قطار شادى میشویم در میان آوار!
📷بازی با كودكان به منظور بهداشت روانى آنها
#زلزله_کرمانشاه
روستای #تایشه_ای (چهار شنبه ۹۶/۰۹/۰۱)
🆔 @imamalisociety
📷بازی با كودكان به منظور بهداشت روانى آنها
#زلزله_کرمانشاه
روستای #تایشه_ای (چهار شنبه ۹۶/۰۹/۰۱)
🆔 @imamalisociety
حمزه پسر چهار ساله چشم مخملیای بود كه به خاطر فوت مادرش و ضربه مغزی شدن پدرش در زلزله ده روز بود كه بازی نمیکرد و با كسی حرف نمیزد.
كافی بود ماشینی رد بشه تا ترس تو چشماش دیده بشه!
قایم شده بود و نمیخواست با كسی حرف بزنه.
غم از دست دادن مادرش و افسردگی اطرافیانش كافی بود تا بهونهای برای خندیدن و حرف زدن و بازی كردن نداشته باشه.
با هیچكسش میل سخن نیست اما به در و دیوار كوبیدم تا بتونم یادش بیارم خندهش چه رنگیه!
شاید میترسید باز هم بخنده و دوست بداره و از دست بده!
باز ادامه دادم...
براش یه توپ آوردم. قول دادم مال خودش باشه. خندید.
بچهها در برابر محبت همیشه دَرِ قلبشون رو باز میکنن.
حالا وقتش بود با هم فوتبال بازی كنیم و بخندیم به تلخی زندگی! حمزه میخندید؛ دنیا هم!
باید باهم یاد میگرفتیم به تلخی ها هم بخندیم.
بهش میگم: تو بهترین فوتبالیست دنیایی.
از سر ذوق دندوناش رو به هم فشار داد و خندید!
چشماش از نهایت شادی برق میزد
و باز هم خندید و اینبار محکمتر شوت زد.
منم بغضم رو حبس کردم و شوت زدم.
با هم خندیدیم و زدیم به زیر غم ها...
⬅️ روايت عضو تيم مددكاری جمعيت امام علی - روستای #تایشه_ای (چهار شنبه ۹۶/۰۹/۰۱)
#زلزله_كرمانشاه
🆔 @imamalisociety
〰〰〰〰〰
goo.gl/RNPvMN
كافی بود ماشینی رد بشه تا ترس تو چشماش دیده بشه!
قایم شده بود و نمیخواست با كسی حرف بزنه.
غم از دست دادن مادرش و افسردگی اطرافیانش كافی بود تا بهونهای برای خندیدن و حرف زدن و بازی كردن نداشته باشه.
با هیچكسش میل سخن نیست اما به در و دیوار كوبیدم تا بتونم یادش بیارم خندهش چه رنگیه!
شاید میترسید باز هم بخنده و دوست بداره و از دست بده!
باز ادامه دادم...
براش یه توپ آوردم. قول دادم مال خودش باشه. خندید.
بچهها در برابر محبت همیشه دَرِ قلبشون رو باز میکنن.
حالا وقتش بود با هم فوتبال بازی كنیم و بخندیم به تلخی زندگی! حمزه میخندید؛ دنیا هم!
باید باهم یاد میگرفتیم به تلخی ها هم بخندیم.
بهش میگم: تو بهترین فوتبالیست دنیایی.
از سر ذوق دندوناش رو به هم فشار داد و خندید!
چشماش از نهایت شادی برق میزد
و باز هم خندید و اینبار محکمتر شوت زد.
منم بغضم رو حبس کردم و شوت زدم.
با هم خندیدیم و زدیم به زیر غم ها...
⬅️ روايت عضو تيم مددكاری جمعيت امام علی - روستای #تایشه_ای (چهار شنبه ۹۶/۰۹/۰۱)
#زلزله_كرمانشاه
🆔 @imamalisociety
〰〰〰〰〰
goo.gl/RNPvMN