🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#فیلم_ولحظه
•A White White Day~2019
Director: Hlynur Pálmason
•Mondrian's Pipe and Glasses, Paris ~1926
Photographer: Andre Kertesz
•Woman at the Well~1870-71
Artist: Adolphe Monticelli)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#فیلم_ولحظه
•A White White Day~2019
Director: Hlynur Pálmason
•Mondrian's Pipe and Glasses, Paris ~1926
Photographer: Andre Kertesz
•Woman at the Well~1870-71
Artist: Adolphe Monticelli)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#فیلم_ولحظه
اینگیموندور روبهروی برادرش مینشیند و از او میپرسد که آیا تا به حال به همسرش خیانت کرده؟ پاسخ مثبت میشنود؛ چنانکه گویی از امری عادی سخن به میان آمده؛ بهقدری عادی که با روزمرگی انباشته در اشیاء روی میز برابری میکند. به هنگام شنیدن پاسخ مرد، نماهای نزدیک و دقیق از اشیاء به عکسهای آندره کرتس از فضاهای داخلی پهلو میزند.
نبوغ کرتس خلق میدانی بود که در آن، شئ جایی میان واقعیت و انتزاع معلق میماند؛ از ابتذالِ روزمرگی به بیوزنی میرسید، اما کیفیتی قابل اعتنا لنگرش میشد. در «یک روز سفیدِ سفید»، پالمازون، کارگردان فیلم، از چنین نظرگاهی به اشیاء مینگرد. به اشیائی که یک زمانی به همسر قهرمان فیلم، اینگیموندور، تعلق داشته. به زنی که در یک روز سفیدِ سفید، با ماشین از پرتگاهی سقوط میکند و میمیرد؛ اما سقوطش ادامه مییابد تا با کشف خیانتش به اینگیموندور گره بخورد.
برای اینگیموندور، اشیاء هنوز از شدت حادثهای که بر زن محبوبش رفته مرتعشند، اما خیانت زن قسمی ابتذال را در فرم اشیاء تزریق کرده که بر ارزش و معنای نهفته میچربد. نوعی بیوزنی و تعلیق، همچون مه غلیظ و سفیدی که آسمان را با زمین یکی میکند.
آدولف مونتیسلی نقاش نیمۀ دوم قرن نوزدهم بود. تقریباً هر نقاش شاخصی که از این دوره میشناسید، به نحوی متأثر از او بوده. ونگوگ خود را وامدار او میدانست و سزان ستایشش میکرد. او را دوشادوش پیشگامان امپرسیونیسم قرار میدهند، اما شگفت آنکه میتوانید به راحتی او را، با وجود فاصله زمانی بعید، پدر اکسپرسیونیسم انتزاعی بدانید. پالت رنگی تیره و رگههای مرتعش و همنشینیهای نامنتظر رنگها در تابلوهای جکسون پولاک، جایی به نقاشیهای مونتیسلی میرسد. با وجود این، او گمنام قرون پس از خود است. تعداد نمایشگاههایی که به کارهای او اختصاص یافته، انگشتشمارند و منتقدان هنری که نقاشیهایش را زشت میدانند، کم نیستند. اما اگر در نقاشیهایش دقیق شوید، به سرچشمۀ شاهکارهای ایزدان پستامپرسیونیسم میرسید؛ به نبوغی شگرف که بر درخشش آثار نقاشان همعصر و پس از خودش سایه میاندازد.
کیفیتی که در نقاشیهای مونتیسلی مرا مجذوب خود میکند، وزنیست که او به فیگورها و اشیاء میبخشد. سنگینی لباسهای حجیم، یلهدادنها، خم شدن ساقهها زیر حجم انبوه گلبرگها، خبر از نوعی نیروی جاذبه در درون تابلو میدهند؛ امری که هر قاب نقاشی را به جهانی خودآیین بدل میکند. چنین کیفیتی در کمتر تابلوی نقاشی و فریم عکسی قابل ردیابی است. آنهنگام که تصویر توان انتقال حس سنگینی سوژه را به بیرون از قاب بیابد. و این کیفیتیست که استخوانبندی فیلم «یک روز سفیدِ سفید» را شکل میدهد.
کوبیدن سر یک ماهی بزرگ بر میز، نمایش کامل فروغلتیدن قطعه سنگی سنگین، درگیری فیزیکی اینگیموندور با آدمها و اشیاء و... در تناقض با تصاویر تخت و دوبعدیساز دوربینهای مداربسته است. و در حقیقت، در تناقض با ابتذالی که وجهی از حجم چندبعدی زندگی را برای اینگیموندور از اعتبار ساقط کند، امری که با اصرار او بر ساختن خانه/ «فضایی» برای زیستن گره میخورد. اما پالمازون یک قدم پیشتر میگذارد. او از خلال چنین رویکردی، به ارزشهایی انسانی وزن میبخشد. در آغوش کشیدن/بر دوش کشیدن سالکا، سبب میشود تا مدارهای پاکی، شوق بازی و روراستی دخترک تا سرحدات روایت بسط یابند. در این میان، عشق اینگیموندور همان میدان جاذبهایست که بردار فروغلتیدنها به سمتش کشیده میشود و در هبوط مکرر آدمیان، همان نیروی یگانهایست که رستگاری و دوباره برخاستن او را رقم میزند.
#پرسوناژ
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#فیلم_ولحظه
اینگیموندور روبهروی برادرش مینشیند و از او میپرسد که آیا تا به حال به همسرش خیانت کرده؟ پاسخ مثبت میشنود؛ چنانکه گویی از امری عادی سخن به میان آمده؛ بهقدری عادی که با روزمرگی انباشته در اشیاء روی میز برابری میکند. به هنگام شنیدن پاسخ مرد، نماهای نزدیک و دقیق از اشیاء به عکسهای آندره کرتس از فضاهای داخلی پهلو میزند.
نبوغ کرتس خلق میدانی بود که در آن، شئ جایی میان واقعیت و انتزاع معلق میماند؛ از ابتذالِ روزمرگی به بیوزنی میرسید، اما کیفیتی قابل اعتنا لنگرش میشد. در «یک روز سفیدِ سفید»، پالمازون، کارگردان فیلم، از چنین نظرگاهی به اشیاء مینگرد. به اشیائی که یک زمانی به همسر قهرمان فیلم، اینگیموندور، تعلق داشته. به زنی که در یک روز سفیدِ سفید، با ماشین از پرتگاهی سقوط میکند و میمیرد؛ اما سقوطش ادامه مییابد تا با کشف خیانتش به اینگیموندور گره بخورد.
برای اینگیموندور، اشیاء هنوز از شدت حادثهای که بر زن محبوبش رفته مرتعشند، اما خیانت زن قسمی ابتذال را در فرم اشیاء تزریق کرده که بر ارزش و معنای نهفته میچربد. نوعی بیوزنی و تعلیق، همچون مه غلیظ و سفیدی که آسمان را با زمین یکی میکند.
آدولف مونتیسلی نقاش نیمۀ دوم قرن نوزدهم بود. تقریباً هر نقاش شاخصی که از این دوره میشناسید، به نحوی متأثر از او بوده. ونگوگ خود را وامدار او میدانست و سزان ستایشش میکرد. او را دوشادوش پیشگامان امپرسیونیسم قرار میدهند، اما شگفت آنکه میتوانید به راحتی او را، با وجود فاصله زمانی بعید، پدر اکسپرسیونیسم انتزاعی بدانید. پالت رنگی تیره و رگههای مرتعش و همنشینیهای نامنتظر رنگها در تابلوهای جکسون پولاک، جایی به نقاشیهای مونتیسلی میرسد. با وجود این، او گمنام قرون پس از خود است. تعداد نمایشگاههایی که به کارهای او اختصاص یافته، انگشتشمارند و منتقدان هنری که نقاشیهایش را زشت میدانند، کم نیستند. اما اگر در نقاشیهایش دقیق شوید، به سرچشمۀ شاهکارهای ایزدان پستامپرسیونیسم میرسید؛ به نبوغی شگرف که بر درخشش آثار نقاشان همعصر و پس از خودش سایه میاندازد.
کیفیتی که در نقاشیهای مونتیسلی مرا مجذوب خود میکند، وزنیست که او به فیگورها و اشیاء میبخشد. سنگینی لباسهای حجیم، یلهدادنها، خم شدن ساقهها زیر حجم انبوه گلبرگها، خبر از نوعی نیروی جاذبه در درون تابلو میدهند؛ امری که هر قاب نقاشی را به جهانی خودآیین بدل میکند. چنین کیفیتی در کمتر تابلوی نقاشی و فریم عکسی قابل ردیابی است. آنهنگام که تصویر توان انتقال حس سنگینی سوژه را به بیرون از قاب بیابد. و این کیفیتیست که استخوانبندی فیلم «یک روز سفیدِ سفید» را شکل میدهد.
کوبیدن سر یک ماهی بزرگ بر میز، نمایش کامل فروغلتیدن قطعه سنگی سنگین، درگیری فیزیکی اینگیموندور با آدمها و اشیاء و... در تناقض با تصاویر تخت و دوبعدیساز دوربینهای مداربسته است. و در حقیقت، در تناقض با ابتذالی که وجهی از حجم چندبعدی زندگی را برای اینگیموندور از اعتبار ساقط کند، امری که با اصرار او بر ساختن خانه/ «فضایی» برای زیستن گره میخورد. اما پالمازون یک قدم پیشتر میگذارد. او از خلال چنین رویکردی، به ارزشهایی انسانی وزن میبخشد. در آغوش کشیدن/بر دوش کشیدن سالکا، سبب میشود تا مدارهای پاکی، شوق بازی و روراستی دخترک تا سرحدات روایت بسط یابند. در این میان، عشق اینگیموندور همان میدان جاذبهایست که بردار فروغلتیدنها به سمتش کشیده میشود و در هبوط مکرر آدمیان، همان نیروی یگانهایست که رستگاری و دوباره برخاستن او را رقم میزند.
#پرسوناژ
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
قوبلایخان به مارکو گفت: «اکنون برایت میگویم که دیشب چه در خواب دیدم.
در قلب سرزمینی هموار و زردفام بودم. جابهجا شهابسنگها و صخرههای یخرفته پراکنده بود. از دور آسمانخراشهای شهری را دیدم که قد میافراشتند، چونان سلسلهقلههایی باریک و بلند، که ماه بتواند در مسیر سفرش، از یکی بر دیگری بغلتد و یا بر کابل جرثقیلها تکیه زند و تاب خورد».
و مارکو گفت: «شهری که در خواب دیدهاید نامش لیلاج است. شهروندانش چنین خوشامدگویی به ماه را برای لختی آرمیدناش ترتیب میدهند، تا ماه نیرویی بیپایان برای قد کشیدن به شهر عطا کند».
قوبلایخان افزود: «چیز دیگری هست که تو نمیدانی. ماهِ قدردان امتیازی کمیابتر به شهر لیلاج بخشیده: اینکه سبکبار رشد کند».
کتاب: شهرهای ناپیدا
نویسنده: ایتالو کالوینو
Photographer: Saul Leiter
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
قوبلایخان به مارکو گفت: «اکنون برایت میگویم که دیشب چه در خواب دیدم.
در قلب سرزمینی هموار و زردفام بودم. جابهجا شهابسنگها و صخرههای یخرفته پراکنده بود. از دور آسمانخراشهای شهری را دیدم که قد میافراشتند، چونان سلسلهقلههایی باریک و بلند، که ماه بتواند در مسیر سفرش، از یکی بر دیگری بغلتد و یا بر کابل جرثقیلها تکیه زند و تاب خورد».
و مارکو گفت: «شهری که در خواب دیدهاید نامش لیلاج است. شهروندانش چنین خوشامدگویی به ماه را برای لختی آرمیدناش ترتیب میدهند، تا ماه نیرویی بیپایان برای قد کشیدن به شهر عطا کند».
قوبلایخان افزود: «چیز دیگری هست که تو نمیدانی. ماهِ قدردان امتیازی کمیابتر به شهر لیلاج بخشیده: اینکه سبکبار رشد کند».
کتاب: شهرهای ناپیدا
نویسنده: ایتالو کالوینو
Photographer: Saul Leiter
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#داستانک
[آدم وحشت زده به حوا گفت]:
((چگونه در برابر وسوسه ی نافرمانی از آن ممنوعیت شدید، تسلیم شدی و پا فراتر نهادی؟! چگونه به آن میوه ی ممنوعه تجاوز کردی؟! آخر چگونه یکی از نیرنگ های دشمن شومی که او را نمی شناختی، فریبت داد...؟! و اینک، او مرا نیز در کنار تو، به سقوط وا داشت... زیرا تصمیم من یقینا این است که با تو جان سپارم! آخر چگونه می توانم بی تو زنده بمانم؟! چگونه می توانم گفت و گوی شیرین با تو را، و عشقی که ما را این گونه به هم پیوند داده است رها سازم تا در این جنگل وحشی ، تنها و بی کس باقی بمانم...؟! حتی چنانچه خدای متعال حوایی دیگر بیافریند، و من نیز دنده ی دیگری فراهم آورم، باز غم از دست رفتن تو هرگز از قلبم برون نخواهد رفت. نه! نه! ... بنا به رابطه ی طبیعت، خود را به تو نزدیک حس میکنم: به راستی تو گوشتی از گوشت من، و استخوانی از استخوان منی! سرنوشت من، هرگز از سرنوشت تو جدا نخواهد شد، حال در سعادت باشم یا در رنج و محنت! ))
آدم با وجود همه ی آن چه را در آن باره دانسته بود، حتی دمی در خوردن میوه درنگ ننمود! او هرگز فریب نخورد، بلکه به طرزی جنون آمیز، با زیبایی و جذابیت زنانه، مغلوب گشت...!
#فئودور_داستایفسکی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#داستانک
[آدم وحشت زده به حوا گفت]:
((چگونه در برابر وسوسه ی نافرمانی از آن ممنوعیت شدید، تسلیم شدی و پا فراتر نهادی؟! چگونه به آن میوه ی ممنوعه تجاوز کردی؟! آخر چگونه یکی از نیرنگ های دشمن شومی که او را نمی شناختی، فریبت داد...؟! و اینک، او مرا نیز در کنار تو، به سقوط وا داشت... زیرا تصمیم من یقینا این است که با تو جان سپارم! آخر چگونه می توانم بی تو زنده بمانم؟! چگونه می توانم گفت و گوی شیرین با تو را، و عشقی که ما را این گونه به هم پیوند داده است رها سازم تا در این جنگل وحشی ، تنها و بی کس باقی بمانم...؟! حتی چنانچه خدای متعال حوایی دیگر بیافریند، و من نیز دنده ی دیگری فراهم آورم، باز غم از دست رفتن تو هرگز از قلبم برون نخواهد رفت. نه! نه! ... بنا به رابطه ی طبیعت، خود را به تو نزدیک حس میکنم: به راستی تو گوشتی از گوشت من، و استخوانی از استخوان منی! سرنوشت من، هرگز از سرنوشت تو جدا نخواهد شد، حال در سعادت باشم یا در رنج و محنت! ))
آدم با وجود همه ی آن چه را در آن باره دانسته بود، حتی دمی در خوردن میوه درنگ ننمود! او هرگز فریب نخورد، بلکه به طرزی جنون آمیز، با زیبایی و جذابیت زنانه، مغلوب گشت...!
#فئودور_داستایفسکی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
سکوتهای مختلفی وجود دارد
و هر یک، معنای متفاوتی دارند.
سکوتی که با صبحِ جنگل همراه میشود،
یکی از آنهاست؛
که البته با سکوت شهری که خوابیده،
تفاوت دارد.
سکوت قبل از باران و طوفان،
با سکوت پس از باران و طوفان، یکی نیست.
سکوت ناشی از تهی بودن،
سکوت ترس، سکوت تردید.
نوعی از سکوت است
که از اشیاء بیجان سرچشمه میگیرد،
مثل سکوت یک صندلی که اخیراً استفاده شده،
یا پیانویی که مدتهاست،
غبار از کلیدهایش برنخاسته است.
یا هر شیء دیگری که زمانی
به نیاز انسانی پاسخ داده است؛
برای کار، یا برای لذت.
این نوع سکوت میتواند حرف بزند.
صدایش ممکن است غمزده باشد،
اما نه همیشه: مثلاً وقتی که لحظاتی پیش،
کودکی خندان از روی صندلی برخاسته است؛
یا وقتی آخرین نُتهایی که پیانو نواخته،
شاد و سرخوشانه بوده باشند.
شرایط و فضا هر چه باشد،
عصارهاش در سکوت پس از آن هم
ادامه پیدا میکند.
سکوت هم، انعکاس و پژواک خود را دارد.
📖 جملاتی از کتاب شب در مسیر غرب، #بریل_مارکهام
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
سکوتهای مختلفی وجود دارد
و هر یک، معنای متفاوتی دارند.
سکوتی که با صبحِ جنگل همراه میشود،
یکی از آنهاست؛
که البته با سکوت شهری که خوابیده،
تفاوت دارد.
سکوت قبل از باران و طوفان،
با سکوت پس از باران و طوفان، یکی نیست.
سکوت ناشی از تهی بودن،
سکوت ترس، سکوت تردید.
نوعی از سکوت است
که از اشیاء بیجان سرچشمه میگیرد،
مثل سکوت یک صندلی که اخیراً استفاده شده،
یا پیانویی که مدتهاست،
غبار از کلیدهایش برنخاسته است.
یا هر شیء دیگری که زمانی
به نیاز انسانی پاسخ داده است؛
برای کار، یا برای لذت.
این نوع سکوت میتواند حرف بزند.
صدایش ممکن است غمزده باشد،
اما نه همیشه: مثلاً وقتی که لحظاتی پیش،
کودکی خندان از روی صندلی برخاسته است؛
یا وقتی آخرین نُتهایی که پیانو نواخته،
شاد و سرخوشانه بوده باشند.
شرایط و فضا هر چه باشد،
عصارهاش در سکوت پس از آن هم
ادامه پیدا میکند.
سکوت هم، انعکاس و پژواک خود را دارد.
📖 جملاتی از کتاب شب در مسیر غرب، #بریل_مارکهام
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#دیالوگ_برتر
نمیدونم. حس میکنم شکست خوردم. همیشه با خودم فکر میکردم، زمانی که سنم بیشتر بشه، خدا میاد و یه جوری وارد زندگیم میشه... اما نیومد... من سرزنشش نمیکنم. اگه منم جای اون بودم، یه همچین نظری در مورد کسی مثل خودم داشتم...
No Country for Old Men (2008))
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#دیالوگ_برتر
نمیدونم. حس میکنم شکست خوردم. همیشه با خودم فکر میکردم، زمانی که سنم بیشتر بشه، خدا میاد و یه جوری وارد زندگیم میشه... اما نیومد... من سرزنشش نمیکنم. اگه منم جای اون بودم، یه همچین نظری در مورد کسی مثل خودم داشتم...
No Country for Old Men (2008))
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
در تو هيچ عيبی نديدهام زيرا که در تو به چشم دوستی نگاه کردهام. لاجرم هرچه از تو ديدهام، مرا خوش آمده است...
📚 تذکره الاولیا
✍🏻 #عطار_نیشابوری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
در تو هيچ عيبی نديدهام زيرا که در تو به چشم دوستی نگاه کردهام. لاجرم هرچه از تو ديدهام، مرا خوش آمده است...
📚 تذکره الاولیا
✍🏻 #عطار_نیشابوری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#دلنوشته_امروز
وظیفهات ساده است: جلا دادن «درست» و سیاه نمایی «غلط».
وظیفهٔ تو این است که مخالفان را حقیر و نفرت انگیز جلوه بدهی تا تودهها بفهمند که مخالفت جرم است و رهبران مخالفان مجرم اند. این همان زبان ساده ای است که تودهها میفهمند. اگر بخواهی انگیزههای پیچیدهات را برایشان توضیح بدهی، فقط آنها را سردرگم میکنی.
همشهری روباشف، وظیفه تو این است که از برانگیختن همدردی و ترحم اجتناب کنی. دلسوزی و ترحم نسبت به مخالفان برای ما خطرناک است ...
#آرتور_کوستلر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#دلنوشته_امروز
وظیفهات ساده است: جلا دادن «درست» و سیاه نمایی «غلط».
وظیفهٔ تو این است که مخالفان را حقیر و نفرت انگیز جلوه بدهی تا تودهها بفهمند که مخالفت جرم است و رهبران مخالفان مجرم اند. این همان زبان ساده ای است که تودهها میفهمند. اگر بخواهی انگیزههای پیچیدهات را برایشان توضیح بدهی، فقط آنها را سردرگم میکنی.
همشهری روباشف، وظیفه تو این است که از برانگیختن همدردی و ترحم اجتناب کنی. دلسوزی و ترحم نسبت به مخالفان برای ما خطرناک است ...
#آرتور_کوستلر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
در ازدحام دنیا
اگر انسانی را یافتی
که تو را میفهمد رهایش نکن
چقدر آنها که ما را نمیفهمند بیشمارند...
#غسان_زغطان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
در ازدحام دنیا
اگر انسانی را یافتی
که تو را میفهمد رهایش نکن
چقدر آنها که ما را نمیفهمند بیشمارند...
#غسان_زغطان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity