🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بشناسیم
#شیخ_حسن_جوری
حسن جوری معروف به شیخ حسن جوری یکی از رهبرانِ روحانی قیام سربداران در سده هفتم هجری و از شاگردان شیخ خلیفه مازندرانی بود. مبانی اندیشه وی بر «باور به تشیع دوازده امامی؛ تأکید بر مسئله ولایت و جهانبینی مهدویت، جداییناپذیری دین و دولت از یکدیگر و مبارزه با ظلم و ستم» مطرح بوده است. حسن جوری در روستای جوری به دنیا آمد و در سال ۷۴۳ هجری به دستور امیر وجیهالدین مسعود، پادشاه سربداران و به ضرب شمشیر یکی از سربداران به نام نصرالله جوینی به قتل رسید.
آرامگاه وی در ۱۵۰ کیلومتری شرق شهر شاهرود، واقع در روستای کلاته میرعلم فیروزآبادحوالی روستای فرومد است. این آرامگاه دارای گنبدی مدور است که از خشت خام ساخته شدهاست. آخوند بزرگ نیز در مجاورت این آرامگاه مدفون است.
شیخ حسن جوری میگوید:
درسالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. گفتم:
- ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم. محمد مهتاب گفت:
-نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق ازدیدۀ توسرازیرکرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم: نه. گفت:
هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای؟
گفتم: نه.
گفت: از من دور شو ، که سنگی را میتوان عاشقی آموخت، اما تو را نه .
@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بشناسیم
#شیخ_حسن_جوری
حسن جوری معروف به شیخ حسن جوری یکی از رهبرانِ روحانی قیام سربداران در سده هفتم هجری و از شاگردان شیخ خلیفه مازندرانی بود. مبانی اندیشه وی بر «باور به تشیع دوازده امامی؛ تأکید بر مسئله ولایت و جهانبینی مهدویت، جداییناپذیری دین و دولت از یکدیگر و مبارزه با ظلم و ستم» مطرح بوده است. حسن جوری در روستای جوری به دنیا آمد و در سال ۷۴۳ هجری به دستور امیر وجیهالدین مسعود، پادشاه سربداران و به ضرب شمشیر یکی از سربداران به نام نصرالله جوینی به قتل رسید.
آرامگاه وی در ۱۵۰ کیلومتری شرق شهر شاهرود، واقع در روستای کلاته میرعلم فیروزآبادحوالی روستای فرومد است. این آرامگاه دارای گنبدی مدور است که از خشت خام ساخته شدهاست. آخوند بزرگ نیز در مجاورت این آرامگاه مدفون است.
شیخ حسن جوری میگوید:
درسالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. گفتم:
- ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم. محمد مهتاب گفت:
-نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق ازدیدۀ توسرازیرکرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم: نه. گفت:
هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای؟
گفتم: نه.
گفت: از من دور شو ، که سنگی را میتوان عاشقی آموخت، اما تو را نه .
@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨