🔴#یکی_بود_یکی_نبود_زیر_گنبد_کبود
توی این شهرقشنگ یه روزی هیچی نبود
دیوارامون گلی بود تلفن هندلی بود
کارامون هردلی بود گازمون کپسولی بود
برقمون چراغ سیمی لامپ هامونم قدیمی
قفل درها خفتی بود یخچالامون نفتی بود
هرچی بود خوش بود دلا بیخیال مشکلا
زیلوهامون شد قالی همه چی دیجیتالی
کابل، فیبر نوری شد همه چی بلوری شد
حالا چشما وا شده اشکنه پیتزا شده

حالا با اون ور آب جوونا با آب و تاب
شب و روز چت میکنند یعنی صحبت میکنند
آب نباتا قند شده پیکانا سمند شده
کوره ده ها راه دارن چوپونا همراه دارن
توی این بگو بخند عصر همراه و سمند
دل خوش سیری چند!!؟

توکجایی سهراب؟آ
آب را گل کردند،
وچه با دل کردند،
زخمها بردل عاشق کردند،
خون به چشمان شقایق کردند،
درهمین نزدیکی،عشق را دار زدند،
همه جاسایه دیوار زدند،
گفته بودی قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب،
دورخواهم شدازین شهرغریب!
قایقت جا دارد؟
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_وجمالزاده

مردم ما، کار خوب را برای خوب بودنِ فی‌نفسه‌ی آن انجام نمی‌دهند بلکه آن را برای به‌دست آوردن جایگاهی در بهشت انجام می‌دهند. این یعنی معامله کردن با خدا.
خدایا من کارهایی که تو گفتی را انجام می‌دهم و از کارهایی که نهی کردی دوری می‌کنم، تو هم به جاش یه قصر از طلا تو بهشتت به من بده و باغ‌هایی که توش جوی شیر و عسل روونه و حوری و غلمان و ...!
این طرز تفکریست که در جامعه ی ما وجود دارد. اما آیا ما فقط برای همین است که وجود داریم و چسبیده‌ایم به این کره‌ی کوچک که به دور ستاره‌ای کوچک می‌چرخد در کهکشانی که خود ذره‌ی غباری بیش نیست از عظمت چیزهایی که در این جهان وجود دارد؟
آیا همه‌ی این‌ها وجود دارد که ما جاودانه شیر و عسل بخوریم و با حوری و پری بپریم و اون هم خالدین فیها؟
آخرش که چی؟
#محمد_علی_جمالزاده
" صحرای محشر "

به ياد يك جمله از كتاب «حاجی بابای اصفهانی» مشهور كه در ايران
خوانده بودم افتادم كه می گويد «ای ياران به ايرانيان دل مبنديد كه وفا ندارند، سلاح جنگ و آلت صلح ايشان دروغ و خيانت است. به هيچ و پوچ آدم را به دام می اندازند، هر چند به عمارت ايشان بكوشی، به خرابی تو می كوشند، دروغ ناخوشی ملی و عيب فطری ايشان است و قسم شاهد بزرگ اين معنی. قسم های ايشان را ببينيد! سخن راست را چه احتياج به قسم است؟ به جان تو، به مرگ اولادم، به روح پدر و مادرم، به سر شاه، به جقه شاه، به مرگ تو، به ريش تو، بـه سلام و عليك، به نان و نمك، به پيغمبر، به اجداد طاهرين پيغمبر، به قبله، به قرآن، به حسن، به حسين، به چهارده معصوم، به دوازده امام، به پنج تن آل عبا، تمام اين ها از اصطلاحات سوگند ايشان است كه از روح و جان مرده و زنده گرفته تا سرو چشم نازنين و ريش و سبيل مبارك و دندان شكسته و بازوی بريده تا به آتش و چراغ و آب حمام، همه را می گذارند تا دروغ خود را به كرسی بنشانند»!
اين بود كه احتياط را شرط عقل دانستم و گفتم خوب است هر چه زودتر دارایی خود را برداشته و به وطن خود برگردم.

" یکی بود یکی نبود "
#محمد_علی_جمالزاده

‏حالا برسیم بر سر «سفید کلاه‌ها» که به «شیخ» و «آخوند» معروف هستند.
این‌ها در میان مردم احترام مخصوصی دارند و چون به کلاهشان شناخته می‌شوند هر چه پارچه گیر بیاورند می‌پیچند دور سرشان و حالت مناری را پیدا می‌کنند که بر سر آن لک لکی باشد.
یک روز محرمانه از یک ایرانی پرسیدم که این‌ها چرا این طور کله خود را می‌پوشانند ؟

گفت: ندیده‌ای که وقتی انگشتی معیوب می‌شود سر آن را کهنه می‌پیچند، شاید این‌ها هم مغزشان عیب دارد و می‌خواهند نگذارند از خارج هوای آزاد به آن برسد!
#محمدعلی_جمالزاده
📖#یکی_بود_یکی_نبود (نخستین مجموعهٔ داستان‌های کوتاه ایرانی که در سال ۱۳۰۰ خورشیدی در برلین منتشر شد)
در «آه! ایرانیها!» بقلم یک زن آلمانی بنام دوروته آلوتر آمده :

از چیزی که من به‌كرات یکه خورده‌ام نارسائی و عدم دانش آنهاست در مورد گذشته مملکت خودشان . تمدن و ادبیات و تاریخ و همچنین در مورد زبان مادری خویش و متأسفانه همچنین دین اسلام . وقتی یک نفر آلمانی با معلومات عمومی به یک نفر ایرانی برخورد میکند میل دارد با او در باره اسلام و تخت جمشید و فردوسی و مینیاتور ... صحبت کند ولی اغلب شخص با برخورد با بسیاری از جوانان دیپلمه بفضائی خالی برمیخورد و اغلب درك میکند که خود درین موضوعها از آنان بیشتر چیز می‌دانند... چرا جوانهای ایرانی باید صدمرتبه بیشتر برای «ویترین» ها و زندگی راحت ما مجذوب باشند تا برای هنر و موسیقی و ادبیات و مسائل معنوی دیگر ما...
📚#خلقیات_ما_ایرانیان
#محمد‌علی_جمالزاده