🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 «من خویشاوند نزدیک هر انسانی هستم که #خنجری در آستین پنهان نمی کند. نه ابرو به هم می کشد و نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایبان دیگران است.
نه ایرانی را به غيرايرانى ترجیح میدهم و نه غير ايرانى را به ایرانی.
من یک بلوچ کرد و فارسم. یک فارسی زبان ترک، یک آفریقایی اروپایی استراليايى آمریکایی آسیایی ام.
یک سیاه پوست زرد پوست سرخ پوست ام. که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس میکنم.
و من انسانی هستم درجمع #انسان_ها در سیاره مقدس زمین که بدون دیگران #معنایی ندارم


🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂

https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 # ای که دشمن فرضی دشمن توست
من فرزندکوروشم
فرزندداریوشم
فرزندبابک خرمدینم
اقوام مختلفی به ایرانشهرم تاخته اند
مغول-ترک-عرب
اماباخفت ازایرانشهرم رخت بربسته
رفته اند
بخودآی
دنیا پادشاهان زیادی به خود دیده است.
بعضی دادگر و بسیاری ستمگر.
آن بسیارها در یک چیز با هم مشترک بوده‌اند: آرزوی اینکه همه‌چیز را تحت فرمان خود درآورند و بر هر جنبنده‌ای حکم برانند. زنان و مردان و کودکان، کارگران و دهقانان، ماکیان و چارپایان؛
احمق‌ترها حتی گمان می‌بردند که می‌توانند به باد و خاک و باران و آسمان هم دستور دهند.


تاریخ می‌گوید که آن‌ها گاهی موفق شده‌اند.
عده‌ای را در بند کرده‌اند یا بر سر دار کشیده‌اند. دهان‌ها دوخته‌اند و زبان‌ها بریده‌اند. خانه‌ها ویران کرده‌اند و جنگل‌ها سوزانده‌اند.
اما همان تاریخ یک چیز دیگر را هم می‌گوید:
آن‌ها هرگز نتوانسته‌اند بر ذهن مردمانی که آزاد می‌اندیشند حکمرانی کنند.
ما نه، بلکه تاریخی که به اندازه‌ی عمر بشر مو سپید کرده، به ما اطمینان می‌دهد که بستن هیچ پنجره و مسدود کردن هیچ دریچه‌ای نمی‌تواند راه را بر فکر و ایده و اندیشه ببندد.
ما زنده‌ایم و زنده خواهیم ماند، زیرا آزاد می‌اندیشیم
بدان ایرانشهری هایم ازخون داریوشند
ازخون کوروش
بابک
یعغوب لیث
«ما خویشاوندان نزدیک هر انسانی هستیم که #خنجری در آستین پنهان نمی کند. نه ابرو به هم می کشد و نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایبان دیگران است.
نه ایرانی را به غيرايرانى ترجیح میدهیم و نه غير ايرانى را به ایرانی.
ما یک بلوچ کرد و فارسیم. یک فارسی زبان ترک، یک آفریقایی اروپایی استراليايى آمریکایی آسیایی هستیم.
یک سیاه پوست زرد پوست سرخ پوستیم. که نه تنها با خودمان و دیگران کمترین مشکلی نداریم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستمان احساس میکنیم.
و ما انسانهایی هستیم درجمع #انسان_های دیگر در سیاره مقدس زمین که بدون دیگران #معنایی نداریم
اما تودرکنارلشگرزینبیونت –فاطمیونت –هشدالشعبیت بادشمن فرضییت بجنگ شاید
عقده های کورت چون زخمی چرکین
دهان بازکند
اماارزوی دربندکردن افکارایرانشهری هایمان
راباخودبه گورخواهی برد


🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw


🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#بخوانیم

🔴#ای_که_دشمن_فرضی_دشمن_توست

من فرزندکوروشم
فرزندداریوشم
فرزندبابک خرمدینم
اقوام مختلفی به ایرانشهرم تاخته اند
مغول-ترک-عرب
اماباخفت ازایرانشهرم رخت بربسته
رفته اند
بخودآی
دنیا پادشاهان زیادی به خود دیده است.
بعضی دادگر و بسیاری ستمگر.
آن بسیارها در یک چیز با هم مشترک بوده‌اند: آرزوی اینکه همه‌چیز را تحت فرمان خود درآورند و بر هر جنبنده‌ای حکم برانند. زنان و مردان و کودکان، کارگران و دهقانان، ماکیان و چارپایان؛
احمق‌ترها حتی گمان می‌بردند که می‌توانند به باد و خاک و باران و آسمان هم دستور دهند.


تاریخ می‌گوید که آن‌ها گاهی موفق شده‌اند.
عده‌ای را در بند کرده‌اند یا بر سر دار کشیده‌اند. دهان‌ها دوخته‌اند و زبان‌ها بریده‌اند. خانه‌ها ویران کرده‌اند و جنگل‌ها سوزانده‌اند.
اما همان تاریخ یک چیز دیگر را هم می‌گوید:
آن‌ها هرگز نتوانسته‌اند بر ذهن مردمانی که آزاد می‌اندیشند حکمرانی کنند.
ما نه، بلکه تاریخی که به اندازه‌ی عمر بشر مو سپید کرده، به ما اطمینان می‌دهد که بستن هیچ پنجره و مسدود کردن هیچ دریچه‌ای نمی‌تواند راه را بر فکر و ایده و اندیشه ببندد.
ما زنده‌ایم و زنده خواهیم ماند، زیرا آزاد می‌اندیشیم
بدان ایرانشهری هایم ازخون داریوشند
ازخون کوروش
بابک
یعغوب لیث
«ما خویشاوندان نزدیک هر انسانی هستیم که #خنجری در آستین پنهان نمی کند. نه ابرو به هم می کشد و نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایبان دیگران است.
نه ایرانی را به غيرايرانى ترجیح میدهیم و نه غير ايرانى را به ایرانی.
ما یک بلوچ کرد و فارسیم. یک فارسی زبان ترک، یک آفریقایی اروپایی استراليايى آمریکایی آسیایی هستیم.
یک سیاه پوست زرد پوست سرخ پوستیم. که نه تنها با خودمان و دیگران کمترین مشکلی نداریم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستمان احساس میکنیم.
و ما انسانهایی هستیم درجمع #انسان_های دیگر در سیاره مقدس زمین که بدون دیگران #معنایی نداریم
اما تودرکنارلشگرزینبیونت –فاطمیونت –هشدالشعبیت بادشمن فرضییت بجنگ شاید
عقده های کورت چون زخمی چرکین
دهان بازکند
اماارزوی دربندکردن افکارایرانشهری هایمان
راباخودبه گورخواهی برد

#آرمان_ما_ایرانشهر_ماست

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#بخوانیم

⛔️#خنجری زنگ خورده یا چاقویی منبت!

#فریب_شیرین_است_حواسمان_باشد_آن_را_نخوریم


به عنوان یک زن که نامی مردانه دارد، سال هاست ناخواسته در معرض تجربه هایی عجیب قرار گرفته ام و به درکی از ساحت زنان دست پیدا کرده ام که اگر نامی زنانه داشتم هرگز آن بُعد زنان را نمی فهمیدم.
انگار که در شکم اسب تروآ رفته باشم و دروازه را بر من گشوده باشند، شاید اگر این نام نبود، درِ قلعه برای شناختن و فهمیدن اهالی آن شهر بر من هم بسته می ماند.

در آن سال ها که شبکه های اجتماعی فراگیر نبود و راه ارتباطی با مخاطب فقط از راه نشریات بود و در نشریات نیز مرسوم نبود که عکسِ نویسنده، شاعر، گزارشگر یا خبرنگار را بگذارند، فقط اسم بود. طبیعتاً خیلی ها گمان می کردندکه من مرد هستم. پانزده ساله بودم که کار در مجله زن روز را شروع کردم. می نوشتم، شعر می گفتم مصاحبه می کردم. گزارش تهیه می کردم. جواب نامه می دادم... اما کم کم معضلی پیش آمد: نامه های عاشقانه بسیار و تلفن های عاشقانه بسیار تر برای مردی دوست داشتنی که هر کس قیافه ای برایش تصور می کرد و هر کس در هر سن و سالی که می خواست او را فرض می کرد.
بدترین اتفاق این بود که آنها می فهمیدند این معشوق کلاً اشتباهی بوده. من حتی کتک هم خورده ام از دختر بیست و چند ساله ای که موهای سر مرا می کشید که دروغگو! من عرفان نظرآهاری را در رویای صادقه ام دیده ام مردی بود با موهای جو گندمی و ریش و سبیل آخه یک دختر دانش آموز اول دبیرستانی چطور می تواند عرفان نظرآهاری باشد!

بارها پای اشک دخترانی نشسته ام که به من می گفتند تو به ما خیانت کردی حالا ما چه کار کنیم با آن خیالی که نابود شد و آن معشوقی که جعلی بود!

من از همان سال ها بود که فهمیدم برخلاف برداشتِ خیلی ها، زنان نه عاشق طلا و جواهرند و نه ماشین و خانه و مهریه و سکه. زنان عاشق عشقند؛ عاشق نازک خیالی و ظرافت و شاعرانگی و لطافت و فهمیدن شدن؛
اما وقتی پیدایش نمی کنند وقتی می خواهند انتقام بگیرند و این ناکامی را جبران کنند، مهریه و سکه و خانه و ماشین را بهانه می کنند. آنها قلب می خواهند؛ همین.

اینها را گفتم نه برای اینکه ماجرای اسمم را بگویم و شما هم برای هزارمین بار بپرسید چرا اسمت عرفان است.
اینها را گفتم که بگویم عرفان نظرآهاری اگر واقعا مرد بود، در برابر آن همه عشق و شور و شیدایی، آن همه صیدی که خود خواسته تمنای در دام افتادن داشتند، شاید آهسته آهسته گرگی می شد، شکارچی دختران.

اینها را گفتم که بگویم این روزها که باب گفتگو درباره فریب خوردن دختران و تعرض و تجاوز باز شده زنهاری به شما بدهم:

که همانقدر که می شود از شبی تاریک و کوچه ای بن بست و مردی تنومند و قمه در دست و مست ترسید، می توان از ظرافت و لطافت و نازکی و دوستت دارم ها هم وحشت داشت. یعنی اگر کسی به این هنرها آراسته باشد فریفتن دختران چه بسا که آسان تر است.
شما از شبی تاریک و کوچه ای بن بست و لاتی مست و لایعقل می گریزید اما با پای خود در تمنای زیبایی و عشق به دام هیولاهای دیگر می روید.

مرگ‌ اما مرگ است. چه با خنجری زنگ خورده و شکسته چه با چاقویی منبت کاری شده و رنگین...

#عرفان_نظرآهاری

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity