🔴#کتاب_ولحظه
_اگر به تو بگویند فقط چند روز دیگر زنده ای چه می کنی؟
+منظورت را نمی فهمم!
_فرض کن سرطان گرفته ای یا ایدز یا بیماری دیگری از این قبیل و می دانی فقط مدت کمی زنده خواهی ماند.
+آدم اگر عاقل باشد همه حساب و کتاب ها را کنار می گذارد و بقیه عمرش را خوشگذرانی می کند.
_یکی بود که همین کار را کرد. هرچه داشت فروخت. همه پول هایش را به باد داد.
مسافرت، بهترین غذاها، بهترین هتل ها. بعد می دانی چه اتفاقی افتاد؟ ناگهان راه علاج پیدا شد. حالا می توانست به زندگی ادامه بدهد اما دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود. همه چیز را باید از صفر شروع می کرد. و بدتر از همه اینکه تازه فهمیده بود زندگی یعنی چه.
#چاه_بابل
#رضا_قاسمی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
_اگر به تو بگویند فقط چند روز دیگر زنده ای چه می کنی؟
+منظورت را نمی فهمم!
_فرض کن سرطان گرفته ای یا ایدز یا بیماری دیگری از این قبیل و می دانی فقط مدت کمی زنده خواهی ماند.
+آدم اگر عاقل باشد همه حساب و کتاب ها را کنار می گذارد و بقیه عمرش را خوشگذرانی می کند.
_یکی بود که همین کار را کرد. هرچه داشت فروخت. همه پول هایش را به باد داد.
مسافرت، بهترین غذاها، بهترین هتل ها. بعد می دانی چه اتفاقی افتاد؟ ناگهان راه علاج پیدا شد. حالا می توانست به زندگی ادامه بدهد اما دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود. همه چیز را باید از صفر شروع می کرد. و بدتر از همه اینکه تازه فهمیده بود زندگی یعنی چه.
#چاه_بابل
#رضا_قاسمی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
میرفت تا برسد به انتها.
از ملکوت ملال هم درگذرد و برسد به تهِ تهِ ظلمت.
گوشهاش نمیشنید. چشمهاش نمیدید. گویی در این جهان نبود.
گویی در غروب خلوت کوچهای قدم میزد.
بی هراسِ مرگ که بذر میشد و وجب به وجب خاک پیش پاش را به خیش
میکشید.
گوشهاش نمیشنید مگر صدای گنگ هلهلهای دور که از پشت سر درآمد: «الله اکبر».
برگشت. چشم هاش نمیدید مگر سایه های وهم آور لشکری که غیهکشان پیش میآمد و گاه تکههایی از آن به خاک میافتاد یا گوشت شقه شقه میشد و، در پرده ای از خون، شتک میزد به هوا، به بوی باروت، به افق، به آنسو که سایه های فلکزدهی لشکری دیگر، سلاح بر زمین نهاده، عکسی به اسغثاثه در دستی، پارچهی سپیدی به دیگر دست، نماز می برد به خاک: «دخیل. دخیل یا اخى.»
#چاه_بابل
#رضا_قاسمی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
میرفت تا برسد به انتها.
از ملکوت ملال هم درگذرد و برسد به تهِ تهِ ظلمت.
گوشهاش نمیشنید. چشمهاش نمیدید. گویی در این جهان نبود.
گویی در غروب خلوت کوچهای قدم میزد.
بی هراسِ مرگ که بذر میشد و وجب به وجب خاک پیش پاش را به خیش
میکشید.
گوشهاش نمیشنید مگر صدای گنگ هلهلهای دور که از پشت سر درآمد: «الله اکبر».
برگشت. چشم هاش نمیدید مگر سایه های وهم آور لشکری که غیهکشان پیش میآمد و گاه تکههایی از آن به خاک میافتاد یا گوشت شقه شقه میشد و، در پرده ای از خون، شتک میزد به هوا، به بوی باروت، به افق، به آنسو که سایه های فلکزدهی لشکری دیگر، سلاح بر زمین نهاده، عکسی به اسغثاثه در دستی، پارچهی سپیدی به دیگر دست، نماز می برد به خاک: «دخیل. دخیل یا اخى.»
#چاه_بابل
#رضا_قاسمی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity