دختران ایل ،فقط به دام جوانانی می افتادند که غزال را در بیابان و شاهین را در آسمان به تیر می دوختند.
زنان ایل تنها به مردانی دل می بستند که دستشان با تفنگ و پایشان با رکاب آشنا بود.
کار مردان ایل با تفنگ، به ویژه تفنگ پنج تیری بنام "برنو" به عشق و عاشقی کشیده شده بود. تفنگ خوش دست و موشکاف و دور بردی بود. ساخت یکی از شهرهای فرنگ بنام برنو بود.لُـرها برای این تفنگ شعر می سرودند. دختر زیبا را برنو می گفتند. یار بلند بالا را برنو می خواندند. هر مردی در آرزوی دو برنو بود، برنویی بر دوش و برنویی در آغوش!
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
#بخاراى_من_ايل_من
#محمد_بهمن_بیگی
#محمد_بهمن_بیگی ، معمار و بنیاگزار آموزش عشایر ایران ،
در فصلی از خاطرات خواندنی خود تحت عنوان داستان « مادر» نوشته است :
«من سرپرست مدارس عشایری بودم . در کارم اقتدار و اختیار بسیار داشتم ...از دامن دشت ها تا قله ی کوه ها همه جا را با ماشین و اسب و گاه پیاده می پیمودم .بچه ها را می آزمودم . آموزگاران را راهنمایی می کردم ،...
در تل و تپه های جنوبی طایفه ... بودم . ماه دوم سال غوغایی به پا کرده بود .... گل های زمین ستاره های آسمان را از یاد برده بودند و من سرمست هوای بهار از پیچ و خم راهی دشوار می گذشتم .
....پیرزنی سراسیمه راهم راگرفت . لباسش مندرس و سر و صورتش ژولیده و چروکیده بود ...وسط جاده ایستاده بود تکان نمی خورد ... جز اطاعت و درنگ چاره نداشتم .
از حال و کارش جویا شدم . اشک ریخت و گفت
خبر آمدنت را داشتم،.. از کله سحر چشم به راهت هستم .
گفتم : دردت چیست ؟
گفت : پسرم معلم شده است . من بیوه ام . سال هاست که بیوه ام .می بینی که پیر و زمین گیرم .من جان کنده ام که این پسر بزرگ شده و به معلمی رسیده است .....
او حالا نوکر دولت است ، حقوق می گیرد ... برای عروسش لباس های نو می خرد .به مهمانی می رود . مهمان می آورد .رادیو دارد . سیگار می کشد، ولی یک شاهی به من نمی دهد .
تو رئیسش هستی . راهت را گرفتم تا به پسرم بگویی تا رفتارش را با من عوض کند .
اشک های مادر نه چنان آتشین و روان بود که بتوانم طاقت بیاورم . مژه هایم تر شد .نام معلم و جای کارش را پرسیدم .
آموزگار را می شناختم . از چهره های مشخص آموزش عشایری بود ... یک تنه چندین کلاس را درس می داد ...
از چنان معلمی چنین رفتاری بعید بود .با آن که ناله مادر گواه صادق گناه فرزند بود، به خیال تحقیق افتادم ... معلوم شد که حق با پیرزن است .
پس از مدتی کوتاه به مدرسه رسیدم . معلم ، کدخدا و تنی چند از ریش سفیدان به پیشوازم آمدند .بچه ها هلهله کردند... پاسخی درخور به محبت های آنان کردم و کارم را آغاز کردم .
از کودکان پرسیدم که آیا می توانند شعری در باره مادر بخوانند . بسیاری از آنان دست بلند کردند . خدا پدر ایرج میرزا را بیامرزد که کار ما را ، دست کم در باره مادرها آسان کرده بود . یکی از دانش آموزان را انتخاب کردم ... خواند :
با مادر خود مهربان باش
آماده خدمتش به جان باش
.از کودک پرسیدم که آیا می تواند ان چه را که خواند بنویسد ؟ قطعه گچی به دست گرفت و خطی خوش تخته سیاه را آراست .
آن گاه از او خواستم که توی چشم آموزگار خیره شود و شعرش را با صدای بلند بخواند. خواند .
سپس ازهمه بچه ها تقاضا کردم که به آموزگار خود بنگرند و با صدای بلند ، خطاب به آموزگار شعر مادر را بخوانند . همه نگریستند و همه با صدای بلند خواندند :
با مادر خویش مهربان باش
آماده خدمتش به جان باش
رنگ بر چهره معلم نمانده بود ....
همین که سرود دست جمعی مادر پایان یافت ، گفتم :
«هدف ما از این همه دوندگی جز این نبوده است و جز این نیست که انسان هایی مهربان بپروریم . انسانی که نتواند حتی با مادر خویش مهربان باشد به درد معلمی نمی خورد. .. از این پس این مدرسه معلم ندارد .
... به بچه ها وعده دادم که به زودی معلمی مهربان ، معلمی که با مادر خود مهربان باشد، به سراغشان خواهد آمد .
هفته ای بیش نگذشت که من از سفر خود بازگشتم . پیش از من کدخدا ...معلم و مادر معلم به شیراز آمده بودند . همه با هم به دیدارم آمدند .
مادر بیش از همه پای می فشرد. دو چشمش دو چشمه آب بود و در میان سیل اشک می گفت :
فرزندم را ببخش . فرزندم جوان و بی گناه است . گناه از من پیر است که تاب نیاوردم و شکایت کردم . او مهربان است . کدخدا ، راهنما و خود من التزام می سپاریم که او مهربان باشد ...
مگر می توانستم از فرمان مادر ، آن هم چنان مادری سر پیچی کنم ؟!
📕بخارای من، ایل من
#محمد_بهمن_بیگی
#معلم_بزرگ_ایل
📙 چند لحظه تفکر
زنان ایل تنها به مردانی دل می بستند که دستشان با تفنگ و پایشان با رکاب آشنا بود.
کار مردان ایل با تفنگ، به ویژه تفنگ پنج تیری بنام "برنو" به عشق و عاشقی کشیده شده بود. تفنگ خوش دست و موشکاف و دور بردی بود. ساخت یکی از شهرهای فرنگ بنام برنو بود.لُـرها برای این تفنگ شعر می سرودند. دختر زیبا را برنو می گفتند. یار بلند بالا را برنو می خواندند. هر مردی در آرزوی دو برنو بود، برنویی بر دوش و برنویی در آغوش!
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
#بخاراى_من_ايل_من
#محمد_بهمن_بیگی
#محمد_بهمن_بیگی ، معمار و بنیاگزار آموزش عشایر ایران ،
در فصلی از خاطرات خواندنی خود تحت عنوان داستان « مادر» نوشته است :
«من سرپرست مدارس عشایری بودم . در کارم اقتدار و اختیار بسیار داشتم ...از دامن دشت ها تا قله ی کوه ها همه جا را با ماشین و اسب و گاه پیاده می پیمودم .بچه ها را می آزمودم . آموزگاران را راهنمایی می کردم ،...
در تل و تپه های جنوبی طایفه ... بودم . ماه دوم سال غوغایی به پا کرده بود .... گل های زمین ستاره های آسمان را از یاد برده بودند و من سرمست هوای بهار از پیچ و خم راهی دشوار می گذشتم .
....پیرزنی سراسیمه راهم راگرفت . لباسش مندرس و سر و صورتش ژولیده و چروکیده بود ...وسط جاده ایستاده بود تکان نمی خورد ... جز اطاعت و درنگ چاره نداشتم .
از حال و کارش جویا شدم . اشک ریخت و گفت
خبر آمدنت را داشتم،.. از کله سحر چشم به راهت هستم .
گفتم : دردت چیست ؟
گفت : پسرم معلم شده است . من بیوه ام . سال هاست که بیوه ام .می بینی که پیر و زمین گیرم .من جان کنده ام که این پسر بزرگ شده و به معلمی رسیده است .....
او حالا نوکر دولت است ، حقوق می گیرد ... برای عروسش لباس های نو می خرد .به مهمانی می رود . مهمان می آورد .رادیو دارد . سیگار می کشد، ولی یک شاهی به من نمی دهد .
تو رئیسش هستی . راهت را گرفتم تا به پسرم بگویی تا رفتارش را با من عوض کند .
اشک های مادر نه چنان آتشین و روان بود که بتوانم طاقت بیاورم . مژه هایم تر شد .نام معلم و جای کارش را پرسیدم .
آموزگار را می شناختم . از چهره های مشخص آموزش عشایری بود ... یک تنه چندین کلاس را درس می داد ...
از چنان معلمی چنین رفتاری بعید بود .با آن که ناله مادر گواه صادق گناه فرزند بود، به خیال تحقیق افتادم ... معلوم شد که حق با پیرزن است .
پس از مدتی کوتاه به مدرسه رسیدم . معلم ، کدخدا و تنی چند از ریش سفیدان به پیشوازم آمدند .بچه ها هلهله کردند... پاسخی درخور به محبت های آنان کردم و کارم را آغاز کردم .
از کودکان پرسیدم که آیا می توانند شعری در باره مادر بخوانند . بسیاری از آنان دست بلند کردند . خدا پدر ایرج میرزا را بیامرزد که کار ما را ، دست کم در باره مادرها آسان کرده بود . یکی از دانش آموزان را انتخاب کردم ... خواند :
با مادر خود مهربان باش
آماده خدمتش به جان باش
.از کودک پرسیدم که آیا می تواند ان چه را که خواند بنویسد ؟ قطعه گچی به دست گرفت و خطی خوش تخته سیاه را آراست .
آن گاه از او خواستم که توی چشم آموزگار خیره شود و شعرش را با صدای بلند بخواند. خواند .
سپس ازهمه بچه ها تقاضا کردم که به آموزگار خود بنگرند و با صدای بلند ، خطاب به آموزگار شعر مادر را بخوانند . همه نگریستند و همه با صدای بلند خواندند :
با مادر خویش مهربان باش
آماده خدمتش به جان باش
رنگ بر چهره معلم نمانده بود ....
همین که سرود دست جمعی مادر پایان یافت ، گفتم :
«هدف ما از این همه دوندگی جز این نبوده است و جز این نیست که انسان هایی مهربان بپروریم . انسانی که نتواند حتی با مادر خویش مهربان باشد به درد معلمی نمی خورد. .. از این پس این مدرسه معلم ندارد .
... به بچه ها وعده دادم که به زودی معلمی مهربان ، معلمی که با مادر خود مهربان باشد، به سراغشان خواهد آمد .
هفته ای بیش نگذشت که من از سفر خود بازگشتم . پیش از من کدخدا ...معلم و مادر معلم به شیراز آمده بودند . همه با هم به دیدارم آمدند .
مادر بیش از همه پای می فشرد. دو چشمش دو چشمه آب بود و در میان سیل اشک می گفت :
فرزندم را ببخش . فرزندم جوان و بی گناه است . گناه از من پیر است که تاب نیاوردم و شکایت کردم . او مهربان است . کدخدا ، راهنما و خود من التزام می سپاریم که او مهربان باشد ...
مگر می توانستم از فرمان مادر ، آن هم چنان مادری سر پیچی کنم ؟!
📕بخارای من، ایل من
#محمد_بهمن_بیگی
#معلم_بزرگ_ایل
📙 چند لحظه تفکر
🔴#معلم به بچه ها گفت: به نظرتون شجاع ترین آدما کیان؟
هرکی یه چیزی نوشته بود تا این که یکی از بچه ها گفت شجاع ترین آدما اونان که خجالت نمیکشن و دست پدر و مادرشونو میبوسن نه سنگ قبرشونو!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
هرکی یه چیزی نوشته بود تا این که یکی از بچه ها گفت شجاع ترین آدما اونان که خجالت نمیکشن و دست پدر و مادرشونو میبوسن نه سنگ قبرشونو!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادمان
#محمد_بهمن_بیگی ، معمار و بنیاگزار آموزش عشایر ایران ،
در فصلی از خاطرات خواندنی خود نوشته است :
«من سرپرست مدارس عشایری بودم . در کارم اقتدار و اختیار بسیار داشتم ...از دامن دشت ها تا قله ی کوه ها همه جا را با ماشین و اسب و گاه پیاده می پیمودم .بچه ها را می آزمودم . آموزگاران را راهنمایی می کردم ،...
در تل و تپه های جنوبی طایفه ... بودم . ماه دوم سال غوغایی به پا کرده بود .... گل های زمین ستاره های آسمان را از یاد برده بودند و من سرمست هوای بهار از پیچ و خم راهی دشوار می گذشتم .
....پیرزنی سراسیمه راهم راگرفت . لباسش مندرس و سر و صورتش ژولیده و چروکیده بود ...وسط جاده ایستاده بود تکان نمی خورد ... جز اطاعت و درنگ چاره نداشتم .
از حال و کارش جویا شدم . اشک ریخت و گفت
خبر آمدنت را داشتم،.. از کله سحر چشم به راهت هستم .
گفتم : دردت چیست ؟
گفت : پسرم معلم شده است . من بیوه ام . سال هاست که بیوه ام .می بینی که پیر و زمین گیرم .من جان کنده ام که این پسر بزرگ شده و به معلمی رسیده است .....
او حالا نوکر دولت است ، حقوق می گیرد ... برای عروسش لباس های نو می خرد .به مهمانی می رود . مهمان می آورد .رادیو دارد . سیگار می کشد، ولی یک شاهی به من نمی دهد .
تو رئیسش هستی . راهت را گرفتم تا به پسرم بگویی تا رفتارش را با من عوض کند .
اشک های مادر نه چنان آتشین و روان بود که بتوانم طاقت بیاورم . مژه هایم تر شد .نام معلم و جای کارش را پرسیدم .
آموزگار را می شناختم . از چهره های مشخص آموزش عشایری بود ... یک تنه چندین کلاس را درس می داد ...
از چنان معلمی چنین رفتاری بعید بود با آن که ناله مادر گواه صادق گناه فرزند بود، به خیال تحقیق افتادم ... معلوم شد که حق با پیرزن است .
پس از مدتی کوتاه به مدرسه رسیدم معلم ، کدخدا و تنی چند از ریش سفیدان به پیشوازم آمدند بچه ها هلهله کردند... پاسخی درخور به محبت های آنان کردم و کارم را آغاز کردم
از کودکان پرسیدم که آیا می توانند شعری در باره مادر بخوانند بسیاری از آنان دست بلند کردند خدا پدر ایرج میرزا را بیامرزد که کار ما را ، دست کم در باره مادرها آسان کرده بود . یکی از دانش آموزان را انتخاب کردم ... خواند :
با مادر خود مهربان باش
آماده خدمتش به جان باش
از کودک پرسیدم که آیا می تواند ان چه را که خواند بنویسد ؟ قطعه گچی به دست گرفت و خطی خوش تخته سیاه را آراست
آن گاه از او خواستم که توی چشم آموزگار خیره شود و شعرش را با صدای بلند بخواند خواند
سپس ازهمه بچه ها تقاضا کردم که به آموزگار خود بنگرند و با صدای بلند ، خطاب به آموزگار شعر مادر را بخوانند همه نگریستند و همه با صدای بلند خواندند :
با مادر خویش مهربان باش
آماده خدمتش به جان باش
رنگ بر چهره معلم نمانده بود ....
همین که سرود دست جمعی مادر پایان یافت ، گفتم :
«هدف ما از این همه دوندگی جز این نبوده است و جز این نیست که انسان هایی مهربان بپروریم . انسانی که نتواند حتی با مادر خویش مهربان باشد به درد معلمی نمی خورد. .. از این پس این مدرسه معلم ندارد .
... به بچه ها وعده دادم که به زودی معلمی مهربان ، معلمی که با مادر خود مهربان باشد، به سراغشان خواهد آمد
هفته ای بیش نگذشت که من از سفر خود بازگشتم پیش از من کدخدا ...معلم و مادر معلم به شیراز آمده بودند همه با هم به دیدارم آمدند
مادر بیش از همه پای می فشرد. دو چشمش دو چشمه آب بود و در میان سیل اشک می گفت :
فرزندم را ببخش . فرزندم جوان و بی گناه است . گناه از من پیر است که تاب نیاوردم و شکایت کردم او مهربان است کدخدا ، راهنما و خود من التزام می سپاریم که او مهربان باشد ...
مگر می توانستم از فرمان مادر ، آن هم چنان مادری سر پیچی کنم ؟!
📕بخارای من، ایل من
#محمد_بهمن_بیگی
#معلم_بزرگ_ایل
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادمان
#محمد_بهمن_بیگی ، معمار و بنیاگزار آموزش عشایر ایران ،
در فصلی از خاطرات خواندنی خود نوشته است :
«من سرپرست مدارس عشایری بودم . در کارم اقتدار و اختیار بسیار داشتم ...از دامن دشت ها تا قله ی کوه ها همه جا را با ماشین و اسب و گاه پیاده می پیمودم .بچه ها را می آزمودم . آموزگاران را راهنمایی می کردم ،...
در تل و تپه های جنوبی طایفه ... بودم . ماه دوم سال غوغایی به پا کرده بود .... گل های زمین ستاره های آسمان را از یاد برده بودند و من سرمست هوای بهار از پیچ و خم راهی دشوار می گذشتم .
....پیرزنی سراسیمه راهم راگرفت . لباسش مندرس و سر و صورتش ژولیده و چروکیده بود ...وسط جاده ایستاده بود تکان نمی خورد ... جز اطاعت و درنگ چاره نداشتم .
از حال و کارش جویا شدم . اشک ریخت و گفت
خبر آمدنت را داشتم،.. از کله سحر چشم به راهت هستم .
گفتم : دردت چیست ؟
گفت : پسرم معلم شده است . من بیوه ام . سال هاست که بیوه ام .می بینی که پیر و زمین گیرم .من جان کنده ام که این پسر بزرگ شده و به معلمی رسیده است .....
او حالا نوکر دولت است ، حقوق می گیرد ... برای عروسش لباس های نو می خرد .به مهمانی می رود . مهمان می آورد .رادیو دارد . سیگار می کشد، ولی یک شاهی به من نمی دهد .
تو رئیسش هستی . راهت را گرفتم تا به پسرم بگویی تا رفتارش را با من عوض کند .
اشک های مادر نه چنان آتشین و روان بود که بتوانم طاقت بیاورم . مژه هایم تر شد .نام معلم و جای کارش را پرسیدم .
آموزگار را می شناختم . از چهره های مشخص آموزش عشایری بود ... یک تنه چندین کلاس را درس می داد ...
از چنان معلمی چنین رفتاری بعید بود با آن که ناله مادر گواه صادق گناه فرزند بود، به خیال تحقیق افتادم ... معلوم شد که حق با پیرزن است .
پس از مدتی کوتاه به مدرسه رسیدم معلم ، کدخدا و تنی چند از ریش سفیدان به پیشوازم آمدند بچه ها هلهله کردند... پاسخی درخور به محبت های آنان کردم و کارم را آغاز کردم
از کودکان پرسیدم که آیا می توانند شعری در باره مادر بخوانند بسیاری از آنان دست بلند کردند خدا پدر ایرج میرزا را بیامرزد که کار ما را ، دست کم در باره مادرها آسان کرده بود . یکی از دانش آموزان را انتخاب کردم ... خواند :
با مادر خود مهربان باش
آماده خدمتش به جان باش
از کودک پرسیدم که آیا می تواند ان چه را که خواند بنویسد ؟ قطعه گچی به دست گرفت و خطی خوش تخته سیاه را آراست
آن گاه از او خواستم که توی چشم آموزگار خیره شود و شعرش را با صدای بلند بخواند خواند
سپس ازهمه بچه ها تقاضا کردم که به آموزگار خود بنگرند و با صدای بلند ، خطاب به آموزگار شعر مادر را بخوانند همه نگریستند و همه با صدای بلند خواندند :
با مادر خویش مهربان باش
آماده خدمتش به جان باش
رنگ بر چهره معلم نمانده بود ....
همین که سرود دست جمعی مادر پایان یافت ، گفتم :
«هدف ما از این همه دوندگی جز این نبوده است و جز این نیست که انسان هایی مهربان بپروریم . انسانی که نتواند حتی با مادر خویش مهربان باشد به درد معلمی نمی خورد. .. از این پس این مدرسه معلم ندارد .
... به بچه ها وعده دادم که به زودی معلمی مهربان ، معلمی که با مادر خود مهربان باشد، به سراغشان خواهد آمد
هفته ای بیش نگذشت که من از سفر خود بازگشتم پیش از من کدخدا ...معلم و مادر معلم به شیراز آمده بودند همه با هم به دیدارم آمدند
مادر بیش از همه پای می فشرد. دو چشمش دو چشمه آب بود و در میان سیل اشک می گفت :
فرزندم را ببخش . فرزندم جوان و بی گناه است . گناه از من پیر است که تاب نیاوردم و شکایت کردم او مهربان است کدخدا ، راهنما و خود من التزام می سپاریم که او مهربان باشد ...
مگر می توانستم از فرمان مادر ، آن هم چنان مادری سر پیچی کنم ؟!
📕بخارای من، ایل من
#محمد_بهمن_بیگی
#معلم_بزرگ_ایل
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🔴#معلم: چرا دست های پدرت رو نکشیدی؟
کودک: تا نتونه مادرم رو بزنه!
معلم: چرا دهان مامانت رو نکشیدی؟
کودک: تا نتونه به بابام فحش بده...!
آگاهانه رفتار کنیم...
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
کودک: تا نتونه مادرم رو بزنه!
معلم: چرا دهان مامانت رو نکشیدی؟
کودک: تا نتونه به بابام فحش بده...!
آگاهانه رفتار کنیم...
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@bookirancity
🔴#معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است...
یکی از دانش آموزها بلند شد و گفت:
آقا اجازه یک با یک برابر نیست...
معلم که بهش بر خورده بود گفت:
بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست...اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت...
دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت:
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه... شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب منو کتک میزنه ...
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم ...
محسن مثل من 8سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شبها گرسنه میخوابیم ...
شایان مثل من 8سالشه چرا اون هر 3ماه یک بار کفش میخره و اما من 3سال یه کفش رو میپوشم ...
حمید مثل من 8سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم رو ماساژ بدم و ...
معلم اشکهاش رو پاک کرد و رفت
پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت ...
#یک-با-یک-برابر-نیست …
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
یکی از دانش آموزها بلند شد و گفت:
آقا اجازه یک با یک برابر نیست...
معلم که بهش بر خورده بود گفت:
بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست...اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت...
دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت:
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه... شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب منو کتک میزنه ...
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم ...
محسن مثل من 8سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شبها گرسنه میخوابیم ...
شایان مثل من 8سالشه چرا اون هر 3ماه یک بار کفش میخره و اما من 3سال یه کفش رو میپوشم ...
حمید مثل من 8سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم رو ماساژ بدم و ...
معلم اشکهاش رو پاک کرد و رفت
پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت ...
#یک-با-یک-برابر-نیست …
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
#زنی در #پاریس #میرقصد
زنی در #نیویورک #آرایش می کند
زنی در #توکیو #کار را بیچاره می کند
زنی در #برلین #مدیر می شود
زنی در #هالیوود #عشق می شمارد
زنی در #سازمان_ملل سخنرانی می کند
زنی در #لندن #مدل می شود
زنی در #فلورانس #آواز می خواند
زنی در #مجله_ی_روز شناخته می شود
زنی در کنار #دانوب #نقاشی می کشد
زنی در #برادوِی روی #صحنه می رود
زنی در #نروژ #رئیس می شود
زنی در برابر #دوربین #کاپولا می بوسد
زنی در #سیدنی #اپرا می رود
زنی در #کازینو #دلار می گیرد
زنی در #هاروارد #دانایی می افروزد
اما
همچنان
زنی در #آفریقا #میمیرد
زنی در #پاکستان فروخته می شود
زنی در #افغانستان کشته می شود
زنی در #هند
زنی در #چین
زنی در #کره_شمالی
زنی در #کشمیر
زنی... زحمت #نان می کشد
زنی در #عراق گوشت جلوی تیر می زاید
زنی در #فلسطین هنوز #آواره است
زنی در #اسلام #ضعیفه است
و
زنی در #ایران #خفقان دارد
زنی در ایران تنها و #زندانی ست
اما
همچنان زنهای #آسیا و #آفریقا #زن هستند
اما
همچنان #عشق دارند
و
#مادر می شوند
آواز می خوانند اگر چه #غمگین
#شعر می گویند اگر چه #هجران
#ساز می زنند اگر چه #خاموش
کار می کنند اگر چه سخت
عشق می گیرند اگر چه #کم
می رقصند اگر چه #تنها
#میبوسند اگر چه #کوتاه
#معلم می شوند اگر چه #محروم
روی #صحنه می روند اگر چه #تاریک
آرایش می کنند اگر چه #پنهان
#دانا هستند اگر چه فراموش شده
و
#زنان #ایران #زنده هستند
اگر چه #بی_صداا
#صادق_خاجی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
#زنی در #پاریس #میرقصد
زنی در #نیویورک #آرایش می کند
زنی در #توکیو #کار را بیچاره می کند
زنی در #برلین #مدیر می شود
زنی در #هالیوود #عشق می شمارد
زنی در #سازمان_ملل سخنرانی می کند
زنی در #لندن #مدل می شود
زنی در #فلورانس #آواز می خواند
زنی در #مجله_ی_روز شناخته می شود
زنی در کنار #دانوب #نقاشی می کشد
زنی در #برادوِی روی #صحنه می رود
زنی در #نروژ #رئیس می شود
زنی در برابر #دوربین #کاپولا می بوسد
زنی در #سیدنی #اپرا می رود
زنی در #کازینو #دلار می گیرد
زنی در #هاروارد #دانایی می افروزد
اما
همچنان
زنی در #آفریقا #میمیرد
زنی در #پاکستان فروخته می شود
زنی در #افغانستان کشته می شود
زنی در #هند
زنی در #چین
زنی در #کره_شمالی
زنی در #کشمیر
زنی... زحمت #نان می کشد
زنی در #عراق گوشت جلوی تیر می زاید
زنی در #فلسطین هنوز #آواره است
زنی در #اسلام #ضعیفه است
و
زنی در #ایران #خفقان دارد
زنی در ایران تنها و #زندانی ست
اما
همچنان زنهای #آسیا و #آفریقا #زن هستند
اما
همچنان #عشق دارند
و
#مادر می شوند
آواز می خوانند اگر چه #غمگین
#شعر می گویند اگر چه #هجران
#ساز می زنند اگر چه #خاموش
کار می کنند اگر چه سخت
عشق می گیرند اگر چه #کم
می رقصند اگر چه #تنها
#میبوسند اگر چه #کوتاه
#معلم می شوند اگر چه #محروم
روی #صحنه می روند اگر چه #تاریک
آرایش می کنند اگر چه #پنهان
#دانا هستند اگر چه فراموش شده
و
#زنان #ایران #زنده هستند
اگر چه #بی_صداا
#صادق_خاجی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#خالد_حسینی
عمده شهرت وی بابت نگارش دو رمان بادبادکباز و هزار خورشید تابان است.نام آخرین رمان او، و کوهستان به طنین آمد؛ می باشد که به فارسی نیز ترجمه شده است. حسینی ساکن ایالات متحده است و آثار خود را به زبان انگلیسی مینویسد.
#زادروز_نویسنده
چهارم مارس
#خالد_حسینی
#نویسنده و #پزشک
#زندگینامه
خالد حسینی در چهارم مارس سال 1956 از پدر و مادری #هراتی در کابل به دنیا آمد.پدرش یک #دیپلمات و مادرش #معلم_زبان_دری در دبیرستان های کابل بود. خالد حسینی به خاطر کار دیپلماتیک پدرش در فاصله سال های 1970 تا 1973 به همراه خانواده اش در تهران زندگی می کرد و بعد از آن هم تا قبل از حمله شوروی به #افغانستان مدت چهار سال را در #پاریس اقامت داشت.
در سال 1980 به دنبال کودتای کمونیستی در افغانستان و حمله ی ارتش سرخ به کابل، پدرش از کار دولتی اش برکنار شد وتمام اعضای خانواده به آمریکا مهاجرت کردند.
در آمریکا خالد حسینی دانش آموز موفقی بود. ابتدا در رشته #زیست_شناسی لیسانسش را گرفت و سپس در سال 1989 وارد دانشگاه سن دیگو شد و در آنجا مشغول تحصیل در رشته پزشکی شد.
خالد در سال 2001 ایده نگارش کتابی براساس وقایع داخلی کشورش به ذهنش می آید.
نام این کتاب که "باد بادک باز" شد، در سال 2003 ابتدا در آمریکا انتشار پیدا کرد، سپس با استقبال گسترده ای در سراسر جهان مواجه شد و سومین کتاب پرفروش آن سال شد. این کتاب تاکنون به چهل و هشت زبان ترجمه شده و در سال 2007 فیلمی براساس داستان آن ساخته شده است .
خالد حسینی در سال 2006 سفیر حسن نیت افغانستان از طرف آژانس پناهندگی سازمان ملل متحد شد.
او در سال 2007 نگارش دومین رمانش یعنی "هزار خورشید تابان را آغاز کرد که این رمان هم در سال انتشارش پرفروش ترین کتاب آمریکای شمالی شد. خالد حسینی عنوان این کتاب را با الهام شعری از صایب تبریزی انتخاب کرده است.
خالد حسینی اکنون به همراه همسر و دو فرزندش در شمال کالیفرنیا زندگی می کند.
#آثار
بادبادک باز، 2003
هزار خورشید تابان، 2007
و کوهستان به طنین آمد، 2013
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#خالد_حسینی
عمده شهرت وی بابت نگارش دو رمان بادبادکباز و هزار خورشید تابان است.نام آخرین رمان او، و کوهستان به طنین آمد؛ می باشد که به فارسی نیز ترجمه شده است. حسینی ساکن ایالات متحده است و آثار خود را به زبان انگلیسی مینویسد.
#زادروز_نویسنده
چهارم مارس
#خالد_حسینی
#نویسنده و #پزشک
#زندگینامه
خالد حسینی در چهارم مارس سال 1956 از پدر و مادری #هراتی در کابل به دنیا آمد.پدرش یک #دیپلمات و مادرش #معلم_زبان_دری در دبیرستان های کابل بود. خالد حسینی به خاطر کار دیپلماتیک پدرش در فاصله سال های 1970 تا 1973 به همراه خانواده اش در تهران زندگی می کرد و بعد از آن هم تا قبل از حمله شوروی به #افغانستان مدت چهار سال را در #پاریس اقامت داشت.
در سال 1980 به دنبال کودتای کمونیستی در افغانستان و حمله ی ارتش سرخ به کابل، پدرش از کار دولتی اش برکنار شد وتمام اعضای خانواده به آمریکا مهاجرت کردند.
در آمریکا خالد حسینی دانش آموز موفقی بود. ابتدا در رشته #زیست_شناسی لیسانسش را گرفت و سپس در سال 1989 وارد دانشگاه سن دیگو شد و در آنجا مشغول تحصیل در رشته پزشکی شد.
خالد در سال 2001 ایده نگارش کتابی براساس وقایع داخلی کشورش به ذهنش می آید.
نام این کتاب که "باد بادک باز" شد، در سال 2003 ابتدا در آمریکا انتشار پیدا کرد، سپس با استقبال گسترده ای در سراسر جهان مواجه شد و سومین کتاب پرفروش آن سال شد. این کتاب تاکنون به چهل و هشت زبان ترجمه شده و در سال 2007 فیلمی براساس داستان آن ساخته شده است .
خالد حسینی در سال 2006 سفیر حسن نیت افغانستان از طرف آژانس پناهندگی سازمان ملل متحد شد.
او در سال 2007 نگارش دومین رمانش یعنی "هزار خورشید تابان را آغاز کرد که این رمان هم در سال انتشارش پرفروش ترین کتاب آمریکای شمالی شد. خالد حسینی عنوان این کتاب را با الهام شعری از صایب تبریزی انتخاب کرده است.
خالد حسینی اکنون به همراه همسر و دو فرزندش در شمال کالیفرنیا زندگی می کند.
#آثار
بادبادک باز، 2003
هزار خورشید تابان، 2007
و کوهستان به طنین آمد، 2013
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#هشتم_مارس_(روز_جهانی_مهربانو
زنى نوشته #من_عاشق_نرگسام.
ما از این جمله مىفهمیم
که زنى عاشق نرگس است.
یک #منطق_دان با خواندن
این جمله پى مىبرد که
دستکم یک زن وجود دارد
که عاشق نرگس است.
یک #گلفروش امیدوار مىشود
که زنى براى خودش یا
کسى براى زن از او نرگس بخرد.
یک #معلم ادبیات با خود مىاندیشد
که من در این جمله
نهاد و عاشق مسند
و نرگس مضافالیه است.
اما #مردى که #عاشق آن زن است - زنى که نوشته «من عاشق نرگسام» - با خواندن این جمله #قلبش لحظهاى مىایستد و دوباره #جان مىگیرد.
اگر آینهاى پیش روى مرد باشد،
مرد مىبیند که
صورتش ناگهان سرخ مىشود
و لبخندى بىاختیار به
#چهرهاش مىدود.
مردى که عاشقِ زنى است
که عاشقِ نرگس است،
خودش به ناگاه
عاشق نرگس مىشود.
به ناگاه به تمام
گلفروشىهایى
که مىشناسد
یا نمىشناسد
فکر مىکند.
به تمام چهارراههایى
که روزى پشت چراغ قرمز آنها گلفروشهاى
دورهگرد را دیده است،
یا ندیده است.
مردى که به ناگاه عاشقِ نرگس شده است،
به دستهى نرگسهایى
مىاندیشد که در دست دارد،
و به دستان معشوقش
وقتى که نرگسها را
با اشتیاق از او مىگیرد.
و به خندهى آن زن مىاندیشد
در آن لحظه، و به بوى منتشر در هوا،
و به آهنگى که دارد پخش مىشود،
و به نورى که بر
چیزها تابیده در آن دم.
مرد حرکت بدنِ آن زن را مىبیند
در خیال، که چگونه مىچرخد و
مىخرامد و گلدانى را مىجوید و
مىیابد و زیر شیر آب مىگیرد و
نرگسها را در آن مىگذارد و یک بار دیگر جمعشان مىکند
- با دستانش - و بو مىکشدشان،
عمیق و طولانى،
و به سوى مرد بازمىگردد.
و به حالت چشمهاى
زن فکر مىکند
- آخ از حالت چشمهایش -
وقتى که دارد به خاطر نرگسها
- که او عاشقشان است -
از او سپاسگزارى مىکند،
در سکوت، بى کلام .
پس - #خانمها، #آقایان - بار دیگر که دیدید جملهى «من عاشق نرگسام» جایى، گوشه و کنارى، از دهان زنى روى زمین افتاده است، لطفى کنید و خم شوید، برش دارید، #ببوسیدش و بگذاریدش روى هرّه یا طاقچه یا بلندى؛ جایى که #مردى که #عاشق زنى است که او را گم کرده - یا هرگز نیافته - آن را ببیند، #قلبش لحظهاى بایستد و دوباره جان بگیرد. به حق همین برکت. همین یک لقمه نان. همین یک #تکه_عشق.
#حسین_وحدانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#هشتم_مارس_(روز_جهانی_مهربانو
زنى نوشته #من_عاشق_نرگسام.
ما از این جمله مىفهمیم
که زنى عاشق نرگس است.
یک #منطق_دان با خواندن
این جمله پى مىبرد که
دستکم یک زن وجود دارد
که عاشق نرگس است.
یک #گلفروش امیدوار مىشود
که زنى براى خودش یا
کسى براى زن از او نرگس بخرد.
یک #معلم ادبیات با خود مىاندیشد
که من در این جمله
نهاد و عاشق مسند
و نرگس مضافالیه است.
اما #مردى که #عاشق آن زن است - زنى که نوشته «من عاشق نرگسام» - با خواندن این جمله #قلبش لحظهاى مىایستد و دوباره #جان مىگیرد.
اگر آینهاى پیش روى مرد باشد،
مرد مىبیند که
صورتش ناگهان سرخ مىشود
و لبخندى بىاختیار به
#چهرهاش مىدود.
مردى که عاشقِ زنى است
که عاشقِ نرگس است،
خودش به ناگاه
عاشق نرگس مىشود.
به ناگاه به تمام
گلفروشىهایى
که مىشناسد
یا نمىشناسد
فکر مىکند.
به تمام چهارراههایى
که روزى پشت چراغ قرمز آنها گلفروشهاى
دورهگرد را دیده است،
یا ندیده است.
مردى که به ناگاه عاشقِ نرگس شده است،
به دستهى نرگسهایى
مىاندیشد که در دست دارد،
و به دستان معشوقش
وقتى که نرگسها را
با اشتیاق از او مىگیرد.
و به خندهى آن زن مىاندیشد
در آن لحظه، و به بوى منتشر در هوا،
و به آهنگى که دارد پخش مىشود،
و به نورى که بر
چیزها تابیده در آن دم.
مرد حرکت بدنِ آن زن را مىبیند
در خیال، که چگونه مىچرخد و
مىخرامد و گلدانى را مىجوید و
مىیابد و زیر شیر آب مىگیرد و
نرگسها را در آن مىگذارد و یک بار دیگر جمعشان مىکند
- با دستانش - و بو مىکشدشان،
عمیق و طولانى،
و به سوى مرد بازمىگردد.
و به حالت چشمهاى
زن فکر مىکند
- آخ از حالت چشمهایش -
وقتى که دارد به خاطر نرگسها
- که او عاشقشان است -
از او سپاسگزارى مىکند،
در سکوت، بى کلام .
پس - #خانمها، #آقایان - بار دیگر که دیدید جملهى «من عاشق نرگسام» جایى، گوشه و کنارى، از دهان زنى روى زمین افتاده است، لطفى کنید و خم شوید، برش دارید، #ببوسیدش و بگذاریدش روى هرّه یا طاقچه یا بلندى؛ جایى که #مردى که #عاشق زنى است که او را گم کرده - یا هرگز نیافته - آن را ببیند، #قلبش لحظهاى بایستد و دوباره جان بگیرد. به حق همین برکت. همین یک لقمه نان. همین یک #تکه_عشق.
#حسین_وحدانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و گفت:سلام استاد آیا منو میشناسید؟
معلم بازنشسته جواب داد:خیر عزیزم فقط میدانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم
داماد ضمن معرفی خود گفت:چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟
یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را میبرید،ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد
استاد گفت:باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست.چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم
تربیت و حکمت معلمان،دانشآموزان را بزرگ مینماید!
#درود_بفرستیم به همه #معلم هایی كه با روش درست و آموزش صحيح هم بذر علم و دانش را در دل و جان شاگردان می كارند و هم تخم پاكی و انسانيت و جوانمردی را..
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و گفت:سلام استاد آیا منو میشناسید؟
معلم بازنشسته جواب داد:خیر عزیزم فقط میدانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم
داماد ضمن معرفی خود گفت:چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟
یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را میبرید،ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد
استاد گفت:باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست.چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم
تربیت و حکمت معلمان،دانشآموزان را بزرگ مینماید!
#درود_بفرستیم به همه #معلم هایی كه با روش درست و آموزش صحيح هم بذر علم و دانش را در دل و جان شاگردان می كارند و هم تخم پاكی و انسانيت و جوانمردی را..
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity