🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
📚🤔
🔴 انسان تنی دارد
بسیار تنها
روح از این غلاف منجمد
ناخوش است.
تن با گوش
و چشم هایی اندازه ی دکمه ها
پوست و توده ی زخم ها
ردایی از استخوان.
نگاه
برفراز بهار بهشت گون
پر می کشد
به چرخ زنه ی یخی
به آواز پرنده ها
آنسوی میله های زندان.
در گوش ها...
غوغای جنگل و علفزارها
کرنای دریا.
روح بدون تن
مثل تن است بدون پیراهن.
نه در زندگی یا مرگ
نه در سطرها یا مفاهیم
این معما را پاسخی نیست :
چه کسی دوباره خواهد رقصید
جایی که کسی نمی رقصد...؟
من روحی دگر گونه را می خواهم
ملبس به ردایی دگر:
از شک به یقین،
سوزان،
بی هیچ ردپایی،
مانند الکل.
بی هیچ اشتباهی.
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
#آرسنی_تارکوفسکی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 انسان تنی دارد
بسیار تنها
روح از این غلاف منجمد
ناخوش است.
تن با گوش
و چشم هایی اندازه ی دکمه ها
پوست و توده ی زخم ها
ردایی از استخوان.
نگاه
برفراز بهار بهشت گون
پر می کشد
به چرخ زنه ی یخی
به آواز پرنده ها
آنسوی میله های زندان.
در گوش ها...
غوغای جنگل و علفزارها
کرنای دریا.
روح بدون تن
مثل تن است بدون پیراهن.
نه در زندگی یا مرگ
نه در سطرها یا مفاهیم
این معما را پاسخی نیست :
چه کسی دوباره خواهد رقصید
جایی که کسی نمی رقصد...؟
من روحی دگر گونه را می خواهم
ملبس به ردایی دگر:
از شک به یقین،
سوزان،
بی هیچ ردپایی،
مانند الکل.
بی هیچ اشتباهی.
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
#آرسنی_تارکوفسکی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🔴#آنها قطره های باران بودند
که از نور به جانب تاریکی بال می زدند.
و ما از قضا در روزی بارانی
برای نخستین بار همدیگر را دیدیم
و تنها رنگین کمان های اطراف فانوس های بی رمق
در مه
از عشق آینده من و تو
خبر دادند
که تابستان گریخته است،
که زندگی پریشان است و نورانی،
که دیگر مهم نیست چگونه زیستی،
تو خیلی کم، خیلی کم بر روی زمین زندگی کردی.
قطره های باران چون اشک
بر صورتت می درخشیدند،
و من در آن لحظه نمی دانستم
چه دیوانگی هایی از سر خواهیم گذراند.
صدای تو را از دور می شنوم،
اما از کمک به هم عاجزیم
درست مثل همان شب،
باران
بی امان می بارید.
#آرسنی_تارکوفسکی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
که از نور به جانب تاریکی بال می زدند.
و ما از قضا در روزی بارانی
برای نخستین بار همدیگر را دیدیم
و تنها رنگین کمان های اطراف فانوس های بی رمق
در مه
از عشق آینده من و تو
خبر دادند
که تابستان گریخته است،
که زندگی پریشان است و نورانی،
که دیگر مهم نیست چگونه زیستی،
تو خیلی کم، خیلی کم بر روی زمین زندگی کردی.
قطره های باران چون اشک
بر صورتت می درخشیدند،
و من در آن لحظه نمی دانستم
چه دیوانگی هایی از سر خواهیم گذراند.
صدای تو را از دور می شنوم،
اما از کمک به هم عاجزیم
درست مثل همان شب،
باران
بی امان می بارید.
#آرسنی_تارکوفسکی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
سرنوشتم را برداشتم و به زینام بستم
و اکنون به آینده رسیدهام،
هنوز برپا
راستقامت چون پسری بر رکاب
من تنها نیاز به نامیراییام دارم
برای اینکه خونم
از عصری جاری شود به عصری
با زندگیام
به آسانی میپردازم بهای جایی ایمن را
با گرمای مدام
نه انگار که سوزنِ پرّانِ زندگی
به مانند نخی مرا از خلال جهان بگذراند
#آرسنی_تارکوفسکی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
سرنوشتم را برداشتم و به زینام بستم
و اکنون به آینده رسیدهام،
هنوز برپا
راستقامت چون پسری بر رکاب
من تنها نیاز به نامیراییام دارم
برای اینکه خونم
از عصری جاری شود به عصری
با زندگیام
به آسانی میپردازم بهای جایی ایمن را
با گرمای مدام
نه انگار که سوزنِ پرّانِ زندگی
به مانند نخی مرا از خلال جهان بگذراند
#آرسنی_تارکوفسکی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
ديروز از صبح چشم انتظار تو بودم
می گفتند : ” نمی آيد “
چنين می پنداشتند ...
امروز آمدی
پايان روز عبوس
روزی به رنگ سرب
و چشم انداز و شاخه ها در تسخير قطره های آب
و من
بی نياز به تن پوش ...
واژه که تسکين نمی دهد
دستمال که اشک را نمی زدايد
#آرسنی_تارکوفسکی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
ديروز از صبح چشم انتظار تو بودم
می گفتند : ” نمی آيد “
چنين می پنداشتند ...
امروز آمدی
پايان روز عبوس
روزی به رنگ سرب
و چشم انداز و شاخه ها در تسخير قطره های آب
و من
بی نياز به تن پوش ...
واژه که تسکين نمی دهد
دستمال که اشک را نمی زدايد
#آرسنی_تارکوفسکی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity