🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ادبیات

#لویی_فردینان_سلین


🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ادبیات

#لویی_فردینان_سلین

صد و بیست و هفت سال از تولدِ لویی فردینان سلین گذشته و او همان‌طور که بارها در نامه‌های‌اش ادعا کرد، به یکی از مانده‌گارترین نویسنده‌گان فرانسه‌زبان تبدیل شد.

بارها در مطبوعات و مجلات درباره‌ی او نوشته‌ام و بسیاری نیز چنین کرده و خواهندکرد. اما یکی از وجوهِ کم‌تر درک‌شده‌ی این نویسنده در زبان فارسی انبوه‌نامه‌های او هستند. نامه‌هایی بالغ بر چند هزار صفحه که به فارسی درنیامده‌اند و بین این نامه‌ها، نوشته‌های او به همسرش جای منحصر به‌فردی دارد. لوسِت دتوش. زنی که تا دمِ آخر کنار نویسنده‌ی مطرود، تندخو و دمدمی‌مزاج ماند.

بسیاری از نامه‌های سلین از زندان در دانمارک خطاب به او نوشته شده‌اند. او به قول مارسل اِمِه شاید تنها انسانی بود که روحِ ناآرام نویسنده را به خوبی می‌شناخت و در بسیاری رمان‌های نویسنده نیز حاضر شد.

لوست رقصنده‌ای توانا و مدرس رقص بود و اصلن حضورِ رقص در رمان‌های سلین مخصوصن بعد از ۱۹۴۰ به خاطر همین است. زنده‌گی لوست با سلین مملو از فراز و نشیب بود. تلخیِ بی‌پایان و البته گاه درخششِ امید. درواقع در آخرین سال‌های زنده‌گی سلین بود که این زوج در خانه‌ی مشهورشان در مُدُن توانستند کمی روی آرامش و شهرت ببینند. برای سلین یا شاید به ادعای او پزشکی و طبابت اهمیتی هم‌سنگِ نوشتن داشت.

او چه در جوانی، چه تا سال مرگ‌اش یعنی ۱۹۶۱ پزشکِ فقرا بود. پزشکی که انگار بعد قطعِ امید از همه سراغ‌اش می‌رفتند، چون ارزان بود و برای همین مرگ‌های بسیاری دید ( در رمان سفر به انتهای شب تصویر دقیقی از این وضعیت ارائه داده). لوست شش ساعت بعد سکته و مرگ نویسنده دست‌نویس رمان «ریگودون» را برداشت و حفظ کرد تا مدت‌ها... همین جور بود وضع انتشار دو رساله‌ی مشهورش علیهِ یهودیت که کمی قبل مرگِ خودش اجازه داد در نسخه‌هایی محدود چاپ شوند. درباره‌ی رابطه‌ی این زن با هم‌سرش چند کتاب نوشته شده از جمله «مادام سلین» که روزگارِ دوزخی و برزخی نویسنده را از دریچه‌ی دید لوست روایت کرده. لوست تا حدود نود ساله‌گی رقصیدن آموزش داد و بسیار طولانی زیست و دو سال پیش در صد و هفت ساله‌گی از دنیا رفت. او بود که از ترس‌های سلین حکایت کرد و این‌که او واقعن یک پسربچه‌ی لج‌باز بود که دوست داشت کمی به او احترام بگذارند. شاید اگر این زن سلین را بعد جنگ دوم که غیابن حکم اعدام‌ هم‌سرش صادر شده بود ترک می‌کرد اتفاق دیگری برای نویسنده رقم می‌خورد. کاش حداقل روزی نامه‌های سلین به لوست منتشر شوند به فارسی تا بیان‌گرِ زخم‌هایی باشند که تا اعماقِ جان هر دو ریشه دوانده بود. لوست بود که سلین را از کام مرگ بیرون کشید.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه

بهتر است خیال برت ندارد، آدمها چیزی برای گفتن ندارند.
واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف می‌زند.
هر کس برای خودش و دنیا برای همه.

📘سفر به انتهای شب

✍️#لویی_فردینان_سلین

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان

عشق شاد وجود ندارد
عشقی نیست که در گرو دردی نیست
عشقی نیست که مایه ی رنجی نیست
عشقی نیست که نپژمراند
ای عشق من ، تو نیز چنینی
عشقی نیست که سیراب از سرشک نباشد
عشق شاد وجود ندارد
اما این عشق از آن من و توست

#لویی_آراگون

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه

آدم به جایی می‌رسد که با کوچکترین چیزی یا کمترین تسلایی که زندگی لطف می‌کند و برایش باقی می گذارد، کیف می‌کند.

📓 سفر به انتهای شب
✍️ #لویی_فردینان_سلین

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#چکامه

غصه ها دیگر بوی مرده گرفته، مردهٔ تازه، بوی ترش عجیب... بویی که تازه سر زده... بلند شده... می‌چرخد... می‌شناسد ما را، ما هم دیگر می‌شناسیمش.
دیگر هیچ وقت ولمان نمی‌کند. باید آتش اتاقک را خاموش کرد. به کی نامه بنویسم؟ دیگر کسی را ندارم. دیگر حتی یک نفر هم نمانده با روح مهربان مرده‌ها خوشرویی کند... بعد از این با چیزها مهربان‌تر حرف بزند...
دیگر باید تنهایی تحمل کرد.

#لویی_فردینان_سلین

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

آدم باید خیلی ذلیل باشد که حسرت سالهای بخصوصی از عمرش را بخورد!
ماها می‌توانیم با رضایت خاطر پیر شویم.
مگر دیروز آش دهن‌سوزی بود؟ یا مثلا پارسال؟
عقیده‌ات غیر از این است؟
افسوس چه چیزی را بخوریم؟ ها؟ جوانی؟
ما هرگز جوان نبوده‌ایم...

📒 سفر به انتهای شب
#لویی_فردینان_سلین

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#شعر_جهان

آه لطیف و مردافکن،
چون شراب
همچو خورشیدِ پشتِ پنجره‌ها
هستی‌ام را نوازش می‌کنی
و گرسنه و تشنه
بر جا می‌گذاری‌ام
تشنه‌ی باز هم زیستن و
دانستنِ داستانمان تا پایان

#لویی_آراگون

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

سرکوب آفتابه دزدها در همه کشورها صورت می‌گیرد، آن هم با شدت عمل، نه فقط به عنوان وسیله دفاعی اجتماع، بلکه عمدتاً به عنوان گوشزدی جدی به همه بدبخت‌ها که سر جای خودشان بنشینند..!


"سفر به انتهای شب"
#لویی_فردینان_سلین

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#چکامه

زندگی همین است، روشنایی خفیفی که در تاریکی شب خاموش می‌شود.

#لویی_فردینان_سلین

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#شعر_جهان

برای نخستین بار، لب‌هایت
برای نخستین بار، صدایت
همچون درختی که از اعماق می‌لرزد،
از نوازشِ شاخسارانش با بالِ پرنده‌ای،
همیشه گویی نخستین بار است
آن‌گاه که می‌گذری و
پره‌ی پیراهنت تنم را لمس می‌کند

#لویی_آراگون

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

سرکوب آفتابه‌دزدها در همه کشورها صورت می‌گیرد، آن هم با شدت عمل، نه فقط به عنوان وسیله دفاعی اجتماع، بلکه عمدتا به عنوان گوشزدی جدی به همه بدبخت‌ها که سر جای خودشان بنشینند!

📒 سفر به انتهای شب
#لویی_فردینان_سلین

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#لویی_آراگون

(1897_1982)

رمان نویس و شاعر سوررئالیست اهل کشور فرانسه🇫🇷
به رغمِ خویش
مقصود من از خدا تویی
در آغوش گرفتنِ تمام دوست‌داشتنی‌ها
و باقی، تاسی است که می‌ریزند

با دستانِ تو هم‌راه می‌شوم
لبان‌ات را می‌بوسم
هر جا که باشی لمس‌ات می‌کنم
و باقی، همه پنداری است

من چلیپای توام
آن‌گاه که به خواب می‌روی
جاده‌ای تهی که بر آسمان‌اش تمنا می‌بارد.
سایه‌ی توام سایه‌ای سنگ‌سار شده

سکوتِ توام من.
شبی فراموش شده در خاطرِ خویش
و وعده‌ی دیداری که هر بار تکرار می‌شود.
دریوزه‌گرِ درب خانه‌ات
آن‌که انتظار دیدارت رنج‌اش می‌دهد
آن‌که جان می‌سپارد
اگر انتظارش به دیرگاه برسد

#لویی_آراگون

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#لویی_آراگون

(1897_1982)

رمان نویس و شاعر سوررئالیست اهل کشور فرانسه🇫🇷

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#شعر_جهان

به رغمِ خویش
مقصود من از خدا تویی
در آغوش گرفتنِ تمام دوست‌داشتنی‌ها
و باقی، تاسی است که می‌ریزند

با دستانِ تو هم‌راه می‌شوم
لبان‌ات را می‌بوسم
هر جا که باشی لمس‌ات می‌کنم
و باقی، همه پنداری است

من چلیپای توام
آن‌گاه که به خواب می‌روی
جاده‌ای تهی که بر آسمان‌اش تمنا می‌بارد.
سایه‌ی توام سایه‌ای سنگ‌سار شده

سکوتِ توام من.
شبی فراموش شده در خاطرِ خویش
و وعده‌ی دیداری که هر بار تکرار می‌شود.
دریوزه‌گرِ درب خانه‌ات
آن‌که انتظار دیدارت رنج‌اش می‌دهد
آن‌که جان می‌سپارد
اگر انتظارش به دیرگاه برسد

#لویی_آراگون

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#شعر_جهان

زندگیِ من از روزی آغاز شد
که تو را دیدم
و بازوانت، راهِ دهشتناکِ جنون را
بر من سد کرد
و تو سرزمینی را نشانم دادی
که در آن تنها بذر نیکی می‌پاشند
تو از قلبِ پریشانی آمدی
تا تسکین دهی تب و دردم را
و من درختی بودم که در جشن انگشتانت
می‌سوختم از اشتیاق
من از لب‌های تو متولد شده‌ام
و زندگی‌ام از تو آغاز می‌شود .


✍️ #لویی_آراگون

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه

با شما هستم مردمِ بی‌چیز، پس‌مانده‌های زندگی، ای همیشه کتک‌خورده‌ها، غرامت‌دهنده‌ها، عرق‌ریزها، به شما اعلام خطر می‌کنم؛ وقتی که بزرگانِ این عالم عاشق چشم و ابروتان شدند، معنی‌اش این است که می‌خواهند گوشت‌تان را در جنگ‌شان کباب کنند.
علامتش این است، علامت واضحی است؛ همیشه با مِهر و ملاطفت شروع می‌شود.


📚 #سفر_به_انتهای_شب
🖊 #لویی_فردینان_سلین

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه

با شما هستم مردمِ بی‌چیز، پس‌مانده‌های زندگی، ای همیشه کتک‌خورده‌ها، غرامت‌دهنده‌ها، عرق‌ریزها، به شما اعلام خطر می‌کنم؛ وقتی که بزرگانِ این عالم عاشق چشم و ابروتان شدند، معنی‌اش این است که می‌خواهند گوشت‌تان را در جنگ‌شان کباب کنند.
علامتش این است، علامت واضحی است؛ همیشه با مِهر و ملاطفت شروع می‌شود.


📚 #سفر_به_انتهای_شب
🖊 #لویی_فردینان_سلین

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_شــــعــــر_جــــهــــان 🌎


دستانت را به من بده
که قلبم آنجا بسته است
دنیا در میان دستانت پنهان است،
حتی برای لحظه‌ای
دستانت را به من بده
که جانم آنجا خفته است
که جانم آنجا برای ابد خفته است.


#لویی_آراگون.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📚


دلم می‌خواست یک نفر آرام و شمرده، توی گوشم زمزمه می‌کرد: دنیا بی‌ارزش نیست، سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی.
من خواستم و او گفت؛ او گفت: دنیا بی‌ارزش نیست، سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی!
من باورم شد؛ باورم شد که دارم خواب می‌بینم این چشم‌های خیس را...
این شب سرد و اندوهناک را...
همه‌اش یک کابوس است.
بیدار می‌شوی و یادت می‌رود که تنهایی چقدر سخت بود، دروغ چقدر درد داشت. یادت می‌رود که حرف‌ها فقط حرف هستند و نباید باورشان کرد...
یادت می‌رود که هیچ چیز ارزش ندارد؛ همه این‌ها یادت می‌رود... داری خواب می‌بینی...

📙دسته‌ی دلقکها
#لویی_فردینان‌_سلین

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity