🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
یک کشیش، خود را شبیه به یک شخص فقیر و بی خانمان با لباسهای ژولیده در می آورد و روزی که قرار بوده اسمش به عنوان کشیش جدید یک کلیسای ده هزار نفری اعلام شود با همین قیافه به کلیسا می رود. خودش ماجرا را این طور تعریف می کند: نیم ساعت قبل از شروع جلسه به کلیسا رفتم، به خیلی ها سلام کردم اما فقط ۳ نفر از این همه جمعیت جواب سلام من را دادند... به خیلی ها گفتم، گرسنه هستم اما هیچ کس حاضر نشد یک دلار به من کمک کند... سپس وقتی رفتم در ردیف جلو بنشینم، انتظامات کلیسا از من خواست که از آن جا بلند شوم و به عقب برگردم... به هر حال وقتی شبان کلیسا اسم کشیش جدید را اعلام می کند، تمام کلیسا شروع به کف زدن می کنند و این مرد ژولیده از جای خود بلند می شود و با همین قیافه به جلوی کلیسا دعوت می شود... مردم با دیدن او سرهایشان را از خجالت خم می کنند، عده ای هم گریه می کنند و این مرد سخنانش را با خواندن بخشی از انجیل آغاز می کند: گرسنه بودم، غذا دادید... تشنه بودم، آب دادید... مریض بودم به عیادتم آمدید... خیلی ها به کلیسا می روند، اما شاگرد و پیرو راستین عیسی مسیح نیستند... خدا به دنبال جمعیت نیست، خدا به دنبال دستیست که کمک می کند، قلبی که محبت می کند، چشمی که برای دیگران نگران است و پایی که برای ناتوانان برداشته می شود...
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
\
📚🤔
🔴#مکث_امروز
یک کشیش، خود را شبیه به یک شخص فقیر و بی خانمان با لباسهای ژولیده در می آورد و روزی که قرار بوده اسمش به عنوان کشیش جدید یک کلیسای ده هزار نفری اعلام شود با همین قیافه به کلیسا می رود. خودش ماجرا را این طور تعریف می کند: نیم ساعت قبل از شروع جلسه به کلیسا رفتم، به خیلی ها سلام کردم اما فقط ۳ نفر از این همه جمعیت جواب سلام من را دادند... به خیلی ها گفتم، گرسنه هستم اما هیچ کس حاضر نشد یک دلار به من کمک کند... سپس وقتی رفتم در ردیف جلو بنشینم، انتظامات کلیسا از من خواست که از آن جا بلند شوم و به عقب برگردم... به هر حال وقتی شبان کلیسا اسم کشیش جدید را اعلام می کند، تمام کلیسا شروع به کف زدن می کنند و این مرد ژولیده از جای خود بلند می شود و با همین قیافه به جلوی کلیسا دعوت می شود... مردم با دیدن او سرهایشان را از خجالت خم می کنند، عده ای هم گریه می کنند و این مرد سخنانش را با خواندن بخشی از انجیل آغاز می کند: گرسنه بودم، غذا دادید... تشنه بودم، آب دادید... مریض بودم به عیادتم آمدید... خیلی ها به کلیسا می روند، اما شاگرد و پیرو راستین عیسی مسیح نیستند... خدا به دنبال جمعیت نیست، خدا به دنبال دستیست که کمک می کند، قلبی که محبت می کند، چشمی که برای دیگران نگران است و پایی که برای ناتوانان برداشته می شود...
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
\
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
پس از شكست خليفه اسلام بدست مغول
هلاکو سردار مغول بر سر
خلیفه عباسی فریاد زد:
در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک
بدن خزیدهاند. مگر تو چند زن میتوانی
اختیار کنی؟ در مطبخت چند خوالیگر،
طعام میپزند؟ از این سقفهای بلند و
دیوارهای محکم و سراپردههای مخملین
چه حاصل؟ من، هلاکو، سردار مغول از
همان غذایی میخورم که سپاهیانم
میخورند و بر همان اسب مینشینم
که سربازانم مینشینند و بر همان زمین
میخوابم که سربازانم میخوابند. شما
که بسیاریتان عالمان دین هستید و مردان
خدا، به این سردار بگویید که حکمران ظالم مسلمان را دوستتر میداریم یا حاکم کافری
که به عدل حکومت کند؟
مجلس ساکت شد در سرتاسر صحن
مستنصریه کسی سخن نمیگفت.
هلاکو پرسشی مهم پرسیده بود.
به راستی کدام یک از این دو، مردمان
را نفع بیشتری میرساند؟ حکمرانی که
دم از دین میزند اما بساط ظلم
میگسترد و اسباب جور فراهم میکند
یا حاکمی که کافر است اما بر مردمان
به عدالت و برابری حکم میکند.
مجلس همچنان ساکت بود.
پیری از میانه صحن به پا خواست.
- های سردار فاتح مغول! پاسخ
پرسش خود را از من بشنو.
ما مسلمانان بغداد، حکمرانی حکمران
عادل کافر را بر حکمرانی مسلمان ظالم
ترجیح میدهیم و اگر این نبود، تو امروز
به سادگی بر دارالخلافه مسلمین
دست نمییافتی. بر ما حکمران کافری
بگمار که به عدالت حکم براند.
ما از حکومتی که به نام اسلام بر
مسلمین ظلم کند، خستهایم.
که مُلک با کفر باقی میماند و با ظلم نه
#خواجه نصیرالدین طوسي
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
پس از شكست خليفه اسلام بدست مغول
هلاکو سردار مغول بر سر
خلیفه عباسی فریاد زد:
در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک
بدن خزیدهاند. مگر تو چند زن میتوانی
اختیار کنی؟ در مطبخت چند خوالیگر،
طعام میپزند؟ از این سقفهای بلند و
دیوارهای محکم و سراپردههای مخملین
چه حاصل؟ من، هلاکو، سردار مغول از
همان غذایی میخورم که سپاهیانم
میخورند و بر همان اسب مینشینم
که سربازانم مینشینند و بر همان زمین
میخوابم که سربازانم میخوابند. شما
که بسیاریتان عالمان دین هستید و مردان
خدا، به این سردار بگویید که حکمران ظالم مسلمان را دوستتر میداریم یا حاکم کافری
که به عدل حکومت کند؟
مجلس ساکت شد در سرتاسر صحن
مستنصریه کسی سخن نمیگفت.
هلاکو پرسشی مهم پرسیده بود.
به راستی کدام یک از این دو، مردمان
را نفع بیشتری میرساند؟ حکمرانی که
دم از دین میزند اما بساط ظلم
میگسترد و اسباب جور فراهم میکند
یا حاکمی که کافر است اما بر مردمان
به عدالت و برابری حکم میکند.
مجلس همچنان ساکت بود.
پیری از میانه صحن به پا خواست.
- های سردار فاتح مغول! پاسخ
پرسش خود را از من بشنو.
ما مسلمانان بغداد، حکمرانی حکمران
عادل کافر را بر حکمرانی مسلمان ظالم
ترجیح میدهیم و اگر این نبود، تو امروز
به سادگی بر دارالخلافه مسلمین
دست نمییافتی. بر ما حکمران کافری
بگمار که به عدالت حکم براند.
ما از حکومتی که به نام اسلام بر
مسلمین ظلم کند، خستهایم.
که مُلک با کفر باقی میماند و با ظلم نه
#خواجه نصیرالدین طوسي
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
یکی از خان های بختیاری هر روز که فرزندانش را به مدرسه میفرستاد، خدمتکار خانه به نام ابوالقاسم را با فرزندانش میفرستاد تا مراقب آنها باشد. ابوالقاسم هر روز فرزندان خان را به مدرسه میبرد و همان جا میماند تا مدرسه تعطیل میشد و دوباره آنها را به منزل میبرد. دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل میکردند یک کالج آمریکایی (دبیرستان البرز) بود که مدیریت آن بر عهده دکتر جردن بود.
دکتر جردن قوانین خاصی وضع کرده بود. مثلا برای دروغ، ده شاهی کفاره تعیین کرده بود. اگر در جیب کسی سیگار پیدا میشد یک تومان جریمه داشت! میگفت "سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است! القصه.. دکتر جردن از پنجره دفتر کارش میدید که هر روز جوانی قوی هیکل، چند دانش آموز را به مدرسه می آورد. یک روز که ابوالقاسم در شکستن و انبار کردن چوب به خدمتگذار مدرسه کمک کرد، دکتر جردن از کار ابوالقاسم خوشش آمد و او را به دفتر فرا خواند و از او پرسید که چرا ادامه تحصیل نمیدهد؟ ابوالقاسم گفت چون سنم بالا رفته و پول کافی برای تحصیل ندارم و با داشتن سه فرزند قادر به انجام دادن این کار نیستم.
دکتر جردن با شنیدن این حرفها، پذیرفت که خودش شخصا، آموزش او را در زمانی که باید منتظر بچه های خان باشد بر عهده بگیرد! او بعلت استعداد بالا ظرف چند سال موفق به اخذ دیپلم شد و با کمک دکتر جردن برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و سرانجام در سن 55 سالگی مدرک دکترای پزشکی خود را از دانشگاه نیویورک گرفت.
دکتر ابوالقاسم بختیار، اولین پزشک ایرانی است که تا سن 39 سالگی تحصیلات ابتدایی داشت!! جالب اینکه فرزندان اون نیز پزشک شدند!
دکتر ساموئل مارتین جردن معلم آمریکایی از سال 1899 تا 1940 ریاست کالج آمریکایی را در تهران بر عهده داشت. او ايران را وطن دوم خود می ناميد و همواره از آن به نيكی ياد میكرد. جردن به دانش آموزانش میگفت من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیونها ارزش دارند. به پاس خدمات بی حد این مرد بزرگ، خیابانی در تهران بنام خیابان جردن برای بزرگداشت و زنده نگاه داشتن نام او نامگذاری شد.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
یکی از خان های بختیاری هر روز که فرزندانش را به مدرسه میفرستاد، خدمتکار خانه به نام ابوالقاسم را با فرزندانش میفرستاد تا مراقب آنها باشد. ابوالقاسم هر روز فرزندان خان را به مدرسه میبرد و همان جا میماند تا مدرسه تعطیل میشد و دوباره آنها را به منزل میبرد. دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل میکردند یک کالج آمریکایی (دبیرستان البرز) بود که مدیریت آن بر عهده دکتر جردن بود.
دکتر جردن قوانین خاصی وضع کرده بود. مثلا برای دروغ، ده شاهی کفاره تعیین کرده بود. اگر در جیب کسی سیگار پیدا میشد یک تومان جریمه داشت! میگفت "سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است! القصه.. دکتر جردن از پنجره دفتر کارش میدید که هر روز جوانی قوی هیکل، چند دانش آموز را به مدرسه می آورد. یک روز که ابوالقاسم در شکستن و انبار کردن چوب به خدمتگذار مدرسه کمک کرد، دکتر جردن از کار ابوالقاسم خوشش آمد و او را به دفتر فرا خواند و از او پرسید که چرا ادامه تحصیل نمیدهد؟ ابوالقاسم گفت چون سنم بالا رفته و پول کافی برای تحصیل ندارم و با داشتن سه فرزند قادر به انجام دادن این کار نیستم.
دکتر جردن با شنیدن این حرفها، پذیرفت که خودش شخصا، آموزش او را در زمانی که باید منتظر بچه های خان باشد بر عهده بگیرد! او بعلت استعداد بالا ظرف چند سال موفق به اخذ دیپلم شد و با کمک دکتر جردن برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و سرانجام در سن 55 سالگی مدرک دکترای پزشکی خود را از دانشگاه نیویورک گرفت.
دکتر ابوالقاسم بختیار، اولین پزشک ایرانی است که تا سن 39 سالگی تحصیلات ابتدایی داشت!! جالب اینکه فرزندان اون نیز پزشک شدند!
دکتر ساموئل مارتین جردن معلم آمریکایی از سال 1899 تا 1940 ریاست کالج آمریکایی را در تهران بر عهده داشت. او ايران را وطن دوم خود می ناميد و همواره از آن به نيكی ياد میكرد. جردن به دانش آموزانش میگفت من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیونها ارزش دارند. به پاس خدمات بی حد این مرد بزرگ، خیابانی در تهران بنام خیابان جردن برای بزرگداشت و زنده نگاه داشتن نام او نامگذاری شد.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#داستانامروزما
در رستوران بودم که میز بغلی توجهم را جلب کرد. زن و مردی حدود ۴۰ ساله روبهروی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی میگفتند و زیرزیرکی میخندیدند.
بدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سنتان باید بچه دبیرستانی داشته باشید.
نه مثل بچه دبیرستانیها نامزدبازی و دختربازی کنید.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت: آره عزیزم. بچهها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسهشون کتلت گذاشتم تو یخچال.
خوشم آمد. ذوق کردم. گفتم چه پدر و مادر باحالی. چه عشق زندهای که بعد از این همه سال مثل روز اول همدیگر را دوست دارند. چقدر خوب است که زن و شوهرها گاهی اوقات یک گردش دوتایی بروند. چقدر رویایی. قطعا اگر روزی پدر شدم همین کار را میکنم.
داشتم با لبخند و ذوق نگاهشان میکردم که ناگهان مرد به زن گفت: پاشو بریم تا شوهرت نفهمیده اومدی بیرون.
اَی تُف. حالم به هم خورد. زنیکه تو شوهر داری آنوقت با مرد غریبه آمدی ددر دودور؟
ما خیر سرمان مسلمانیم. اسلامتان کجا رفته؟ زن و مرد نامحرم با هم چه غلطی میکنند؟ بیشرفها.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که مرد بلند شد رفت به سمت صندوق تا پول غذا را حساب کند. زن هم دنبالش رفت و بلند گفت: داداش داداش بذار من حساب کنم. اون دفعه پیش خرج مامان اینا روتو حساب کردی
آخییی. آبجی و داداش بودن. الهی الهی. چه قشنگ. چه قدر خوبه خواهر و برادر اینقدر به هم نزدیک باشند.
داشتم با ذوق و شوق نگاهشان میکردم و لبخند میزدم که آمدند از کنارم رد شدند و در همان حال مرد با لبخندی شیطنتآمیز گفت: از کی تا حالا من شدم داداشت؟ زن هم نیشخندی زد و گفت: اینجوری گفتم که مردم فکر کنن خواهر و برادریم.
تو روحتان. از همان اول هم میدانستم یک ریگی به کفشتان هست. زنیکه و مردیکه عوضی آشغال بیحیا.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که خواستند خداحافظی کنند. زن به مرد گفت: به مامان سلام برسون. مرد هم گفت: باشه دخترم. تو هم به نوههای گلم... _
وای خدا. پدر و دختر بودند. پس چرا مرد اینقدر جوان به نظر میرسید؟ خب با داشتن چنین خانواده دوستداشتنی باید هم جوان بماند. هرجا هستند سلامت باشند.
ناگهان یادم افتاد یک ساعت است در رستوران منتظر دوستدخترم هستم. چرا نیامد این دختر؟ ولش کن. بگذار بروم تا همسرم شک نکرده است.
پی نوشت:
این داستان نانوشتهی بسیاری از ماست. هرکداممان به یک شکل. سرمان در زندگی دیگران است. زود قضاوت میکنیم و حلال خودمان را برای دیگران حرام میدانیم
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#داستانامروزما
در رستوران بودم که میز بغلی توجهم را جلب کرد. زن و مردی حدود ۴۰ ساله روبهروی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی میگفتند و زیرزیرکی میخندیدند.
بدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سنتان باید بچه دبیرستانی داشته باشید.
نه مثل بچه دبیرستانیها نامزدبازی و دختربازی کنید.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت: آره عزیزم. بچهها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسهشون کتلت گذاشتم تو یخچال.
خوشم آمد. ذوق کردم. گفتم چه پدر و مادر باحالی. چه عشق زندهای که بعد از این همه سال مثل روز اول همدیگر را دوست دارند. چقدر خوب است که زن و شوهرها گاهی اوقات یک گردش دوتایی بروند. چقدر رویایی. قطعا اگر روزی پدر شدم همین کار را میکنم.
داشتم با لبخند و ذوق نگاهشان میکردم که ناگهان مرد به زن گفت: پاشو بریم تا شوهرت نفهمیده اومدی بیرون.
اَی تُف. حالم به هم خورد. زنیکه تو شوهر داری آنوقت با مرد غریبه آمدی ددر دودور؟
ما خیر سرمان مسلمانیم. اسلامتان کجا رفته؟ زن و مرد نامحرم با هم چه غلطی میکنند؟ بیشرفها.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که مرد بلند شد رفت به سمت صندوق تا پول غذا را حساب کند. زن هم دنبالش رفت و بلند گفت: داداش داداش بذار من حساب کنم. اون دفعه پیش خرج مامان اینا روتو حساب کردی
آخییی. آبجی و داداش بودن. الهی الهی. چه قشنگ. چه قدر خوبه خواهر و برادر اینقدر به هم نزدیک باشند.
داشتم با ذوق و شوق نگاهشان میکردم و لبخند میزدم که آمدند از کنارم رد شدند و در همان حال مرد با لبخندی شیطنتآمیز گفت: از کی تا حالا من شدم داداشت؟ زن هم نیشخندی زد و گفت: اینجوری گفتم که مردم فکر کنن خواهر و برادریم.
تو روحتان. از همان اول هم میدانستم یک ریگی به کفشتان هست. زنیکه و مردیکه عوضی آشغال بیحیا.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که خواستند خداحافظی کنند. زن به مرد گفت: به مامان سلام برسون. مرد هم گفت: باشه دخترم. تو هم به نوههای گلم... _
وای خدا. پدر و دختر بودند. پس چرا مرد اینقدر جوان به نظر میرسید؟ خب با داشتن چنین خانواده دوستداشتنی باید هم جوان بماند. هرجا هستند سلامت باشند.
ناگهان یادم افتاد یک ساعت است در رستوران منتظر دوستدخترم هستم. چرا نیامد این دختر؟ ولش کن. بگذار بروم تا همسرم شک نکرده است.
پی نوشت:
این داستان نانوشتهی بسیاری از ماست. هرکداممان به یک شکل. سرمان در زندگی دیگران است. زود قضاوت میکنیم و حلال خودمان را برای دیگران حرام میدانیم
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#ولنتاین چیست؟
ولنتاین یعنی پشت در زایشگاه منتظر بمونی تا بچت سالم بدنیا بیاد ببینیش
ولنتاین یعنی ......همسرت زول بزنه بهت ،بگه چقدر بودن در ڪنارت آرومم می ڪنه
ولنتاین یعنی ......وقتی از سر ڪار برمیگردی خونه صدای شوخی و خنده ،خانواده پشت در حس بشه
ولنتاین یعنی .....مریضت از بیمارستان مرخص بشه ببریش خونه حسابی بهش برسی
ولنتاین یعنی .....پدرت با دیدن تو زیر لب بگه الهی شڪر
ولنتاین یعنی ......یهویی همه رسانه ها اعلام کنند همه مرزهای کره زمین برداشته شد
ولنتاین یعنی ........همه ما بابا نوئل بشیم
ولنتاین یعنی همه انسانهای روی زمین یڪروز ڪودڪ بشن و قلڪهاشونو بشڪنند و تمام پولها را به طور مساوی بین همه تقسیم ڪنند
ولنتاین یعنی ......برای مادرت غول چراغ جادو بشی تا صدات ڪرد حتی تو خیالش ،،،توحاضر بشی بگی جانم مادر
ولنتاین یعنی.....وقتی سرت را میندازی پایین راه بری چشمت به ڪفش پاره ای نخوره
ولنتاین یعنی .....قاضی و پزشڪهای ما بیڪار بشن
ولنتاین یعنی .....دست هیچ انسانی بالا نرود مگر برای دعا و نوازش
ولنتاین یعنی ....طوری زندگی ڪنیم ڪه هرگز نه دروغ بگوییم و نه دروغ بشنویم
ولنتاین یعنی .......اگه دستت خالیه با فڪرت ڪمڪ ڪن
ولنتاین یعنی .....مواد فروشها به جای مواد گل دست مردم بدن
ولنتاین یعنی ........تو همین مجازی آنقدر صادق باشیم ،صادقانه بگیم و خالصانه عمل ڪنیم ڪه تمام دنیا را سبز ڪنیم
ولنتاین یعنی .....سرخ شدن گونه دختر وقتی باباش بهش خیره میشه
ولنتاین یعنی ......تمام خستگیهاتو بزاری پشت در و با سلامی شاد ڪه بوی زندگی بده وارد خونه بشی
ولنتاین یعنی......اگه خون جوونامون زیاد شد نگذاریم زمین بریزه
ولنتاین یعنی......مردن بر اثر کهولت سن
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#ولنتاین چیست؟
ولنتاین یعنی پشت در زایشگاه منتظر بمونی تا بچت سالم بدنیا بیاد ببینیش
ولنتاین یعنی ......همسرت زول بزنه بهت ،بگه چقدر بودن در ڪنارت آرومم می ڪنه
ولنتاین یعنی ......وقتی از سر ڪار برمیگردی خونه صدای شوخی و خنده ،خانواده پشت در حس بشه
ولنتاین یعنی .....مریضت از بیمارستان مرخص بشه ببریش خونه حسابی بهش برسی
ولنتاین یعنی .....پدرت با دیدن تو زیر لب بگه الهی شڪر
ولنتاین یعنی ......یهویی همه رسانه ها اعلام کنند همه مرزهای کره زمین برداشته شد
ولنتاین یعنی ........همه ما بابا نوئل بشیم
ولنتاین یعنی همه انسانهای روی زمین یڪروز ڪودڪ بشن و قلڪهاشونو بشڪنند و تمام پولها را به طور مساوی بین همه تقسیم ڪنند
ولنتاین یعنی ......برای مادرت غول چراغ جادو بشی تا صدات ڪرد حتی تو خیالش ،،،توحاضر بشی بگی جانم مادر
ولنتاین یعنی.....وقتی سرت را میندازی پایین راه بری چشمت به ڪفش پاره ای نخوره
ولنتاین یعنی .....قاضی و پزشڪهای ما بیڪار بشن
ولنتاین یعنی .....دست هیچ انسانی بالا نرود مگر برای دعا و نوازش
ولنتاین یعنی ....طوری زندگی ڪنیم ڪه هرگز نه دروغ بگوییم و نه دروغ بشنویم
ولنتاین یعنی .......اگه دستت خالیه با فڪرت ڪمڪ ڪن
ولنتاین یعنی .....مواد فروشها به جای مواد گل دست مردم بدن
ولنتاین یعنی ........تو همین مجازی آنقدر صادق باشیم ،صادقانه بگیم و خالصانه عمل ڪنیم ڪه تمام دنیا را سبز ڪنیم
ولنتاین یعنی .....سرخ شدن گونه دختر وقتی باباش بهش خیره میشه
ولنتاین یعنی ......تمام خستگیهاتو بزاری پشت در و با سلامی شاد ڪه بوی زندگی بده وارد خونه بشی
ولنتاین یعنی......اگه خون جوونامون زیاد شد نگذاریم زمین بریزه
ولنتاین یعنی......مردن بر اثر کهولت سن
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
✍️«تمدن از آنجا آغاز شد که انسان به جای سنگ، کلمه پرتاب کرد.»
انگار انسان متمدن فهمیده بود سنگها بهاندازه کافی دردناک نیستند و دیگر پاسخگوی پرخاشگری او نخواهند بود. کلمات
متنوعتر از سنگها بودند، میشد قبل از پرت کردن، انتخاب کرد که چقدر دردآور یا ویرانگر باشند.
از سنگها میشد گریخت اما از کلمات نه.
درد سنگها و کبودیشان فقط تا چند روز باقی میماندند اما کلمات میتوانستند تا آخر عمر همراه روز و شب و خواب و بیداری باشند و چنان چسبنده و پنهان در گوشهای از روانمان زندگی کنند که دست هیچ رواندرمانگری در هیچ جلسه درمانی به آنها نرسد.
کدام سنگ چنین قدرتمند بود؟؟؟؟
ما سنگهایمان را پشت درهای تمدن جا گذاشتیم، اما آموختیم که چگونه آن حجم از خشونت و بیزاری و نفرت را در ابزار دقیقترمان که کلمات بودند، بگنجانیم.
یاد گرفتیم که چطور گوشههایشان را تیز کنیم، لحن را به آن اضافه کنیم و طوری پرتابشان کنیم که حتی به نظر پیام دوستی بیایند!
انسان متمدن امروز در برابر کلمات بیدفاعتر است چون دیگر سپری در کار نیست.
یادمان باشد
قبل از پرتاب سنگها، به این فکر کنیم که هیچ انسانی رویینروان نیست! حرف باد هوا نیست،
حرف آسیب میزند.
حرف میکشد و
زنده میکند
با همین کلمات به قول حمید مصدق «میتوانی تو به من زندگانی بخشی، یا بگیری از من آنچه را میبخشی»
کلمات را بهدقت، بااحتیاط و مشفقانه انتخاب کنیم...
خشونت کلامی مخربتر از خشونت فیزیکی است.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
✍️«تمدن از آنجا آغاز شد که انسان به جای سنگ، کلمه پرتاب کرد.»
انگار انسان متمدن فهمیده بود سنگها بهاندازه کافی دردناک نیستند و دیگر پاسخگوی پرخاشگری او نخواهند بود. کلمات
متنوعتر از سنگها بودند، میشد قبل از پرت کردن، انتخاب کرد که چقدر دردآور یا ویرانگر باشند.
از سنگها میشد گریخت اما از کلمات نه.
درد سنگها و کبودیشان فقط تا چند روز باقی میماندند اما کلمات میتوانستند تا آخر عمر همراه روز و شب و خواب و بیداری باشند و چنان چسبنده و پنهان در گوشهای از روانمان زندگی کنند که دست هیچ رواندرمانگری در هیچ جلسه درمانی به آنها نرسد.
کدام سنگ چنین قدرتمند بود؟؟؟؟
ما سنگهایمان را پشت درهای تمدن جا گذاشتیم، اما آموختیم که چگونه آن حجم از خشونت و بیزاری و نفرت را در ابزار دقیقترمان که کلمات بودند، بگنجانیم.
یاد گرفتیم که چطور گوشههایشان را تیز کنیم، لحن را به آن اضافه کنیم و طوری پرتابشان کنیم که حتی به نظر پیام دوستی بیایند!
انسان متمدن امروز در برابر کلمات بیدفاعتر است چون دیگر سپری در کار نیست.
یادمان باشد
قبل از پرتاب سنگها، به این فکر کنیم که هیچ انسانی رویینروان نیست! حرف باد هوا نیست،
حرف آسیب میزند.
حرف میکشد و
زنده میکند
با همین کلمات به قول حمید مصدق «میتوانی تو به من زندگانی بخشی، یا بگیری از من آنچه را میبخشی»
کلمات را بهدقت، بااحتیاط و مشفقانه انتخاب کنیم...
خشونت کلامی مخربتر از خشونت فیزیکی است.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
♦️اصغر فرهادی :
بعد از نمايش يك فيلم ايراني، با دوستان خارجي نشسته بوديم به گفتگو. يكيشان پرسيد: آن پسرك سر چهار راه چه مي فروخت؟ مواد مخدر بود يا... .
من پاسخ دادم #فال مي فروخت.
پرسيد #فال چيه؟ گفتم شعر. شعرهاي شاعر بزرگمان #حافظ.
با هيجان گفت: يعني شما از كشوري مي آييد كه در خيابانهايش #شعر مي فروشند و مردم عادي پول مي دهند و شعر مي خرند؟؟!!
مي رفت سر ميزهاي مختلف و با شگفتي اين را به همه مي گفت!
و اين يعني زاويهء ديد؛ يكي #سياهي مي بيند و یکی #زیبایی!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
♦️اصغر فرهادی :
بعد از نمايش يك فيلم ايراني، با دوستان خارجي نشسته بوديم به گفتگو. يكيشان پرسيد: آن پسرك سر چهار راه چه مي فروخت؟ مواد مخدر بود يا... .
من پاسخ دادم #فال مي فروخت.
پرسيد #فال چيه؟ گفتم شعر. شعرهاي شاعر بزرگمان #حافظ.
با هيجان گفت: يعني شما از كشوري مي آييد كه در خيابانهايش #شعر مي فروشند و مردم عادي پول مي دهند و شعر مي خرند؟؟!!
مي رفت سر ميزهاي مختلف و با شگفتي اين را به همه مي گفت!
و اين يعني زاويهء ديد؛ يكي #سياهي مي بيند و یکی #زیبایی!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
به وقت #نادانی!!!!!
بعداز مقاومت محمدکریم مبارز مصری،
درمقابل فرانسویها و شکست او، قرار
بر اعدامش شد
که ناپلئون او را فراخواند و گفت:
سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد، من به تو فرصتی میدهم تا ده هزار سکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی...
محمدکریم گفت: من الان این پول را
ندارم اما صدهزار سکه از تاجران
میخواهم،میروم تهیه میکنم و باز میگردم...
محمدکریم به مدت چند روز در بازارها با
زنجیر برای تهیه پول گردانیده شد اما
هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی
جهت آزادی او نشد و حتی بعضی
طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش
وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد
ناپلئون برگشت!!!!!
ناپلئون به او گفت:
چاره ای جز اعدام تو ندارم، نه به خاطر
کشتن سربازهایم، بلکه به دلیل جنگیدن
برای مردمی که پول را مقدم بر وطن
خود میدانند...
دانایی که برای جامعه ای نادان مجاهدت
می کند مانند کسی است که خودش را
آتش میزند تا روشنایی را برای عده ای
#کور فراهم سازد!!!!!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
به وقت #نادانی!!!!!
بعداز مقاومت محمدکریم مبارز مصری،
درمقابل فرانسویها و شکست او، قرار
بر اعدامش شد
که ناپلئون او را فراخواند و گفت:
سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد، من به تو فرصتی میدهم تا ده هزار سکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی...
محمدکریم گفت: من الان این پول را
ندارم اما صدهزار سکه از تاجران
میخواهم،میروم تهیه میکنم و باز میگردم...
محمدکریم به مدت چند روز در بازارها با
زنجیر برای تهیه پول گردانیده شد اما
هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی
جهت آزادی او نشد و حتی بعضی
طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش
وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد
ناپلئون برگشت!!!!!
ناپلئون به او گفت:
چاره ای جز اعدام تو ندارم، نه به خاطر
کشتن سربازهایم، بلکه به دلیل جنگیدن
برای مردمی که پول را مقدم بر وطن
خود میدانند...
دانایی که برای جامعه ای نادان مجاهدت
می کند مانند کسی است که خودش را
آتش میزند تا روشنایی را برای عده ای
#کور فراهم سازد!!!!!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#ولنتاین ، #سپندارمذگان ، یا هر روزِ #عشقِ با هر فرهنگی ؛ فرقی نمی کند !
بیانش چگونه باشد
بد نیست گاهی ، به هر بهانه ای یادمان بیُفتد که "عشق" ، اتفاقی #مقدس است
بد نیست یادمان باشد ؛ که #عزیزانمان ، فقط به دوست داشتنِ دلیِ ما نیاز ندارند !
باید ابراز کرد ...
بایدثابت کرد
باید با رفتاری دلنشین، کلامی محبت آمیز، لبخندی ازسرشوق، باهدیه ای هرچندکوچک با شاخه گلی ؛
دوست داشتنی بودنِ آدم ها را یادشان آورد ،
که میزانِ هیچ علاقه و خواستنی ، حدس زدنی و هیچ دوست داشتنی ، ناگفتنی نیست !
دوست داشتن ها را باید گفت ، قبل از آنکه دیر شود ...
اگر کسی را دوست داری ، همین امروز هرجور شده اثباتش کن .
#کمک کن بوته ی بی پناهِ عشق ، نمیرد !
که بدونِ عشق ؛ خیابان ها سرد و غمگین ،
و آدم ها شبیهِ ربات می شوند !
#یادمان باشد
#عمرکوتاه ست
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#ولنتاین ، #سپندارمذگان ، یا هر روزِ #عشقِ با هر فرهنگی ؛ فرقی نمی کند !
بیانش چگونه باشد
بد نیست گاهی ، به هر بهانه ای یادمان بیُفتد که "عشق" ، اتفاقی #مقدس است
بد نیست یادمان باشد ؛ که #عزیزانمان ، فقط به دوست داشتنِ دلیِ ما نیاز ندارند !
باید ابراز کرد ...
بایدثابت کرد
باید با رفتاری دلنشین، کلامی محبت آمیز، لبخندی ازسرشوق، باهدیه ای هرچندکوچک با شاخه گلی ؛
دوست داشتنی بودنِ آدم ها را یادشان آورد ،
که میزانِ هیچ علاقه و خواستنی ، حدس زدنی و هیچ دوست داشتنی ، ناگفتنی نیست !
دوست داشتن ها را باید گفت ، قبل از آنکه دیر شود ...
اگر کسی را دوست داری ، همین امروز هرجور شده اثباتش کن .
#کمک کن بوته ی بی پناهِ عشق ، نمیرد !
که بدونِ عشق ؛ خیابان ها سرد و غمگین ،
و آدم ها شبیهِ ربات می شوند !
#یادمان باشد
#عمرکوتاه ست
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
در یکی از روستاهای هند، زن بیوه ای استطاعت خرید بلیت اتوبوس را برای پسرش نداشت. وقتی پسرش به سن مدرسه رسید، مجبور بود تنها از وسط جنگل بگذرد. زن برای آن که پسرش را آرام کند، به او گفت: «پسرم،از جنگل نترس! از کریشنا (نام خدا در هند ) بخواه که تورا همراهی کند. او دعای تو را می شنود.»
پسرک به دستور مادرش عمل کرد، کریشنا ظاهر شد و از آن به بعد، هر روز تا مدرسه همراهش می رفت. روز تولد معلم پسر از مادرش کمی پول خواست تا برای معلمش هدیه بخرد.
مادر گفت: «پسرم، پولی نداریم. از کریشنا بخواه که هدیه ای برای معلمت تهیه کند.»
روز بعد، پسرک مشکلش را با کریشنا در میان گذاشت. کریشنا یک کوزه ای پر از شیر به او داد.
پسرک با هیجان کوزه را به معلمش داد. اما از آنجا که هدایای شاگردهای دیگر بسیار زیبا بود؛ معلم هیچ توجه ای به هدیه او نکرد!!! و به دستیارش گفت:
«این کوزه را به آشپزخانه ببر!»
دستیار، دستور معلم را انجام داد. اما وقتی کوزه را خالی کرد، ناگهان دید که کوزه دوباره پر شده است. بی درنگ ماجرا را با معلم در میان گذاشت. معلم با خشم از پسرک پرسید:
«این کوزه را از کجا آورده ای؟ چه کلکی در کارش است؟»
پسر در کمال سادگی جواب داد: «کریشنا آن را به من داد!»
معلم و دستیارش و همه ی شاگردها زدند زیر خنده.
معلم گفت: «این ها خرافات است. اگر راست می گویی، برویم به جنگل و او را ببینیم!»
تمام گروه به راه افتاد. اما هر چه کریشنا را صدا زد، ظاهر نشد.
سرانجام نومید آخرین تلاشش را کرد:
«کریشنا، معلمم می خواهد تورا ببیند. خواهش می کنم ظاهر شو!»
در همین لحظه، صدایی از سوی جنگل آمد و در روستا پیچید و همه آن را شنیدند:
«پسرم، چه طور می خواهد مرا ببیند؟ در حالی که حتی باور نمی کند که من وجود دارم!»
#پائولوکوئیلو
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
در یکی از روستاهای هند، زن بیوه ای استطاعت خرید بلیت اتوبوس را برای پسرش نداشت. وقتی پسرش به سن مدرسه رسید، مجبور بود تنها از وسط جنگل بگذرد. زن برای آن که پسرش را آرام کند، به او گفت: «پسرم،از جنگل نترس! از کریشنا (نام خدا در هند ) بخواه که تورا همراهی کند. او دعای تو را می شنود.»
پسرک به دستور مادرش عمل کرد، کریشنا ظاهر شد و از آن به بعد، هر روز تا مدرسه همراهش می رفت. روز تولد معلم پسر از مادرش کمی پول خواست تا برای معلمش هدیه بخرد.
مادر گفت: «پسرم، پولی نداریم. از کریشنا بخواه که هدیه ای برای معلمت تهیه کند.»
روز بعد، پسرک مشکلش را با کریشنا در میان گذاشت. کریشنا یک کوزه ای پر از شیر به او داد.
پسرک با هیجان کوزه را به معلمش داد. اما از آنجا که هدایای شاگردهای دیگر بسیار زیبا بود؛ معلم هیچ توجه ای به هدیه او نکرد!!! و به دستیارش گفت:
«این کوزه را به آشپزخانه ببر!»
دستیار، دستور معلم را انجام داد. اما وقتی کوزه را خالی کرد، ناگهان دید که کوزه دوباره پر شده است. بی درنگ ماجرا را با معلم در میان گذاشت. معلم با خشم از پسرک پرسید:
«این کوزه را از کجا آورده ای؟ چه کلکی در کارش است؟»
پسر در کمال سادگی جواب داد: «کریشنا آن را به من داد!»
معلم و دستیارش و همه ی شاگردها زدند زیر خنده.
معلم گفت: «این ها خرافات است. اگر راست می گویی، برویم به جنگل و او را ببینیم!»
تمام گروه به راه افتاد. اما هر چه کریشنا را صدا زد، ظاهر نشد.
سرانجام نومید آخرین تلاشش را کرد:
«کریشنا، معلمم می خواهد تورا ببیند. خواهش می کنم ظاهر شو!»
در همین لحظه، صدایی از سوی جنگل آمد و در روستا پیچید و همه آن را شنیدند:
«پسرم، چه طور می خواهد مرا ببیند؟ در حالی که حتی باور نمی کند که من وجود دارم!»
#پائولوکوئیلو
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#جهل و نادانی چه بلایی بر سر افراد و کشورها می آورد؟
قاضی از قاتل انور السادت میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل جواب میدهد: ایشان یک سکولار است.
قاضی میگوید: آيا معنی سکولار را میدانید؟
قاتل میگوید: نه نمیدانم!
در ترور نافرجام نجیب محفوظ (برنده جایزه نوبل، نویسنده مصری)
قاضی از تروریست میپرسد: چرا نجیب را با خنجر زدید؟
جانی میگوید: بهدلیل نوشتههای آن، خصوصا کتاب بچههای کوی ما.
قاضی میگوید: کتاب را خواندهای؟
قاتل میگوید: خیر!
قاضی از قاتل فرج فوده، شاعر و نویسنده مصری میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل میگوید: او کافر است.
قاضی به قاتل میگوید: چطور به این نتیجه رسیدی؟
قاتل: از کتابهایش.
قاضی میگوید: آیا کتابهایش را خواندهای؟
قاتل جواب میدهد: خیر من اصلا سواد ندارم!
و اینگونه جامعه بشری تاوان جهل و نادانی را داده است و از این پس نیز خواهد داد...
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#جهل و نادانی چه بلایی بر سر افراد و کشورها می آورد؟
قاضی از قاتل انور السادت میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل جواب میدهد: ایشان یک سکولار است.
قاضی میگوید: آيا معنی سکولار را میدانید؟
قاتل میگوید: نه نمیدانم!
در ترور نافرجام نجیب محفوظ (برنده جایزه نوبل، نویسنده مصری)
قاضی از تروریست میپرسد: چرا نجیب را با خنجر زدید؟
جانی میگوید: بهدلیل نوشتههای آن، خصوصا کتاب بچههای کوی ما.
قاضی میگوید: کتاب را خواندهای؟
قاتل میگوید: خیر!
قاضی از قاتل فرج فوده، شاعر و نویسنده مصری میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل میگوید: او کافر است.
قاضی به قاتل میگوید: چطور به این نتیجه رسیدی؟
قاتل: از کتابهایش.
قاضی میگوید: آیا کتابهایش را خواندهای؟
قاتل جواب میدهد: خیر من اصلا سواد ندارم!
و اینگونه جامعه بشری تاوان جهل و نادانی را داده است و از این پس نیز خواهد داد...
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#پنج انسان سرشناسی که
در ایام پیری
مهم ترین کار را انجام دادند ...
تولستوی در 82 سالگی
کتاب «من نمی توانم ساکت باشم» را نوشت.
جرج برناردشاو در 93 سالگی
نمایشنامه «قصه های خارق العاده پند آموز» را نوشت.
پیکاسو در 90 سالگی
بهترین نقاشی هایش را کشید.
چرچیل در 82 سالگی کتاب
«تاریخ کشورهای انگلیسی زبان» را نوشت.
سامرست موام در 84 سالگی
کتاب «دیدگاه ها» را نوشت
«هیچوقت برای هیچی دیر نیست»
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#پنج انسان سرشناسی که
در ایام پیری
مهم ترین کار را انجام دادند ...
تولستوی در 82 سالگی
کتاب «من نمی توانم ساکت باشم» را نوشت.
جرج برناردشاو در 93 سالگی
نمایشنامه «قصه های خارق العاده پند آموز» را نوشت.
پیکاسو در 90 سالگی
بهترین نقاشی هایش را کشید.
چرچیل در 82 سالگی کتاب
«تاریخ کشورهای انگلیسی زبان» را نوشت.
سامرست موام در 84 سالگی
کتاب «دیدگاه ها» را نوشت
«هیچوقت برای هیچی دیر نیست»
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🔴#مکث_امروز
چرا در #تخت جمشید هیچگونه ساختمان نظامی و دفاعی وجود ندارد؟!
در ساختمان تختجمشید هیچگونه تدابیر حفاظتی یک قلعه اندیشیده نشده است. تختجمشید فاقد هر گونه برج و بارو یا دیوار پدافندی است و دیواری کوتاه که در جناح مشرف به کوه تا بالای ارتفاعات کوه رحمت ادامه دارد، حکم دیواری معمولی را داراست که برای جلوگیری از ریزش سنگ یا آب باران یا تردد حیوانات غیر اهلی و یا حداکثر ممانعت از دزدان متفرق مناسب به نظر میرسد و هرگز برای مقاومت در برابر لشکری مسلح کافی نیست. بدین ترتیب متوجه میشویم که بنای تختجمشید نه تنها قلعهای نظامی نبوده است، بلکه اصولاً چنان امنیتی در کشور حاکم بوده است که چنین بنای با شکوهی احتیاج به تدابیر خاص حفاظتی و امنیتی نداشته است.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
چرا در #تخت جمشید هیچگونه ساختمان نظامی و دفاعی وجود ندارد؟!
در ساختمان تختجمشید هیچگونه تدابیر حفاظتی یک قلعه اندیشیده نشده است. تختجمشید فاقد هر گونه برج و بارو یا دیوار پدافندی است و دیواری کوتاه که در جناح مشرف به کوه تا بالای ارتفاعات کوه رحمت ادامه دارد، حکم دیواری معمولی را داراست که برای جلوگیری از ریزش سنگ یا آب باران یا تردد حیوانات غیر اهلی و یا حداکثر ممانعت از دزدان متفرق مناسب به نظر میرسد و هرگز برای مقاومت در برابر لشکری مسلح کافی نیست. بدین ترتیب متوجه میشویم که بنای تختجمشید نه تنها قلعهای نظامی نبوده است، بلکه اصولاً چنان امنیتی در کشور حاکم بوده است که چنین بنای با شکوهی احتیاج به تدابیر خاص حفاظتی و امنیتی نداشته است.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
درخت نخل درخت عجیبی است! گویی این درخت اصلا نبات نیست! چیزی شبیه به آدمیزاد است.
وقتی می خواهند نخلی را قطع کنند، می گویند بِکُشش! بی جهت نیست که واحد شمارش نخل هم چون آدمیان، «نفر»است...
نخل تنها درختی است که اگر سَرش را قطع کنی می میرد! بر خلاف همه ی درختان که اگر سرشان را بزنی، بار و بَرگشان بیشتر هم می شود. اما نخل نه! سَرش را که قطع کردی می میرد. مهم نیست ریشه اش در خاک سالم باشد، نخلِ بی سر می میرد!
آب هم اگر از سَر نخل بگذرد و به زیر آب فرو رود، خفه می شود و می میرد! مثل آدمیزاد. درخت مقدسی است... ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ «ﺩﮐﺘﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﻣﺠﺘﻬﺪﯼ» ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪ ی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﻫﻨﮓ، ﻣﺜﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﺍﺳﺖ! ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﺍﺕ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﺎﮎِ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺳﺖ. ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳَﺮَﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ ﻧِﻤﻮﺩِ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽِ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ، ﺁﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ میمیرد، ﻭَﻟﻮ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ باشد...
#دکتر_حسام_صالح
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
درخت نخل درخت عجیبی است! گویی این درخت اصلا نبات نیست! چیزی شبیه به آدمیزاد است.
وقتی می خواهند نخلی را قطع کنند، می گویند بِکُشش! بی جهت نیست که واحد شمارش نخل هم چون آدمیان، «نفر»است...
نخل تنها درختی است که اگر سَرش را قطع کنی می میرد! بر خلاف همه ی درختان که اگر سرشان را بزنی، بار و بَرگشان بیشتر هم می شود. اما نخل نه! سَرش را که قطع کردی می میرد. مهم نیست ریشه اش در خاک سالم باشد، نخلِ بی سر می میرد!
آب هم اگر از سَر نخل بگذرد و به زیر آب فرو رود، خفه می شود و می میرد! مثل آدمیزاد. درخت مقدسی است... ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ «ﺩﮐﺘﺮ ﮐﺮﯾﻢ ﻣﺠﺘﻬﺪﯼ» ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪ ی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﻫﻨﮓ، ﻣﺜﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﺍﺳﺖ! ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﺍﺕ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﺎﮎِ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺳﺖ. ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳَﺮَﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ ﻧِﻤﻮﺩِ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽِ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺕ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺎﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ، ﺁﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ میمیرد، ﻭَﻟﻮ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺎﻝ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ باشد...
#دکتر_حسام_صالح
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
كارت بانكيم رو به فروشنده دادم و باخيال راحت منتظر شدم تا كارت بكشه ،
ولى در كمال تعجب ، دستگاه پيام داد :
"موجودى كافى نميباشد ! "
امكان نداشت ، خودم ميدونستم كه اقلا سه برابر مبلغى كه خريد كردم در كارتم پول دارم،
با بيحوصلگى از فروشنده خواستم كه دوباره كارت بكشه و اين بار پيام آمد:
"رمز نامعتبر است"
اين بار فروشنده با بيحوصلگى گفت:
آقا لطفا نقداً پرداخت كنيد ، پول نقد همراهتون هست؟....فكر كنم كارتتون رو پيش موبايلتون گذاشتين كلاً سوخته
در راه برگشت به خانه مرتب اين جمله ى فروشنده در سرم صدا ميكرد
"پول نقد همراهتون هست"؟.......
خدايا ما در كارت اعمالمان كارهاى بسيارى داريم كه به اميد آنها هستيم
مثلا عبادتهايى كه كرديم ،
دستگيرى ها و انفاق هايى كه انجام داديم و ..
نكند در روز حساب و كتاب بگويند موجودى كافى نيست ،
وما متعجبانه بگوييم :
مگر ميشود ؟؟؟؟
اين همه اعمالى كه فكر ميكرديم نيك هستند و انجام داديم چى شد؟؟؟؟
و بگويند اعمالتان را در كنار چيزهايى قرار داديد كه كلاً سوخت و از بين رفت ...
كنار بخل .....كنار حسد .....، كنار ريا ....، كنار بى اعتمادى به خدا... ، كنار دنيا دوستى و .....
نكند از ما بپرسند نقد با خودت چه آورده اى ؟؟؟؟
و ما كيسه مان تهى باشد ، دستمان خالى ..
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
كارت بانكيم رو به فروشنده دادم و باخيال راحت منتظر شدم تا كارت بكشه ،
ولى در كمال تعجب ، دستگاه پيام داد :
"موجودى كافى نميباشد ! "
امكان نداشت ، خودم ميدونستم كه اقلا سه برابر مبلغى كه خريد كردم در كارتم پول دارم،
با بيحوصلگى از فروشنده خواستم كه دوباره كارت بكشه و اين بار پيام آمد:
"رمز نامعتبر است"
اين بار فروشنده با بيحوصلگى گفت:
آقا لطفا نقداً پرداخت كنيد ، پول نقد همراهتون هست؟....فكر كنم كارتتون رو پيش موبايلتون گذاشتين كلاً سوخته
در راه برگشت به خانه مرتب اين جمله ى فروشنده در سرم صدا ميكرد
"پول نقد همراهتون هست"؟.......
خدايا ما در كارت اعمالمان كارهاى بسيارى داريم كه به اميد آنها هستيم
مثلا عبادتهايى كه كرديم ،
دستگيرى ها و انفاق هايى كه انجام داديم و ..
نكند در روز حساب و كتاب بگويند موجودى كافى نيست ،
وما متعجبانه بگوييم :
مگر ميشود ؟؟؟؟
اين همه اعمالى كه فكر ميكرديم نيك هستند و انجام داديم چى شد؟؟؟؟
و بگويند اعمالتان را در كنار چيزهايى قرار داديد كه كلاً سوخت و از بين رفت ...
كنار بخل .....كنار حسد .....، كنار ريا ....، كنار بى اعتمادى به خدا... ، كنار دنيا دوستى و .....
نكند از ما بپرسند نقد با خودت چه آورده اى ؟؟؟؟
و ما كيسه مان تهى باشد ، دستمان خالى ..
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
"ماسابومی هوسونو"
کارمند وزارت حمل و نقل ژاپن
تنها مسافر ژاپنی کشتی تایتانیک بود
که در شب حادثه به طرز معجزه آسایی
از قسمت درجه دو کشتی ،
خود را به عرشه کشتی رساند
و در تاریکی شب و دور از چشم مامورین
به داخل قایق نجات شماره 10
که تنها یک جای خالی داشت پرید
و نجات یافت...!
وی به محض ورود به ژاپن مورد حمله
مردم و رسانه ها قرار گرفت ،
مردم ژاپن بخاطر اینکه او نتوانسته بود
روح از خود گذشتگی و ایثار را
آنگونه که در وجود ژاپنی ها هست
را نشان دهد،به او پشت کردند
و او را ترسویی نامیدند که با نادیده
گرفتن زنان و کودکان توانسته بود
جان خود را نجات دهد!
دولت به دلیل رفتار دون شان یک کارمند
دولت ژاپن او را از کار اخراج کرد !
از جامعه طرد شد ،
و حتی داستان بزدل بودن و ترسو بودنش
را در کتابهای درسی ژاپن گنجاندند ...
و از او به عنوان کسی که نتوانسته بود
روح مردم ژاپن را نشان دهد انتقاد شده بود!
تا سرانجام در فقر و تنهایی
و سرافکندگی بدرود حیات گفت...!
ما در فرهنگ خود
اینگونه افراد را "تیز"یا زرنگ می نامیم!
در هر جامعه ایی
این تفاوت فرهنگهای غنی است
که باعث پیشرفت و تمدن ملتها میشود ...!
حالاشمابرخوردتون باافرادی که به هرنوعی درگیرجنگ بودن
چطوربوده بافرزندمعلولین
بافرزندافرادی که درجنگ کشته شدن
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
"ماسابومی هوسونو"
کارمند وزارت حمل و نقل ژاپن
تنها مسافر ژاپنی کشتی تایتانیک بود
که در شب حادثه به طرز معجزه آسایی
از قسمت درجه دو کشتی ،
خود را به عرشه کشتی رساند
و در تاریکی شب و دور از چشم مامورین
به داخل قایق نجات شماره 10
که تنها یک جای خالی داشت پرید
و نجات یافت...!
وی به محض ورود به ژاپن مورد حمله
مردم و رسانه ها قرار گرفت ،
مردم ژاپن بخاطر اینکه او نتوانسته بود
روح از خود گذشتگی و ایثار را
آنگونه که در وجود ژاپنی ها هست
را نشان دهد،به او پشت کردند
و او را ترسویی نامیدند که با نادیده
گرفتن زنان و کودکان توانسته بود
جان خود را نجات دهد!
دولت به دلیل رفتار دون شان یک کارمند
دولت ژاپن او را از کار اخراج کرد !
از جامعه طرد شد ،
و حتی داستان بزدل بودن و ترسو بودنش
را در کتابهای درسی ژاپن گنجاندند ...
و از او به عنوان کسی که نتوانسته بود
روح مردم ژاپن را نشان دهد انتقاد شده بود!
تا سرانجام در فقر و تنهایی
و سرافکندگی بدرود حیات گفت...!
ما در فرهنگ خود
اینگونه افراد را "تیز"یا زرنگ می نامیم!
در هر جامعه ایی
این تفاوت فرهنگهای غنی است
که باعث پیشرفت و تمدن ملتها میشود ...!
حالاشمابرخوردتون باافرادی که به هرنوعی درگیرجنگ بودن
چطوربوده بافرزندمعلولین
بافرزندافرادی که درجنگ کشته شدن
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#دخترم
سعی کن طرح روی جلد نباشی
تا دیگران فقط به ظاهرت بگویند به به!
سعی کن جدول کلاسیک نباشی
تا دیگران برای سرگرمی به راحتی تو را حل کنند
و آنگاه خیال برشان دارد که همه چیز می دانند
سعی کن فقط سرشار از نکات ریز خانه داری نباشی
که فقط بدرد همسایه ات بخورد
تاشیوه های نوین پخت غذا را بیاموزد
سعی کن دانستنی های مفیدی نباشی
تا بدرد هر کسی بخوری به جز دردهای خودت
اینها که گفتم همه خوبند ولی کافی نیست
باید همه ی اینها باشی ولی بجای خود
یک زن باید یاد بگیرد جنگنده باشد
جنگ برای زندگی خودش
به جای خواندن رومانهای عاشقانه و شورانگیزی که هرهفته در مجلات دنبال میکنی
سعی کن خودت روایتگر داستانی عاشقانه باشی
یک رمان بلند.
که تو در آن زن باشی
یک زن تمام عیار
با تمام جنبه های زنانه ات
گاه زیبا و ظریف و عشوه گر
گاه سرسخت و جنگنده
گاه باهوش و سازنده
گاه مولد و پرورش دهنده
رمانی بنویس عاشقانه
که پای قصه اش نوشته شود
ادامه دارد ....
وتو تنها قهرمان زن این داستان پر شور باشی .
🌸همه ما باید فمینیست باشیم🌸
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
#دخترم
سعی کن طرح روی جلد نباشی
تا دیگران فقط به ظاهرت بگویند به به!
سعی کن جدول کلاسیک نباشی
تا دیگران برای سرگرمی به راحتی تو را حل کنند
و آنگاه خیال برشان دارد که همه چیز می دانند
سعی کن فقط سرشار از نکات ریز خانه داری نباشی
که فقط بدرد همسایه ات بخورد
تاشیوه های نوین پخت غذا را بیاموزد
سعی کن دانستنی های مفیدی نباشی
تا بدرد هر کسی بخوری به جز دردهای خودت
اینها که گفتم همه خوبند ولی کافی نیست
باید همه ی اینها باشی ولی بجای خود
یک زن باید یاد بگیرد جنگنده باشد
جنگ برای زندگی خودش
به جای خواندن رومانهای عاشقانه و شورانگیزی که هرهفته در مجلات دنبال میکنی
سعی کن خودت روایتگر داستانی عاشقانه باشی
یک رمان بلند.
که تو در آن زن باشی
یک زن تمام عیار
با تمام جنبه های زنانه ات
گاه زیبا و ظریف و عشوه گر
گاه سرسخت و جنگنده
گاه باهوش و سازنده
گاه مولد و پرورش دهنده
رمانی بنویس عاشقانه
که پای قصه اش نوشته شود
ادامه دارد ....
وتو تنها قهرمان زن این داستان پر شور باشی .
🌸همه ما باید فمینیست باشیم🌸
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!
در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم. همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت” :مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است”.
بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد! زندگی مملو از چیزهای ناقص… و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند. خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش می کنم. اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:
درک و پذیرش عیب های همدیگر، و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد. این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است، هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی! کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید. بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!
در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم. همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت” :مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است”.
بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد! زندگی مملو از چیزهای ناقص… و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند. خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش می کنم. اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:
درک و پذیرش عیب های همدیگر، و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد. این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است، هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی! کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید. بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
در باب کشور مرفه پرور ایسلند!
بدون شک پرکاربردترین کلمه در ایسلند پسوند "ترین" است؛ ثروتمندترین کشور جهان ، بهترین تیم هندبال جهان، قویترین مرد جهان، شادترین مردم جهان، پاکیزهترین کشور جهان، امنترین کشور جهان و زیباترین مناظر طبیعی جهان همه بخشی از ویژگیهای ایسلند است.
جالب است بدانید کشور ایسلند که اکنون مرفهترین کشور جهان محسوب میشود تا اوایل قـرن بیستم یکی از فقیرترین کشورها بود.
این کشور در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، با دریافت کمک از طرح مارشال (كمک ۵ ميليارد دلاری آمريكا به ١٦ كشور جنگزده و متحدش در اروپا) با صنعتی کردن ماهیگیری خود توانست به رفاه دست یابد .
ایـن کـشـور در زمـیـنـه مراقبت های بهداشتی و تغذیه رتبۀ دوم جهان را داراست. اقـتصاد این کشور با داشتن آب و هوای سرد قطبی بر پایه و اساس ماهیگیری، کشاورزی و گردشگری بنا شده است و بیشترین صادرات کشور ایسلند به آمریکا، بریتانیا و آلمان است که شامل ماهی و محصولات حیوانی است.
مردم ایسلند از تعهد کاری بالایی برخوردارند و ساعات کاریشان مفیدترین ساعت کاری روزانه در میان کشورهای صنعتی به شمار میرود.
میزان جرم و جنایت در ایسلند نزدیک به صفر است و دلیل این امر نبود اختلاف طبقاتی میان طبقات مختلف اجتماعی در این کشور است و اگر بگوییم هیچ تنشی در این کشور وجود ندارد اغراق نکردهایم و در خصوص تساوی میان زنان و مردان نیز جایگاه دوم را در کشورهای جهان به خود اختصاص داده است.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
در باب کشور مرفه پرور ایسلند!
بدون شک پرکاربردترین کلمه در ایسلند پسوند "ترین" است؛ ثروتمندترین کشور جهان ، بهترین تیم هندبال جهان، قویترین مرد جهان، شادترین مردم جهان، پاکیزهترین کشور جهان، امنترین کشور جهان و زیباترین مناظر طبیعی جهان همه بخشی از ویژگیهای ایسلند است.
جالب است بدانید کشور ایسلند که اکنون مرفهترین کشور جهان محسوب میشود تا اوایل قـرن بیستم یکی از فقیرترین کشورها بود.
این کشور در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، با دریافت کمک از طرح مارشال (كمک ۵ ميليارد دلاری آمريكا به ١٦ كشور جنگزده و متحدش در اروپا) با صنعتی کردن ماهیگیری خود توانست به رفاه دست یابد .
ایـن کـشـور در زمـیـنـه مراقبت های بهداشتی و تغذیه رتبۀ دوم جهان را داراست. اقـتصاد این کشور با داشتن آب و هوای سرد قطبی بر پایه و اساس ماهیگیری، کشاورزی و گردشگری بنا شده است و بیشترین صادرات کشور ایسلند به آمریکا، بریتانیا و آلمان است که شامل ماهی و محصولات حیوانی است.
مردم ایسلند از تعهد کاری بالایی برخوردارند و ساعات کاریشان مفیدترین ساعت کاری روزانه در میان کشورهای صنعتی به شمار میرود.
میزان جرم و جنایت در ایسلند نزدیک به صفر است و دلیل این امر نبود اختلاف طبقاتی میان طبقات مختلف اجتماعی در این کشور است و اگر بگوییم هیچ تنشی در این کشور وجود ندارد اغراق نکردهایم و در خصوص تساوی میان زنان و مردان نیز جایگاه دوم را در کشورهای جهان به خود اختصاص داده است.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#مکث_امروز
با اتوبوس به سمت یکی از شهرهای شمالی کشور میرفتم و مشغول مطالعۀ کتاب بودم.
دو دختر نوجوان در صندلی جلو نشسته بودند و با یک آهنگِ دیسدیسدار سرشان را به چپ و راست تکان میدادند و با خوانندۀ آهنگ همراهی میکردند! ترانه را کامل حفظ بودند.
از لای دو صندلی به آنها نگاه کردم. دو نفرشان از یک هدفون استفاده میکردند و هرکدامشان یکی از گوشیها را در گوشش داشت. شدیدا غرقِ دنیای خودشان بودند.
من نمیتوانستم مطالعه کنم چون علاوه بر آنکه صدای زیری از هدفون به گوش میرسید آنها هم با آهنگ زمزمه میکردند!
با خودم درگیر بودم که به آنها تذکر بدهم یا نه. البته من با کلمۀ تذکر مشکل دارم چون برایم تداعیکنندۀ خطکش استیل، مداد لای انگشت و یا زدن دستبند به دست است!
خودم را قانع کردم که تذکر که نه، ولی خواهش کنم که مراعات کنند. از خودم پرسیدم که چگونه بگویم و چه بگویم؟ این خیلی مهم است.
سناریوهای مختلفی از ذهنم عبور کرد. چون در سن حسّاسی بودند نمیخواستم که از واکنش من ناراحت شوند.
هر بار که تصمیم میگرفتم بلند شوم و خواستهام را بیان کنم، صدایی در درونم شروع به حرف زدن میکرد:
_ خودمانیم. اگر این دو دختر، پسر بودند باز هم از آنها میخواستی که مراعات کنند؟ مطمئن هستی که با دختر بودن آنها مشکل نداری و مسئلهی جنسیت در میان نیست؟ مطمئن هستی که هنجارهای سنّتی حاکم بر جامعه که این رفتارها را برای دختران نمیپسندد ریشۀ واکنش تو نیست؟ واقعا اگر این دونفر پسر بودند مانند مادربزرگِ خدابیامرزت که فقط وقتی پسرها میخندیدند میگفت "خدایا دل همهی جوانان را شاد کن" از خندۀ آنها خوشحال نمیشدی؟
خودم را قانع کردم که این حرفها نیست و تصمیم گرفتم که خواستهام را بگویم. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد:
_ واقعا صدای آنها مزاحم توست؟ بیا صادق باشیم. آیا تو به حال آنها غبطه نمیخوری؟ به حال آنها حسودیت نمیشود؟ نسل خودت را با نسل آنها مقایسه نمیکنی؟ نسل تو مدام خودش را سانسور کرد. خودش نبود و جامعه مدام خواستهها و انتظاراتش را به او تحمیل کرد. آیا مطمئن هستی که عقدههای سرکوبشدهات دلیل تذکر تو نیست؟
خودم را قانع کردم که اینطور نیست. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد:
_ یادت هست در یکی از کشورهای اروپایی دو دختر جوان را دیدی که با آهنگی زمزمه میکردند و گفتی که اینجا جوانان چقدر شادند و جوانان کشور من چقدر غمگیناند. حالا که شادی جوانان کشورت را میبینی میخواهی به آنها تذکر بدهی؟
و من مدام تصمیم میگرفتم و صدایی در ذهنم میپیچید:
_ مطمئن هستی که همین برخوردهای به ظاهر کوچک ما، به تدریج این جوانان را به نتیجهگیریهای کلی و جدّی نخواهد رساند؟ این نتیجه که "ایران جای ماندن نیست!"
_ مطمئن هستی که تذکر تو آنها را عاشق غرب نخواهد کرد یا آرزوی زندگی در غرب را بر دل آنان نخواهد گذاشت؟ باعث نخواهد شد که مانند میلیونها ایرانی که رفتهاند، عزمشان را برای مهاجرت جزم کنند؟ باعث نخواهد شد که با حسرت به مجریان جوان شبکۀ من و تو خیره شوند؟
_ نمیتوانی تحملت را کمی بالا ببری و جوانی آنها را درک کنی، طوری که تو مطالعه کنی و آنها هم جوانی کنند؟
_ چگونه میخواهی به آنها بگویی؟ آیا میخواهی از جایت بلند شوی و بگویی؟ اگر بایستی و بگویی، توجه مسافرانِ دیگر به موضوع جلب خواهد شد و ممکن است غرور آنها بشکند. ممکن است ضربهی روانی بخورند. مثل نسل من که خیلی جاها به او خیلی بد تذکر دادند و عقدهای شد. بهتر نیست از لای صندلی بگویی؟ اگر نشسته باشی و سرت را به جلو خم کنی بیشتر بیانگر خواهش و تواضع خواهد بود. احتمال اینکه آنها ناراحت شوند هم خیلی کمتر میشود.
_ چگونه میخواهی بگویی که متوجه شوند یک مسئلهی مدنی و شهروندی مطرح است و نه مسئلهای ایدئولوژیک.
و...
بعد از آنکه عزمم را برای گفتن جزم کردم از لای صندلی سرم را به جلو خم کردم تا حرفم را بگویم. واقعا میخواستم بگویم. دیدم هر دو خوابند! ضبط هم خاموش است!
کمی صبوری میتوانست مشکل را حل کند ...
👤 فردين عليخواه (جامعهشناس)
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#مکث_امروز
با اتوبوس به سمت یکی از شهرهای شمالی کشور میرفتم و مشغول مطالعۀ کتاب بودم.
دو دختر نوجوان در صندلی جلو نشسته بودند و با یک آهنگِ دیسدیسدار سرشان را به چپ و راست تکان میدادند و با خوانندۀ آهنگ همراهی میکردند! ترانه را کامل حفظ بودند.
از لای دو صندلی به آنها نگاه کردم. دو نفرشان از یک هدفون استفاده میکردند و هرکدامشان یکی از گوشیها را در گوشش داشت. شدیدا غرقِ دنیای خودشان بودند.
من نمیتوانستم مطالعه کنم چون علاوه بر آنکه صدای زیری از هدفون به گوش میرسید آنها هم با آهنگ زمزمه میکردند!
با خودم درگیر بودم که به آنها تذکر بدهم یا نه. البته من با کلمۀ تذکر مشکل دارم چون برایم تداعیکنندۀ خطکش استیل، مداد لای انگشت و یا زدن دستبند به دست است!
خودم را قانع کردم که تذکر که نه، ولی خواهش کنم که مراعات کنند. از خودم پرسیدم که چگونه بگویم و چه بگویم؟ این خیلی مهم است.
سناریوهای مختلفی از ذهنم عبور کرد. چون در سن حسّاسی بودند نمیخواستم که از واکنش من ناراحت شوند.
هر بار که تصمیم میگرفتم بلند شوم و خواستهام را بیان کنم، صدایی در درونم شروع به حرف زدن میکرد:
_ خودمانیم. اگر این دو دختر، پسر بودند باز هم از آنها میخواستی که مراعات کنند؟ مطمئن هستی که با دختر بودن آنها مشکل نداری و مسئلهی جنسیت در میان نیست؟ مطمئن هستی که هنجارهای سنّتی حاکم بر جامعه که این رفتارها را برای دختران نمیپسندد ریشۀ واکنش تو نیست؟ واقعا اگر این دونفر پسر بودند مانند مادربزرگِ خدابیامرزت که فقط وقتی پسرها میخندیدند میگفت "خدایا دل همهی جوانان را شاد کن" از خندۀ آنها خوشحال نمیشدی؟
خودم را قانع کردم که این حرفها نیست و تصمیم گرفتم که خواستهام را بگویم. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد:
_ واقعا صدای آنها مزاحم توست؟ بیا صادق باشیم. آیا تو به حال آنها غبطه نمیخوری؟ به حال آنها حسودیت نمیشود؟ نسل خودت را با نسل آنها مقایسه نمیکنی؟ نسل تو مدام خودش را سانسور کرد. خودش نبود و جامعه مدام خواستهها و انتظاراتش را به او تحمیل کرد. آیا مطمئن هستی که عقدههای سرکوبشدهات دلیل تذکر تو نیست؟
خودم را قانع کردم که اینطور نیست. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد:
_ یادت هست در یکی از کشورهای اروپایی دو دختر جوان را دیدی که با آهنگی زمزمه میکردند و گفتی که اینجا جوانان چقدر شادند و جوانان کشور من چقدر غمگیناند. حالا که شادی جوانان کشورت را میبینی میخواهی به آنها تذکر بدهی؟
و من مدام تصمیم میگرفتم و صدایی در ذهنم میپیچید:
_ مطمئن هستی که همین برخوردهای به ظاهر کوچک ما، به تدریج این جوانان را به نتیجهگیریهای کلی و جدّی نخواهد رساند؟ این نتیجه که "ایران جای ماندن نیست!"
_ مطمئن هستی که تذکر تو آنها را عاشق غرب نخواهد کرد یا آرزوی زندگی در غرب را بر دل آنان نخواهد گذاشت؟ باعث نخواهد شد که مانند میلیونها ایرانی که رفتهاند، عزمشان را برای مهاجرت جزم کنند؟ باعث نخواهد شد که با حسرت به مجریان جوان شبکۀ من و تو خیره شوند؟
_ نمیتوانی تحملت را کمی بالا ببری و جوانی آنها را درک کنی، طوری که تو مطالعه کنی و آنها هم جوانی کنند؟
_ چگونه میخواهی به آنها بگویی؟ آیا میخواهی از جایت بلند شوی و بگویی؟ اگر بایستی و بگویی، توجه مسافرانِ دیگر به موضوع جلب خواهد شد و ممکن است غرور آنها بشکند. ممکن است ضربهی روانی بخورند. مثل نسل من که خیلی جاها به او خیلی بد تذکر دادند و عقدهای شد. بهتر نیست از لای صندلی بگویی؟ اگر نشسته باشی و سرت را به جلو خم کنی بیشتر بیانگر خواهش و تواضع خواهد بود. احتمال اینکه آنها ناراحت شوند هم خیلی کمتر میشود.
_ چگونه میخواهی بگویی که متوجه شوند یک مسئلهی مدنی و شهروندی مطرح است و نه مسئلهای ایدئولوژیک.
و...
بعد از آنکه عزمم را برای گفتن جزم کردم از لای صندلی سرم را به جلو خم کردم تا حرفم را بگویم. واقعا میخواستم بگویم. دیدم هر دو خوابند! ضبط هم خاموش است!
کمی صبوری میتوانست مشکل را حل کند ...
👤 فردين عليخواه (جامعهشناس)
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity