که گرسنه‌ام یک خربزه بدهید.
خربزه فروش هم میان خربزه‌ها گشتی زد و یک خربزه خراب و بدرد نخوری را پیدا کرد و به آن تهیدست بینوا داد.
مرد تنگدست نگاهی به خربزه کرد و دید که به درد خوردن نمی‌خورد.
او اندک پولی که به همراه داشت به خربزه فروش داد و گفت:
اینک به اندازه همین پول برای من یک خربزه بدهید.
خربزه فروش نیز یک خربزه خوبی به مرد فقیر داد.
در این هنگام مرد تهیدست هر دو خربزه را رو به آسمان گرفت و گفت:
خداوندا، آفریدگانت را ببین. این خربزه خراب را بخاطر تو به من داده است و این خربزه خوب را بخاطر پول داده است.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

روزی شیطان همه جا اعلام کرد قصد دارد از کارش دست بکشد و وسایلش را با تخفیف ویژه به حراج بگذارد!
همه مردم جمع شدن و شیطان وسایلی از قبیل: غرور، خودبینی، مال اندوزی، خشم، حسادت، شهرت طلبی و دیگر شرارت ها را عرضه کرد...
در میان همه وسایل یکی از آنها بسیار کهنه و مستعمل بود و بهای گرانی داشت!
کسی پرسید: این عتیقه چیست!؟
شیطان گفت: این نا امیدی است...
شخص گفت: چرا اینقدر گران است!؟
شیطان با لحنی مرموز گفت:
این موثرترین وسیله من است!
شخص گفت: چرا اینگونه است!؟
شیطان گفت: هرگاه سایر ابزارم اثر نکند فقط با این میتوانم در قلب انسان رخنه کنم و وقتی اثر کند با او هر کاری بخواهم میکنم...
این وسیله را برای تمام انسانها بکار برده ام، برای همین اینقدر کهنه است،

#مراقب_اميدمان_باشيم

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

این مطلب طنزی تلخ و نیشدارست از انچه امروز می بینیم...
روباه به شیر گرسنه گفت:
تو خر را بکش، من هم سهمی بر میدارم،
شیر گفت چطور؟
روباه گفت: به خر بگو
"ما نیاز به انتخاب سلطان داریم"
قطعا تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشم.
شیر قبول کرد و خر را صدا زد ،
شیر شجره نامه‌اش را خواند و گفت
جّد اندر جدِ من سلطان بوده‌اند.
روباه گفت:من هم جَد اندر جَدَم خدمتکار سلطان بوده ایم .
خر گفت من سواد ندارم و شجره نامه ام زیر سُم عقبم نوشته شده!!!
شیر گفت من باسواد هستم و رفت نوشته زیر سمش را بخواند.
خر جفتکی زد و گردن شیر شکست
و مُرد.
روباه پا به فرار گذاشت،خر او را صدازد و گفت:چرا فرار میکنی؟
روباه گفت : میخواهم بروم سر قبر پدرم تشکر کنم که نگذاشت باسواد شوم ، چون با سوادان بیشتر در معرض لگد خرها هستند...!!

#مولانای_جان

#مثنوی_معنوی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

ماری وارد یک کارگاه نجاری شد. همینطور که داشت از گوشه نجاری عبور می کرد تنش به لبه یک اره برخورد کرد و کمی زخمی شد. مار فورا برگشت و اره را گاز گرفت. با گاز گرفتن اره، دهان مار به شدت زخمی شد. سپس بدون اینکه متوجه شود که دقیقا چه اتفاقی دارد می افتد، نتیجه گرفت که اره دارد به وی حمله می کند. پس تصمیم گرفت که با تمام قدرت دور اره حلقه زده و با فشار آن را خفه کند. مار در انتها توسط اره کشته شد.
گاهی اوقات واکنش ما تماما از روی عصبانیت است. تنها به این فکر می کنیم که به کسی که به ما آسیب زده، آسیب بزنیم، درحالی که آسیب اصلی به خود ما وارد می شود. برخی اوقات باید در زندگی برخی چیزها را نادیده بگیریم. مانند برخی افراد، یا توهین ها را. چون ممکن است که عواقب آن برگشت ناپذیر و فاجعه انگیز باشد.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

ساربانی در آخر عمر، شترش را صدا می‎زند و به دلیل اذیت و آزاری که بر شترش روا داشته از وی حلالیت می طلبد. یکایک آزار و اذیت‎هایی که بر شتر روا داشته را نام می‎برد. از جمله؛ زدن شتر با تازیانه، آب ندادن ، غدا ندادن، بار اضافه زدن و …. همه را بر می‎شمرد و می‎پرسد آیا با این وجود مرا حلال می‎کنی؟ شتر در جواب می‎گوید همه اینها را که گفتی حلال می‎کنم، اما یک‎بار با من کاری کردی که هرگز نمی‎توانم از تو درگذرم و تو را ببخشم. ساربان پرسید آن چه کاری بود؟ شتر جواب داد یک بار افسار مرا به دُم یک خر بستی. من اگر تو را بخاطر همه آزارها و اذیت‎ها ببخشم بخاطر این تحقیر هرگز تو را نخواهم بخشید!
ضرب‎المثل معروف "افسار شتر بر دُم خر بستن" اشاره به سپردن عنان کار به افراد نالایق است و اینکه چنين افرادی بدون دارابودن تخصص، تحصیلات، تجربه، شایستگی و شرایط تصدی پست و مقامی، صرفاً بر مبنای روابط زمام امور را بدست گیرند و بدبخت جماعتی که دچار چنین افرادی شوند.....

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

مردی در بیابانی گم شده بود. پس از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید. وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد. متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین است؛ و بدون دلو و طناب نمی توان از آن آب کشید. هرچه گشت، نتوانست وسیله ای برای آب کشیدن بیابد. لذا روی تخته سنگی دراز کشید و بی حال افتاد.
پس از لحظاتی، یک گله آهو پدیدار شد و بر سر چاه آمدند. بلافاصله، آب از چاه بیرون آمد و همه آن حیوانات از آن نوشیدند و رفتند. با رفتن آنها، آب چاه هم پایین رفت!

آن فرد با دیدن این منظره، دلش شکست و رو به آسمان کرد و گفت:
خدایا! می خواستی با همان چشمی که به آهوهایت نگاه کردی، به من هم نگاه کنی!

همان لحظه ندا آمد:
ای بنده من، تو چشمت به دنبال دلو و طناب بود، باید بروی و آن را پیدا کنی. اما آن زبان بسته ها، امیدی به غیر از من نداشتند، لذا من هم به آنها آب دادم

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

همین که آقاجان از دهان لق خواهر کوچکم شنید که من با فروختن گوشواره ام
یک ساز خریده ام، کمربندش را برداشت و توی حیاط دنبالم افتاد.... که گیس بریده کدام عاقلی طلا را می‌دهد و دادار دودور می خرد؟
ننه جان هم پشت آقام درآمد و همین طور که چنگ می انداخت به صورتش گفت:
به جای این غلطی که کردی می رفتی کلاس احکامی، صوتی، چیزی...
نه این که مطرب بشوی که فردا توی محل اسمت بپیچد و هیچ احمقی در این خانه را نزند.
آقاجان که اهل این حرف‌ها نبود،
تخس شد و گفت حالا لازم نیست همه آخوند و بانو مجلسی بشوند،
جای این تکه چوب می رفتی کلاس خیاطی، که فردا بلد باشی جوراب شوهرت را بدوزی...
زورم که به آن ها نرسید زدم زیر گریه،
دست آخر هم یک سیلی از آقاجان خوردم و توی اتاق حبس شدم.......
صبح فردا خواهر کوچکم آمد و گفت که ننه جان سازت را داد سمساری و عوضش آینه شمعدان خرید، بیا ببین چقدر خوشگل است..
حالا سال ها از آن روزگار می‌گذرد...
ازدواج کرده ام و بلدم جوراب شوهرم را بدوزم...
از احکام هم حسابی سرم می شود...
اهل نماز و مسجد و جلسه هم
شده ام ..
اما....
اما.......
به آینه ام که نگاه می‌کنم دختری را می‌بینم که در دوردست ها
ساز می‌زند


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃

🔴#داستانک

#شهر_دزد_ها

شهری بودکه همه اهالی آن دزد بودند...!
شبها پس ازصرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه
حوالی سحر با دست پربه خانه برمیگشت، به خانه خودش که آنرا هم دزد زده بود !!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید...
دادو ستدهای تجاری و به طور کلی خریدو فروش هم در این شهربه همین منوال صورت میگرفت؛ هم ازجانب خریدارها و هم ازجانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق وحساب بیشتری از اهالی بگیردو آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند ونم پس ندهندو چیزی از آن را بالا بکشند؛به این ترتیب در این شهرزندگی به آرامی سپری میشد.نه کسی خیلی ثروتمند بودو نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا رابرای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلیدو فانوس دورکوچه ها راه بیفتدبرای دزدی، شامش را که میخورد،سیگاری دودمیکرد و شروع میکردبه خواندن رمان...
دزدها میامدند؛چراغ خانه را روشن میدیدندو راهشان را کج میکردندو میرفتند...
اوضاع از این قراربود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهندکه گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که درخانه میماند، معنیش این بودکه خانواده ای سربی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!
بدین ترتیب، مرددرستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم ازخانه بیرون میزد وهمانطورکه از اوخواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد آخر او فردی بود درستکارو اهل اینکارها نبود.
میرفت روی پل شهرمیایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد وبعد به خانه برمیگشت و میدیدکه خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...
درکمترازیک هفته، مرد درستکار دارو ندارخود را ازدست داد؛چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود!
چراکه این وضعیت البته تقصیرخود اوبود.نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بودکه این آدم با این رفتارش، حال همه راگرفته بود!
او اجازه داده بود دارو ندارش را بدزدندبی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس ازسرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هرحال بعد ازمدتی به تدریج، آنهاییکه شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزدرفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانیکه دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالادیگر البته ازهر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند،دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشدو خود را فقیرترمیافتند...
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهترشده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس ازصرف شام، بروندروی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته ترمیکرد؛چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهاییکه وضعشان خوب شده بودو به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگربه این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشدو به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوزدزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردندسر هم کلاه بگذارند وهرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالامیکشید و آن دیگری هم ازدیگری میدزدید
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.
فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستانک

حاکمی کشوری را اشغال کرد به وزیر خود گفت قوانینی تنظیم کن تا بتوانیم با آسودگی غارتشان کنیم !
فردای آن روز وزیر نزد شاه آمد و قوانین را خواند…

1. مالیات 3 برابر فعلی
2. حقوق ربع عرف بقیه کشورها
3. شاه صاحب جان و مال همه مردم است
4. آروغ زدن ممنوع !

شاه گفت : بند چهارم چه معنی دارد ؟!
وزیر : بند چهارم سوپاپ اطمینان است ، بعدا متوجه معنی آن خواهید شد !
جارچیان قوانین را اعلام کردند ملت گفتند این که جان و مال ما از آن شاه باشد توجیه دارد چون ایشان صاحب قدرت است ؛ ولی یعنی چه نتوانیم آروغ بزنیم !؟
مردم برای اینکه از امر شاه نافرمانی کرده باشند در کوچه و پسکوچه آروغ می زدند و می گریختند ، جلسات شبانه آروغ برگزار میکردند و هر گاه آروغ می زدند احساس میکردند که کاری سیاسی انجام میدهند ! ماموران هم مدام در حال دستگیری افراد آروغ زن!! بودند و گاهی به منازل و رستورانها یورش میبردند و آروغ زنها را دستگیر میکردند…!
روزی شاه به وزیر گفت الان معنی سوپاپ اطمینانی که گفتی را میفهمم !شما این کار را کردید مردم حواسشان پرت شودو هیچکس به 3 قانون اول توجهی نکند !


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋

🔴#داستانک


داستان عاشقانه دختری با یک گل سرخ

"جان بلانکارد" از روی نیمکت برخاست؛ لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با یک گل سرخ...!
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته ی کلمات کتاب ... بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه ی صفحات آن به چشم می‌خورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
"دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاکِ قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت "جان " فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:
۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود:
" تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان" به دنبال دختری میگشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا، کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال "میس هالیس" را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا 50 ساله ...!
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و مُچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور میشد و من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعیِ کلمه مسحور کرده بود؛ به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید. و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من "جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت؛ از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!

#برگردان_سپیده_عزیزمان

🌸🍂🌸@Bookirancity


🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#داستانک


[آدم وحشت زده به حوا گفت]:

((چگونه در برابر وسوسه ی نافرمانی از آن ممنوعیت شدید، تسلیم شدی و پا فراتر نهادی؟! چگونه به آن میوه ی ممنوعه تجاوز کردی؟! آخر چگونه یکی از نیرنگ های دشمن شومی که او را نمی شناختی، فریبت داد...؟! و اینک، او مرا نیز در کنار تو، به سقوط وا داشت... زیرا تصمیم من یقینا این است که با تو جان سپارم! آخر چگونه می توانم بی تو زنده بمانم؟! چگونه می توانم گفت و گوی شیرین با تو را، و عشقی که ما را این گونه به هم پیوند داده است رها سازم تا در این جنگل وحشی ، تنها و بی کس باقی بمانم...؟! حتی چنانچه خدای متعال حوایی دیگر بیافریند، و من نیز دنده ی دیگری فراهم آورم، باز غم از دست رفتن تو هرگز از قلبم برون نخواهد رفت. نه! نه! ... بنا به رابطه ی طبیعت، خود را به تو نزدیک حس میکنم: به راستی تو گوشتی از گوشت من، و استخوانی از استخوان منی! سرنوشت من، هرگز از سرنوشت تو جدا نخواهد شد، حال در سعادت باشم یا در رنج و محنت! ))

آدم با وجود همه ی آن چه را در آن باره دانسته بود، حتی دمی در خوردن میوه درنگ ننمود! او هرگز فریب نخورد، بلکه به طرزی جنون آمیز، با زیبایی و جذابیت زنانه، مغلوب گشت...!

#فئودور_داستایفسکی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋

🔴#داستانک


داستان عاشقانه دختری با یک گل سرخ

"جان بلانکارد" از روی نیمکت برخاست؛ لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با یک گل سرخ...!
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته ی کلمات کتاب ... بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه ی صفحات آن به چشم می‌خورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
"دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاکِ قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت "جان " فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:
۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود:
" تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان" به دنبال دختری میگشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا، کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال "میس هالیس" را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا 50 ساله ...!
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و مُچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور میشد و من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعیِ کلمه مسحور کرده بود؛ به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید. و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من "جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت؛ از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!

#برگردان_سپیده_عزیزمان


🌸🍂🌸@Bookirancity


🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#داستانک پندآموز:

روزی آخوندی وارد یک آسیاب گندم شد و دید که آسیاب به گردن خری بسته شده و خر می‌چرخید و آسیاب کار می‌کرد و گندم آرد می‌شود. و به گردن خر هم یک زنگوله آویزان بود.

آخوند از آسیابان پرسید:
برای چه به گردن خر زنگوله بسته‌اید؟

آسیابان گفت:
برای اینکه اگر ایستاد بدانم کار که نمی‌کند.

ملا دوباره پرسید:
خب اگر خر ایستاد و سرش را تکان داد چه؟

آسیابان گفت:
ملا، خواهش می‌کنم این پدرسوخته بازی‌ها را به خر یاد ندهید و از اینجا دور شوید.
.
.
هر چه ننگ و نفرین آفرینش است بر ملایان و آخوندها باد.

#پاینده_ایران
#جاوید_شاه
#جاوید_رضا_شاه_دوی_پهلوی_سوم

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#داستانک

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود.

روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی درباره‌ی یکی از شاگردانت چه شنیده‌ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش " سه پرسش " است پاسخ دهی.

مرد پرسید: سه پرسش؟

سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می‌کنیم.

نخستین پرسش " حقیقت " است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می‌خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.

سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا پرسش دوم: پرسش " خوبی و بدی " آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟

مرد پاسخ داد: نه، بر عکس…

سقراط ادامه داد: پس می‌خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم " سودمند بودن " است. آن چه را که می‌خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟

مرد پاسخ داد: نه، واقعا…

سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می‌خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می‌گویی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity