🔴#‏ صفحه ی شطرنج: جایی که نبردها معنا داشت و واقعی تر از نبردهای دیگر بنظر می رسید.

📙#همنوایی_شبانه_ارکستر_چوبها
👤 #رضا_قاسمی

#سارا_خادم_الشریعه نایب قهرمان شطرنج دنیا شد. یک میلیارد تومان جایزه برای بانوی شطرنج ایران

#افتخار_ملی

🌸همه ما باید فمینیست باشیم🌸

https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔴#کتاب_ولحظه

رفتار و گفتارِ آدم‌ها چیزی نیست جز پوششی برای پنهان‌کردنِ آنچه در خیالشان می‌گذرد...

📒همنوایی شبانه ارکستر چوبها

#رضا_قاسمی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🔴#کتاب_ولحظه

_اگر به تو بگویند فقط چند روز دیگر زنده ای چه می کنی؟

+منظورت را نمی فهمم!

_فرض کن سرطان گرفته ای یا ایدز یا بیماری دیگری از این قبیل و می دانی فقط مدت کمی زنده خواهی ماند.

+آدم اگر عاقل باشد همه حساب و کتاب ها را کنار می گذارد و بقیه عمرش را خوشگذرانی می کند.

_یکی بود که همین کار را کرد. هرچه داشت فروخت. همه پول هایش را به باد داد.
مسافرت، بهترین غذاها، بهترین هتل ها. بعد می دانی چه اتفاقی افتاد؟ ناگهان راه علاج پیدا شد. حالا می توانست به زندگی ادامه بدهد اما دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود. همه چیز را باید از صفر شروع می کرد. و بدتر از همه اینکه تازه فهمیده بود زندگی یعنی چه.


#چاه_بابل

#رضا_قاسمی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه

می‌رفت تا برسد به انتها.

از ملکوت ملال هم در‌گذرد و برسد به تهِ تهِ ظلمت.
گوش‌هاش نمی‌شنید. چشمهاش نمی‌دید. گویی در این جهان نبود.

گویی در غروب خلوت کوچه‌ای قدم می‌زد.
بی هراسِ مرگ که بذر می‌شد و وجب به وجب خاک پیش پاش را به خیش
می‌کشید.

گوشهاش نمی‌شنید مگر صدای گنگ هلهله‌ای دور که از پشت سر درآمد: «الله اکبر».

برگشت. چشم هاش نمی‌دید مگر سایه های وهم آور لشکری که غیه‌کشان پیش می‌آمد و گاه تکه‌هایی از آن به خاک می‌افتاد یا گوشت شقه شقه میشد و، در پرده ای از خون، شتک میزد به هوا، به بوی باروت، به افق، به آنسو که سایه های فلکزده‌ی لشکری دیگر، سلاح بر زمین نهاده، عکسی به اسغثاثه در دستی، پارچه‌ی سپیدی به دیگر دست، نماز می برد به خاک: «دخیل. دخیل یا اخى.»

#چاه_بابل
#رضا_قاسمی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

من زیاد دچار نومیدی می‌شدم و آنچنان به بی‌حسی روانی و جسمی مبتلا بودم که آبلوموف( نام یک رمان و شخصیت داستانی اثر "ایوان گنچاروف") پیش من آدم سرزنده و بانشاطی به نظر می‌رسید. هیچ چیز برایم شکوهی نداشت و به هرچه نظر می‌کردم در همان نگاه اول، چشم ام به معایبش می‌افتاد.

یک بار مرد بزرگی، که گویی به یک نظر درد مرا دریافته بود، به من گفت:

"سعی کن چیزی را دوست بداری. فرقی هم نمی‌کند چه چیز. خدا، زن، موسیقی، حتا مشروب یا تریاک. ولی یک چیزی را دوست بدار!"





"همنوایی شبانه ارکستر چوبها"

#رضا_قاسمی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

اگر به تو بگویند فقط چند روز دیگر زنده‌ای چه می‌کنی؟

منظورت را نمی‌فهمم.

فرض کن سرطان گرفته‌ای یا ایدز یا بیماری دیگری از این قبیل و می‌دانی فقط مدت کمی زنده خواهی ماند.

آدم اگر عاقل باشد همه حساب و کتاب‌ها را کنار می‌گذارد و بقیه عمرش را خوشگذرانی می‌کند.

- یکی بود که همین کار را کرد. هرچه داشت فروخت. همه پول‌هایش را به باد داد. مسافرت، بهترین غذاها، بهترین هتل ها. بعد می‌دانی چه اتفاقی افتاد؟ ناگهان راه علاج پیدا شد. حالا می‌توانست به زندگی ادامه بدهد، اما دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود. همه چیز را باید از صفر شروع می‌کرد. و بدتر از همه اینکه تازه فهمیده بود زندگی یعنی چه!


"چاه بابل"
#رضا_قاسمی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

انسان شهرش را عوض می کند، کشورش را عوض می‌کند ولی کابوس‌ها را نه. فرقی هم نمی‌کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام یک از ایستگاه‌های جهان پیاده شده باشی؛ این تنها جامه‌دانی ست که وقتی باز می‌کنی همیشه لبالب است از همان کابوس.
مثل شال نیم متری هلنا. هی میل می‌زنی، دانه می‌اندازی، یکی بالا، یکی پایین و بعد می‌بینی همیشه مشغول بافتن همان شالی!

#وردی که برّه‌ها می‌خوانند 📚
#رضا قاسمی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

📬 دختر یا پسر؛
مسئله این است ...


در ساختمان ما کمتر پیش میاد درگیری و دعوایی به گوش برسه.... همسایه‌ها اکثراً رعایت می‌کنند،،،، اما دیشب ساعت های 11- 12 بود که شنیدم از توی حیاط صدای داد بی داد میاد.
به شخصه آدم فضولی نیستم اما خب احتیاط هم شرط عقله برای اینکه یه وقت شرّی نباشه که دامنش گریبان ما رو بگیره،
سرم رو از پنجره بردم بیرون ببینم چه خبره که دیدم «آقای مرزداری» همسایه ما در حال مشایعت یك عده ست که همه کراوات زده و شیک و با کفشای فوقِ پاشنه بلند در حال فحاشی و ترک کردن خانه هستند!!!
جالب اینجا بود که گل و شیرینی در دست آقای مرزداری بود و ایشان در برابر تمام فحاشی های مهمانانش که معلوم بود آمدن خواستگاری! سکوت محض بود و هیچ نمی گفت و وقتی رفتند بیرون جلوی چشم شان گل و شیرینی شان را گذاشت دم در و برگشت...
فردای آن روز آقای مرزداری را در پارکینگ دیدم. بعد از سلام و علیک بخاطر سر و صدای دیشب ازم عذرخواهی کرد.
گفتم مساله ای نیست اما عجیب بود از آن چهره‌ها همچون فحاشی های رکیکی! گفت نه عزیزم عجیب نیست... بی اینکه بپرسم قضیه چی بوده خودش شروع کرد به شرح دادن که:
«این جلسۀ سوم بود و همۀ قضایا حل شده بود و آمده بودن که قرار عقد و عروسی بگذاريم.
وقتی همۀ کارها را هماهنگ کردیم و نوشتیم. مادر داماد رو کرد به خانم من گفت خب ایشالله نوگل مان را کی ببریم برای معاینه دکتر؟ خانوم من پرسید هر وقت پدرش بگويد!
من که فکر نمی کردم مساله هماني باشد که فکر می کنم پرسیدم برای چی؟ که گفتن برای معاینه دوشیزگی دیگه...
گفتم هیچ مساله ای نیست.
ایشالله خانوما یه قرار بذارین با دختر من برید برای این مساله ؛آقا داماد هم تشریف بیارن با بنده که بریم برای معاینه...
پدر داماد گفت ببخشید برای چه معاینه ای؟ عدم اعتیاد و اینها رو که رسما میرن و می گیرن...
که گفتم نه خیر!
برای معاینه پیش دکتر متخصص کولورکتال (راست روده و مقعد) که ایشان هم متقابلا گواهی کنند آقا داماد گل ما احیانا اعتیاد به رابطۀ مقعدی نداشته باشن...
و بعد از اونش را خودتان می توانيد حدس بزنید»

گفتم بله
و مدت هاست که دارم به این موضوع فکر می‌کنم که کاش واقعا تمام پدران و مادران دختران این سرزمین جسارت آقای مرزداری را داشتند و مقابل این توهین بی شرمانه و در خواست گواهی بکارت از دختران به همین شکل ایستادگی می کردند و شدت وقاحت این موضوع را به همین صورت نمایان می‌ساختند.
چه اینکه واقعا هم همین است و درخواست گواهی دوشیزگی به همان اندازه زننده ست که درخواست گواهی سلامت کولورکتال!


📚 قسمتی از رمان "چاه بابل"
#رضا قاسمی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه

وقتی برای کسی زمان متوقف شده باشد، در هیچ کجای ذهنش دیگر جایی، هر چند کوچک، نه برای من نه برای هیچ‌کس دیگر وجود ندارد.
هرچه هست رشته‌هایی است از خاکستر پریشانی که میان عصب‌های کاسه‌ی سر شاخه دوانده و زمان را در چنبره‌ی خود مدفون کرده است.

📗همنوایی شبانه ارکستر چوبها
#رضا_قاسمی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕


باد مثل دریایی وحشی موج برمی‌داشت و هربار، پیچیده در صدای افتادن و شکستن، به در و دیوار می‌کوبید.
فکر کردم باد پنجره‌ی اتاقم را با خود می‌برَد و لبه‌ی بیرون‌زده‌ی شیشه‌ی پنجره، اندکی دورتر، گردن عابر نگون‌بختی را قطع می‌کند. شیشه‌ی خون‌آلود روی آسفالت هزارتکه می‌شود و سر بریده‌ی عابر تا جلوی مغازه‌ی نانوایی قل می‌خورَد...

از تصور این منظره به رعشه افتادم. بی‌اختیار به‌طرف پنجره خیز برداشتم. هیچ‌کس در خیابان نبود، هیچ‌کس در دنیا نبود، هیچ‌کس...


📙همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها
#رضا_قاسمی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity