🔴#پکامه
یک زن قادر است خیلی چیزها را با دستهایش بیان کند، یا اینکه با آنها تظاهر به انجام کاری کند ..
در حالی که وقتی به دستهای یک مرد فکر میکنم، همچون کندهٔ درخت بی حرکت و خشک به نظرم میرسند.
دستهای مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن، طبیعتاً تیراندازی و چکاندن ماشهٔ تفنگ و امضاء میخورند.
اما به دستان زنان در مقایسه با دستهای مردان به گونهای دیگر باید نگاه کرد:
چه موقعی که کره روی نان میمالند و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار میزنند.
#عقاید_یک_دلقک
#هاینریش_بل
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
یک زن قادر است خیلی چیزها را با دستهایش بیان کند، یا اینکه با آنها تظاهر به انجام کاری کند ..
در حالی که وقتی به دستهای یک مرد فکر میکنم، همچون کندهٔ درخت بی حرکت و خشک به نظرم میرسند.
دستهای مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن، طبیعتاً تیراندازی و چکاندن ماشهٔ تفنگ و امضاء میخورند.
اما به دستان زنان در مقایسه با دستهای مردان به گونهای دیگر باید نگاه کرد:
چه موقعی که کره روی نان میمالند و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار میزنند.
#عقاید_یک_دلقک
#هاینریش_بل
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#پکامه_پارسی
دوستت دارم
این جمله روشنم می کند
مثل آن سپیدی !
که از موی تو آغاز می شود
و ماهی که می تابد
در خواب کوتاهی که با تو می بینم ...
می دانم
کریستف کلمب کوچک من !
خواهی رفت
و صدای بوق کشتی ها را
از میدان شهر می شنوم
کاش زمین گرد نبود !
و پای آدم ها
به آن طرف آب ها نمی رسید.
می روی
و هیج چیز تو را باز نمی گرداند !
نه شعر
نه زیبایی
و نه گریه هایی
که در یک بطری به دریا انداخته ام ...
می روی و زنان سرخ پوست
رو به اقیانوس
برای صبوری ام دعا می خوانند ....
#شیرین_خسروی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
دوستت دارم
این جمله روشنم می کند
مثل آن سپیدی !
که از موی تو آغاز می شود
و ماهی که می تابد
در خواب کوتاهی که با تو می بینم ...
می دانم
کریستف کلمب کوچک من !
خواهی رفت
و صدای بوق کشتی ها را
از میدان شهر می شنوم
کاش زمین گرد نبود !
و پای آدم ها
به آن طرف آب ها نمی رسید.
می روی
و هیج چیز تو را باز نمی گرداند !
نه شعر
نه زیبایی
و نه گریه هایی
که در یک بطری به دریا انداخته ام ...
می روی و زنان سرخ پوست
رو به اقیانوس
برای صبوری ام دعا می خوانند ....
#شیرین_خسروی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🔴#پکامه_پارسی
خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه…
#هوشنگ_ابتهاج
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه…
#هوشنگ_ابتهاج
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🔴#پکامه
بگذار هر ثانیه، حالِ تو خوب باشد.
بگذار رفتنیها بروند و ماندنیها بمانند.
تو لبخندت را بزن
حالِ خوبِ خودت را به هیچ اتفاق و شرایط و شخصی گره نزن!
بیواسطه خوب باش، بیواسطه شادی کن بیواسطه بخند...
تو که خوب باشی؛ همه چیز خوب میشود، باور کن!
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
بگذار هر ثانیه، حالِ تو خوب باشد.
بگذار رفتنیها بروند و ماندنیها بمانند.
تو لبخندت را بزن
حالِ خوبِ خودت را به هیچ اتفاق و شرایط و شخصی گره نزن!
بیواسطه خوب باش، بیواسطه شادی کن بیواسطه بخند...
تو که خوب باشی؛ همه چیز خوب میشود، باور کن!
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🔴#پکامه
ﺁﺩﻡ ﻫـﺎ
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ
" ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ "
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺩﻭﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ
"ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ " . . .
#ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ_ﺍﺳﻔﻨﺪﯾﺎﺭﯼ
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
ﺁﺩﻡ ﻫـﺎ
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ
" ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ "
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺩﻭﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ
"ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ " . . .
#ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ_ﺍﺳﻔﻨﺪﯾﺎﺭﯼ
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity