🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم

کوچکترین آرزویی که داشتم، نوشیدن یک لیوان آب سرد بود. اعزامی مهرماه سال نود بودم. مرکز آموزشم آخرین صفر ارتش.
ظهر که می‌شد خورشید غریبی را می‌گذاشت کنار و رسما باسن مبارک را فرش می‌کرد روی شهر خاکی خاش. میدان صبحگاه پادگان خیابانی آسفالت شده داشت که عرض آن شب‌ها دو متر بود و سر ظهر مثل بستنی وا می‌رفت و هفت هشت سانتی به آن اضافه می‌شد. وسط همین جزر و مد افقی، گیر یک استوار عقده‌ای افتاده‌ بودیم که چپ و راست ما را می‌برد رژه‌ی تنبیهی. بعد از پنج دقیقه تنها جایی از بدمان‌مان که عرق نمی‌کرد، قرنیه‌ی چشم‌مان بود.
توی ارتش، قانون پاستگی عقده از مافوق به زیر دست مدام در حال چرخشی یک طرفه‌ ست. این می‌شد که حوالی عصر جناب استوار دو سه بار قشنگ ارضا می‌شد و آن‌وقت ول‌مان می‌کرد بر کردیم آسایشگاه.
از مرکز آموزش خاش بیشتر برایتان بگویم که آب شرب نداشت و آب را با تانکر می‌آوردند. جلوی هر آسایشگاه یک مخزن پلاستیکی سفید رنگ وجود داشت که آب شرب و شستشوی سربازها را تامین می‌کرد. زیر آن آفتاب عمود منصف، مخزن آب تبدیل به سماور می‌شد و آب را جوش می‌آورد. خلاصه که مزه‌ی آب به چیزی مابین آب ولرم و پلاستیک مذاب تغییر می‌کرد. تازه این آخر مصیبت نبود! روزی از سر کنجکاوی سر مخزن پلاستیکی را باز کردیم. رنگش یکپارچه سبز لجنی بود. طوری که اگر به دستور فرمانده‌ی مرکز آموزش، عملیات لایروبی از کل مخزن‌های پادگان انجام می‌گرفت طعام صد و اندی اردک جیرینگی مهیا می‌شد.
از پادگان بیاییم بیرون. چه آفتاب تموز باشد چه چله‌ی زمستان، در هر صورت یخچال خانه‌مان وظیفه دارد آب را به شکل قالب‌های پنیر و سطل ماست یخ ببندد. مثل خارجی‌ها که ویسکی و سودا و شامپاین و دیگر مارکهایی که اسم‌شان را نمی‌دانم، جز لاینفک رژیم‌ غذایی‌شان است، من عادت دارم آب یخ بزنم به بدن:)
برگردیم پادگان. عصر که زیر بغل و پشت کمرمان شوره می‌بست با لبهایی ترک‌خورده با دهانی خشک با لیوانی در دست توی صف می‌ایستادیم تا همان آب جلبکی و جوشان نصیب‌مان شود. همان روزها بود که چشم‌ها را می‌بستم و خودم را جلوی در یخچال خانه‌مان تصور می‌کردم و حسرت یک لیوان آب‌سرد را می‌خوردم.

#حسین_خاموشی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity