🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#داستانک
#شهر_دزد_ها
شهری بودکه همه اهالی آن دزد بودند...!
شبها پس ازصرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه
حوالی سحر با دست پربه خانه برمیگشت، به خانه خودش که آنرا هم دزد زده بود !!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید...
دادو ستدهای تجاری و به طور کلی خریدو فروش هم در این شهربه همین منوال صورت میگرفت؛ هم ازجانب خریدارها و هم ازجانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق وحساب بیشتری از اهالی بگیردو آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند ونم پس ندهندو چیزی از آن را بالا بکشند؛به این ترتیب در این شهرزندگی به آرامی سپری میشد.نه کسی خیلی ثروتمند بودو نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا رابرای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلیدو فانوس دورکوچه ها راه بیفتدبرای دزدی، شامش را که میخورد،سیگاری دودمیکرد و شروع میکردبه خواندن رمان...
دزدها میامدند؛چراغ خانه را روشن میدیدندو راهشان را کج میکردندو میرفتند...
اوضاع از این قراربود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهندکه گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که درخانه میماند، معنیش این بودکه خانواده ای سربی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!
بدین ترتیب، مرددرستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم ازخانه بیرون میزد وهمانطورکه از اوخواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد آخر او فردی بود درستکارو اهل اینکارها نبود.
میرفت روی پل شهرمیایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد وبعد به خانه برمیگشت و میدیدکه خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...
درکمترازیک هفته، مرد درستکار دارو ندارخود را ازدست داد؛چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود!
چراکه این وضعیت البته تقصیرخود اوبود.نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بودکه این آدم با این رفتارش، حال همه راگرفته بود!
او اجازه داده بود دارو ندارش را بدزدندبی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس ازسرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هرحال بعد ازمدتی به تدریج، آنهاییکه شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزدرفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانیکه دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالادیگر البته ازهر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند،دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشدو خود را فقیرترمیافتند...
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهترشده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس ازصرف شام، بروندروی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته ترمیکرد؛چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهاییکه وضعشان خوب شده بودو به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگربه این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشدو به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوزدزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردندسر هم کلاه بگذارند وهرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالامیکشید و آن دیگری هم ازدیگری میدزدید
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.
فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#داستانک
#شهر_دزد_ها
شهری بودکه همه اهالی آن دزد بودند...!
شبها پس ازصرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه
حوالی سحر با دست پربه خانه برمیگشت، به خانه خودش که آنرا هم دزد زده بود !!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید...
دادو ستدهای تجاری و به طور کلی خریدو فروش هم در این شهربه همین منوال صورت میگرفت؛ هم ازجانب خریدارها و هم ازجانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق وحساب بیشتری از اهالی بگیردو آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند ونم پس ندهندو چیزی از آن را بالا بکشند؛به این ترتیب در این شهرزندگی به آرامی سپری میشد.نه کسی خیلی ثروتمند بودو نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا رابرای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلیدو فانوس دورکوچه ها راه بیفتدبرای دزدی، شامش را که میخورد،سیگاری دودمیکرد و شروع میکردبه خواندن رمان...
دزدها میامدند؛چراغ خانه را روشن میدیدندو راهشان را کج میکردندو میرفتند...
اوضاع از این قراربود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهندکه گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که درخانه میماند، معنیش این بودکه خانواده ای سربی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!
بدین ترتیب، مرددرستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم ازخانه بیرون میزد وهمانطورکه از اوخواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد آخر او فردی بود درستکارو اهل اینکارها نبود.
میرفت روی پل شهرمیایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد وبعد به خانه برمیگشت و میدیدکه خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...
درکمترازیک هفته، مرد درستکار دارو ندارخود را ازدست داد؛چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود!
چراکه این وضعیت البته تقصیرخود اوبود.نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بودکه این آدم با این رفتارش، حال همه راگرفته بود!
او اجازه داده بود دارو ندارش را بدزدندبی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس ازسرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هرحال بعد ازمدتی به تدریج، آنهاییکه شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزدرفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانیکه دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالادیگر البته ازهر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند،دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشدو خود را فقیرترمیافتند...
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهترشده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس ازصرف شام، بروندروی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته ترمیکرد؛چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهاییکه وضعشان خوب شده بودو به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگربه این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشدو به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوزدزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردندسر هم کلاه بگذارند وهرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالامیکشید و آن دیگری هم ازدیگری میدزدید
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.
فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...