🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#فلسفه
#ژیل_دلوز
زندگانیِ بیهمتا ولی نادلخواهِ ژیل دلوز
اعضای خانوادۀ دلوز گفتند که او از پنجرۀ آپارتمانش بیرون پرید تا به بیماری ریهاش پایان دهد.
در گذارِ عصر ما از «متفکر منزوی» به «استاد عمومی»، شاید دلوز یک شخصیت گذرا و تقریباً شیزوفرنیک باشد.
مرگ او نیز مانند مرگ سارتر، مبارزه برای جایگاه «متفکر منزوی» است، کسی که میتواند بیآنکه نماد و بازنمایندۀ چیز دیگری باشد، از خودش حرفی برای گفتن داشته باشد. ولی دلوز در زندگیاش نقش یک «استاد عمومی» را داشت، گرچه زندگیِ فلسفیِ خودش را «درون بودگی ناب» میدانست.
•
•
•
فلسفه از همان اول در حال مرگ بوده است، اما هر نسل فیلسوف مردۀ خودش را دارد و برای آن سوگواری میکند، گویی نقطهای از زمان را در بازۀ طولانیِ مرگِ خودِ فلسفه علامت میزند. شاید دلوز هم فیلسوف مردۀ نسل «ما» باشد. منظورم این است که مرگ او نشانگرِ نوعی سپریشدنِ فلسفه نیز بود؛ این سپریشدن، در این سخن ترسناکِ فوکو پیشبینی شده بود: «روزی این قرن را قرن دلوز خواهند خواند!»
البته، اینطور نیست که مرگِ هر فیلسوفی، نشانهای مبنی بر تغییرِ دوران باشد. برای نمونه، به نظر میرسد مرگ فیلسوفان آمریکایی فوراً جلب توجه نمیکند، گویی آنها مهمانی را زودتر ترک کردهاند و بعداً، برای اینکه در خاطرات ثبت شود، زمانِ دقیقِ خروجِ آنها را محاسبه خواهند کرد. از این جهت، گویا توجه آمریکاییها به مرگ نویسندگان و بازیگران و بهویژه به مرگ چهرههای محبوب و مشهور، بیشتر از توجهی است که خرجِ مرگِ فیلسوفان میکنند و این شاید بدین دلیل است که در آمریکا، فلسفه هیچگاه بهعنوان یک ژانر فرهنگیِ بومی پذیرفته نشده است.
برعکس، فیلسوفان فرانسوی به شدت توجه عموم را جلب میکنند، حتی توجه مطبوعات آمریکایی را هم جلب میکنند، گویی مرگ تک تک فیلسوفان فرانسوی «نابهنگام» و «تراژیک» است حتی اگر به علل طبیعی یا پس از یک دوره بیماریِ طولانی مرده باشند.
#کامو در یک سانحۀ غمانگیز رانندگی مرد، در واقع، به دست ناشرش که پشت فرمان نشسته بود، کشته شد.
#سارتر چون سالهای زیادی آتشبهآتش سیگار کشیده بود، دچار ورم ریه شد و به دلایلِ طبیعی مرد (دلوز نیز به همین دلیل مرد).
#سیمون دو بووار شریک فکری سارتر شش سال پس از او مرد. علت مرگش را با رعایت احترام و ادب «یک بیماری طولانی مدت» ذکر کردند.
در سال ۱۹۷۸، سارتر در کتابی که شامل مجموعهای از عکسها بود نوشت «مرگ باید تنها برای تعریفکردن زندگی، واردِ آن شود». دو سال بعد، در یادنامۀ «نیویورک تایمز» به تاریخ ۱۶ آوریل ۱۹۸۰، چنین حکمی بهچاپ رسید: «بیست و پنج سال پیش، آقای سارتر به همراه آلبر کامو و چند تن دیگر، رهبر برجسته و تقریباً بت روشنفکری بود. اما در سالهای بعد، پیرمردی محسوب میشد که ایدههای زایایش دیگر نیرویی نداشتند».
احتمالاً دلوز در پاسخ به سپری شدن دورانِ «متفکر گوشهگیر» و «روشنفکر جهانوطن» بود که فضای روشنفکریِ پاریسی را علناً محکوم کرد که چرا میگویند فلسفۀ او به «عصری سپری شده» تعلق دارد. آنها باید به حقیقت اعتراف کنند: نوعی فضای فرهنگی خاص بر فلسفه حاکم شده است که دیگر «متفکر گوشهگیر» را به «استادِ عمومی» ترجیح نمیدهد و «حیف، ما فیلسوفان معاصر در نظمِ امروزینِ امور، که همه با آن ساز همنوایی میزنند، چند وقتی است که به گذشته متعلق شدهایم».
اینجا، شاهد عبور از دورۀ شخصیتِ برجسته که «متفکر گوشهگیر» است (دلوز آنها را دارای توانایی «حرف زدن بر اساس نام و نشان خودشان» میداند) و رفتن به سمت عصرِ شخصیتِ «استاد عمومی» هستیم (یعنی متخصص یا فیلسوف آکادمیک، «کسی که بازنمایِ چیز دیگری» است و برخاسته از «نظم بازنمایی» است). این گذار همچنین نشانگر تغییر مهمی در احساسات همگانی نسبت به «فیلسوف فرانسوی» در دوره و زمانۀ ماست. این تغییر در آمریکا به ویژه همزمان با ظهور پساساختارگرایی و ساختارشکنی در دانشگاهها بود، اما به طور خاص به واکنشهای بیرحمانۀ رسانههای عمومی به این جنبشهای آکادمیک هم مربوط بود.
در نتیجه، پس از مرگ کامو و سارتر و دو بووار، تصادفی نبود که مرگ بسیاری از فیلسوفان فرانسوی که همنسلان من آنها را میستودند، در خاموشی و فراموشی رخ داد.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#فلسفه
#ژیل_دلوز
زندگانیِ بیهمتا ولی نادلخواهِ ژیل دلوز
اعضای خانوادۀ دلوز گفتند که او از پنجرۀ آپارتمانش بیرون پرید تا به بیماری ریهاش پایان دهد.
در گذارِ عصر ما از «متفکر منزوی» به «استاد عمومی»، شاید دلوز یک شخصیت گذرا و تقریباً شیزوفرنیک باشد.
مرگ او نیز مانند مرگ سارتر، مبارزه برای جایگاه «متفکر منزوی» است، کسی که میتواند بیآنکه نماد و بازنمایندۀ چیز دیگری باشد، از خودش حرفی برای گفتن داشته باشد. ولی دلوز در زندگیاش نقش یک «استاد عمومی» را داشت، گرچه زندگیِ فلسفیِ خودش را «درون بودگی ناب» میدانست.
•
•
•
فلسفه از همان اول در حال مرگ بوده است، اما هر نسل فیلسوف مردۀ خودش را دارد و برای آن سوگواری میکند، گویی نقطهای از زمان را در بازۀ طولانیِ مرگِ خودِ فلسفه علامت میزند. شاید دلوز هم فیلسوف مردۀ نسل «ما» باشد. منظورم این است که مرگ او نشانگرِ نوعی سپریشدنِ فلسفه نیز بود؛ این سپریشدن، در این سخن ترسناکِ فوکو پیشبینی شده بود: «روزی این قرن را قرن دلوز خواهند خواند!»
البته، اینطور نیست که مرگِ هر فیلسوفی، نشانهای مبنی بر تغییرِ دوران باشد. برای نمونه، به نظر میرسد مرگ فیلسوفان آمریکایی فوراً جلب توجه نمیکند، گویی آنها مهمانی را زودتر ترک کردهاند و بعداً، برای اینکه در خاطرات ثبت شود، زمانِ دقیقِ خروجِ آنها را محاسبه خواهند کرد. از این جهت، گویا توجه آمریکاییها به مرگ نویسندگان و بازیگران و بهویژه به مرگ چهرههای محبوب و مشهور، بیشتر از توجهی است که خرجِ مرگِ فیلسوفان میکنند و این شاید بدین دلیل است که در آمریکا، فلسفه هیچگاه بهعنوان یک ژانر فرهنگیِ بومی پذیرفته نشده است.
برعکس، فیلسوفان فرانسوی به شدت توجه عموم را جلب میکنند، حتی توجه مطبوعات آمریکایی را هم جلب میکنند، گویی مرگ تک تک فیلسوفان فرانسوی «نابهنگام» و «تراژیک» است حتی اگر به علل طبیعی یا پس از یک دوره بیماریِ طولانی مرده باشند.
#کامو در یک سانحۀ غمانگیز رانندگی مرد، در واقع، به دست ناشرش که پشت فرمان نشسته بود، کشته شد.
#سارتر چون سالهای زیادی آتشبهآتش سیگار کشیده بود، دچار ورم ریه شد و به دلایلِ طبیعی مرد (دلوز نیز به همین دلیل مرد).
#سیمون دو بووار شریک فکری سارتر شش سال پس از او مرد. علت مرگش را با رعایت احترام و ادب «یک بیماری طولانی مدت» ذکر کردند.
در سال ۱۹۷۸، سارتر در کتابی که شامل مجموعهای از عکسها بود نوشت «مرگ باید تنها برای تعریفکردن زندگی، واردِ آن شود». دو سال بعد، در یادنامۀ «نیویورک تایمز» به تاریخ ۱۶ آوریل ۱۹۸۰، چنین حکمی بهچاپ رسید: «بیست و پنج سال پیش، آقای سارتر به همراه آلبر کامو و چند تن دیگر، رهبر برجسته و تقریباً بت روشنفکری بود. اما در سالهای بعد، پیرمردی محسوب میشد که ایدههای زایایش دیگر نیرویی نداشتند».
احتمالاً دلوز در پاسخ به سپری شدن دورانِ «متفکر گوشهگیر» و «روشنفکر جهانوطن» بود که فضای روشنفکریِ پاریسی را علناً محکوم کرد که چرا میگویند فلسفۀ او به «عصری سپری شده» تعلق دارد. آنها باید به حقیقت اعتراف کنند: نوعی فضای فرهنگی خاص بر فلسفه حاکم شده است که دیگر «متفکر گوشهگیر» را به «استادِ عمومی» ترجیح نمیدهد و «حیف، ما فیلسوفان معاصر در نظمِ امروزینِ امور، که همه با آن ساز همنوایی میزنند، چند وقتی است که به گذشته متعلق شدهایم».
اینجا، شاهد عبور از دورۀ شخصیتِ برجسته که «متفکر گوشهگیر» است (دلوز آنها را دارای توانایی «حرف زدن بر اساس نام و نشان خودشان» میداند) و رفتن به سمت عصرِ شخصیتِ «استاد عمومی» هستیم (یعنی متخصص یا فیلسوف آکادمیک، «کسی که بازنمایِ چیز دیگری» است و برخاسته از «نظم بازنمایی» است). این گذار همچنین نشانگر تغییر مهمی در احساسات همگانی نسبت به «فیلسوف فرانسوی» در دوره و زمانۀ ماست. این تغییر در آمریکا به ویژه همزمان با ظهور پساساختارگرایی و ساختارشکنی در دانشگاهها بود، اما به طور خاص به واکنشهای بیرحمانۀ رسانههای عمومی به این جنبشهای آکادمیک هم مربوط بود.
در نتیجه، پس از مرگ کامو و سارتر و دو بووار، تصادفی نبود که مرگ بسیاری از فیلسوفان فرانسوی که همنسلان من آنها را میستودند، در خاموشی و فراموشی رخ داد.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
رویاها همیشه همهچیز را در کام خود فرو میبرند و هر آن ممکن است ما را ببلعند. رویایی که دیگران میبینند خیلی خطرناک است.
رویاها ارادۀ معطوف به قدرتی هراسانگیزند.
هریک از ما کموبیش قربانی رویاهای آدمهای دیگریم.
حتی باوقارترین دختر جوان هم یک یغماگر هولناک است، نه به خاطر روح و روانش، بلکه به علّت رویاهایش.
برحذر باشید از رویاهای دیگران، زیرا اگر در رویای آنان گرفتار شوید کارتان ساخته است!
#ژیل_دلوز
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
رویاها همیشه همهچیز را در کام خود فرو میبرند و هر آن ممکن است ما را ببلعند. رویایی که دیگران میبینند خیلی خطرناک است.
رویاها ارادۀ معطوف به قدرتی هراسانگیزند.
هریک از ما کموبیش قربانی رویاهای آدمهای دیگریم.
حتی باوقارترین دختر جوان هم یک یغماگر هولناک است، نه به خاطر روح و روانش، بلکه به علّت رویاهایش.
برحذر باشید از رویاهای دیگران، زیرا اگر در رویای آنان گرفتار شوید کارتان ساخته است!
#ژیل_دلوز
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
هنر، علم و فلسفه متفاوتاند، ولی هیچیک بر دیگری برتری ندارد. علم توابع را میسازد، هنر تراکمهای حسی را میآفریند و فلسفه مفاهیم را خلق میکند. میان آنها اِکوها و رزونانسهایی وجود دارد. میتوان فلسفه، هنر و علم را انواعی از خطوطِ ملودیکِ جداگانه در نظر گرفت که با یکدیگر آهنگ را تحقق میبخشند. خلق مفاهیم، آسانتر از ساختن توابع علمی نیست. مفاهیم را بجای نگهبانی، تأمل یا تقلید کردن، باید آفرید.
#ژیل_دلوز
🌿 آزادی یعنی آفرینش
شرح تصاویر:
Shorter than the Day~ 2020
Installation by: Sarah Sze
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
هنر، علم و فلسفه متفاوتاند، ولی هیچیک بر دیگری برتری ندارد. علم توابع را میسازد، هنر تراکمهای حسی را میآفریند و فلسفه مفاهیم را خلق میکند. میان آنها اِکوها و رزونانسهایی وجود دارد. میتوان فلسفه، هنر و علم را انواعی از خطوطِ ملودیکِ جداگانه در نظر گرفت که با یکدیگر آهنگ را تحقق میبخشند. خلق مفاهیم، آسانتر از ساختن توابع علمی نیست. مفاهیم را بجای نگهبانی، تأمل یا تقلید کردن، باید آفرید.
#ژیل_دلوز
🌿 آزادی یعنی آفرینش
شرح تصاویر:
Shorter than the Day~ 2020
Installation by: Sarah Sze
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
آنچه که گروههای اقلیت و اکثریت را از یکدیگر متفاوت میسازد تعداد آنها نیست؛ اقلیت میتواند بزرگتر از اکثریت باشد. این «تبعیت از یک الگو»ست که اکثریت را شکل میدهد. اقلیت الگویی ندارد. اقلیت، شدنِ مداوم است، یک فرآیند. تنها زمانی اقلیت دست به الگوآفرینی میزند که بخواهد اکثریتی را بسازد، آن هم احتمالاً به ناچار. اما [بر خلاف اکثریت] اقلیت قدرت خود را از کنش خلاقانه میگیرد. اقلیت تابع آنچه که به نحوی بدل به یک الگو میشود نیست.
مردم همواره یک اقلیت خلاقند و حتی اگر بدل به اکثریت شوند، خلاق میمانند. در واقع مردم میتوانند اقلیت و اکثریت توأمان باشند، چراکه این دو برخاسته از یک ساحت مشترک نیستند. هنرمندان بزرگ مردم را [بر امکان اقلیت شدن] آگاه میکنند و بر آن وجه خفته دست میگذارند. هنرمند تنها میتواند بیدارکنندۀ آن وجه باشد و این ضرورتیست که او را به قلب کار هنری سوق میدهد. هنر، مقاومت است در برابر مرگ، بردگی، ابتذال و شرم. اقلیت [نه به دست هنرمند که] از طریق سرچشمههای خویش [از رنجهای جانفرسا] خلق میشود، سرچشمههایی که به طریقی با هنر مرتبط است.
#ژیل_دلوز
Artist: Marc Chagall
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
آنچه که گروههای اقلیت و اکثریت را از یکدیگر متفاوت میسازد تعداد آنها نیست؛ اقلیت میتواند بزرگتر از اکثریت باشد. این «تبعیت از یک الگو»ست که اکثریت را شکل میدهد. اقلیت الگویی ندارد. اقلیت، شدنِ مداوم است، یک فرآیند. تنها زمانی اقلیت دست به الگوآفرینی میزند که بخواهد اکثریتی را بسازد، آن هم احتمالاً به ناچار. اما [بر خلاف اکثریت] اقلیت قدرت خود را از کنش خلاقانه میگیرد. اقلیت تابع آنچه که به نحوی بدل به یک الگو میشود نیست.
مردم همواره یک اقلیت خلاقند و حتی اگر بدل به اکثریت شوند، خلاق میمانند. در واقع مردم میتوانند اقلیت و اکثریت توأمان باشند، چراکه این دو برخاسته از یک ساحت مشترک نیستند. هنرمندان بزرگ مردم را [بر امکان اقلیت شدن] آگاه میکنند و بر آن وجه خفته دست میگذارند. هنرمند تنها میتواند بیدارکنندۀ آن وجه باشد و این ضرورتیست که او را به قلب کار هنری سوق میدهد. هنر، مقاومت است در برابر مرگ، بردگی، ابتذال و شرم. اقلیت [نه به دست هنرمند که] از طریق سرچشمههای خویش [از رنجهای جانفرسا] خلق میشود، سرچشمههایی که به طریقی با هنر مرتبط است.
#ژیل_دلوز
Artist: Marc Chagall
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity