🔴#کتاب_ولحظه

یادم بیاور برایت بنویسم که عشق را باید بی‌حساب اندوخت اما با حساب خرج کرد. و برایت بنویسم که هی بر این طبل پر صدا اما تو خالیِ "بی‌حساب دوست داشتن" نکوبی. که دوست داشتن حساب و کتاب دارد. دوست داشتن حد و مرز می‌شناسد.
- حساب و کتابش؟
ظرفیت خودت، که اگر می‌توانی ظرفت را بزرگ‌تر، ظرفیتت را بیشتر کن. اگر نمی‌توانی اما اندازه نگه‌دار.
- حد و مرزش؟
عزت خودت، کرامت خودت، شخصیت خودت.
دوست داشتن که نباید تو را بی‌عزت، بی‌کرامت و بی‌شخصیت کند. باید؟!


#حسین_وحدانی

: دال دوست داشتن

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#هشتم_مارس_(روز_جهانی_مهربانو

زنى نوشته #من_عاشق_نرگس‌ام.
ما از این جمله مى‌فهمیم
که زنى عاشق نرگس است.
یک #منطق‌_دان با خواندن
این جمله پى مى‌برد که
دست‌کم یک زن وجود دارد
که عاشق نرگس است.
یک #گلفروش امیدوار مى‌شود
که زنى براى خودش یا
کسى براى زن از او نرگس بخرد.
یک #معلم ادبیات با خود مى‌اندیشد
که من در این جمله
نهاد و عاشق مسند
و نرگس مضاف‌الیه است.

اما #مردى که #عاشق آن زن است - زنى که نوشته «من عاشق نرگس‌ام» - با خواندن این جمله #قلبش لحظه‌اى مى‌ایستد و دوباره #جان مى‌گیرد.
اگر آینه‌اى پیش روى مرد باشد،
مرد مى‌بیند که
صورتش ناگهان سرخ مى‌شود
و لبخندى بى‌اختیار به
#چهره‌اش مى‌دود.
مردى که عاشقِ زنى است
که عاشقِ نرگس است،
خودش به ناگاه
عاشق نرگس مى‌شود.
به ناگاه به تمام
گلفروشى‌هایى
که مى‌شناسد
یا نمى‌شناسد
فکر مى‌کند.
به تمام چهارراه‌هایى
که روزى پشت چراغ قرمز آن‌ها گلفروش‌هاى
دوره‌گرد را دیده است،
یا ندیده است.
مردى که به ناگاه عاشقِ نرگس شده است،
به دسته‌ى نرگس‌هایى
مى‌اندیشد که در دست دارد،
و به دستان معشوقش
وقتى که نرگس‌ها را
با اشتیاق از او مى‌گیرد.
و به خنده‌ى آن زن مى‌اندیشد
در آن لحظه، و به بوى منتشر در هوا،
و به آهنگى که دارد پخش مى‌شود،
و به نورى که بر
چیزها تابیده در آن دم.
مرد حرکت بدنِ آن زن را مى‌بیند
در خیال، که چگونه مى‌چرخد و
مى‌خرامد و گلدانى را مى‌جوید و
مى‌یابد و زیر شیر آب مى‌گیرد و
نرگس‌ها را در آن مى‌گذارد و یک بار دیگر جمع‌شان مى‌کند
- با دستانش - و بو مى‌کشدشان،
عمیق و طولانى،
و به سوى مرد بازمى‌گردد.
و به حالت چشم‌هاى
زن فکر مى‌کند
- آخ از حالت چشم‌هایش -
وقتى که دارد به خاطر نرگس‌ها
- که او عاشق‌شان است -
از او سپاس‌گزارى مى‌کند،
در سکوت، بى کلام .
پس - #خانم‌ها، #آقایان - بار دیگر که دیدید جمله‌ى «من عاشق نرگس‌ام» جایى، گوشه و کنارى، از دهان زنى روى زمین افتاده است، لطفى کنید و خم شوید، برش دارید، #ببوسیدش و بگذاریدش روى هرّه یا طاقچه یا بلندى؛ جایى که #مردى که #عاشق زنى است که او را گم کرده - یا هرگز نیافته - آن را ببیند، #قلبش لحظه‌اى بایستد و دوباره جان بگیرد. به حق همین برکت. همین یک لقمه نان. همین یک #تکه_عشق.

#حسین_وحدانی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی

هرکسی یک وقتی، با یک چیزی باورش می‌شود که بهار دارد می‌آید. یکی با دیدن بنفشه‌ها. یکی با خرید عید. یکی با بو کشیدن هوا. یکی با ورق زدن تقویم. یکی با اولین بوسه‌ی بعد از سال‌تحویل.

خب، کو بنفشه‌هامان؟ کو خنده‌هامان؟ کو بوسه‌هامان؟ کو روزهامان اصلن؟ امسال که خیلی‌هامان هیچ نشانی از نوروز سراغ نداریم، کو نوروزمان؟ از کجا بفهمیم بهار شده است؟

بگذارید بگویم‌تان: باید پناه ببریم به پنجره‌ها. باید ایمان بیاوریم به این‌که روزی باز می‌شوند. باید باور کنیم که پشت پنجره، آسمانی هست؛ و آسمان، تنها جایی‌ست که برای باورِ بهار، دلیل نمی‌خواهد.

پشت این پنجره پرواز است. و این پنجره بزرگ‌ترین سهم ماست از دنیا. دنیا یک پنجره‌ی باز، یک پرواز، آن بالابالاها به ما بدهکار است، رفیق.

پنجره،
پرواز،
آزادی،
سهم من و تو باشد امسال.

#حسین_وحدانی🌸🍂

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_چــــکــــامــــه🎵



آدم همین یک چیز را یاد بگیرد٫ که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد تو خودش؛ چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگ‌ها گریه نمی‌کنند. (عجب دروغ بزرگی!) که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند. که وقتی باید عصبانی باشد، عصبانی باشد واقعا، نه تندیس صبر و حلم و شکیبایی! که یاد بگیرد قرار نیست خون خونش را بخورد، ولی به همه لبخند احمقانه‌ی نایس و کول تحویل بدهد و در عوضش مدالِ بدردنخورِ « فلانی؟ وای! هیچ‌وقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاست! » را تحویل بگیرد.
یاد بگیرد وقتی نمی‌خواهد کسی بماند، حالیِ طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمی‌خواهد کسی برود، به موقعش داد بزند: « آهای! نمی‌خواهم بروی. »

آدم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همان‌جا، همان‌وقت؛ به‌ همان‌کس، همان حرفی را که باید بزند، نزند.

#حسین_وحدانی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity