This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴#زن همچون ویولن، سازی روح انگیز و دلنواز است؛
اما بی شک قبل از آن لازم است تا بیاموزید که چگونه بر تارهایش زخمه زنید،
چگونه او را در بر گرفته و محکم نگاه دارید، پیچیدگی هایش را کشف کنید و در آخر درک کنید که چگونه با استادی تمام در وقت مناسب از آن یک موسیقی زیبا خلق کنید."...
📙 #فیزیولوژی_ازدواج
👤 #انوره_دو_بالزاک
🔁 #رضی_الدین_طبیب
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
اما بی شک قبل از آن لازم است تا بیاموزید که چگونه بر تارهایش زخمه زنید،
چگونه او را در بر گرفته و محکم نگاه دارید، پیچیدگی هایش را کشف کنید و در آخر درک کنید که چگونه با استادی تمام در وقت مناسب از آن یک موسیقی زیبا خلق کنید."...
📙 #فیزیولوژی_ازدواج
👤 #انوره_دو_بالزاک
🔁 #رضی_الدین_طبیب
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#التماس_تفکر
#فرهنگ_سازی_و_زدودن_حماقت
#رضی_الدین_طبیب
چند سال قبل یک قاضی در ویرجینیای آمریکا چند نوجوان خرابکار را که روی دیوار مدرسه تاریخی آفریقایی ـ آمریکاییها گرافیتی نژادپرستانه کشیده بودند، به خواندن ۳۵ جلد کتاب و چند کار فرهنگی دیگر محکوم کرد.
در آن زمان روزنامه «گاردین» نوشت:
پنج نوجوان خرابکار که به کشیدن گرافیتیهای نژادپرستانه و توهینآمیز روی دیوار مدرسه سیاهپوستان «اشبورد» اقدام کرده بودند، از سوی یک قاضی ویرجینیایی به خواندن ۳۵ جلد کتاب از جمله «رنگ بنفش»، «بادبادکباز» و «داستان ندیمه»، تماشای ۱۴ فیلم، دیدن دو موزه و نوشتن مقاله پژوهشی محکوم شدند.
هدف این قاضی این بوده که آنها درک بهتری از «جنسیت، نژاد، مذهب و تعصب» پیدا کنند.
او درباره انگیزه خود از این تصمیم گفت:
چون این پنج نفر، چند نوجوان خنگ بودند و هیچ یک از آنها قبلا سابقهای نداشتند.
آنها هرگز به دردسر نیفتادهاند.
کاملاً مشخص است که با انگیزههای نژادپرستانه این کار را نکردهاند.
بیشتر از روی حماقت و نداشتن درک از جدی بودن کارشان، دست به این اقدام زدهاند.
تمام ۳۵ کتابی که این نوجوانان محکوم به مطالعه آنها هستند، درباره نژادپرستی، برابری جنسی، مذهب و جنگ نوشته شدهاند. «رنگ بنفش» رمان معروف «آلیس واکر»، «سرگذشت ندیمه» نوشته «مارگارت اتوود»، «بوته آزمایش» کتاب «آرتور میلر»، «پسر بومی» به قلم «ریچارد رایت»، «مبارزه زیبا» نوشته «تا ـ نهیسی کوتس»، «هزار خورشید تابان» و «بادبادکباز» نوشته «خالد حسینی»، «خورشید همچنان میدمد» اثری از «ارنست همینگوی»، «میدانم چرا پرنده قفسی آواز میخواند» از «مایا آنجلو» و «آبیترین چشم» نوشته «تونی موریسون» جزو این فهرست هستند.
یکی از فیلمهای این لیست هم «۱۲ سال بردگی»، فیلم برنده اسکار با بازی «مایکل فاسبندر» و «چیوتل اجیوفور» است.
هر یک از این محکومان در آن زمان میبایست هر ماه یک گزارش کتاب بنویسد و یا مروری و نقدی بر یکی از فیلمها.
آنها همچنین میبایست درباره پیامی که در نماد نازیها پنهان است،
مقاله ای بنویسد و از موزه های هولوکاست و موزه تاریخ آمریکا بازدید کنند.
@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#التماس_تفکر
#فرهنگ_سازی_و_زدودن_حماقت
#رضی_الدین_طبیب
چند سال قبل یک قاضی در ویرجینیای آمریکا چند نوجوان خرابکار را که روی دیوار مدرسه تاریخی آفریقایی ـ آمریکاییها گرافیتی نژادپرستانه کشیده بودند، به خواندن ۳۵ جلد کتاب و چند کار فرهنگی دیگر محکوم کرد.
در آن زمان روزنامه «گاردین» نوشت:
پنج نوجوان خرابکار که به کشیدن گرافیتیهای نژادپرستانه و توهینآمیز روی دیوار مدرسه سیاهپوستان «اشبورد» اقدام کرده بودند، از سوی یک قاضی ویرجینیایی به خواندن ۳۵ جلد کتاب از جمله «رنگ بنفش»، «بادبادکباز» و «داستان ندیمه»، تماشای ۱۴ فیلم، دیدن دو موزه و نوشتن مقاله پژوهشی محکوم شدند.
هدف این قاضی این بوده که آنها درک بهتری از «جنسیت، نژاد، مذهب و تعصب» پیدا کنند.
او درباره انگیزه خود از این تصمیم گفت:
چون این پنج نفر، چند نوجوان خنگ بودند و هیچ یک از آنها قبلا سابقهای نداشتند.
آنها هرگز به دردسر نیفتادهاند.
کاملاً مشخص است که با انگیزههای نژادپرستانه این کار را نکردهاند.
بیشتر از روی حماقت و نداشتن درک از جدی بودن کارشان، دست به این اقدام زدهاند.
تمام ۳۵ کتابی که این نوجوانان محکوم به مطالعه آنها هستند، درباره نژادپرستی، برابری جنسی، مذهب و جنگ نوشته شدهاند. «رنگ بنفش» رمان معروف «آلیس واکر»، «سرگذشت ندیمه» نوشته «مارگارت اتوود»، «بوته آزمایش» کتاب «آرتور میلر»، «پسر بومی» به قلم «ریچارد رایت»، «مبارزه زیبا» نوشته «تا ـ نهیسی کوتس»، «هزار خورشید تابان» و «بادبادکباز» نوشته «خالد حسینی»، «خورشید همچنان میدمد» اثری از «ارنست همینگوی»، «میدانم چرا پرنده قفسی آواز میخواند» از «مایا آنجلو» و «آبیترین چشم» نوشته «تونی موریسون» جزو این فهرست هستند.
یکی از فیلمهای این لیست هم «۱۲ سال بردگی»، فیلم برنده اسکار با بازی «مایکل فاسبندر» و «چیوتل اجیوفور» است.
هر یک از این محکومان در آن زمان میبایست هر ماه یک گزارش کتاب بنویسد و یا مروری و نقدی بر یکی از فیلمها.
آنها همچنین میبایست درباره پیامی که در نماد نازیها پنهان است،
مقاله ای بنویسد و از موزه های هولوکاست و موزه تاریخ آمریکا بازدید کنند.
@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
اما این داستان در شرق (به ویژه خاورمیانه) یکسره مسیری متفاوت و رو به زوال را می پیماید. تصویر نخستینِ آن خداوند بی نقصِ تنبیه گرِ بی احساس در ذهن مردمان جوامع شرقی، به تدریج در شمایل و ظهور رهبران کاریزماتیک و مقتدر قومی و مذهبی آنها تبلور می یابد. گویی آن ایزد توانای قهار ناگهان و بی مقدمه همه اختیاراتش را یکسره به برگزیدگانش بر روی زمین تفویض نموده و خود تنها به تماشای باقی ماجرا نشسته است.
اکنون برگزیده(پیشوای مذهبی/رهبر سیاسی/بزرگ قوم) بر جای پرودگار به اریکه قدرت تکیه زده است. او هم «خدا» است، هم «قانون» و هم «نماینده» تام الاختیار خدا بر روی زمین. پس چنین است که می بینیم هنوز پس از گذشت سده ها و هزاران سال از شروع تمدن بشر تقریباً هیچ چیز در جوامع شرق (بین النهرینی/خاورمیانه ای) و ذهن «انسان شرقی» تغییر نیافته و نمی یابد.
آن خدای ناپیدای دادرس و دقیقی که حتی شنیدن نامش لرزه بر اندام هر کسی می انداخت و به کوچکترین گناهان و نافرمان آدمی وعده شدیدترین عقوبت ها در جهان پس از مرگ را میداد، اکنون و اینجا بر روی زمین جایش را به تجسدی انسانی و ملموس داده است. «برگزیده» خداوند نیز به سیاق سابق بندگان را پاداش میدهد، متنبه شان می سازد و هر زمان که اراده کند به جرم نافرمانی، گناه، طغیان، عصیان، قانون شکنی و حتی به زبان آوردن سخنِ «راست» و «درست» جانشان را بی درنگ می ستاند. کسی که در چنین جامعه و در زیر سایه چنان نگاه یکه سالارانه ای زیست می کند، به تدریج گرفتار هراسی مدام و ناتوانی در تشخیص امور می گردد و در کنار این دو، دو چیز دیگر را نیز به خوبی می آموزد: «سکوت» و «بی تفاوتی» محض.
او برای بقا به هر قیمت به راهِ هراس، نافهمی، سکوت و بی تفاوتی در برابر هر کنش و واکنشی پا می نهد؛ چنان که پس از مدتی باید به معنای واقعی کلمه او را «منفعل ترینِ موجودات» نامید؛ او عاجز و ترسان از هر سخن و عملی است٬ مبادا خشم یکی از دو خداوندگار «آسمانی» یا «زمینی» را بر علیه خود برانگیزد و به دوزخ افکنده شود.
#رضی_الدین_طبیب
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
اکنون برگزیده(پیشوای مذهبی/رهبر سیاسی/بزرگ قوم) بر جای پرودگار به اریکه قدرت تکیه زده است. او هم «خدا» است، هم «قانون» و هم «نماینده» تام الاختیار خدا بر روی زمین. پس چنین است که می بینیم هنوز پس از گذشت سده ها و هزاران سال از شروع تمدن بشر تقریباً هیچ چیز در جوامع شرق (بین النهرینی/خاورمیانه ای) و ذهن «انسان شرقی» تغییر نیافته و نمی یابد.
آن خدای ناپیدای دادرس و دقیقی که حتی شنیدن نامش لرزه بر اندام هر کسی می انداخت و به کوچکترین گناهان و نافرمان آدمی وعده شدیدترین عقوبت ها در جهان پس از مرگ را میداد، اکنون و اینجا بر روی زمین جایش را به تجسدی انسانی و ملموس داده است. «برگزیده» خداوند نیز به سیاق سابق بندگان را پاداش میدهد، متنبه شان می سازد و هر زمان که اراده کند به جرم نافرمانی، گناه، طغیان، عصیان، قانون شکنی و حتی به زبان آوردن سخنِ «راست» و «درست» جانشان را بی درنگ می ستاند. کسی که در چنین جامعه و در زیر سایه چنان نگاه یکه سالارانه ای زیست می کند، به تدریج گرفتار هراسی مدام و ناتوانی در تشخیص امور می گردد و در کنار این دو، دو چیز دیگر را نیز به خوبی می آموزد: «سکوت» و «بی تفاوتی» محض.
او برای بقا به هر قیمت به راهِ هراس، نافهمی، سکوت و بی تفاوتی در برابر هر کنش و واکنشی پا می نهد؛ چنان که پس از مدتی باید به معنای واقعی کلمه او را «منفعل ترینِ موجودات» نامید؛ او عاجز و ترسان از هر سخن و عملی است٬ مبادا خشم یکی از دو خداوندگار «آسمانی» یا «زمینی» را بر علیه خود برانگیزد و به دوزخ افکنده شود.
#رضی_الدین_طبیب
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
در ماه مارس ۱۹۷۶ بسیاری از روشنفکران، نویسندگان و اهالی سینمای امریکای لاتین برای تماشای فیلمهای جشنواره مکزیکوسیتی به این شهر سفر کرده بودند. در مراسم افتتاحیه «گارسیا مارکز» دوست صمیمی خود را میبیند و به سمت او میرود:
"چطوری ماریو؟ خوبی"
اما جواب «ماریو بارگاس یوسا» به احوالپرسی دوست قدیمیاش یک ضربه مشت بود؛ ضربه مشتی که بدجور زیر چشم مارکز نشست. مارکز مبهوت از این ضربه روی زمین مینشیند و یوسا بر سرش فریاد میزند:
"بعد از آن حرفهایی که در مورد من به پاتریشیا زدی، چطور جرأت میکنی که من را دوست خودت بدانی!؟"
پس از آن یوسا به مارکز پشت میکند و میرود و از آن زمان این دو نفر تا پایان عمر مارکز هرگز با یکدیگر صحبت نکردند.
بعد از منازعه، مارکز و یوسا ترجیح دادند، حرفی در این مورد نزنند و راه این دو هم از هم جدا شد. مارکز تمایلات چپگرایانه یافت، دوست صمیمی «فیدل کاسترو» دیکتاتور کوبا شد، زیر چتر حمایتی او قرار گرفت و قلم سحرانگیزش را در دفاع از او و آرمانهاب انقلابی کوبا به کار گرفت؛ و از آن سو بارگاس یوسا هم به یکی از بزرگترین تحسینکنندگان «مارگرت تاچر»، نخست وزیر اسبق بریتانیا تبدیل شد، در عالم سیاست تمایلات راستگرایانه پیدا کرد و حتی در انتخابات ریاست جمهوری کشورش پرو هم شرکت کرد. یوسا در آن روزگار یکی از سرسختترین منتقدان کاسترو و رژیم چپگرایش به حساب میآمد.
اما ماجرای اختلاف آنها در زمانی که یوسا و مارکز همراه همسران خود در شهر بارسلونا زندگی میکردند، یوسا تصمیم میگیرد که همسرش را که دوست صمیمی همسر مارکز و خود او بوده طلاق بدهد و با زنی سوئدی ازدواج کند. پاتریشیا(همسر یوسا) به نزد مارکز و زنش میرود و در ملاقاتی که با آنها دارد، مارکز به پاتریشیا توصیه میکند به سرعت از یوسا جدا شود. اما از بخت خوب یا بد ورق برمیگردد و یوسا با همسرش آشتی میکند و پاتریشیا داستان توصیه مارکز را به وی میگوید؛ درگیری معروف یوسا و مارکز بعد از این واقعه، پیش میآید.
مارکزِ کمونیست خود روزگاری نوشته بود که:
"اولین دروغ تاریخ زمانی گفته شد که یونس پیامبر به همسرش که او را برای خرید نان بیرون فرستاده بود گفت که یک هفته تمام در دهان یک نهنگ اسیر بوده است!"
اما نابغه کلمبیایی که فعل "دروغ" را چنین هنرمندانه در ساختار روابط زناشویی ریشه شناسی تاریخی کرده بود، نمیدانست که از قدیم الایام هم گفتهاند:
"زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند!"
📎عکسها: چهره خندان و مشت خورده مارکز(۱۹۷۶)
پاتریشیا
یوسا
یونس در دهان نهنگ
#رضی_الدین_طبیب
#مارکز#یوسا
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
در ماه مارس ۱۹۷۶ بسیاری از روشنفکران، نویسندگان و اهالی سینمای امریکای لاتین برای تماشای فیلمهای جشنواره مکزیکوسیتی به این شهر سفر کرده بودند. در مراسم افتتاحیه «گارسیا مارکز» دوست صمیمی خود را میبیند و به سمت او میرود:
"چطوری ماریو؟ خوبی"
اما جواب «ماریو بارگاس یوسا» به احوالپرسی دوست قدیمیاش یک ضربه مشت بود؛ ضربه مشتی که بدجور زیر چشم مارکز نشست. مارکز مبهوت از این ضربه روی زمین مینشیند و یوسا بر سرش فریاد میزند:
"بعد از آن حرفهایی که در مورد من به پاتریشیا زدی، چطور جرأت میکنی که من را دوست خودت بدانی!؟"
پس از آن یوسا به مارکز پشت میکند و میرود و از آن زمان این دو نفر تا پایان عمر مارکز هرگز با یکدیگر صحبت نکردند.
بعد از منازعه، مارکز و یوسا ترجیح دادند، حرفی در این مورد نزنند و راه این دو هم از هم جدا شد. مارکز تمایلات چپگرایانه یافت، دوست صمیمی «فیدل کاسترو» دیکتاتور کوبا شد، زیر چتر حمایتی او قرار گرفت و قلم سحرانگیزش را در دفاع از او و آرمانهاب انقلابی کوبا به کار گرفت؛ و از آن سو بارگاس یوسا هم به یکی از بزرگترین تحسینکنندگان «مارگرت تاچر»، نخست وزیر اسبق بریتانیا تبدیل شد، در عالم سیاست تمایلات راستگرایانه پیدا کرد و حتی در انتخابات ریاست جمهوری کشورش پرو هم شرکت کرد. یوسا در آن روزگار یکی از سرسختترین منتقدان کاسترو و رژیم چپگرایش به حساب میآمد.
اما ماجرای اختلاف آنها در زمانی که یوسا و مارکز همراه همسران خود در شهر بارسلونا زندگی میکردند، یوسا تصمیم میگیرد که همسرش را که دوست صمیمی همسر مارکز و خود او بوده طلاق بدهد و با زنی سوئدی ازدواج کند. پاتریشیا(همسر یوسا) به نزد مارکز و زنش میرود و در ملاقاتی که با آنها دارد، مارکز به پاتریشیا توصیه میکند به سرعت از یوسا جدا شود. اما از بخت خوب یا بد ورق برمیگردد و یوسا با همسرش آشتی میکند و پاتریشیا داستان توصیه مارکز را به وی میگوید؛ درگیری معروف یوسا و مارکز بعد از این واقعه، پیش میآید.
مارکزِ کمونیست خود روزگاری نوشته بود که:
"اولین دروغ تاریخ زمانی گفته شد که یونس پیامبر به همسرش که او را برای خرید نان بیرون فرستاده بود گفت که یک هفته تمام در دهان یک نهنگ اسیر بوده است!"
اما نابغه کلمبیایی که فعل "دروغ" را چنین هنرمندانه در ساختار روابط زناشویی ریشه شناسی تاریخی کرده بود، نمیدانست که از قدیم الایام هم گفتهاند:
"زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند!"
📎عکسها: چهره خندان و مشت خورده مارکز(۱۹۷۶)
پاتریشیا
یوسا
یونس در دهان نهنگ
#رضی_الدین_طبیب
#مارکز#یوسا
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#آینه_عبرت
وقتی جمهوریاسلامی میخواهد تا لحظهآخر مریدِ مرشدش باقی بماند!
قرار معلوم به نظر میرسد که جمهوری اسلامی میخواهد به هر ترتیب که شده_و بیکم و کاست_جا در جای پای مرشد محبوبش "اتحاد جماهير شوروی" بگذارد؛ گرچه به نظر میرسد حکام فعلی کشور به رغم در اختيار داشتن تمامی امکاناتِ ممکن_جز عدمعقلانیت و بیسوادی محض در سپهر سیاستورزی_از داشتن یک حافظه تاریخی ساده(و نه حتی تحلیلی!) هم محرومند و یادشان رفته سی و اندی سال قبل بر "امیرِ مقامران" (توأمان استعاره از "سالارِ قماربازان" و "حاکم اقمار و جمهوریهای چپی") چهها رفت و چهها شد!
حالا که آقایان یادشان رفته(یا خودشان را به کوچه علی چپ زندهاند!)، بیایید خودمان نگاهی کوتاه به روزهای احتضار "مرشد اعظم" بیاندازیم و بفهمیم اصلا چه شد که حضرتش از دست رفت، اما نوچُگان ریز و درشتش_که یکیشان همین جمهوری اسلامی است_هنوز از تاريخ عبرت نگرفتهاند!
در پایان سده قبل هیچ کشوری در دنیا به قدر «شوروی» دچار رکود اقتصادی و تصلب ایدئولوژیک نبود. در عالیترین سطحِ قدرت، احدی به دیگری اعتماد نداشت و اختلاس، دزدی، رانت، دروغگویی و شوآف سیاسی بیداد میکرد.
بوروکراسی «پیرسالارانه»اش، شوروی را به یکی از بیخاصیتترین و متعفنترین نظامهای اداری دنیا مبدل کرده بود؛ صاحب منصبان از ارشدش گرفته تا محلی، تا زمان مرگ در پستهایشان حضور داشتند.
در سراسر نظام دولتی هیچکس کاری نمیکرد چـون نه هیچ طرح و ابتکاری وجود داشت، نه ارادهای برای فعالیت مفید و سازنده وجود داشت و نه از مبتکرین و ایدهپردازان حمایت و قدردانی میشد. آن کارگزاران مدام پیر و پیرتر میشدند و تنها مردانی در آستانه مرگ، بر شوروی حکـومت میکردند!
شاید بپرسید: خب پس چرا حکومتی تا این حد نابود و ناکارآمد ٧٠ سال سرپا ماند و یک تنه برای "حریف" گردنکلفتی کرد و نامش لرزه بر اندام غربیان میانداخت؟!
روسیه از نظر منابع انرژی از نفت، گاز و فلزات گرفته تا اورانیوم و سنگهای قیمتی صاحبِ مقامِ نخست در دنیاست و همین ثروت بیکران بود که به حکومت ناکارآمد و تبهکار شوروی اجازه داد به مدت ٧٠ سال به حیات خود ادامه دهد و سخاوتمندانه این کشور غنی را در راه "انقلاب، سوسیالیسم و گردنکشی" مصرف کند!(دقیقاً فعل صحیحش "مصرف کردن کشور" است!)
رهبران شوروی برای تبدیل شدن کشورشان به قبله سوسیالیسمِ جهان، هرچه در اختیار داشتند و یا به دستشان میرسید تاراج، حیف و میل و نابود میکردند: از دریا و محیط زیست گرفته تا چاه نفت و اموال عمومی.
ولی تنها دغدغه آنها از صبح تا شام_نه ساختن و آباد کردن کشور و رفاه ملت_ که دشمنی ایدئولوژیک احمقانه با "غرب" ، ماجراجوییهای اتمی و مسابقۀ تسلیحاتی با آمریکا بود! البته اعداد و ارقام روی کاغذ میگفت که شوروی بزرگترین نیروی نظامی جهان(ارتش سرخ)را در اختیار دارد؛ همان ارتش ترسناکی که حالا بقایایش در اوکراین در حال جنگ است و واقعاً و بدرَقَم حیثیتش بربادرفته!
چون از همان بدو تأسیس نظام سیاسیشان، کار مملکتداری و حکمرانی خود را روی ایدئولوژی، خبرچینی، هیجان، انقلابیگری، بیاعتمادی و جمود اندیشه بنيان نهاده بودند، بیآنکه خودشان بدانند یا حتی بخواهند هرچه طرف مقابل میگفت بلافاصله در ذهنشان ترجمانی واژگونه مییافت:
"تعامل" را سازش کردن
"مذاکره" را تسلیم شدن
"سیاستورزی" را ابراز ضعف کردن
"همکاری" را خیانت کردن
"هیجانزدگی" را شجاعت داشتن
"استقلالنظر" داشتن را توطئهورزی و
"عقلانیت" را بیایمانی و الحاد به آرمان انقلاب تلقی میکردند.
اما همان شوروی قَدَر قدرت بعد از سقوط مبدل شد به کشوری مقروض و گورستانی متروک و مملو از هزاران تانک و هواپیمای جنگی بلااستفاده که میشد آشکارا آنها را در سرتاسر خاک روسیه و سایر جمهوریهای اقماریاش از قرقیزستان تا بلاروس تماشا کرد. تجهیزات نظامی گسترده و گرانقیمتی که نه هیچ مشتری سخاوتمندی پیدا میشد تا شوروی را از مرگ اقتصادی عنقریبش نجات دهند و نه حکومت وقت توان حفظ و پرداخت هزینۀ سنگین نگهداری از آنها را داشت.
آن زرادخانهها فوق سری و پایگاههای نظامی دیگر به گورستانهایی مبدل شده بودند که آینۀ تمام نمایی از انحطاط و سقوط یک ایدئولوژی کور و عقیم بودند. گورستان آرزوهای مردم بینوایی که به امید دستیابی به آزادی، دموکراسی، زمین و غذای بیشتر با «انقلاب» از تزارها عبورکردند، اما فرجام کارشان به ظهور حکومتی خونریز، مستبد و زباننفهم انجامید که جز آرمانهایی نظیر آزادی و دموکراسی و برابری، اقتصاد و نان آنها را در چشم برهم زدنی از دستشان ربود.
✍️#رضی_الدین_طبیب
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#آینه_عبرت
وقتی جمهوریاسلامی میخواهد تا لحظهآخر مریدِ مرشدش باقی بماند!
قرار معلوم به نظر میرسد که جمهوری اسلامی میخواهد به هر ترتیب که شده_و بیکم و کاست_جا در جای پای مرشد محبوبش "اتحاد جماهير شوروی" بگذارد؛ گرچه به نظر میرسد حکام فعلی کشور به رغم در اختيار داشتن تمامی امکاناتِ ممکن_جز عدمعقلانیت و بیسوادی محض در سپهر سیاستورزی_از داشتن یک حافظه تاریخی ساده(و نه حتی تحلیلی!) هم محرومند و یادشان رفته سی و اندی سال قبل بر "امیرِ مقامران" (توأمان استعاره از "سالارِ قماربازان" و "حاکم اقمار و جمهوریهای چپی") چهها رفت و چهها شد!
حالا که آقایان یادشان رفته(یا خودشان را به کوچه علی چپ زندهاند!)، بیایید خودمان نگاهی کوتاه به روزهای احتضار "مرشد اعظم" بیاندازیم و بفهمیم اصلا چه شد که حضرتش از دست رفت، اما نوچُگان ریز و درشتش_که یکیشان همین جمهوری اسلامی است_هنوز از تاريخ عبرت نگرفتهاند!
در پایان سده قبل هیچ کشوری در دنیا به قدر «شوروی» دچار رکود اقتصادی و تصلب ایدئولوژیک نبود. در عالیترین سطحِ قدرت، احدی به دیگری اعتماد نداشت و اختلاس، دزدی، رانت، دروغگویی و شوآف سیاسی بیداد میکرد.
بوروکراسی «پیرسالارانه»اش، شوروی را به یکی از بیخاصیتترین و متعفنترین نظامهای اداری دنیا مبدل کرده بود؛ صاحب منصبان از ارشدش گرفته تا محلی، تا زمان مرگ در پستهایشان حضور داشتند.
در سراسر نظام دولتی هیچکس کاری نمیکرد چـون نه هیچ طرح و ابتکاری وجود داشت، نه ارادهای برای فعالیت مفید و سازنده وجود داشت و نه از مبتکرین و ایدهپردازان حمایت و قدردانی میشد. آن کارگزاران مدام پیر و پیرتر میشدند و تنها مردانی در آستانه مرگ، بر شوروی حکـومت میکردند!
شاید بپرسید: خب پس چرا حکومتی تا این حد نابود و ناکارآمد ٧٠ سال سرپا ماند و یک تنه برای "حریف" گردنکلفتی کرد و نامش لرزه بر اندام غربیان میانداخت؟!
روسیه از نظر منابع انرژی از نفت، گاز و فلزات گرفته تا اورانیوم و سنگهای قیمتی صاحبِ مقامِ نخست در دنیاست و همین ثروت بیکران بود که به حکومت ناکارآمد و تبهکار شوروی اجازه داد به مدت ٧٠ سال به حیات خود ادامه دهد و سخاوتمندانه این کشور غنی را در راه "انقلاب، سوسیالیسم و گردنکشی" مصرف کند!(دقیقاً فعل صحیحش "مصرف کردن کشور" است!)
رهبران شوروی برای تبدیل شدن کشورشان به قبله سوسیالیسمِ جهان، هرچه در اختیار داشتند و یا به دستشان میرسید تاراج، حیف و میل و نابود میکردند: از دریا و محیط زیست گرفته تا چاه نفت و اموال عمومی.
ولی تنها دغدغه آنها از صبح تا شام_نه ساختن و آباد کردن کشور و رفاه ملت_ که دشمنی ایدئولوژیک احمقانه با "غرب" ، ماجراجوییهای اتمی و مسابقۀ تسلیحاتی با آمریکا بود! البته اعداد و ارقام روی کاغذ میگفت که شوروی بزرگترین نیروی نظامی جهان(ارتش سرخ)را در اختیار دارد؛ همان ارتش ترسناکی که حالا بقایایش در اوکراین در حال جنگ است و واقعاً و بدرَقَم حیثیتش بربادرفته!
چون از همان بدو تأسیس نظام سیاسیشان، کار مملکتداری و حکمرانی خود را روی ایدئولوژی، خبرچینی، هیجان، انقلابیگری، بیاعتمادی و جمود اندیشه بنيان نهاده بودند، بیآنکه خودشان بدانند یا حتی بخواهند هرچه طرف مقابل میگفت بلافاصله در ذهنشان ترجمانی واژگونه مییافت:
"تعامل" را سازش کردن
"مذاکره" را تسلیم شدن
"سیاستورزی" را ابراز ضعف کردن
"همکاری" را خیانت کردن
"هیجانزدگی" را شجاعت داشتن
"استقلالنظر" داشتن را توطئهورزی و
"عقلانیت" را بیایمانی و الحاد به آرمان انقلاب تلقی میکردند.
اما همان شوروی قَدَر قدرت بعد از سقوط مبدل شد به کشوری مقروض و گورستانی متروک و مملو از هزاران تانک و هواپیمای جنگی بلااستفاده که میشد آشکارا آنها را در سرتاسر خاک روسیه و سایر جمهوریهای اقماریاش از قرقیزستان تا بلاروس تماشا کرد. تجهیزات نظامی گسترده و گرانقیمتی که نه هیچ مشتری سخاوتمندی پیدا میشد تا شوروی را از مرگ اقتصادی عنقریبش نجات دهند و نه حکومت وقت توان حفظ و پرداخت هزینۀ سنگین نگهداری از آنها را داشت.
آن زرادخانهها فوق سری و پایگاههای نظامی دیگر به گورستانهایی مبدل شده بودند که آینۀ تمام نمایی از انحطاط و سقوط یک ایدئولوژی کور و عقیم بودند. گورستان آرزوهای مردم بینوایی که به امید دستیابی به آزادی، دموکراسی، زمین و غذای بیشتر با «انقلاب» از تزارها عبورکردند، اما فرجام کارشان به ظهور حکومتی خونریز، مستبد و زباننفهم انجامید که جز آرمانهایی نظیر آزادی و دموکراسی و برابری، اقتصاد و نان آنها را در چشم برهم زدنی از دستشان ربود.
✍️#رضی_الدین_طبیب
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity