🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه

«سانسور» هیچ گاه در یک نقطه محدود نمی‌ماند. کافیست در یک نقطه شروع شود تا به تمام «جامعه» سرایت کند. سانسور میکروبِ جان است. جان را فاسد می‌کند. فرهنگ را از درون می‌پوساند. به همین سبب سانسور تنها به معنی نقطه‌چین شدن کتاب‌ها نیست. بلکه اندیشه و احساس را هم نقطه‌چین می‌کند. روابط و حضور و سلوک انسان‌ها را نیز نقطه‌چین می‌کند. حتی گریستن و خندیدن، و سکوت و تأمل‌ها را نیز نقطه‌چین می‌کند.

#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان

اما برای شادمانی
سیاره‌ی ما
چندان آماده نیست!
خوشی را باید
از چنگِ روزهای آینده
بیرون کشید.
در این زندگی،
مردن دشوار نیست
ساختنِ زندگی
بسیار دشوار است...

#ولادیمیر_مایاکوفسکی
برگردان: #محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی


عشق از من است و من
از خواب‌های ماه كه بر اقيانوس رها گشته‌ام.
هر جا كه رفتم آمد و هر جا كه رفت رفتم.
هرگز رها نگشت و رهايم نكرد.
و ذره‌های سرخ
بر انحنای رؤيا مي‌دمند
تا خاطر زمين را تسكينی يابند.


#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی

و نور تنها در سنگ تجزیه می‌شود.
و خون تنها در سنگ تجزیه می‌شود.
تا عشق نیز تنها با سنگ همآغوش گردد.

و کودکان
با دست‌های بسته به دنیا می‌آیند
و تپه‌های اعدام
به شهرها هجوم می‌آورند.
و طعمِ خاک
زهری مدام می‌گردد
تا طعم نفت ذائقه‌ٔ امپراتوری را روشن کند.

خواب خراب
آذین شده‌ست
دوباره با جنازهٔ آویزان.
پیغمبران که پوستشان را از کاه
انباشتند.
و کتف‌های سوراخ
تا طناب ذوالاکتافی
حلقه‌های زمان را به هم بپیوندد.

و بامدادیان لختی پلک‌های مرا باز نگه می‌دارند
تا سفره‌ای برابر رنگین‌کمان
بر چشم‌های تازهٔ گندمزاران بگشاید.
و رود
از دشت‌های خاطره آرام بگذرد..

▫️ #محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی

این که یک‌ریز و سراسیمه می‌بافد ابر
تن‌پوشی نه
چشم‌بندی است بر چشم خاک.
زندگی را در رنگی ساکن می‌خواهد.
می‌پرد چشمم در تاب سپیدی
خط سرخی کاغذ را می‌درد.
لرزه‌ای می‌افتد در چشم‌انداز
بر شاخه‌ی کاج
و کف برفی می‌افشاند از شانه.

عشق در چشم سپید مرگ عریان می‌گردد
دست هم را می‌گیریم سطر به سطر
مرگ را آرام می‌تکانیم از شانه
می‌تکانیم از چشم.

کاج اکنون عریان است
سبز
چشم‌اندازی در نور می‌گشاید
و هر آنچه می‌جنبد
رنگی می‌افزاید.

واژه‌ها بر می‌گیرند
چشم‌بند از چشم
خانه کآرام آرام فرو می‌رفتند در گلوی برف
دست موزون بخاری‌ها را از دودکش‌ها بیرون آورده‌اند
عشق آغاز زمین را در طیفی از نور می‌پیماید
و شتابی‌ست گوارا در مویرگ‌هایم
می‌نویسم
خاک کم‌کم رد پای برف را پاک می‌کند.

#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی

فرود می‌آید آرام آرام
شبِ نشسته به روی چراغ‌ها
و دست می‌گذارد بر شانه‌ام
صدای ماه نجوا می‌کند در گوشم
هر آن‌چه را زمانی
شنیده است از چشم‌هایت.


▪️#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی

تو مرگ و عشق را هنوز نمی‌شناسی
و سایه‌ات برابرت ایستاده است
که نیمی از درونت را از دنیا دریغ می‌کند

#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی

دستی به نیمه تن خود می‌کشم
چشم‌هایم را می‌مالم
اندامم را به دشواری به یاد می‌آورم
خنجی درون حنجره‌ام
لرزشی خفیف به لب‌هایم می‌دهد :‌
نامم چه بود ؟
این‌جا کجاست ؟

#محمد_مختاری

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی

"چه فرق می‌کرد زندانی در چشم انداز باشد یا دانشگاهی؟
اگر که رویا تنها احتلامی بود بازی گوشانه
تشنج پوستم را که می‌شنوم سوزن سوزن که می‌شود کف پا ،
علامت این است که چیزی خراب می‌شود
دمی که یک کلمه هم زیادی‌ست
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار،
سایه دستی‌ست که می‌پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد
چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟
چه تازیانه کف پا خورده باشد
چه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشی

قرار جایش را می‌سپارد به بی‌قراری که وقت و بی‌وقت
سایه به سایه
رگ به رگ
دنبالت کرده است تا این خواب

تظاهرات تورم را طی می‌کنم در گذر دلالان
سر چهار راه صدای درشت می‌پرسد
ویدئو مخرب‌تر است یا بمب اتم؟
مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند
صدای زنگ فلز در دندان‌های طلا
و خارش کپک در لاله‌های گوش
نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است

نه سینما و نه مهمانی در تاریخ
هجوم کاشفانی با تاخیر حضور
هزار کس می‌آیند و هزار کس می‌روند
و هیچکس هیچ کس را به خاطر نمی‌آورد
صدا همانکه می‌شنوی نیست
سگ از سکوت به وجد می‌آید و دزد بر سر بام بلند سماع میکند با ماه .

#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی

زبان عزیز‌تر است اکنون یادهان؟
که سنگ راه دهان راهزاربارتمرین کرده است
صداکه میشکند
حرف که چرک میکند
جمله هاکه نقطه چین میشوند
پیری یابچه‌ای که خودرامیکُشد
تازه معنا روشن میشود

سگی که می‌افتاد درنمکزار و
این نمک که خود افتاده است
خلاف رای اوللالباب نیست که ماه رنگ عوض کرده باشد
یاشب مثل آزادی زنگ زَنَد

گچ سفیدجای سرت رانشان میدهد
که چندسالی انگاردر اینجا مینشسته‌ای
ورد انکارت افتاده است بردیوار
یاشایدنقشی مانده است از تسلیمت

گذاره‌ای اصلانا‌تمام
وتازه این بیتابی که هیچ چیز آرامش نمیکند
درالتهاب درهایی که بازمیشوندو درهایی که بسته میشوند
کتابهایی که بازمیشوندودستهایی که بسته میشوند
دستهایی که سگهارامیپرانندو سارهایی که ازدرختهامیپرند
درختهایی که دارمیشوند
دهانهایی که کج میشوند
زبانهایی که لال مانی میگیرند
صدای گُنگ وچشم اندازگُنگ و خواب گُنگ وهمهمه که میانبوهد
میترکد رویاکه تکه تکه میپراکند
دانشگاهی که حل میشوددر زندانی وچشم اندازی که ازهم میپاشد
خوابی که میشِکَنددرچشم وچشم که میخ میشوددرنقطه‌ای
ونقطه که میماندمَنگ درگوشه‌ای از کاسه سَرکه همچنان غلت میخورد
غلت میخوردغلت میخورد

#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی

شاعر را خفه کردند. و شرح این ها را او خود نوشته است:

دستی به دور گردن خود می‌لغزانم
سیب گلویم را چیزی انگار می‌خواسته است له کند
له کرده است؟

در کپه‌ی زباله به دنبال تکه‌ای آیینه می گردم چشمم به روی دیواری زنگار بسته می‌ماند
خطی سیاه و محو نگاهم را می‌خواند:

"و آغاز کوچه های تنها
ومدخل خیابان‌های رسوا
تف کرده‌است دنیا در این گوشه‌ی خراب
و شیب فاضلاب های هستی انگار این‌جا
پایان گرفته است."

باد عبور سالهایی کز اینجا گذشته است اندامم را می‌برد؛
و سایه‌ای کرخت و شرجی درست روی سرم افتاده‌است
دستی به سوی سایه دیگر دراز می‌شود
و محو می‌گردد
در سایه جرثقیلی زنگ‌زده
و حلقه طنابی درست روی سرم ایستاده است.


#محمد_مختاری
[۱ اردیبهشت ۱۳۲۱/ ۱۲ آذر ۱۳۷۷]

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#چکامه_پارسی


نزدیک شو اگرچه مدارت ممنوع است.

می‌شنوم طنین تنت می‌آید از ته ظلمت
و تارهای تنم را متأثر می‌کند.

شاید صدا دوباره به مفهومش بازگردد،
شاید همین حوالی جایی،
در حلقه‌ی نگاهت قرار بگیرم.

چیزی به صبح نمانده‌ست
و آخرین فرصت با نامت در گلویم می‌تابد.
ماهِ شکسته،
صفحه‌ی مهتاب را ناموزون می‌گرداند
و تاب می‌خورد حلقه‌ی طناب بر چوبه‌ی بلند
که صبحگاه شاید
باز رخسار روز را در آن قاب بگیرند...


▪️#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#چکامه_پارسی

اکنون من از کنارۀ کارون
به خویش می‌نگرم
با چشم‌هایی از رطب و حنظل.
دشتی درون سینه‌ام از سنگر و صنوبر
و در دلم
هر دم شهابِ سرخ‌تری تیر می‌کشد.

#محمد_مختاری


#شرح_تصاویر:

تَش‌کوه، رامهرمز، خوزستان

Photographer: flyostrichfly

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#چکامه_پارسی

حالا چه چيز بايد چاره كند وهمی را كه در هواست؟
و لرزه‌های دل را می‌آويزد با صدای بی‌راهی كه می‌آيد ناهوا
و می‌رود بی‌محابا

حالا چگونه بايد شب‌ها پروا كرد از نجوايی ناپيدا
كه گوش را می‌برد تا جايی
كه آه باز می‌آرد تنها؟

آوای بی‌قرار ماه است آيا
يا كه دلی فرو می‌ريزد در رؤيا؟
خطی كه می‌رود از چشم
تا ماه و باز می‌گردد تا واهمه
تاريكي كه را می‌آرايد؟

حالا كجاست لب‌هايی كه تنها وقتی آرام می‌گيرد
كه بی آرام كرده باشد؟
حالا كجای دنيا آرام‌ست ها؟


#محمد_مختاری
▫️ عکس: مریم سعیدپور

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#چکامه_پارسی

که ما همچنان می‌نویسیم
که ما همچنان در اینجا مانده‌ایم
مثل درخت
که مانده است
مثل گرسنگی
که اینجا مانده است
مثل سنگ‌ها که مانده‌اند
مثل درد که مانده است
مثل زخم
مثل شعر
مثل دوست داشتن
مثل پرنده
مثل فکر
مثل آرزوی آزادی و
مثل هر چیز که از ما نشانه‌ای دارد

#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#یادمان

نوشتن، شورش علیه زبان مسلط است. زیرا زبان سلطه در پی ثبات، تداوم و استمرار عادت و هنجاری است که بر گذشتگی و روزمرگی استوار است. در مقابل، نوشتن از جنس آیندگی است. کارکردش نوخواهی، شکستن عادت، تغیر وضع، و بر هم زدن نظم زبانی است که ابزار نظارت بر انسان باشد.
نوآوری در حقیقت تحقق شکلی از آینده در اکنون است. نویسنده و شاعر جهانی را طرح می‌ریزند که مستلزم رهایی است. جهانی در گسترش کلمه، تنوع اندیشه، کثرت بیان، و اعتلای فرهنگ. در واقع، شاعران و نویسندگان در پی ساختن هم‌اکنون‌اند؛ کار‌شان نه رشک بردن به آینده است، نه لمیدن بر گذشته، و نه تسلیم شدن به روزمرگی.
وقتی کلمه تهدید شود، به معنای این است که مصونیت اندیشه نیز از دست می‌رود. وقتی کلمه به تک معنایی و تکرار هدایت شود، معرفت نیز به ابزار هم‌شکل‌کننده تبدیل می‌شود. و این‌ یعنی تقلیل و تنزل انسان و فرهنگ. در تداوم این دیالکتیک منفی است که شاعران و نویسندگان در زبان شورش می‌کنند. تا از زبان و انسان صیانت کنند. و همین موقعیت است که نوشتن را بین فاجعه و تسلا قرار می‌دهد.

#محمد_مختاری
🌿متولد اول اردیبهشت‌ماه
Palace of Dreams~2022
Artist: Tamara Dean

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#چکامه

این سرنوشتِ ماست تا وقتی که این‌ها هستند. چون تا وقتی باشند بحران دارند و تا وقتی بحران دارند، سرِ بقیه بُریدنی است.

#محمد_مختاری

#پاینده_ایران

#آرمان_ماایرانشهر_ماست

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#چکامه_پارسی

‏تو در کرانه‌ی عالم
‏درون خویش به یغما فتاده‌ای
‏کزین هزار هزاران،
‏یکی نگفت که بر شانه‌ات چه می‌گذرد؟

#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#چکامه_پارسی


نزديک شو اگر چه نگاهت ممنوع است
زنجيره‌ی اشاره چنان از هم پاشيده است
که حلقه های نگاه
در هم قرار نمی‌گيرد.

دنيا نشانه‌های ما را
در حول و حوش غفلت خود ديده است و چشم پوشيده است.

نزديک شو اگر چه حضورت ممنوع است.

وقت صدای ترس
خاموش شد گلوی هوا
و ارتعاشی دويد در زبان
که حنجره به صفت‌هايش بدگمان شد.
تا اين‌که يک شب از خم طاقی‌ی صدايت
لغزید و ريخت در ته ظلمت
و گنبد سکوت در معرق درد برآمد.

يک‌يک درآمديم در هندسه‌ی انتظار
و هر کدام روی نيمکتی يا که زير طاقی
و گوشه ميدانی خلوت کرديم:
سيمای تابخورده که خاک را چون شيارهايش
آراسته است.
و خيره مانده است در نفرتی قديمی
که عشق را همواره آواره خواسته‌ست
تنها تو بودی انگار که حتی روی نيمکتی نمی‌بايست بنشينی
و درطراوت خاموشی و فراموشی بنگری .
نزدیک شو اگر چه قرارت ممنوع است.

هیچ انتظاری نیست که رنگ دگر بپاشد
بر صفحه‌ی صبور
وقتی که ماهواره‌های طاق و نیمکت در خلٲ بگردد
و چهره‌ها تنها سیاه و سفید منعکس شود
و نیمی از تصویرها نیز هنوز
در نسخه‌های منفی باقی مانده باشد.

نوری معلق است در اشاره‌های ظلمانی
ورنه چگونه امشب نیز در این ساعت بلند
باید به روی این نیمکت بنشینم همچنان کنار این میدان
چشم‌انتظار شکی فسفرین
و برگ ترس‌خورده‌ی شمشاد تنها در چشمم برق زند؟

نزدیک شو اگر چه تصویرت ممنوع است.

ساعت دوباره گردش بیتابش را آغاز کرده است
و نیمی از رخسار زمان
از لای چادر سیاهش پیداست.
از ضربه‌ای که هر ساعت نواخته می‌شود ترک برمی‌دارد خواب آب
و چهره‌ای پریشان موج در موج
می گردد و هوای خود را می‌جوید
در بازتاب گنگ سکه‌ای در آب انداخته است.


پا می‌کشند سایه‌های مضطرب
در هیبت مدور نارون‌ها
و باد لحظه به لحظه نشانه‌ها را می‌گرداند دور تا دور میدان
اینجا خزه به حلقه‌ی شفافی چسبیده است
که روزی از انگشتی افتاده است
آنجا هنوز نوری قرمز ثابت مانده است
و روی صورت شب لک انداخته است.

نزدیک شو اگرچه رؤیایت ممنوع است.

می‌بینی! این حقیقت ماست
نزدیک و دور واهمه در واهمه
و مثل این ماه ناگزیر که گردیده است
گرد جهان و باز همچنان درست همانجا که بوده مانده است
و هر شب انگار در غیابت باید خیره ماند همچون ماه
در حلقه‌ی عزایی که کم‌کم عادی شده‌ست.

این یٲس مخملینه‌ی ماست
یا توده‌ی غبار گون وهمی بر انگیخته؟
که بی تحاشی مدارهای در هم را چون ستاره‌های دنباله‌دار می‌پیماید؟
آرامش‌ست که بر باد رفته است ؟
یا سایه‌ی پذیرش‌ست که خون را پوشانده است؟
بی‌ آنکه استعاره‌های وجدان از طعمش بر کنار مانده باشد.

نزدیک شو اگرچه مدارت ممنوع است.

می‌شنوم طنین تنت می‌آید از ته ظلمت
و تارهای تنم را متٲثر می‌‌کند.
شاید صدا دوباره به مفهومش بازگردد
شاید همین حوالی جایی
در حلقه‌ی نگاهت قرار بگیرم.

چیزی به صبح نمانده است
و آخرین فرصت با نامت در گلویم
می‌تابد.
ماه شکسته صفحه‌ی مهتاب را ناموزون می‌گرداند
و تاب می‌خورد حلقه‌ی طناب
بر چوبه‌ی بلند
که صبحگاه شاید باز رخسار روز را در آن قاب بگیرند.


#محمد_مختاری

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#چکامه_پارسی

این نورِ خسته آفت جان من است
رؤیای بی‌قرارش را می‌فرستد از هر کرانه
تا لابه‌لای جمجمه‌ام آشیانش را بازشناسد.
از قرن‌هاست
که آمده‌ست با من
تا فتح خاک دیدارم را آسان کند.
در لرز آب و سایۀ مغرب
می‌گردانمش
دور زمین
تا دستی از درون پریشانی‌های بی‌انتها برآید
دست مرا بگیرد و آزادیِ زبانم را
در گردش شتابان اشیاء
تلفظ کند.
خویش من است آب و گل سرخ
خویش من است سرو و آزادی.
خویش من است گَردۀ چسبنده‌ای که می‌افشاند
نوزایی پریشانش را
از بساکی
تا بساکی دیگر.

#محمد_مختاری

Photographer: Samantha Cavet

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity