🔴#ترانه_غربی 🎼🗓

#ریکی_نلسون

۸ می ۱۹۴۰ - ۳۱ دسامبر ۱۹۸۵
خواننده، ترانه‌سُرا و بازیگر آمریکایی
که در اوج فعالیت حرفه‌ایش در سانحه سقوط هواپیما جان باخت.

«شهر بی‌کسی» یکی از آثار شنیدنی نلسون است که در فیلم پالپ فیکشن استفاده شده و بزرگانی چون پل مک‌کارتنی و باب دیلن آن‌ را بازخوانی کرده‌اند.
🎼🇺🇸
#ترانه_های_غربی

Lonesome Town _ Ricky Nelson

شهری‌ست که دلباختگان رهسپارش می‌شوند
تا از اشک مرهمی سازند برای غصه‌هایشان
و آن را شهر سوته‌دلان می‌خوانند
همان جا که قلب‌های شکسته خانه دارد

می‌توانی یک یا چند خاطره بخری
تا در گذر سال‌ها دوام بیاوری
و تنها بهایی که می‌پردازی
قلبی‌ست پر از اشک

رهسپار شهر سوته‌دلانم
همان جا که قلب‌های شکسته خانه دارد
رهسپار شهر سوته‌دلانم
تا از اشک مرهمی سازم برای غصه‌هایم

در خیابان‌های شهرِ رویاهای بربادرفته
پشیمانی‌ست که موج می‌زند
شاید که آنجا، در شهر سوته‌دلان
بتوانم از یاد بردن را بیاموزم

شاید که آن‌جا در شهر سوته‌دلان
بتوانم از یاد بردن را بیاموزم
در شهر سوته دلان

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ترانه_غربی

#ترجمه_فارسی:

پدرم هر روز مشغول کار بود، میکوشید تا به هر زحمتی مخارج زندگی را تهیه کند، میکوشید تا غذایی برای خوردن ما و کفش مناسب پای ما را تهیه کند

پدر هر شب مرا به اطاقم میبرد، رختخوابم را مرتب میکرد و پس از آنکه دعایم را میخواندم، پیشانیم را می بوسید

در تمام این سالها، سالهای اندوه و اشک، در تمام آنها ما در کنار هم استوار بودیم

زمانه ناسازگار بود اما پدر هم شکست ناپذیر، و در تمام این دوران، مادرم را در کنار خود داشت

بزرگ شدن در کنار آنها آسان بود، زمان به سرعت میگذشت و سالها پرواز کنان، دور می‌شدند

آنها هر روز سالخورده تر می‌شدند و من نیز بزرگتر و حالا میفهمم که مادرم رنجور و مریض بود و پدر در اعماق وجود خود خبر داشت و مادرم هم همینطور

زمانی که مادر رفت، پدر درهم شکست، گریست و تنها جمله ای که توانست بگوید این بود:

آخر چرا او؟ خدایا کاش مرا میبردی،
پدر هر روز آنجا می‌نشست و در صندلی خود به خواب می رفت، او هرگز نتوانست به اتاق مشترکشان برود، زیرا مادرم دیگر آنجا نبود.

روزی پدر گفت: پسر، می‌بالم به آنچه در تو می بینم، به جهان قدم بگذار و خود، زندگیت را بساز، نگرانم مباش، من با تنهایی، انس گرفته‌ام

او می‌گفت: در جهان کارهای بسیاری برای انجام دادن و چیزهای بسیاری برای دیدن وجود دارند، هنگام خداحافظی با من، چشمانش با غم آغشته بود

و حالا، هر زمان که کودکانم را می‌بوسم،
سخنان پدر در گوشم طنین انداز می‌شوند که می گفت:

کودکانت در وجودت زیست می‌کنند، اجازه بده بزرگ شوند، هرچند آنها هم روزی تو را ترک می کنند

من تمام کلمات پدر را به خاطر دارم،
فرزندانم را می‌بوسم و آرزو میکنم که آنها هم مرا چنین به یاد آورند

آه، چقدر آرزو دارم که آنها نیز مرا این چنین، یاد کنند.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity