🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ترانه_های_غربی 🎼🇺🇸
Bang Bang
بنگ بنگ _ سونی بونو
I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight
پنج ساله بودم و اون شیش
اسبای چوبیمون رو میتازوندیم
اون سیاه میپوشید و من سپید
اون همیشه توی جنگ برنده بود
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down
اون به من شلیک میکرد، بنگ بنگ
من زمین میخوردم ، بنگ بنگ
اون صدای مهیب، بنگ بنگ
عشق من بهم شلیک میکرد، بنگ بنگ
Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"
فصلا هی اومدن و زمونه عوض شد
وقتی که بزرگ شدم، بهش گفتم که تو مال منی
اون همیشه میخندید و میگفت:
"بازیا مونو یادت میاد؟ "
Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down
من بهت شلیک میکردم ،تق تق
تو میافتادی زمین، تق تق
اون صدای مزخرف، تق تق
من همیشه بهت شلیک میکردم، تق تق
Music played and people sang
Just for me the church bells rang
Now he's gone, I don't know why
And 'til this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie
موزیک نواخته شد آدما آواز خوندند
ناقوس کلیسا فقط واسه من زد
حالا اون رفته و من نمیدونم چرا
تا امروز ، بعضی وقتا میزنم زیر گریه
اون حتا یه خداحافظی هم نکرد
حتا وقتی هم نگذاشت تا دروغی بگه
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down
اون به من شلیک میکرد، بنگ بنگ
من زمین میخوردم، بنگ بنگ
اون صدای مهیب، بنگ بنگ
عشق من بهم شلیک میکرد، بنگ بنگ
#برگردان_سپیده_نازنینمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ترانه_های_غربی 🎼🇺🇸
Bang Bang
بنگ بنگ _ سونی بونو
I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight
پنج ساله بودم و اون شیش
اسبای چوبیمون رو میتازوندیم
اون سیاه میپوشید و من سپید
اون همیشه توی جنگ برنده بود
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down
اون به من شلیک میکرد، بنگ بنگ
من زمین میخوردم ، بنگ بنگ
اون صدای مهیب، بنگ بنگ
عشق من بهم شلیک میکرد، بنگ بنگ
Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"
فصلا هی اومدن و زمونه عوض شد
وقتی که بزرگ شدم، بهش گفتم که تو مال منی
اون همیشه میخندید و میگفت:
"بازیا مونو یادت میاد؟ "
Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down
من بهت شلیک میکردم ،تق تق
تو میافتادی زمین، تق تق
اون صدای مزخرف، تق تق
من همیشه بهت شلیک میکردم، تق تق
Music played and people sang
Just for me the church bells rang
Now he's gone, I don't know why
And 'til this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie
موزیک نواخته شد آدما آواز خوندند
ناقوس کلیسا فقط واسه من زد
حالا اون رفته و من نمیدونم چرا
تا امروز ، بعضی وقتا میزنم زیر گریه
اون حتا یه خداحافظی هم نکرد
حتا وقتی هم نگذاشت تا دروغی بگه
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down
اون به من شلیک میکرد، بنگ بنگ
من زمین میخوردم، بنگ بنگ
اون صدای مهیب، بنگ بنگ
عشق من بهم شلیک میکرد، بنگ بنگ
#برگردان_سپیده_نازنینمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
یکی از زیباترین نامههای #کافکا به فلیسه است که صدوده سال قبل نوشته شده. دنیا چقدر عشق و حسرت و دلتنگی را در خود داشته و دارد. متن [تقریبا] کامل نامه را بخوانید:
«عزیزترین، عزیزترینم... تو را عذاب میدهم. خواهش میکنم عزیزم مرا ببخش! یک گل رز برایم بفرست تا بدانم مرا بخشیدهای. من در واقع خسته نیستم ولی بیحس و سنگینم و نمیتوانم کلماتِ مناسب را پیدا کنم. آنچه میتوانم بگویم این است که: در کنارم بمان و تنهایم نگذار... زندگی خیلی دشوار و غمانگیز است. چطور آدم میتواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با «نوشته» برای خودش نگه دارد؟ نگه داشتن کار دست است. ولی این دست من، دست تو را که برای زندگیام حیاتی شده، فقط در سه لحظه لمس کرده و نگه داشته: وقتی وارد اتاق شدم، هنگامی که قول سفر فلسطین را به من دادی، و وقتی من، با حماقتی که دارم، گذاشتم وارد آسانسور شوی.
با چنین وضعی آیا بوسیدنِ تو امکان پذیر است؟ آیا کاغذِ ناقابل را ببوسم؟ اگر اینطور باشد که میتوانم پنجره را باز کنم و هوای شب را ببوسم.
عزیز دلم، از دست من عصبانی نباش! این تنها چیزی است که از تو درخواست دارم.»
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
یکی از زیباترین نامههای #کافکا به فلیسه است که صدوده سال قبل نوشته شده. دنیا چقدر عشق و حسرت و دلتنگی را در خود داشته و دارد. متن [تقریبا] کامل نامه را بخوانید:
«عزیزترین، عزیزترینم... تو را عذاب میدهم. خواهش میکنم عزیزم مرا ببخش! یک گل رز برایم بفرست تا بدانم مرا بخشیدهای. من در واقع خسته نیستم ولی بیحس و سنگینم و نمیتوانم کلماتِ مناسب را پیدا کنم. آنچه میتوانم بگویم این است که: در کنارم بمان و تنهایم نگذار... زندگی خیلی دشوار و غمانگیز است. چطور آدم میتواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با «نوشته» برای خودش نگه دارد؟ نگه داشتن کار دست است. ولی این دست من، دست تو را که برای زندگیام حیاتی شده، فقط در سه لحظه لمس کرده و نگه داشته: وقتی وارد اتاق شدم، هنگامی که قول سفر فلسطین را به من دادی، و وقتی من، با حماقتی که دارم، گذاشتم وارد آسانسور شوی.
با چنین وضعی آیا بوسیدنِ تو امکان پذیر است؟ آیا کاغذِ ناقابل را ببوسم؟ اگر اینطور باشد که میتوانم پنجره را باز کنم و هوای شب را ببوسم.
عزیز دلم، از دست من عصبانی نباش! این تنها چیزی است که از تو درخواست دارم.»
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨