🔴#موزیک فرانسوی بسیار زیبای «رودخانه کودکیمان» با همخوانی #Garou و #Michel_Sardou
همراه با #ترجمه_فارسی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
همراه با #ترجمه_فارسی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
GAROU & Michel SARDOU La Riviere De Notre Enfance
@FrenchOnline
🔴#موزیک فرانسوی بسیار زیبای «رودخانه کودکیمان» با همخوانی #Garou و #Michel_Sardou
همراه با #ترجمه_فارسی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
همراه با #ترجمه_فارسی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ترانه_غربی
#ترجمه_فارسی:
پدرم هر روز مشغول کار بود، میکوشید تا به هر زحمتی مخارج زندگی را تهیه کند، میکوشید تا غذایی برای خوردن ما و کفش مناسب پای ما را تهیه کند
پدر هر شب مرا به اطاقم میبرد، رختخوابم را مرتب میکرد و پس از آنکه دعایم را میخواندم، پیشانیم را می بوسید
در تمام این سالها، سالهای اندوه و اشک، در تمام آنها ما در کنار هم استوار بودیم
زمانه ناسازگار بود اما پدر هم شکست ناپذیر، و در تمام این دوران، مادرم را در کنار خود داشت
بزرگ شدن در کنار آنها آسان بود، زمان به سرعت میگذشت و سالها پرواز کنان، دور میشدند
آنها هر روز سالخورده تر میشدند و من نیز بزرگتر و حالا میفهمم که مادرم رنجور و مریض بود و پدر در اعماق وجود خود خبر داشت و مادرم هم همینطور
زمانی که مادر رفت، پدر درهم شکست، گریست و تنها جمله ای که توانست بگوید این بود:
آخر چرا او؟ خدایا کاش مرا میبردی،
پدر هر روز آنجا مینشست و در صندلی خود به خواب می رفت، او هرگز نتوانست به اتاق مشترکشان برود، زیرا مادرم دیگر آنجا نبود.
روزی پدر گفت: پسر، میبالم به آنچه در تو می بینم، به جهان قدم بگذار و خود، زندگیت را بساز، نگرانم مباش، من با تنهایی، انس گرفتهام
او میگفت: در جهان کارهای بسیاری برای انجام دادن و چیزهای بسیاری برای دیدن وجود دارند، هنگام خداحافظی با من، چشمانش با غم آغشته بود
و حالا، هر زمان که کودکانم را میبوسم،
سخنان پدر در گوشم طنین انداز میشوند که می گفت:
کودکانت در وجودت زیست میکنند، اجازه بده بزرگ شوند، هرچند آنها هم روزی تو را ترک می کنند
من تمام کلمات پدر را به خاطر دارم،
فرزندانم را میبوسم و آرزو میکنم که آنها هم مرا چنین به یاد آورند
آه، چقدر آرزو دارم که آنها نیز مرا این چنین، یاد کنند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ترانه_غربی
#ترجمه_فارسی:
پدرم هر روز مشغول کار بود، میکوشید تا به هر زحمتی مخارج زندگی را تهیه کند، میکوشید تا غذایی برای خوردن ما و کفش مناسب پای ما را تهیه کند
پدر هر شب مرا به اطاقم میبرد، رختخوابم را مرتب میکرد و پس از آنکه دعایم را میخواندم، پیشانیم را می بوسید
در تمام این سالها، سالهای اندوه و اشک، در تمام آنها ما در کنار هم استوار بودیم
زمانه ناسازگار بود اما پدر هم شکست ناپذیر، و در تمام این دوران، مادرم را در کنار خود داشت
بزرگ شدن در کنار آنها آسان بود، زمان به سرعت میگذشت و سالها پرواز کنان، دور میشدند
آنها هر روز سالخورده تر میشدند و من نیز بزرگتر و حالا میفهمم که مادرم رنجور و مریض بود و پدر در اعماق وجود خود خبر داشت و مادرم هم همینطور
زمانی که مادر رفت، پدر درهم شکست، گریست و تنها جمله ای که توانست بگوید این بود:
آخر چرا او؟ خدایا کاش مرا میبردی،
پدر هر روز آنجا مینشست و در صندلی خود به خواب می رفت، او هرگز نتوانست به اتاق مشترکشان برود، زیرا مادرم دیگر آنجا نبود.
روزی پدر گفت: پسر، میبالم به آنچه در تو می بینم، به جهان قدم بگذار و خود، زندگیت را بساز، نگرانم مباش، من با تنهایی، انس گرفتهام
او میگفت: در جهان کارهای بسیاری برای انجام دادن و چیزهای بسیاری برای دیدن وجود دارند، هنگام خداحافظی با من، چشمانش با غم آغشته بود
و حالا، هر زمان که کودکانم را میبوسم،
سخنان پدر در گوشم طنین انداز میشوند که می گفت:
کودکانت در وجودت زیست میکنند، اجازه بده بزرگ شوند، هرچند آنها هم روزی تو را ترک می کنند
من تمام کلمات پدر را به خاطر دارم،
فرزندانم را میبوسم و آرزو میکنم که آنها هم مرا چنین به یاد آورند
آه، چقدر آرزو دارم که آنها نیز مرا این چنین، یاد کنند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity