️ گــارد شـــاهــنــشــاهــی ️
⭕️ معاون سیاسی سپاه سردار جوانی : 🔺 اگر علیاف و پاشینیان به پیامدهای تصمیم خود مبنی بر کشاندن پای آمریکا و ناتو به منطقه قفقاز، اندکی تأمل میکردند، هرگز فریب ترامپ قمارباز را نمیخوردند 🔺این دو نفر، همان اشتباهی را مرتکب شدند که پیشازاین، زلنسکی انجام…
⭕ روسیه که دیروز رسما و شرعا اعلام کرد ما از این تصمیم خوشحالیم و استقبال میکنیم ، هند هم چاره ای نداره جز اینکه قبول کنه وگرنه با تعرفه های کمرشکن امریکا مواجه میشه ، حالا میمونید شما ، اونموقعی که گفتید قره باغ خاک اسلام همه چیو باختید ، پروژه امت اسلامی شکست خورده ، همه به دنبال ملت خودشونن نه امت اسلامی j
❤81👍46😁4💯4👌1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👍101❤35👏7👎3🔥2
Forwarded from ایرانیان میهن پرست Schild Organisation
یادآوری یک فرمان سلطنتی، برای امروز ملت ایران که زیر چکمهٔ گرانی و بیرحمی له میشوند...
دوازدهم بهمن ۱۳۴۳، فرمان اعلیحضرت محمدرضا شاه پهلوی آریامهر:
> «تأمین رفاه عامه و افزایش قدرت خرید مردم همیشه در نظر ماست.
بهمنظور کاهش هزینه زندگی و جلوگیری از افزایش بیدلیل قیمتها،
بررسی کامل انجام دهید و فوراً گزارش دهید،
بهویژه درباره نیازهای اولیه عموم مردم، مخصوصاً طبقات زحمتکش و فعال.»
۴۷ سال است، در همین سرزمین که اشغال شده، نه از رفاه خبری است، نه از قدرت خرید، نه از امنیت جان و مال، و نه امنیت آب و خاک.
آن روز فرمان برای کاهش قیمت نان و گوشت صادر میشد، امروز برای افزایش قیمت بنزین، نان و دارو...
و هر چه امروز بیارزش میشود، جان ایرانیست...
یک ملت را، به دست مشتی خائن و مزدور داخلی و با همراهی بیگانگان،
از مسیر پیشرفت به سراشیبی فقر، مرگ و نسلکشی کشاندند...
---
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نانآورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
---
باشد که این کلام بزرگ حکیم فردوسی، از دل تاریخ به ما درس آزادگی و ایستادگی دهد؛
و بار دیگر، سرزمین ما به دست صاحبان اصلیاش
بازگردد.
#جاویدشاه
#پاینده_ایران_و_ایرانی
#رستاخیز_نسیونالیست_ایرانی
@patrioticiranians
دوازدهم بهمن ۱۳۴۳، فرمان اعلیحضرت محمدرضا شاه پهلوی آریامهر:
> «تأمین رفاه عامه و افزایش قدرت خرید مردم همیشه در نظر ماست.
بهمنظور کاهش هزینه زندگی و جلوگیری از افزایش بیدلیل قیمتها،
بررسی کامل انجام دهید و فوراً گزارش دهید،
بهویژه درباره نیازهای اولیه عموم مردم، مخصوصاً طبقات زحمتکش و فعال.»
۴۷ سال است، در همین سرزمین که اشغال شده، نه از رفاه خبری است، نه از قدرت خرید، نه از امنیت جان و مال، و نه امنیت آب و خاک.
آن روز فرمان برای کاهش قیمت نان و گوشت صادر میشد، امروز برای افزایش قیمت بنزین، نان و دارو...
و هر چه امروز بیارزش میشود، جان ایرانیست...
یک ملت را، به دست مشتی خائن و مزدور داخلی و با همراهی بیگانگان،
از مسیر پیشرفت به سراشیبی فقر، مرگ و نسلکشی کشاندند...
---
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نانآورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
---
باشد که این کلام بزرگ حکیم فردوسی، از دل تاریخ به ما درس آزادگی و ایستادگی دهد؛
و بار دیگر، سرزمین ما به دست صاحبان اصلیاش
بازگردد.
#جاویدشاه
#پاینده_ایران_و_ایرانی
#رستاخیز_نسیونالیست_ایرانی
@patrioticiranians
👍77❤25👎3🙏1
Forwarded from زنان مشروطه خواه و پیشرو در انقلاب سفید شاه و مردم
درباره این مسائل ( بسترهای حقوقی دوران گذار، نظم و قوانین مدنی و کیفری حاکم و قانون اساسی مشروطه و نیز رفراندوم) چندین ساعت با شاهزاده گفتگو داشتهام که در برخی از گفتگوها حقوقدانهای برجستهای نیز بودند. نگاه ایشان به مسائل به هیج وجه دگم نبود و هدفشان حل فنی مشکلات دوران گذار به شکل دموکراتیک بود. در آن گفتگوها ذهنشان به روی نگاهها گشوده بود و هیچ نگاه و نظری را تحمیل نمیکرد. یعنی گفتگوها بر پایه یک چارچوب فنی پیش میرفت. دغدغه ایشان این بود که دگرگونیها بهگونه درست و دموکراتیک پیش برود و رای مردم از راه رفراندوم پشتوانه هر شکل و فرم و تغییری باشد.
این دفترچه نوفدی که پر از حرفهای نامربوط است ( نویسندگان هیچ فهمی از نظامات سیاسی و حقوقی و مفهوم و مضمون اضطرار نداشتهاند و نیز اصلا نمیدانند چه وظیفهای بهشون محول شده یعنی با نفهمیدن «موضوع» جاهایی پرت و پلا نوشتهاند) نه تنها نتوانسته دستورالعملی برای اداره موقت امور در شرایط اضطرار بنویسد بلکه پایش را از گلیماش درازتر کرده و تمام اسناد حقوقی و مبانی استمرار پادشاهی را باطل کرده (یعنی دیگر نه شاه و ولیعهد داریم و نه قانون اساسی و نه سنت و سابقه تاریخی) و در پی آفرینش پادشاهی نوبنیادیست که تمام جزئیات آن باید بعدا خلق شود! مساله رفراندوم نیست که حالا پادشاهی یا جمهوری بودن را مردم با رفراندوم برگزینند بلکه مساله تجاوز این جزوه به حدودی خارج از صلاحیت ذاتیاش است که در بیشتر امور از جمله نحوه استقرار نظام پادشاهی روی داده.
جزوهای را که برای مدیریت«شرایط بحران» در شرایط امن و بدون اضطرار و اضطراب نوشتهاند؛ درست ویراستاری نکردهاند که مثلا اصطلاح بحرانزای دولتهای محلی در آن نباشد بلکه بالعکس خود جزوه سرتاپا مینگذاری شده و بحرانزاست آنگاه میخواهند در شرایط بحران این جزوه شفا دهد وکور نکند! اینگونه مشقها را که دستاندکاران برپایه خاکساری گردآمدهاند نمیشود جدی گرفت اما میتوان به روزگاری که اپوزیسیون گرفتار شده افسوس خورد.
(پیشاپیش بگویم که حتا کاندیدای بودن در زیرکمیتهها هم نیستم تا تصور نشود که این حرفها از یک رقابت ناشی میشود)
#حجت_کلاشی
این دفترچه نوفدی که پر از حرفهای نامربوط است ( نویسندگان هیچ فهمی از نظامات سیاسی و حقوقی و مفهوم و مضمون اضطرار نداشتهاند و نیز اصلا نمیدانند چه وظیفهای بهشون محول شده یعنی با نفهمیدن «موضوع» جاهایی پرت و پلا نوشتهاند) نه تنها نتوانسته دستورالعملی برای اداره موقت امور در شرایط اضطرار بنویسد بلکه پایش را از گلیماش درازتر کرده و تمام اسناد حقوقی و مبانی استمرار پادشاهی را باطل کرده (یعنی دیگر نه شاه و ولیعهد داریم و نه قانون اساسی و نه سنت و سابقه تاریخی) و در پی آفرینش پادشاهی نوبنیادیست که تمام جزئیات آن باید بعدا خلق شود! مساله رفراندوم نیست که حالا پادشاهی یا جمهوری بودن را مردم با رفراندوم برگزینند بلکه مساله تجاوز این جزوه به حدودی خارج از صلاحیت ذاتیاش است که در بیشتر امور از جمله نحوه استقرار نظام پادشاهی روی داده.
جزوهای را که برای مدیریت«شرایط بحران» در شرایط امن و بدون اضطرار و اضطراب نوشتهاند؛ درست ویراستاری نکردهاند که مثلا اصطلاح بحرانزای دولتهای محلی در آن نباشد بلکه بالعکس خود جزوه سرتاپا مینگذاری شده و بحرانزاست آنگاه میخواهند در شرایط بحران این جزوه شفا دهد وکور نکند! اینگونه مشقها را که دستاندکاران برپایه خاکساری گردآمدهاند نمیشود جدی گرفت اما میتوان به روزگاری که اپوزیسیون گرفتار شده افسوس خورد.
(پیشاپیش بگویم که حتا کاندیدای بودن در زیرکمیتهها هم نیستم تا تصور نشود که این حرفها از یک رقابت ناشی میشود)
#حجت_کلاشی
👍45👎4❤3
Forwarded from ️ گــارد شـــاهــنــشــاهــی ️
لینک ورود به ابرگروه
https://t.me/+Ts5ShPmJhihlQWk3
لینک گروه #گارد_شاهنشاهی
https://twitter.com/Shahanguard
توئیتر #گارد_شاهنشاهی
https://instagram.com/guard_shahanshahi
کانال تلگرام #گارد_شاهنشاهی
ما گر زسر بریده میترسیدیم
درمحفل عاشقان نمیرقصیدیم
@GuardShahanshahi
@gurd_shah
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍55❤7👎4🥰1🕊1
️ گــارد شـــاهــنــشــاهــی ️
هم اکنون در حال اجرا ...
👍51👎4
Forwarded from اَشو
🔹داستان دِه گرگ و آتش: روایتی از شورهزار زخمها ( 2/1)
در دشتی خشک و سوزان، زیر آفتاب بیرحم، دِه در میان شنهای روان و بادهای سرگردان نفس میکشید. نهالی سبز نمیشد، آبی در چاه نمیجوشید، و زندگی در رگهای خاک مرده بود. اما نه خشکی و نه فقر، هیچکدام به اندازه سایه سنگین گرگهایی که از کوهستانهای دور سرازیر میشدند، دِه را نمیآزرد. این گرگها نه از جنس گوشت و خون، بلکه تجسم خشونت، بیعدالتی و قدرت بیمهار بودند. دندانهایشان نه فقط پوست، بلکه روح انسانها را میدرید.
صحرا، بستر سکوتِ سوزان بود و آفتاب، بیهیچ رحمتی، بر خاکِ خشک و ترکخوردهاش تازیانه میزد. روز، مرگِ حرکت بود در این وادیِ عطش، و بادِ سرگردان، تنها غبارِ گذشتههای تلخ را از گوشهای به گوشهی دیگر میراند. در این میانه، جماعتی از مردم، بیصدا و بیرمق، در انتظار فرمانِ پایانی ایستاده بودند؛ فرمانی که از دهانِ نامرئیترین گرگها صادر میشد، گرگهایی که در خونِ خود نیز تشنه میماندند.
ناگهان، از میان زوزههای بلند و وحشتآورِ گرگها، زنی را کشیدند. خطِ خونش بر خاکِ تفتیدهی دشت، داستانی از رنج و بیعدالتی مینوشت، بویی آشنا برای هر ذره از این خاک. کلاغی سیاه، تنها شاهدِ این بیعدالتی، بر شاخ و برگهای خشکِ گَز جا خوش کرده بود، با چشمانی که نظارهگرِ بیپناهیِ انسان بود. سواری از راه رسید، بر اسبی خسته که نالهاش در صحرا میپیچید؛ گویی او نیز بارِ سنگینِ این درد را بر دوش میکشید. سنگها، انگار که جان داشتند، دستهایی را که به بیگناهی پرتاب میشدند، به سخره میگرفتند. زمینِ گرسنه، از تشنگی و خون، به خندهی تلخی درآمد، خندهای که به تمسخرِ این همه قربانی میمانست. زن را، با تمامِ مظلومیتش، به سوی مسلخ کشیدند و زمین، او را تا گردن در خود بلعید، گویی میخواست هرچه زودتر این صحنه را در کامِ خود پنهان کند.
همین که زن در دلِ خاک فرو رفت، سکوتی مرگبار همهجا را فرا گرفت. سکوتی که با فریادِ خشمگینِ یکی از میان جمعیت در هم شکست: "بکُشید این فاحشه رو!" و به دنبالش، اولین سنگ، با کینه و نفرتِ انباشته، به گونهی زن اصابت کرد. کلاغ، با آهی از میانِ بوتههای گَز، از جای خود برخاست. سنگِ دوم، با بیرحمی، شانهی زن را در هم شکست و کلاغ، حالا دورِ بوتههای گَز، چرخزنان پرواز میکرد. سنگِ سوم، بیهیچ رحمی، دندانهای زن را خرد کرد. و در همین لحظه، سوار، با مویهی بلندِ اسبش، از زین به زمین افتاد؛ گویی تابِ دیدنِ این صحنه را نداشت.
در میان این صحنهی هولناک، کودکی کوچک، در جمعِ تماشاچیان، از وحشت منجمد شده بود. چشمانش، گویی تمامِ این بیداد را در خود بلعیده بود. نظامیای، با گامهایی بیتفاوت، به سمت کودک رفت و دندانی از زن را به دستش داد، با فریادی بیروح: "بزن حصار! جمع رفت کنار!" کودک، با تمامِ توانِ خردسالش، دندان را پرتاب کرد. دندان، چرخید و تاب خورد و درست مماس با گونههای زن، به زمین افتاد، نزدیکترین شاهد به آخرین نفسهایش. لحظهای آرامشِ ظاهری برقرار شد، تا اینکه سنگی دیگر، از میانِ جمعیت، با تمامِ قوا، مستقیم به چشمانِ زن اصابت کرد. زانوی کودک، بیاختیار، بر خاک نشست و سرِ زن، برای همیشه، روی شانههایِ بیجانش، آرام گرفت.
سرمای زوزهی گرگها، حالا از پسِ کوهستانها میآمد، و نه از گلوی حیوان، بلکه از دهانِ خودِ دِه، از نفسِ مردمانش. گرگِ زخمی، با پوزهای که بویِ خونِ تازه میداد، باز هم به سمتِ شکار آمد؛ گرگی که زخمش، نه از پیکار، که از رنجِ دیرینهی این خاک بود. شرحِ حالِ مردم این دِه، نبردی بیامان با پوچی بود؛ نبردی که هر پیروزیاش، طعمِ تلخِ شکست میداد. و عجیب آنکه، با تمامِ این رنجها، در فردای روزِ اتفاق، باز هم با هم میرقصیدند، رقصی تلخ بر گورِ امیدها. این سرمای زوزه، این گرگِ زخمی، این نبردِ پوچ، و این رقصِ بیمعنی در فردای روزِ اتفاق، همگی حلقههایِ چرخهای بیکران و ازلی بودند.
جادهها، پیش از این نیز، بارها و بارها، شاهدِ کشتار بودهاند. این بار نیز، مراسمی ساده و بیروح، به پایان رسید؛ اما ناگهان، صدایِ نوزادی نوپا در صحرا پیچید. جمع، بیهیچ رحمی، فریاد کشید: "چال کنید نوزاد و مادر رو!" پیشوا، در حالی که نگاهِ سردش را به افقِ بیرحم دوخته بود، گفت: "به دنیا میسپاریمش. شب دراز است و دندانِ گرگها تیز." جمع، با سکوتی تسلیمگونه، این فرمان را پذیرفت و کمکم، به سمتِ دهاتِ خود پیش گرفتند؛ دهاتی که هر کدام، داستانی مشابه از رنج و تسلیم را در دلِ خود پنهان داشتند. غروب، با شکوهی بیتفاوت، بر ظهرِ تابانِ دشت پخش شد؛ گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود. در پشتِ کوره راهِ دِه، تنها تصویری مبهم باقی ماند: سواری غریبه، کلاغی سیاه، نوزادی معصوم، و آیندهای که در هالهای از ابهام گم بود.
✍ #اشو
جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:
https://t.me/ASHOOZA
در دشتی خشک و سوزان، زیر آفتاب بیرحم، دِه در میان شنهای روان و بادهای سرگردان نفس میکشید. نهالی سبز نمیشد، آبی در چاه نمیجوشید، و زندگی در رگهای خاک مرده بود. اما نه خشکی و نه فقر، هیچکدام به اندازه سایه سنگین گرگهایی که از کوهستانهای دور سرازیر میشدند، دِه را نمیآزرد. این گرگها نه از جنس گوشت و خون، بلکه تجسم خشونت، بیعدالتی و قدرت بیمهار بودند. دندانهایشان نه فقط پوست، بلکه روح انسانها را میدرید.
صحرا، بستر سکوتِ سوزان بود و آفتاب، بیهیچ رحمتی، بر خاکِ خشک و ترکخوردهاش تازیانه میزد. روز، مرگِ حرکت بود در این وادیِ عطش، و بادِ سرگردان، تنها غبارِ گذشتههای تلخ را از گوشهای به گوشهی دیگر میراند. در این میانه، جماعتی از مردم، بیصدا و بیرمق، در انتظار فرمانِ پایانی ایستاده بودند؛ فرمانی که از دهانِ نامرئیترین گرگها صادر میشد، گرگهایی که در خونِ خود نیز تشنه میماندند.
ناگهان، از میان زوزههای بلند و وحشتآورِ گرگها، زنی را کشیدند. خطِ خونش بر خاکِ تفتیدهی دشت، داستانی از رنج و بیعدالتی مینوشت، بویی آشنا برای هر ذره از این خاک. کلاغی سیاه، تنها شاهدِ این بیعدالتی، بر شاخ و برگهای خشکِ گَز جا خوش کرده بود، با چشمانی که نظارهگرِ بیپناهیِ انسان بود. سواری از راه رسید، بر اسبی خسته که نالهاش در صحرا میپیچید؛ گویی او نیز بارِ سنگینِ این درد را بر دوش میکشید. سنگها، انگار که جان داشتند، دستهایی را که به بیگناهی پرتاب میشدند، به سخره میگرفتند. زمینِ گرسنه، از تشنگی و خون، به خندهی تلخی درآمد، خندهای که به تمسخرِ این همه قربانی میمانست. زن را، با تمامِ مظلومیتش، به سوی مسلخ کشیدند و زمین، او را تا گردن در خود بلعید، گویی میخواست هرچه زودتر این صحنه را در کامِ خود پنهان کند.
همین که زن در دلِ خاک فرو رفت، سکوتی مرگبار همهجا را فرا گرفت. سکوتی که با فریادِ خشمگینِ یکی از میان جمعیت در هم شکست: "بکُشید این فاحشه رو!" و به دنبالش، اولین سنگ، با کینه و نفرتِ انباشته، به گونهی زن اصابت کرد. کلاغ، با آهی از میانِ بوتههای گَز، از جای خود برخاست. سنگِ دوم، با بیرحمی، شانهی زن را در هم شکست و کلاغ، حالا دورِ بوتههای گَز، چرخزنان پرواز میکرد. سنگِ سوم، بیهیچ رحمی، دندانهای زن را خرد کرد. و در همین لحظه، سوار، با مویهی بلندِ اسبش، از زین به زمین افتاد؛ گویی تابِ دیدنِ این صحنه را نداشت.
در میان این صحنهی هولناک، کودکی کوچک، در جمعِ تماشاچیان، از وحشت منجمد شده بود. چشمانش، گویی تمامِ این بیداد را در خود بلعیده بود. نظامیای، با گامهایی بیتفاوت، به سمت کودک رفت و دندانی از زن را به دستش داد، با فریادی بیروح: "بزن حصار! جمع رفت کنار!" کودک، با تمامِ توانِ خردسالش، دندان را پرتاب کرد. دندان، چرخید و تاب خورد و درست مماس با گونههای زن، به زمین افتاد، نزدیکترین شاهد به آخرین نفسهایش. لحظهای آرامشِ ظاهری برقرار شد، تا اینکه سنگی دیگر، از میانِ جمعیت، با تمامِ قوا، مستقیم به چشمانِ زن اصابت کرد. زانوی کودک، بیاختیار، بر خاک نشست و سرِ زن، برای همیشه، روی شانههایِ بیجانش، آرام گرفت.
سرمای زوزهی گرگها، حالا از پسِ کوهستانها میآمد، و نه از گلوی حیوان، بلکه از دهانِ خودِ دِه، از نفسِ مردمانش. گرگِ زخمی، با پوزهای که بویِ خونِ تازه میداد، باز هم به سمتِ شکار آمد؛ گرگی که زخمش، نه از پیکار، که از رنجِ دیرینهی این خاک بود. شرحِ حالِ مردم این دِه، نبردی بیامان با پوچی بود؛ نبردی که هر پیروزیاش، طعمِ تلخِ شکست میداد. و عجیب آنکه، با تمامِ این رنجها، در فردای روزِ اتفاق، باز هم با هم میرقصیدند، رقصی تلخ بر گورِ امیدها. این سرمای زوزه، این گرگِ زخمی، این نبردِ پوچ، و این رقصِ بیمعنی در فردای روزِ اتفاق، همگی حلقههایِ چرخهای بیکران و ازلی بودند.
جادهها، پیش از این نیز، بارها و بارها، شاهدِ کشتار بودهاند. این بار نیز، مراسمی ساده و بیروح، به پایان رسید؛ اما ناگهان، صدایِ نوزادی نوپا در صحرا پیچید. جمع، بیهیچ رحمی، فریاد کشید: "چال کنید نوزاد و مادر رو!" پیشوا، در حالی که نگاهِ سردش را به افقِ بیرحم دوخته بود، گفت: "به دنیا میسپاریمش. شب دراز است و دندانِ گرگها تیز." جمع، با سکوتی تسلیمگونه، این فرمان را پذیرفت و کمکم، به سمتِ دهاتِ خود پیش گرفتند؛ دهاتی که هر کدام، داستانی مشابه از رنج و تسلیم را در دلِ خود پنهان داشتند. غروب، با شکوهی بیتفاوت، بر ظهرِ تابانِ دشت پخش شد؛ گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود. در پشتِ کوره راهِ دِه، تنها تصویری مبهم باقی ماند: سواری غریبه، کلاغی سیاه، نوزادی معصوم، و آیندهای که در هالهای از ابهام گم بود.
✍ #اشو
جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:
https://t.me/ASHOOZA
Telegram
اَشو
صدای مردم ایران در برابر ظلم و ستم جمهوری اسلامی. با حمایت مستقیم شاهزاده رضا پهلوی، مصممتر از همیشه در راه آزادی ایران گام برمیدارم. همراه من باشید.
👍36❤14😢4
Forwarded from اَشو
🔹داستان دِه گرگ و آتش؛ سمفونی زوال- آوازی از بیابان خاموش(2/2)
در کویرِ تنهاییها، خونِ زنِ بیگناه، به کفِ دمپاییهایِ مردم چسبیده بود. با پاهایی که از خون رنگین شده بودند، به سمتِ دِه خود بازگشتند، و در خیالشان، شبی آرام و بیدغدغه را ترسیم میکردند. شانههای یکدیگر را گرفتند و زمزمه کردند: "عاقبتِ زن چه سیاه بود!" غافل از آنکه یک جسد، برای این همه گرگ در این بیابانِ بیکران، هرگز کافی نبود.
گرگها، ردپاها را بو میکشیدند و با حس کردنِ بویِ خونِ تازه، جریتر میشدند. تولههایشان هنوز کوچک و گرسنه بودند، و گلهی گرگها، بزرگ، وحشی و درشتاندام، به دنبالِ شکارِ بعدی میرفتند. همه با هم، به راه افتادند؛ تصمیمی قطعی و مسیری روشن پیشِ رویشان بود. دِه معلوم بود، در انتهای جادهای خاکی، و راه نیز چندان دور نبود؛ کمتر از یک ساعت دیگر، به مقصد میرسیدند.
بویی غریب، مشامها را پر میکرد: بویِ گل و آهن. همه در خوابی عمیق فرو رفته بودند، پنجرهها باز، خانهها کوچک، و هرکس در اتاقِ خود. این برای گرگها، شکاری آسان بود. پروانهها، بیخبر از سرنوشت، دورِ چراغها میرقصیدند و جیرجیرکها، آوازِ بیچارگان را میخواندند. گوشتِ نرمِ نوزادِ قبلی، هنوز مزهاش زیرِ دندانِ گرگها مانده بود. گرگها، بیهیچ توقفی، مستقیم به سمتِ گهوارهها رفتند.
مادران، پریشان از خواب پریدند. جیغ میکشیدند که گرگها شبیخون زدهاند. مردانِ دِه، با سنگهایی که از مراسمِ امروز در کفِ دستشان باقی مانده بود، به مقابله برخاستند. اما این بار، سنگها چقدر ضعیف بودند! با سنگ نمیشد این گرگها را بیرون کرد. چشمانِ سرخِ گرگها، در تاریکیِ شب برق میزد و تکههایِ گوشتِ نوزاد، از لبانشان آویزان بود، گواهی بر وحشیگریشان.
وقتی وحشت، تمامِ وجودِ دِه را فرا گرفت، همه به اولین ایدههایی که به ذهنشان میرسید، چنگ زدند. یکی، سرِ چوبِ خود را آتش زد و با دستی لرزان، آن را بالا آورد. زمزمه کرد: "فقط با آتش میشود گرگها را ترساند." اما دستهایش از ترس یخ کرده بود و میلرزید. چوب از دستش افتاد و در همهمهی زوزههای گرگها گم شد. شعلهها وحشی و سریع بودند و دیوارهایِ خانهها، خشک و پوشالی، در برابرِ آتش، بیدفاع.
از دور، رقصِ بدنهایی دیده میشد که در میانِ شعلهها، به خود میپیچیدند. آتشِ عدالت، یا شاید بیعدالتی، فضا را در برگرفته بود. اشکِ شوقِ سوار، بر یالِ اسبش چکید، وقتی بویِ گوشتِ سوخته، هوا را پر کرد. منقارِ لاشهخوارِ کلاغها را دید. دلش برایِ مردمِ این دِه نسوخت، هیچ. او تنها آتشی کوچک روشن کرد و زیباییِ این انتها را تماشا کرد.
حالا برو موتور برق بخر هموطن ....
✍ #اشو
میاد سرمای زوزه به صدات
گرگ زخمی بزن دوباره پوزه به شکار
شرح حال ما نبرد بود با پوچی
میرقصیم با هم فردای روز اتفاق
جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:
https://t.me/ASHOOZA
در کویرِ تنهاییها، خونِ زنِ بیگناه، به کفِ دمپاییهایِ مردم چسبیده بود. با پاهایی که از خون رنگین شده بودند، به سمتِ دِه خود بازگشتند، و در خیالشان، شبی آرام و بیدغدغه را ترسیم میکردند. شانههای یکدیگر را گرفتند و زمزمه کردند: "عاقبتِ زن چه سیاه بود!" غافل از آنکه یک جسد، برای این همه گرگ در این بیابانِ بیکران، هرگز کافی نبود.
گرگها، ردپاها را بو میکشیدند و با حس کردنِ بویِ خونِ تازه، جریتر میشدند. تولههایشان هنوز کوچک و گرسنه بودند، و گلهی گرگها، بزرگ، وحشی و درشتاندام، به دنبالِ شکارِ بعدی میرفتند. همه با هم، به راه افتادند؛ تصمیمی قطعی و مسیری روشن پیشِ رویشان بود. دِه معلوم بود، در انتهای جادهای خاکی، و راه نیز چندان دور نبود؛ کمتر از یک ساعت دیگر، به مقصد میرسیدند.
بویی غریب، مشامها را پر میکرد: بویِ گل و آهن. همه در خوابی عمیق فرو رفته بودند، پنجرهها باز، خانهها کوچک، و هرکس در اتاقِ خود. این برای گرگها، شکاری آسان بود. پروانهها، بیخبر از سرنوشت، دورِ چراغها میرقصیدند و جیرجیرکها، آوازِ بیچارگان را میخواندند. گوشتِ نرمِ نوزادِ قبلی، هنوز مزهاش زیرِ دندانِ گرگها مانده بود. گرگها، بیهیچ توقفی، مستقیم به سمتِ گهوارهها رفتند.
مادران، پریشان از خواب پریدند. جیغ میکشیدند که گرگها شبیخون زدهاند. مردانِ دِه، با سنگهایی که از مراسمِ امروز در کفِ دستشان باقی مانده بود، به مقابله برخاستند. اما این بار، سنگها چقدر ضعیف بودند! با سنگ نمیشد این گرگها را بیرون کرد. چشمانِ سرخِ گرگها، در تاریکیِ شب برق میزد و تکههایِ گوشتِ نوزاد، از لبانشان آویزان بود، گواهی بر وحشیگریشان.
وقتی وحشت، تمامِ وجودِ دِه را فرا گرفت، همه به اولین ایدههایی که به ذهنشان میرسید، چنگ زدند. یکی، سرِ چوبِ خود را آتش زد و با دستی لرزان، آن را بالا آورد. زمزمه کرد: "فقط با آتش میشود گرگها را ترساند." اما دستهایش از ترس یخ کرده بود و میلرزید. چوب از دستش افتاد و در همهمهی زوزههای گرگها گم شد. شعلهها وحشی و سریع بودند و دیوارهایِ خانهها، خشک و پوشالی، در برابرِ آتش، بیدفاع.
از دور، رقصِ بدنهایی دیده میشد که در میانِ شعلهها، به خود میپیچیدند. آتشِ عدالت، یا شاید بیعدالتی، فضا را در برگرفته بود. اشکِ شوقِ سوار، بر یالِ اسبش چکید، وقتی بویِ گوشتِ سوخته، هوا را پر کرد. منقارِ لاشهخوارِ کلاغها را دید. دلش برایِ مردمِ این دِه نسوخت، هیچ. او تنها آتشی کوچک روشن کرد و زیباییِ این انتها را تماشا کرد.
حالا برو موتور برق بخر هموطن ....
✍ #اشو
میاد سرمای زوزه به صدات
گرگ زخمی بزن دوباره پوزه به شکار
شرح حال ما نبرد بود با پوچی
میرقصیم با هم فردای روز اتفاق
جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:
https://t.me/ASHOOZA
Telegram
اَشو
صدای مردم ایران در برابر ظلم و ستم جمهوری اسلامی. با حمایت مستقیم شاهزاده رضا پهلوی، مصممتر از همیشه در راه آزادی ایران گام برمیدارم. همراه من باشید.
👍35❤5😢3
جلسه پرسش و پاسخ با حضور جناب دکتر #امیرشهرام_ماکویی فعال سیاسی در ابرگروه #گارد_شاهنشاهی
یکشنبه ۱۹ امرداد ۱۴۰۴
عرض ادب و احترام دارم خدمت جناب دکتر ماکویی فعال سیاسی ساکن آمریکا
از اینکه لطف کردید و دعوت مجموعه مبارزاتی گارد شاهنشاهی را پذیرفتید، سپاسگزارم
یکشنبه ۱۹ امرداد ۱۴۰۴
عرض ادب و احترام دارم خدمت جناب دکتر ماکویی فعال سیاسی ساکن آمریکا
از اینکه لطف کردید و دعوت مجموعه مبارزاتی گارد شاهنشاهی را پذیرفتید، سپاسگزارم
👏31👍4❤3👎1
فایل نخست از جلسه پرسش و پاسخ با حضور جناب دکتر #امیرشهرام_ماکویی فعال سیاسی در ابرگروه #گارد_شاهنشاهی
یکشنبه ۱۹ امرداد ۱۴۰۴
@gurd_shah
یکشنبه ۱۹ امرداد ۱۴۰۴
@gurd_shah
👍31❤3👎1
پرسش نخست
درود بر شما . لطف کنین پرسش منو در کنفرانس با جناب ماکویی مطرح کنین .
رضا شاه دوم در کنفرانس مونیخ گفته بود : " داریم کاری می کنیم که مقامات بلندپایه جمهوری اسلامی ریزش کنن . " پرسش من اینه که چجوری ریزش کنن ؟ مگه اونا غرق در فساد و تباهی و جنایت نیستن ؟ مثلا عراقچی و رادان و احمدی مقدم و قالیباف و لاریجانیها چجوری ریزش کنن ؟ وزرای کابینه و معاونان وزیران چی ؟ علمالهدی و احمد خاتمی و ... چجوری ریزش کنن ؟
درود بر شما . لطف کنین پرسش منو در کنفرانس با جناب ماکویی مطرح کنین .
رضا شاه دوم در کنفرانس مونیخ گفته بود : " داریم کاری می کنیم که مقامات بلندپایه جمهوری اسلامی ریزش کنن . " پرسش من اینه که چجوری ریزش کنن ؟ مگه اونا غرق در فساد و تباهی و جنایت نیستن ؟ مثلا عراقچی و رادان و احمدی مقدم و قالیباف و لاریجانیها چجوری ریزش کنن ؟ وزرای کابینه و معاونان وزیران چی ؟ علمالهدی و احمد خاتمی و ... چجوری ریزش کنن ؟
👍35❤4👎1
پرسش سوم
با درود و عرض ادب خدمت دکتر ماکویی و ممنون از جناب اشکان که چنین جلسه ای را با حضور شما شکل داد. من از قبل از جنگ ۱۲ روزه خیلی امیدوار بودم که رژیم سرنگون میشه و هر لحظه منتظر خبر سرنگونی نظام بودم، اما صراحتا با سیاست های ترامپ دیگه امیدی ندارم
لطفا اگر ممکنه بفرمایید چه منفعتی واسه ترامپ داشت که مانع از سرنگونی رژیم شد و آیا با بودن ترامپ احتمال سرنگونی رژیم هست یا خیر؟
با درود و عرض ادب خدمت دکتر ماکویی و ممنون از جناب اشکان که چنین جلسه ای را با حضور شما شکل داد. من از قبل از جنگ ۱۲ روزه خیلی امیدوار بودم که رژیم سرنگون میشه و هر لحظه منتظر خبر سرنگونی نظام بودم، اما صراحتا با سیاست های ترامپ دیگه امیدی ندارم
لطفا اگر ممکنه بفرمایید چه منفعتی واسه ترامپ داشت که مانع از سرنگونی رژیم شد و آیا با بودن ترامپ احتمال سرنگونی رژیم هست یا خیر؟
👍27❤4👎2
فایل دوم از پرسش سوم
با درود و عرض ادب خدمت دکتر ماکویی و ممنون از جناب اشکان که چنین جلسه ای را با حضور شما شکل داد. من از قبل از جنگ ۱۲ روزه خیلی امیدوار بودم که رژیم سرنگون میشه و هر لحظه منتظر خبر سرنگونی نظام بودم، اما صراحتا با سیاست های ترامپ دیگه امیدی ندارم
لطفا اگر ممکنه بفرمایید چه منفعتی واسه ترامپ داشت که مانع از سرنگونی رژیم شد و آیا با بودن ترامپ احتمال سرنگونی رژیم هست یا خیر؟
با درود و عرض ادب خدمت دکتر ماکویی و ممنون از جناب اشکان که چنین جلسه ای را با حضور شما شکل داد. من از قبل از جنگ ۱۲ روزه خیلی امیدوار بودم که رژیم سرنگون میشه و هر لحظه منتظر خبر سرنگونی نظام بودم، اما صراحتا با سیاست های ترامپ دیگه امیدی ندارم
لطفا اگر ممکنه بفرمایید چه منفعتی واسه ترامپ داشت که مانع از سرنگونی رژیم شد و آیا با بودن ترامپ احتمال سرنگونی رژیم هست یا خیر؟
👍26❤3👎2
پرسش چهارم...
پرسش چهارم
در دفترچه دوره گذار نوشته شده : " محاکمه جنایتکاران رو به رای مردم بذاریم و در همه پرسی از مردم بپرسیم که آیا می خواین جنایتکاران جمهوری اسلامی محاکمه بشن یا عفو عمومی بشن ؟ " من می پرسم که قالیباف و رادان و اژه ای و زاکانی و سعید مرتضوی و عزیز جعفری و بهاره جنگروی ( قاتل آرمیتا گراوند ) و ضاربان و قاتلان مهسا امینی و ... چرا عفو بخورن ؟ پس دادخواهی خونواده ها و بازماندگان جاویدنامان و اجرای عدالت و درس عبرت برای دیگران چی میشه ؟ مگه میشه بر خلاف خواست خونواده ها و بازماندگان تصمیم گرفت ؟ فراموش نکنیم که قاتل احمد کسروی پس ازینکه از زندان آزاد شد عبدالحسین هژیر ( نخست وزیر وقت ) رو ترور کرد . پس نباید به تروریستهای اسلامگرا مجال تنفس داد .
پرسش چهارم
در دفترچه دوره گذار نوشته شده : " محاکمه جنایتکاران رو به رای مردم بذاریم و در همه پرسی از مردم بپرسیم که آیا می خواین جنایتکاران جمهوری اسلامی محاکمه بشن یا عفو عمومی بشن ؟ " من می پرسم که قالیباف و رادان و اژه ای و زاکانی و سعید مرتضوی و عزیز جعفری و بهاره جنگروی ( قاتل آرمیتا گراوند ) و ضاربان و قاتلان مهسا امینی و ... چرا عفو بخورن ؟ پس دادخواهی خونواده ها و بازماندگان جاویدنامان و اجرای عدالت و درس عبرت برای دیگران چی میشه ؟ مگه میشه بر خلاف خواست خونواده ها و بازماندگان تصمیم گرفت ؟ فراموش نکنیم که قاتل احمد کسروی پس ازینکه از زندان آزاد شد عبدالحسین هژیر ( نخست وزیر وقت ) رو ترور کرد . پس نباید به تروریستهای اسلامگرا مجال تنفس داد .
👍28❤3👎1
پرسش پنجم...
درودبرشماجناب دکترماکویی
خدمت شما عارضم
با توجه به اقدامات ترامپ در زنگزور ،شما این اقدام ترامپ را چقدر اثر بخش میدانید در کمک به اسراییل برای ادامه ی جنگ با رژیم جمهوری اسلامی!؟
با توجه به آتش بس شکننده و شرایط و اتفاقاتی که در این مدت بر علیه حکومت جمبولی اسلامی رخ داده
شما تحلیلتون از آینده ی این رژیم آخوندی و آینده ی اون خانه ی امنی که خامنه ای ازش حرف میزد که همگان متوجه شدن که اون خانه ی امنی که ایشون میگفت از لانه ی عنکبوت هم سست تر بوده و هست چی هست ....
درودبرشماجناب دکترماکویی
خدمت شما عارضم
با توجه به اقدامات ترامپ در زنگزور ،شما این اقدام ترامپ را چقدر اثر بخش میدانید در کمک به اسراییل برای ادامه ی جنگ با رژیم جمهوری اسلامی!؟
با توجه به آتش بس شکننده و شرایط و اتفاقاتی که در این مدت بر علیه حکومت جمبولی اسلامی رخ داده
شما تحلیلتون از آینده ی این رژیم آخوندی و آینده ی اون خانه ی امنی که خامنه ای ازش حرف میزد که همگان متوجه شدن که اون خانه ی امنی که ایشون میگفت از لانه ی عنکبوت هم سست تر بوده و هست چی هست ....
👍25❤4👎1
فایل دوم از پرسش پنجم
درودبرشماجناب دکترماکویی
خدمت شما عارضم
با توجه به اقدامات ترامپ در زنگزور ،شما این اقدام ترامپ را چقدر اثر بخش میدانید در کمک به اسراییل برای ادامه ی جنگ با رژیم جمهوری اسلامی!؟
با توجه به آتش بس شکننده و شرایط و اتفاقاتی که در این مدت بر علیه حکومت جمبولی اسلامی رخ داده
شما تحلیلتون از آینده ی این رژیم آخوندی و آینده ی اون خانه ی امنی که خامنه ای ازش حرف میزد که همگان متوجه شدن که اون خانه ی امنی که ایشون میگفت از لانه ی عنکبوت هم سست تر بوده و هست چی هست ....
درودبرشماجناب دکترماکویی
خدمت شما عارضم
با توجه به اقدامات ترامپ در زنگزور ،شما این اقدام ترامپ را چقدر اثر بخش میدانید در کمک به اسراییل برای ادامه ی جنگ با رژیم جمهوری اسلامی!؟
با توجه به آتش بس شکننده و شرایط و اتفاقاتی که در این مدت بر علیه حکومت جمبولی اسلامی رخ داده
شما تحلیلتون از آینده ی این رژیم آخوندی و آینده ی اون خانه ی امنی که خامنه ای ازش حرف میزد که همگان متوجه شدن که اون خانه ی امنی که ایشون میگفت از لانه ی عنکبوت هم سست تر بوده و هست چی هست ....
👍25❤6👎1
پرسش ششم
درودبرشماجناب دکترماکویی. لطفا در خصوص فعالیت های موثر و مهم صحبت کنید تا بهتر بدونیم چه باید بکنیم تا زودتر از شر این آخوندهای کثافت راحت بشیم، مثلا من خودم اسکناس نویسی میکنم و دیوار نویسی میکنم و هر جا بتونم شعار مینویسم اما واقعا مطمئن نیستم که این کارها اثر داشته باشه.
لطفا در این خصوص توضیحاتی ارائه بدید
درودبرشماجناب دکترماکویی. لطفا در خصوص فعالیت های موثر و مهم صحبت کنید تا بهتر بدونیم چه باید بکنیم تا زودتر از شر این آخوندهای کثافت راحت بشیم، مثلا من خودم اسکناس نویسی میکنم و دیوار نویسی میکنم و هر جا بتونم شعار مینویسم اما واقعا مطمئن نیستم که این کارها اثر داشته باشه.
لطفا در این خصوص توضیحاتی ارائه بدید
👍25❤3👎1