🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#فرتور_مربوط_به_پست_پایین_میباشد


Alberto Giacometti rue d’Alésia, Paris
~1961
Photographer: Henri Cartier-Bresson


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃

🔴#بخوانیم

آنری کرتیه‌برسون عکسی از آلبرتو جاکومتی گرفته که دارد عرض خیابان اَلِزیا را طی می‌کند؛ درحالی که بارانی‌اش را تا روی سر بالا کشیده و با احتیاط گام برمی‌دارد. از میان این تودۀ لباسِ درهم‌پیچیده، تنها بخشی از صورت و آن نگاه نافذ او پیداست و یک نخ سیگار که میان انگشتان سمج‌اش معلق مانده. عکس عجیبی‌ست. جاکومتی، بی نشانی از مجسمه‌های تّنُک و رنجورش در عکس، دست کمی از آن‌ها ندارد. کرتیه‌برسون در قامت مجسمه‌ساز. او درست جایی دکمۀ شاتر را چکانده که پیکر مرد هنرمند بر تصویر مجسمه‌هایش منطبق می‌گردد. «مردی که راه می‌رود» در میان بارش طعنه‌آمیز قطرات باران. ۱۶ سال از پایان جنگ گذشته است. دیگر از رژه رفتن سربازان نازی در خیابان‌های پاریس خبری نیست و قطره‌های باران، گویی از سر توافقی ابدی با روزگار خوش، حوضچه‌های کوچک‌شان را بر کف خیابان می‌سازند. اما رعشه‌ای بی‌قرار بر سرتاسر این منظرۀ دلچسب و آرام موج می‌اندازد. رعشه‌ای که نیرویش را از نگاه خیرۀ جاکومتی به دوربین کرتیه‌برسون می‌گیرد.
جاکومتی نگاه شاهدان را دارد. و شاهد بودن کار ساده‌ای نیست. هرگز. برای مواجهه با برشی از حقیقت انتخاب می‌شوی، بی‌آنکه بخواهی. تماشاچی نیستی؛ شاهدی. جاکومتی پس از جنگ دیگر آدم سابق نبود. مجسمه‌هایش نیز. سال‌ها مطالعۀ او بر آناتومی بدن انسان، گره خورده بود به شقاوت و سنگدلی افسارگسیخته‌ای که شش سال، فاتحانه، بر خاک اروپا تاخت. این حجم از قساوت چگونه در این اندام‌های شکننده پنهان مانده بود؟ کجا پنهان مانده بود؟ در قلب؟ در مغز؟ و چطور می‌توانست بر دیگری، بر تن‌های بی‌پناه بتازد؟
در سایۀ پرسش‌های بی‌پاسخ، مجسمه‌های جاکومتی قد می‌کشیدند. فصل‌ها می‌گذشتند، و ویرانه‌ها در تقلا برای بازگشت به روال عادی، چهرۀ شهر به خود می‌گرفتند. اما زخم‌ها، در نسیان خودخواستۀ جماعت، همچنان نفس می‌کشیدند. چشمان بیدار جاکومتی آن زخم‌ها را می‌دید. در رشد بی‌وقفۀ بافت‌های مسکونی، دلهره‌ای که از سایه‌های درون قلب‌ها برمی‌خاست، در میان ستون‌های سنگ و آهن می‌پیچید و بر پیکر مجسمه‌های جاکومتی می‌بارید. همچون بارانی که حالا در قاب کرتیه‌برسون خیابان الزیا را می‌نواخت.

جاکومتی در عکس کرتیه‌برسون دارد کجا می‌رود؟ با آن دلهرۀ بی‌پایان انسان قرن بیستم که در چشم‌هایش دودو می‌زند. و ضرورتی که برای تسکین اضطرابی غریب، سیگار خیس را مصرانه میان دو انگشتش نگه داشته. این سوالی‌ست که ما به هنگام تماشای مجسمه‌های جاکومتی می‌پرسیم: این مرد با بدنی چنین زخمی کجا می‌رود؟ آن زن با پیکر شرحه‌شرحه‌اش به کدامین افق خیره شده؟ چنین محکم، چنین سربرافراشته.
مجسمه‌های جاکومتی تذکار امکان‌های نامنتظر بی‌رحمی‌‌اند و ملامت‌گر نظم مسلطی که فردیت آدمی را از ریخت می‌اندازد. شاید این سایۀ سیزیف باشد که بر این اندام‌های نحیف افتاده و شارح پوچی چسبنده و ناگزیر زندگی است؛ اما در عین‌حال، این مجسمه‌ها بر وجود فضایی دلالت دارند که بر ما آشکار نیست. در حقیقت ژست بدن‌ها این فضا را می‌آفریند. فضایی که درعین دور از دسترس بودن برای ما، به روی مجسمه‌ها گشوده است. آن‌ها ایستاده بر دروازۀ لحظۀ حال، خیره به افقی ناشناخته‌اند و یا به سمتش روانه‌اند؛ همچون جاکومتیِ کرتیه‌برسون، که در حال عبور از خیابان الزیا، و احتمالاً در فکر آفرینش و خلاقیتی تازه، از خلال سال ۱۹۶۱ به ما آیندگان چشم دوخته و به سمت‌مان گام برمی‌دارد.


#شرح_تصویر:

Alberto Giacometti rue d’Alésia, Paris~1961
Photographer: Henri Cartier-Bresson

🌸🍂🌸@Bookirancity


🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃