🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#داستانک

یک زمانی که زیاد استخر می‌رفتم با پیرزن‌های بالای نود سال که پکیج بیماری‌های عجیب غریب بودند آشناییتی به هم زدم و من می‌نشستم داخل جکوزی و آن‌ها با بی‌حالی دست و پاهای‌شان را بی‌هدف تکان می‌دادند
و از مریضی‌ها انقدر می‌گفتند که بیچاره‌ات می‌کردند.

تصمیم گرفتم یک‌سالی نروم استخر و مطمئن بودم به هرحال به اقتضای طبیعت همه‌شان بعد از یکسال مرده باشند هرچند امید داشتم اینجوری نشود.
ولی خب خیلی پیر بودند.
نود سال یک قرن است دیگر.

در دبیرستان انتخابات شورا برگزار شد و هرکس حق این را داشت وعده‌های تبلیغاتی بدهد و بکوبد روی بُرد.

اکثر تبلیغ‌ها معقول و تقریبا شدنی بود اما یکی از بچه‌ها نه گذاشت و نه برداشت با ماژیک فسفری نوشت«دوستان به من رای بدهید، من کاری می‌کنم در این مدرسه ساعت یازده تعطیل بشوید»
ولوله‌ای در گرفت.

بیشتری‌ها مسخره‌اش می‌کردند و هیچ امیدی برای انتخابش نبود. خود رییس آموزش پرورش هم نمی‌تواند همچین ادعایی بکند.

در کمال ناباوری از صندوق رای اسم همین کاندیدا بیرون آمد با اختلاف فاحش در تعداد رای.

همان‌جا فهمیدم اماله‌ی «امید» ولو کاذب در بشر بیشترین کاربرد را دارد.

همزمان که مسخره‌اش می‌کردند اما ته دل‌شان این بود که خدا را چه دیدی شاید هم یازده تعطیل شدیم.
بعد از یک سال دوباره رفتم همان استخر و خودم را آماده کرده بودم که غریق نجات خبر مرگ دوستان پیرم را بدهد و تا پایم را گذاشتم داخل استخر همان پیرزنی که از همه بیشتر مریض بود پرید توی صورتم و فریاد زد و قر داد و خودش را لرزاند که «تو این مدت که نبودی قققققورباغه یاد گرفتم».

امید چیز عجیبیست

شمشیر دو لبه‌ای‌ست و وقتی آدم‌ها در حال غرق شدن هستند به آن چنگ می‌زنند. یکی گول می‌خورد و یازده تعطیل نمی‌شود یکی در نود سالگی مثل آب دزدک بالا پایین می‌پرد و می‌شود شناگر حرفه‌ای قورباغه.

#نوشین_زرگری

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity