▪️خمینی 11 اسفند 1357 تو قم سخنرانی میکنه و حجاب رو اجباری میکنه
مجاهدین یه بیانیه میدن و توش میگن چی!؟
"اجبار حجاب را محکوم و آن را مغایر با شعارهای انقلاب (آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی) میدانیم."
ولی از سال 1360 به بعد این سازمان تو اردوگاههای خودش حجاب کامل (مانتو و مقنعه یا چادر) رو الزامی کرد و هر گونه بیحجابی رو ممنوع و حجاب رو بخشی از "هویت اسلامی-انقلابی" خودش معرفی کرد.
و هنوز هم جلساتشون با حجاب اجباری کامل برگزار میشه!
@C_B_SHAHZADEH
مجاهدین یه بیانیه میدن و توش میگن چی!؟
"اجبار حجاب را محکوم و آن را مغایر با شعارهای انقلاب (آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی) میدانیم."
ولی از سال 1360 به بعد این سازمان تو اردوگاههای خودش حجاب کامل (مانتو و مقنعه یا چادر) رو الزامی کرد و هر گونه بیحجابی رو ممنوع و حجاب رو بخشی از "هویت اسلامی-انقلابی" خودش معرفی کرد.
و هنوز هم جلساتشون با حجاب اجباری کامل برگزار میشه!
@C_B_SHAHZADEH
👍82🔥12❤4🤩3😢1👌1💯1😐1🫡1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رئیسجمهور فرانسه امانوئل مکرون:
متأسفانه، دیشب شاهد صحنههای غیرقابل قبول خشونت در پاریس و شهرهای دیگر بودیم.
این فوتبال نیست. این ورزش نیست. این چیزی نیست که ما دوست داریم.
ما با مسئولان این اتفاقات هیچ مماشاتی نخواهیم داشت.
دیگر نمیخواهیم این را ببینیم. بس است. تمام شد.
تازه اولشه اینو فقط ما ایرانی ها تجربه کردیم ، نوش جانتان .
@C_B_SHAHZADEH
متأسفانه، دیشب شاهد صحنههای غیرقابل قبول خشونت در پاریس و شهرهای دیگر بودیم.
این فوتبال نیست. این ورزش نیست. این چیزی نیست که ما دوست داریم.
ما با مسئولان این اتفاقات هیچ مماشاتی نخواهیم داشت.
دیگر نمیخواهیم این را ببینیم. بس است. تمام شد.
تازه اولشه اینو فقط ما ایرانی ها تجربه کردیم ، نوش جانتان .
@C_B_SHAHZADEH
👍145🤩19❤4🥰1🎉1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#شاهزاده_رضا_پهلوی؛
روزی که قراره فراخوان نهایی داده بشه
ترجیح میدم از داخل ایران باشه.
@C_B_SHAHZADEH
روزی که قراره فراخوان نهایی داده بشه
ترجیح میدم از داخل ایران باشه.
@C_B_SHAHZADEH
❤216🫡42👍6😐2🥰1👏1💯1
🇮🇷سپاه:
ساعتی قبل ارتش امریکا یه دکل مخابراتی تو جزیره سیریک استان هرمزگان رو زد ، ما هم تلافی کردیم و زدیمشون ، هشدار میدیم در صورت تکرار اینکار، جوابمون کاملاً متفاوت تر میشه.
آتش بس همچنان برقراره .
@C_B_SHAHZADEH
ساعتی قبل ارتش امریکا یه دکل مخابراتی تو جزیره سیریک استان هرمزگان رو زد ، ما هم تلافی کردیم و زدیمشون ، هشدار میدیم در صورت تکرار اینکار، جوابمون کاملاً متفاوت تر میشه.
آتش بس همچنان برقراره .
@C_B_SHAHZADEH
🤩102😐8❤3🔥1😱1🎉1
🇺🇸سنتکام؛
🔴صبح امروز مراکز نگهداری و استفاده پهباد های سپاه پاسداران در جنوب کشور ایران را نابود کردیم.
اتش بس همچنان پابرجاست.
@C_B_SHAHZADEH
🔴صبح امروز مراکز نگهداری و استفاده پهباد های سپاه پاسداران در جنوب کشور ایران را نابود کردیم.
اتش بس همچنان پابرجاست.
@C_B_SHAHZADEH
😐75🤩43👏14👍5🔥3❤1💯1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تصاویری از كرمانشاه در ١٩ دى، صحنه هايى را نشان مى دهدكه در آن نيروهاى مسلح بسيج و سپاه پاسداران شمارى از شهروندان را متوقف كرده و به سوى آنان تيراندازى مى كنند.
دراين تصاوير، شليك به مردم در معابر عمومى ديده مى شود! صحنه هايى كه به عنوان نمادى از سركوب، ارعاب و خشونت سازمان يافته جمهورى اسلامى توصيف شده است.
@C_B_SHAHZADEH
دراين تصاوير، شليك به مردم در معابر عمومى ديده مى شود! صحنه هايى كه به عنوان نمادى از سركوب، ارعاب و خشونت سازمان يافته جمهورى اسلامى توصيف شده است.
@C_B_SHAHZADEH
🔥69😢33💔11❤2🤩2😱1
دو نفس دیگر را امروز خاموش کردند
#مهرداد_محمدینیا و #اشکان_مالکی از معترضین ۱۸ و ۱۹ دی ماه صبح امروز به اتهام «آتش زدن اموال عمومی در اعتراضات» اعدام و جاویدنام شدند.
🔗 کمپین_بازگشت_شاهزاده (@payandeiranam)
@C_B_SHAHZADEH
#مهرداد_محمدینیا و #اشکان_مالکی از معترضین ۱۸ و ۱۹ دی ماه صبح امروز به اتهام «آتش زدن اموال عمومی در اعتراضات» اعدام و جاویدنام شدند.
🔗 کمپین_بازگشت_شاهزاده (@payandeiranam)
@C_B_SHAHZADEH
💔168😢29❤5🕊2🔥1🎉1
🔴نرخ خدمات بهشت زهرا افزایش ۴۰ تا ۵۰ درصدی پیدا کرده.
دیگه حتی نمیتونی از این وضعیت اسفناک آرزوی مردن کنی .
@C_B_SHAHZADEH
دیگه حتی نمیتونی از این وضعیت اسفناک آرزوی مردن کنی .
@C_B_SHAHZADEH
😐56💔15🔥8😢2❤1👍1
🔹باور کن نمیدونم- افراطی ( 1/2)
در آن صبحِ طوفانی، ساحلِ ذهن او دیگر آرام نبود؛ موجها بر سرِ هم میکوبیدند و سهمگینتر از همیشه، دیوانهوار میخروشیدند. باد، نه از سمتِ دریا، که از اعماقِ وجودش میوزید و هر پلک که فرو میبست، موجی تاریک را در پشتِ پلکهایش بالا میآورد و فرو مینشاند؛ تصویری گنگ و وهمآلود از هر آنچه بود و نبود. در پسِ پنجرهی غبارگرفتهی اتاقش، آسمان و زمین در هم ادغام شده بودند؛ دو پرسشِ بیجواب در سکوتی هولناک. بگذریم...
زمزمه کرد، صدایی که در هیاهوی درونش گم شد. بهتره از گل بشنویم. انگار ناگهان دلش خواست از تمامِ زشتیهای شهری که او را بلعیده بود، رو برگرداند. از انسان، از هیاهو، از تمامِ دروغهایی که رنگِ حقیقت گرفته بودند. گل. آن موجودِ خاموش و بیادعا، که هر صبح، شبنم، چون اشکی سرد، بر گونهاش سر میخورد و مینشست.
گل نه میپرسید، نه گلایه میکرد. فقط بود. میشکفت، خیس میشد، و در سکوتِ باغ، نفس میکشید.
او اما نمیتوانست اینطور باشد. شرم داشت. از خودش، از نقابهایی که بر چهره داشت، از ترفندهایی که چون تیغهای پنهان، در مشتش جا خوش کرده بودند.
شرمنده م، چون من ترفندم...
صدایش میلرزید. دلقکی بود که بلد نبود برای رعیتِ سرگردانش لبخند بزند. نه اینکه نخواد، نه... نمیتوانست. لبخندش، مثل خنجری کُند، در گلویش گیر میکرد؛ دردی بود که در ظاهر، رنگِ شادی داشت.
نمیدونم از من نپرس، شیرینه یا تلخ هستی...
او حتی نمیدانست خودش چیست. در آیینهی شکسته، تصویرش هر لحظه بدل میشد.
دو دلم اصلا هستیم؟
آیا وجودش، نه یک واقعیت، که صرفاً یک تردیدِ دائمی بود؟ به چی تشبیه میشم؟ آدم قبلی یا با سال تحویل میشم؟
زمان، برای او نه یک خطِ مستقیم، که چرخهای از وهم بود. آیا با هر ثانیه، موجودی تازه میشد، یا صرفاً زخمی قدیمی، نامی تازه گرفته بود؟ به گل فکر کرد. به گلهای فرش؛ آنهایی که عمری زیرِ پا له میشدند، بیآنکه صدایی از حلقومِ پارهشان برآید.
فقط نقشِ قالی را زیباتر میکردند. این گلها، رفیقِ بیکسی بودند. بعد، تصویرِ مرغِ عشقهای تجریش در ذهنش جان گرفت؛ پرندگانی که در قفسِ دستهای درویش، فقط بیتهای غریب میخواندند. اسیرانی در هیاهوی شهر.
من چمیدونم؟
این ندانستن، نه از سرِ جهل، که از سرِ جنونی بود که در جانش ریشه دوانده بود.
چرا گرگها اهلی نمیشن و تو قفس نمیمونن؟ سگها مثل قناریها نمیخونن؟
جهان، نظمی داشت نامفهوم. گرگ، ذاتاً گرگ بود؛ هرگز رام نمیشد. سگ، وفادار میماند، اما آوازِ ظریفِ قناری را نداشت. هر موجود، در قفسِ سرشتِ خود، زندانی بود. نگاهش را به سوی آسمانِ خاکستری کشید.
باور کن نمیدونم خدا هست یا نه.
این اعتراف، نه از سرِ طغیان، که از عمقِ استیصالی بود که سالها در تنش تلنبار شده بود. چرا زمین خونه آدمه، ولی فقرا اسبابن؟
این پرسش، فریادی بود در دلِ شب. زمین، خانهی کدام آدم بود؟ اگر خانه بود، چرا بعضی در آن ارباب و بعضی دیگر، وسیلهای کهنه بودند، قابلِ دور ریختن؟ از مومنی گفت که چشم به آسمان دوخته بود، اما در اوجِ عبادت، نگاهش به ستارهها گره میخورد، نه به معبود. ستایش، در او بیشتر آیین بود تا حقیقت.
نه اونم نمیدونه... بیخیالش.
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
در آن صبحِ طوفانی، ساحلِ ذهن او دیگر آرام نبود؛ موجها بر سرِ هم میکوبیدند و سهمگینتر از همیشه، دیوانهوار میخروشیدند. باد، نه از سمتِ دریا، که از اعماقِ وجودش میوزید و هر پلک که فرو میبست، موجی تاریک را در پشتِ پلکهایش بالا میآورد و فرو مینشاند؛ تصویری گنگ و وهمآلود از هر آنچه بود و نبود. در پسِ پنجرهی غبارگرفتهی اتاقش، آسمان و زمین در هم ادغام شده بودند؛ دو پرسشِ بیجواب در سکوتی هولناک. بگذریم...
زمزمه کرد، صدایی که در هیاهوی درونش گم شد. بهتره از گل بشنویم. انگار ناگهان دلش خواست از تمامِ زشتیهای شهری که او را بلعیده بود، رو برگرداند. از انسان، از هیاهو، از تمامِ دروغهایی که رنگِ حقیقت گرفته بودند. گل. آن موجودِ خاموش و بیادعا، که هر صبح، شبنم، چون اشکی سرد، بر گونهاش سر میخورد و مینشست.
گل نه میپرسید، نه گلایه میکرد. فقط بود. میشکفت، خیس میشد، و در سکوتِ باغ، نفس میکشید.
او اما نمیتوانست اینطور باشد. شرم داشت. از خودش، از نقابهایی که بر چهره داشت، از ترفندهایی که چون تیغهای پنهان، در مشتش جا خوش کرده بودند.
شرمنده م، چون من ترفندم...
صدایش میلرزید. دلقکی بود که بلد نبود برای رعیتِ سرگردانش لبخند بزند. نه اینکه نخواد، نه... نمیتوانست. لبخندش، مثل خنجری کُند، در گلویش گیر میکرد؛ دردی بود که در ظاهر، رنگِ شادی داشت.
نمیدونم از من نپرس، شیرینه یا تلخ هستی...
او حتی نمیدانست خودش چیست. در آیینهی شکسته، تصویرش هر لحظه بدل میشد.
دو دلم اصلا هستیم؟
آیا وجودش، نه یک واقعیت، که صرفاً یک تردیدِ دائمی بود؟ به چی تشبیه میشم؟ آدم قبلی یا با سال تحویل میشم؟
زمان، برای او نه یک خطِ مستقیم، که چرخهای از وهم بود. آیا با هر ثانیه، موجودی تازه میشد، یا صرفاً زخمی قدیمی، نامی تازه گرفته بود؟ به گل فکر کرد. به گلهای فرش؛ آنهایی که عمری زیرِ پا له میشدند، بیآنکه صدایی از حلقومِ پارهشان برآید.
فقط نقشِ قالی را زیباتر میکردند. این گلها، رفیقِ بیکسی بودند. بعد، تصویرِ مرغِ عشقهای تجریش در ذهنش جان گرفت؛ پرندگانی که در قفسِ دستهای درویش، فقط بیتهای غریب میخواندند. اسیرانی در هیاهوی شهر.
من چمیدونم؟
این ندانستن، نه از سرِ جهل، که از سرِ جنونی بود که در جانش ریشه دوانده بود.
چرا گرگها اهلی نمیشن و تو قفس نمیمونن؟ سگها مثل قناریها نمیخونن؟
جهان، نظمی داشت نامفهوم. گرگ، ذاتاً گرگ بود؛ هرگز رام نمیشد. سگ، وفادار میماند، اما آوازِ ظریفِ قناری را نداشت. هر موجود، در قفسِ سرشتِ خود، زندانی بود. نگاهش را به سوی آسمانِ خاکستری کشید.
باور کن نمیدونم خدا هست یا نه.
این اعتراف، نه از سرِ طغیان، که از عمقِ استیصالی بود که سالها در تنش تلنبار شده بود. چرا زمین خونه آدمه، ولی فقرا اسبابن؟
این پرسش، فریادی بود در دلِ شب. زمین، خانهی کدام آدم بود؟ اگر خانه بود، چرا بعضی در آن ارباب و بعضی دیگر، وسیلهای کهنه بودند، قابلِ دور ریختن؟ از مومنی گفت که چشم به آسمان دوخته بود، اما در اوجِ عبادت، نگاهش به ستارهها گره میخورد، نه به معبود. ستایش، در او بیشتر آیین بود تا حقیقت.
نه اونم نمیدونه... بیخیالش.
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
Telegram
attach 📎
❤28👍3
🔹باور کن نمیدونم- چی شنیدی؟ ( 2/2)
و این بیخیالش، تلخترین واژهی شب بود؛ تسلیمِ روح در برابرِ عظمتِ سکوتِ خداوند. شب، شهر را در آغوشِ تاریکش فشرد. خیابانها، شریانهایِ مردهای بودند که زیرِ نورِ سردِ چراغها، نبضِ وهمآلودی داشتند. در میانِ انبوهِ آدمها، موجی از انزوا، روحها را میبلعید.
پس کوشن سرها؟ سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها؟
داستان تازه آغاز شد، با صدایی که از ورطهی تاریکی بیرون میآمد.
باور کن نمیدونم کافر سنگ میشه، یا دل مثل واژن خالی باشه تنگ میشه.
ذهنش درگیرِ چراییِ تحجر بود، در برابرِ تهیشدگیِ عاطفه. حقیقت کدومه؟ دروغه یا راست؟
#الف: اشو بی تاب و قراره،
واسه سوالاش هیچ جوابی نداره
#اشو: تو خفه شو الف کی بی تابو قراره؟
این داستان بین من و سواله!
حتی عشق هم برایش، معمایی بود در دلِ تاریکی؛ جایی میانِ جسم و روح، میانِ واقعیت و وهم. قر بده واسه خدا بریزه رو سرت شاباش. طعنهای تلخ بر نمایشِ ریاکارانهی تقوا. کار خیر کن، بگیری پاداش. و پاداش، در ذهنِ او، به تصویرِ جهنمیِ مادی بدل شد: بری بهشت یه فابریک و یه گونی حوری زاپاس.
حتی بهشت هم، در نگاهِ او، محلی برای جبرانِ کمبودها بود.
راستی تو بهشتم پولین فرشتهها؟
و از جهنم، نهراسید، که از خفقانِ نوشتن. از جهنم بنویسی میسوزونن نوشتههات؟ او، اَشو فتیشِ قلم بود؛ کسی که خود را در اقیانوسِ جوهر غرق کرده بود. از زندگی بریده بود، آنچنان که تنش دیگر فرمانی از او نمیپذیرفت.
بد بریدم دیگه تنم نمیره، سگ خورد وقتی هایده زنم نمیشه!
با این حال، هنوز نفس میکشیم. آره بد بریدم و واسه اموات جوک میگم، ولی هنوز سر پام، پس جای شکری هست. اَه. این، فریادِ خستهای بود بر لبهی پرتگاه؛ شکرگزاریِ یک روحِ مجروح که هنوز توانِ ایستادن دارد.
دوباره پرسشها، چون سایههای رقصان، در تاریکی رژه رفتند:
چرا حرفهایش در دهان نمیمانند؟
چرا شب به روز نمیرسد؟
چرا جنگ را برعکس نمیخواند؟
نمیدونم کسی ناظر این حوادث هست؟
یا فقط درگیر جمعآوری مفاسدن؟
جهان، تئاتری بود بیکارگردان، یا با کارگردانی که تنها به جمعآوریِ سوژههای سیاه دلبسته بود. راستی یه سوال از شما حاج آقا... صدایش در تاریکی طنین انداخت، رو به تصویرِ مبهمِ اقتدار.
چرا بیگناه زندونیه و قصدتون چیه؟
و در نهایت، با منطقی هولناک، تلخیِ وجود را به تصویر کشید: نکنه چون اکسیژن باس حبس شه تو ریه و صرف خون میشه؟
حاجی، فقط سر تکون میده. پاسخ، در چشمانِ سردش موج نمیزد. او حق داشت. چون او هم، نمیدونه.
و موجِ ندانستن، دوباره بر ساحلِ ذهنش کوبید؛ شهر، پُر از تنهایی بود. سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها. او نمیدانست. اما همین ندانستن را، با تمامِ وجودش، چون شمشیری برهنه، در تاریکی میچرخاند.
باور کن نمیدونم ...
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
و این بیخیالش، تلخترین واژهی شب بود؛ تسلیمِ روح در برابرِ عظمتِ سکوتِ خداوند. شب، شهر را در آغوشِ تاریکش فشرد. خیابانها، شریانهایِ مردهای بودند که زیرِ نورِ سردِ چراغها، نبضِ وهمآلودی داشتند. در میانِ انبوهِ آدمها، موجی از انزوا، روحها را میبلعید.
پس کوشن سرها؟ سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها؟
داستان تازه آغاز شد، با صدایی که از ورطهی تاریکی بیرون میآمد.
باور کن نمیدونم کافر سنگ میشه، یا دل مثل واژن خالی باشه تنگ میشه.
ذهنش درگیرِ چراییِ تحجر بود، در برابرِ تهیشدگیِ عاطفه. حقیقت کدومه؟ دروغه یا راست؟
#الف: اشو بی تاب و قراره،
واسه سوالاش هیچ جوابی نداره
#اشو: تو خفه شو الف کی بی تابو قراره؟
این داستان بین من و سواله!
حتی عشق هم برایش، معمایی بود در دلِ تاریکی؛ جایی میانِ جسم و روح، میانِ واقعیت و وهم. قر بده واسه خدا بریزه رو سرت شاباش. طعنهای تلخ بر نمایشِ ریاکارانهی تقوا. کار خیر کن، بگیری پاداش. و پاداش، در ذهنِ او، به تصویرِ جهنمیِ مادی بدل شد: بری بهشت یه فابریک و یه گونی حوری زاپاس.
حتی بهشت هم، در نگاهِ او، محلی برای جبرانِ کمبودها بود.
راستی تو بهشتم پولین فرشتهها؟
و از جهنم، نهراسید، که از خفقانِ نوشتن. از جهنم بنویسی میسوزونن نوشتههات؟ او، اَشو فتیشِ قلم بود؛ کسی که خود را در اقیانوسِ جوهر غرق کرده بود. از زندگی بریده بود، آنچنان که تنش دیگر فرمانی از او نمیپذیرفت.
بد بریدم دیگه تنم نمیره، سگ خورد وقتی هایده زنم نمیشه!
با این حال، هنوز نفس میکشیم. آره بد بریدم و واسه اموات جوک میگم، ولی هنوز سر پام، پس جای شکری هست. اَه. این، فریادِ خستهای بود بر لبهی پرتگاه؛ شکرگزاریِ یک روحِ مجروح که هنوز توانِ ایستادن دارد.
دوباره پرسشها، چون سایههای رقصان، در تاریکی رژه رفتند:
چرا حرفهایش در دهان نمیمانند؟
چرا شب به روز نمیرسد؟
چرا جنگ را برعکس نمیخواند؟
نمیدونم کسی ناظر این حوادث هست؟
یا فقط درگیر جمعآوری مفاسدن؟
جهان، تئاتری بود بیکارگردان، یا با کارگردانی که تنها به جمعآوریِ سوژههای سیاه دلبسته بود. راستی یه سوال از شما حاج آقا... صدایش در تاریکی طنین انداخت، رو به تصویرِ مبهمِ اقتدار.
چرا بیگناه زندونیه و قصدتون چیه؟
و در نهایت، با منطقی هولناک، تلخیِ وجود را به تصویر کشید: نکنه چون اکسیژن باس حبس شه تو ریه و صرف خون میشه؟
حاجی، فقط سر تکون میده. پاسخ، در چشمانِ سردش موج نمیزد. او حق داشت. چون او هم، نمیدونه.
و موجِ ندانستن، دوباره بر ساحلِ ذهنش کوبید؛ شهر، پُر از تنهایی بود. سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها. او نمیدانست. اما همین ندانستن را، با تمامِ وجودش، چون شمشیری برهنه، در تاریکی میچرخاند.
باور کن نمیدونم ...
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
Telegram
attach 📎
❤32👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رضا شاه دوم گويى با رسالتى ويژه و با دركى درست از اوضاع نا بسامان جهان ، اقدام به نجات ايران و نهايتا جهان كرده است، نيروى او همانا اعتقاد و اعتماد به مردم اگاه سرزمين ايران است و قيام او شيرو خورشيد ايران است
ما همه با تو هستيم
سربازان تو هستيم
#اردوان_مفید
@C_B_SHAHZADEH
ما همه با تو هستيم
سربازان تو هستيم
#اردوان_مفید
@C_B_SHAHZADEH
👍113❤33💯5
امیدوارم یه روزی انقدر پاسپورتمون قدرتمند بشه
که بتونیم بدون ویزا بریم سوئیس
سر در سازمان حقوق بشر برینیم و برگردیم
@UN
Iranian Lion🇮🇷
@C_B_SHAHZADEH
که بتونیم بدون ویزا بریم سوئیس
سر در سازمان حقوق بشر برینیم و برگردیم
@UN
Iranian Lion🇮🇷
@C_B_SHAHZADEH
👍221💔24❤6😢4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴نخست وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو:
من به همراه وزیر دفاع، به ارتش اسرائیل دستور دادم تا به اهداف تروریستی در بیروت حمله کند. وضعیتی پیش نخواهد آمد که حزب الله به شهرها و شهروندان ما حمله کند در حالی که مقرهای تروریستی آن در بیروت، در ضاحیه، همچنان خارج از محدوده باقی بماند.
ما به تعمیق عملیات زمینی خود در جنوب لبنان ادامه میدهیم و پایگاههای حزب الله را از بین میبریم. حزب الله در حال فرار است.
ما مصمم هستیم امنیت را به ساکنان شمال اسرائیل بازگردانیم، همانطور که برای ساکنان جنوب انجام دادیم.
@C_B_SHAHZADEH
من به همراه وزیر دفاع، به ارتش اسرائیل دستور دادم تا به اهداف تروریستی در بیروت حمله کند. وضعیتی پیش نخواهد آمد که حزب الله به شهرها و شهروندان ما حمله کند در حالی که مقرهای تروریستی آن در بیروت، در ضاحیه، همچنان خارج از محدوده باقی بماند.
ما به تعمیق عملیات زمینی خود در جنوب لبنان ادامه میدهیم و پایگاههای حزب الله را از بین میبریم. حزب الله در حال فرار است.
ما مصمم هستیم امنیت را به ساکنان شمال اسرائیل بازگردانیم، همانطور که برای ساکنان جنوب انجام دادیم.
@C_B_SHAHZADEH
❤130👍24👏13💯2💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥122🤩53🎉19👏7❤3😐2💔1
🔗 Noor Pahlavi (@NoorPahlavi)
از اریک لائه سولبرگ، شهردارحاکم اسلو، برای میزبانی گرم از ما در تالار این شهر در نخستین شبنشست انجمن آزادی اسلو صمیمانه سپاسگزارم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🔗 Noor Pahlavi (@NoorPahlavi)
Thank you to the Governing Mayor of Oslo, Eirik Lae Solberg, for hosting us at the Oslo City Hall this evening on the first night of the Oslo Freedom Forum.
@OsloFF
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@C_B_SHAHZADEH
از اریک لائه سولبرگ، شهردارحاکم اسلو، برای میزبانی گرم از ما در تالار این شهر در نخستین شبنشست انجمن آزادی اسلو صمیمانه سپاسگزارم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🔗 Noor Pahlavi (@NoorPahlavi)
Thank you to the Governing Mayor of Oslo, Eirik Lae Solberg, for hosting us at the Oslo City Hall this evening on the first night of the Oslo Freedom Forum.
@OsloFF
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@C_B_SHAHZADEH
❤129🫡10😱1