🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵

❐ غزل غزل‌های سلیمان ترجمه‌ی احمد شاملو :


سرود دوم

" من گلسرخ شارون، نرگس خندان و سوسن دره‌ام "

" چون سوسن دره درمیان خاروبنان ،
دلارام من در صف باکرگان هم از آن گونه است. "


" چون درخت سیب میان درختان جنگلی،
دلدار من در صف همگنان، هم از آن گونه است. دوست می دارم به سایه اش بنشینم.
و میوه اش در کام جانم چه گواراست !

دلدار من مرا به میکده رهنمون شده است
و بر سر من ، محبت ، درفش اوست
آه ! اینک منم از عشق نالان و، درمانده.


نیروهای مرا به گرده‌های کشمش تقویت دهید
و جان مرا به سیب عطر آگین تازه کنید
که من بیمار عشقم.

اینک نوجوان جمیلی که منش دوست می دارم !
دست چپش زیر سر من است
و بازوی راستش مرا تنگ می فشارد. "


" ای دختران اورشلیم ! شما را
به غزالان و ماده آهوان دشت سوگند می دهم دلارام مرا که خوش آرمیده است بیدار مکنید
و جز به ساعتی که او خود خواسته از خواب
برنیانگیزید."


" آواز محبوب من است این که می شنوم .

اینک اوست که از شتاب خویش شتابان است.
از بلندی ها و پشته ها جهان .
محبوب من آهو بچه‌ئی نوسال است که شیر از پستان ماده غزالان می نوشد .

درپس دیوا ما ایستاده است
از دریچه نظاره می کند

و از پشت چفته‌ی تاک در من می نگرد،
محبوب من مرا آواز می دهد :

" برخیز ـ ای که عزیز منی و درچشم من زیبائی !
برخیز و بیا
نگاه کن که زمستان گریخته است. فصل بارانی به آخر رسیده است و گذشته ،
و روزگار سرود و دستان باز آمده است.

نگاه کن که گلها بر سراسر خاک رسته اند.
بهار نو باز می آید
و آواز قمری در ولایت ما شنیده می شود.
جوش سرخ میوه‌ی نو بر انجیر بن نشسته است
و خوشه‌های به گل نشسته‌ی تاک ، بوی خوش می پراکند.

برخیز و بیا ـ ای که عزیز منی ! - برخیز و بیا. برخیز، ای کبوتر من که در شکاف صخره ها لانه داری ، ای کبوتر من که در جای های بلند می نشینی !
بیا که مرا از دیدار روی خود شادمانی بخشی و ازشنیدن آواز خویش شکفته کنی.
که صدای تو دلربا است
و روی تو دلربا است
در برترین مقامی از دلربایی .

" دلدار من از آن من است و ، من از آن اویم، به تمامی.
همچون شبان جوانی که گله اش را در سوسن زاران به چرا می برد
و روباهان جوانسال، که تاکستان های پرگل را تاراج می کنند -
دلدار شاهوارم رمه‌ی بوسه هایش را در سوسن زاران من به گردش می برد،
رمه‌ی بوسه هایش را در تاکستان من به گردش می برد.
روبهکان را از برای من به دام افکنید !
شبان جوان را گرفته به سوی من آرید !


" به هنگامی که نسیم عطر آگین شامگاهی برمی‌آید
و سایه های دراز، برخاک، رنگ می شود
شتابان به سوی من آ، ای دلدار بی‌همتای من !
شتابان به سوی من آ، ای شیرخواره‌ی ماده غزالان !
از دل کوهساران درهم و آبکندهای بتر، شتابان بسوی من آی ! "

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_چــــکــــامــــه🎵


‏یه روزی به خودمون میایم می‌بینیم دیگه کسی حنا نمی‌ذاره کف دستش، زیر دامنش شلوار گل گلی نمی‌پوشه، هیچ بابابزرگی یه گوشه در حالی که داره با نعلبکی چای می‌خوره رادیو گوش نمی‌ده، نور آفتاب مستقیم به هیچ قالی گل ریزی نمی‌تابه و هیچ بچه ای تو کوچه لی‌لی بازی نمی‌کنه.

•خاک بارون خورده•

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵

▫️ دیگر بودگی


این روزها که شخصا می‌خواهم قفل را باز کنم، نمی‌توانم
هر قفل
حقایقی پنهان در خود دارد
چیزی در تلاقی خاطره گیر می‌کند
و به شکلی موزون گرد یک نقطه می‌چرخد
خاطره گره می‌خورد
و خاطره می‌خورد خودش را

زن در آینه !
از چشم‌های خودش به چشم‌های خودش نگاه می‌کند
اتاق!
برای دیگری بودن شکاف بر می‌دارد
هیجان سرخ!
توی قفل می‌چرخد

زن قوس برمی‌دارد
بر سکوی انحنای خود روی تخت
کنار میز کار
و شعرهای ناتمامی که دود می‌شوند
برای دیگری بودن
یا شکل دیگری از بودن
که در اساس با هم یکی است و در اساس با هم یکی نیست
زن در گشودگی خویش نامریی است

و نگاهی که در قفل چرخیده می‌شود
بیرون از دایره
گرداب کوچکی
در میان
یا بیرون از آن
از یاد می‌برد هم زمان را
و هم ابدیت را


▫️ شعری از سمیه امینی‌راد
▫️ عکس: شاهرخ سخایی | نمایی از فیلم سگ‌کشی به کارگردانی بهرام بیضایی


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵

به چه عضو تو زنم بوسه؟ نداند چه کند
بر سر سفرهٔ سلطان چو نشیند درویش
«مجمر اصفهانی»


از انحنای شانه‌ات
پناه
می‌تابید بر فرازِ اندوه

و هجر را
مرهم
پیراهنِ معصومِ اشتیاق بود

از جامهٔ تقوا
در خرقهٔ پرهیز
طلوعِ عریانِ هشیاری
برخاست
بنشست
بی‌تکلف به خانهٔ حیرتِ مردمان
با برهنگی
که از حریرِ شرم، حیا می‌برد

خونی به بلندای برف
شبی از پیشانیِ خورشید
و ژرفایی روشن
لبالب از شگفتی
حسرت را وسعت است

سخن
با تردید آمد
و هذیان از یقین

به چشمِ درویش
بر سرِ سفرهٔ سلطان

که از معراج
هبوط کرده‌است.

▫️ شعری از معین جلالی
▫️ نقاشی: ویکتور گابریل گیلبرت

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵

همه روزتان خرم و شاد باد
همه کارتان در پی داد باد

همستار شومت پر آژنگ چهر
چرا؟ چون به پر مهر، ننمود مهر.

به فرخنده هرمزد و در ماه مهر
که آن هور زیبا نمودیش چهر

پدید آمد آن گوهر دل‌فروز
کزو روشنایی گرفت‌ست روز

فریدون بپاخاست بر اژدها
که تا مردمان را کند زو رها

ملایک به یاری اوی آمدند
به رای نکو داستان‌ها زدند

فریدون چو شد بر جهان کامگار
ندانست جز خویشتن شهریار

به رسم کیان گاه و تخت مهی
بیاراست با تاج شاهنشهی

زمانه بی‌اندوه گشت از بدی
گرفتند هر کس ره بخردی

نشستند فرزانگان شادکام
گرفتند هر یک ز یاقوت جام

می روشن و چهره‌ی شاه نو
جهان نو ز داد و سر ماه نو

بفرمود تا آتش افروختند
همی عنبر و زعفران سوختند

مر آن جشن را مهرگان خوانیش
به تفسیر جان دوستی دانیش

در این مهر ماه و در این رام روز
همستارتان در تب و تاب و سوز

به کوری چشم بد کینه توز
به شادی خرام و بکن شب به روز.

✍️ #شاهنامه

#_فردوسی_بزرگ

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_فرتور_مربوط_به_پست_پایین_میباشد


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_چــــکــــامــــه🎵


#گالیله در جریان محاکمه‌اش بدست مذهبیون، چنین به زیبایی گفت:
«فرض کنید که شما ساعتی را به دوست خود هدیه کنید و دوست شما خرسند و خشنود شود. اما به او بگویید که از این ساعت استفاده نکند بلکه هر وقت خواست زمان را بداند، بیاید و از خود شما بپرسد.
با این حرف هدیه شما تمام اثرش را از دست می‌دهد و تبدیل به وزر و وبالی بر دوش دوست شما می‌شود. شما روحانیان چنین وضعی برای ما درست کرده‌اید.
از سویی می‌گویید: بزرگ‌ترین نعمتی که خدا به شما هدیه کرده است، عقل است.
از سوی دگر می‌گویید تمام حقایق را باید با رجوع به تورات و انجیل فهمید.
از تورات و انجیل باید فهمید که زمین گرد است یا مسطح است؟ از تورات و انجیل باید فهمید که خورشید به دور زمین می‌چرخد یا زمین به دور خورشید؟
یعنی در واقع خدا هدیه‌ای چون عقل داده، اما گفته است که از آن استفاده نکنید و تنها از تورات و انجیل بپرسید که درست و نادرست چیست. خوب و بد چیست. روا و ناروا چیست. حق و باطل چیست!؟»
خداهای ادیان ابراهیمی پشیزی نمی‌ارزند. مفت گرانند.
علم و دانش، عقل و خرد، جشن و شادمانی، آزادی و برابری، دادگری و آبادانی، آدمیت و انسانیت در بارگاه و نزدشان جایگاهی ندارد.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕


#حقارت

#فیلیپ_راث

#ترجمه_سهیل_سُمی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕

#حقارت

#فیلیپ_راث

#ترجمه_سهیل_سُمی

«فیلیپ میلتون راث» از بزرگترین نویسندگان نیم قرن گذشته ادبیات آمریکا و برنده جوایز مهمی مانند، جایزه ملی کتاب آمریکا، جایزه من‌بوکر، پرنس آستوریاس و فرانتس کافکا بود. او نخستین نویسنده زنده آمریکایی بود که مجموعه آثارش هنگام زنده بودن از سوی کتابخانه آمریکا منتشر شده‌ است. این کتاب داستان زندگی بازیگر معروفی است که پا به‌ سن گذاشته و با خلا بزرگی در مفهوم زندگی‌اش دچار شده. فیلیپ راث، نویسنده این رمان، با زیرکی ارتباطی بین شخصیت پیرمرد داستان و یکی شخصیت‌های نمایشنامه چخوف ایجاد می‌کند. شروع داستان: «جذبه جادویی‌اش از دست رفته بود. نیروی غریزی‌اش ته کشیده‌بود. در ایفای نقش هرگز شکست نخورده‌بود. کارهایش همه قوی و موفق بودند؛ و بعد، فاجعه رخ داده‌بود. دیگر نمی‌توانست بازی کند. پا گذاشتن به‌روی صحنه برایش عین رنج و عذاب شده بود. حال به‌جای اطمینان از درخشش‌اش بر صحنه، از خراب کردن نقش‌اش مطمئن بود.»

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_عــــکــــاســــی📸

"دالی اتومیکوس"
عکسی از #فیلیپ_هالسمن، ۱۹۴۸

هالسمن این عکس معروف تاریخ را به کمک #سالوادور_دالی و پس از ۲۸ برداشت در ۶ ساعت، ثبت کرد.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity