🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مقال

#تفسیر_نقاشی

#جودیث_سر_هولوفرنس_را_میبرد

مضمون تابلوی "جودیث سر هولوفرنس را می‌برد" اثر آرتمیسیا جنتیلسکی، اگرچه صحنه‌ای کلاسیک ازعهد عتیق است، اما دستمایه‌ی حقیقی آن مبارزه‌ی شخص جنتیلسکی با استاد نقاشی‌اش؛ آگوستینو تاسی‌ست که زمانی که جنتیلسکی شانزده ساله بود‌، به او تجاوز کرد. صورت ‌جلسات دادگاهی که بعدها تشکیل شد، نشان می‌دهد که چگونه این دختر در هنگام تعرض استادِ نقاش، کوشید او را از خود براند و حتی با چاقو به او حمله کرد. پس از این ماجرا، این دو حدود یک سال با یکدیگر رابطه داشتند و تنها به این سبب کار به دادگاه کشیده شد که تاسی حاضر نشد برخلاف وعده‌ی‌ آغازینش، با آرتمیسیا ازدواج کند. در آن زمان تجاوز جرم شناخته نمی‌شد و چون آرتمیسیا دیگر باکره نبود، اوراتسیو جنتیلسکی، پدر دختر –که خود نقاش بود- پرونده را به دادگاه برد. هر چند اگر دوست قدیمی‌اش؛ تاسی، تنها حلقه‌ای به انگشت دخترش می‌کرد، او نه تنها از شکایت‌اش عقب می‌نشست که بسیار شادمان نیز می‌شد. اما در عوض تنها حلقه‌ای که به انگشت آرتمیسیا رفت، حلقه‌ی سیبیل بود؛ دستگاه دروغ‌سنجی که از فلز و طناب ساخته شده بود و دور انگشت محکم می‌شد."این آن حلقه‌ای است که تو به من دادی، این‌ها وعده‌های توست." این را آرتمیسیا در جلسه‌ی دادگاه خطاب به تاسی گفت. و سپس در دفاع از ادعای خود مبنی بر وعده‌ی تاسی در مورد ازدواج با او، تکرار کرد: "حقیقت دارد، حقیقت دارد، حقیقت دارد". و چون دستگاه دروغ‌سنج نیز بر این حقیقت صحه گذاشت، قضات دادگاه سخنان دختر را باور کردند و تاسی را گناهکار شمردند و او به یک سال زندان محکوم شد، اما چون نقاش محبوب پاپ بود، درنهایت هرگز به زندان نرفت.

دو سال بعد از این واقعه آرتمیسیای جوان تابلوی "جودیث سر هولوفرنس را می‌برد" را شروع کرد. او تصمیم داشت این صحنه‌ی کلاسیکِ عهد عتیق را به محکمه‌ای برای دادخواهی‌اش از تاسی تبدیل کند. در این میان او از تجربیات دو نقاش همعصر خود نیز بهره برد. به این ترتیب که سبک‌اش را از کاراواجو [باروک] به عاریت گرفت و فن سلف‌پرتره‌‌‌ را از کریستفانو آلوری آموخت. در آن زمان مشهور بود که آلوری در تمام نقاشی‌های خود حضور دارد. این مورد البته مشخصاً در مشهورترین تابلوی او که اتفاقاً جودیث را پس از بریدن سرِ هولوفرنس نشان می‌داد، موکد است. در این تابلو آلوری برای خلق چهره‌ی جودیث از معشوقه‌ی زیباروی خود استفاده کرد، مادر معشوقه‌اش را مدلِ کنیز جودیث قرار داد و چهره‌ی خود را مدل نقاشی هولوفرنس؛ ژنرال آشوری انگاشت. سلف‌پرتره‌ی نقاشی نه چندان مشهور که می‌پنداشت یکی از دلایل عدم اقبال‌ هنری به او، رابطه‌ی پرتنش‌اش با معشوقه‌ی زیبارو اما بی‌رحم‌اش است.
در هر صورت آرتمیسیا برخلاف آلوری تصمیم گرفت جودیث را نه پس از بریدن سر هولوفرنس که در حین بریدن سر او نقاشی کند. نتیجه‌ی کار حیرت‌انگیز بود. در تابلوی آرتمیسیا این به واقع جودیث نبود که سر هولوفرنس را می‌برید، بلکه آرتمیسیا بود که با نفرت هر چه تمام‌تر سر تاسی را از بدن‌اش جدا می‌کرد. دخترکی چاق و نه چندان زیبا [شبیه به خودِ آرتمیسیا] که صرفاً به خاطر کینه‌ای که از مقتول داشت او را می‌کشت، حال آنکه در داستان عهد عتیق جودیث برای نجات شهر کوچک‌اش؛ بتولیا، از شر ژنرالِ بخت نصر، مجبور به فداکاری شد. به واقع آرتمیسیا با انتخاب نقش جودیث تاریخی در عهد عتیق برای خودش، از تاسی انتقام گرفت. انتقامی که با خشونت رنگ و خط عملی شد. خشونتِ یک احساس و نه صرفاً خشونت یک بازنمایی. خشونتی ایستا یا بالقوه، خشونت واکنش و بیان. مثل جیغی برآمده از شومی نیروهای رویت‌ناپذیر درون‌امان: "جیغ را عیان‌تر از خودِ وحشت کشیدن ...".
به چهره‌ی بی‌احساس جودیث در تابلوی آرتمیسیا نگاه کنید. به ابروان درهم‌رفته‌اش. به حالت چشمان‌اش. به خشمی که دارد. پشت این خشم یک تاریخ است؛ تاریخ سرکوب.

#ترجمه_نازنین_عزیز

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مقال

#تفسیر_نقاشی

در "مطالعاتی در شمایل‌شناسی"، اروین پانوفسکی ایده‌ی خود درباره‌ی سه سطحِ درک هنری-تاریخی [یک اثر هنری] را شرح می‌دهد:

موضوع اولیه یا طبیعی: پایین‌ترین سطح درک، لایه‌ای مشتمل بر ادراک فرم محض اثر. به فرض تابلوی شام آخر لئوناردو داوینچی را در نظر بگیرید. اگر در این لایه بمانیم، چنین تصویری چیزی نیست جز نقاشی دوازده مرد و یک زن که دور میزی نشسته‌اند. این سطح اول اساسی‌ترین سطح فهم اثر است، عاری از هرگونه دانشِ فرهنگی.
موضوع ثانویه یا عرفی (شمایل‌نگاری): این لایه یک گام به چلوتر می‌رود و فرهنگ و شناختِ شمایلِ نگاشتی را وارد معادله می‌کند. به فرض یک مخاطبِ غربی می‌فهمد که تابلوی دوازده مرد و یک زنِ دور میزِ لئوناردو داوینچی، بازنمایی شام آخر عیسی مسیح است. به همین نحو، بازنمایی مردی با هاله‌ای دور سرش همراه با یک شیر به منزله‌ی تصویری از مرقس قدیس تفسیر می‌شود.
سومین یا اصلی‌ترین معنا یا محتوی (شمایل‌شناسی؛ آیکونولوژی): این سطح تاریخِ شخصی، فنی و فرهنگی را به منزله‌ی زمینه‌ی درک اثر هنری وارد آن می‌کند. این سطح به اثر هنری، نه در مقام یک روی‌داد مجرد که به منزله‌ی محصول یک وضعیت تاریخی نگاه می‌کند. تنها این لایه است که به مورخ هنر امکان پرسیدن چنین سوال‌هایی را می‌دهد: "چرا نقاش برای بازنمایی شام آخر این سبک و سیاق را انتخاب کرده است؟" و یا "چرا نقاش روایت مرقس قدیس را برای بازنمایی صحنه‌ی شام آخر برگزیده است؟" اساساً این لایه یک سنتز است؛ و این تنها مورخ هنر است که می‌پرسد "معنی همه‌ی این‌ها چیست؟"

برای پانوفسکی مهم این بود که در بررسی هنر رنسانس هر سه سطح فوق مورد استفاده قرار بگیرند. ایروینگ لاوین می‌گوید: "این سماجتی بود بر جست‌وجوی معنا -آن هم در فضاهایی که پیشتر مورد ظن قرار نگرفته بودند- که باعث شد پانفسکی هنر را نه آنگونه که مورخان پیشین می‌انگاشتند، بلکه همچون جهدی عقلانی در نسبت با هنرهای آزاد سنتی [از قبیل حساب، هندسه، نجوم، منطق و بلاغت] بفهمد."


#ترجمه_نازنین_عزیز

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity