جمعیت امام علی
‼️ #خیابان_اوراقچیها؛ جایی که انسان و انسانیت در آن اوراق می شود 1️⃣ #قسمت_اول 🔸 ساعت از یازده شب گذشته است. با دو ماشین به سمت محله ی لب خط می رویم. ماشین ها را کنار خانه علم پارک می کنیم. به سمت محل تجمع کارتن خوابها در خیابان اوراقچی ها می رویم. می خواهیم…
🌀 خیابان اوراقچی ها
2⃣ #قسمت_دوم: مادرانی که در کمد قایم می شوند!
🔹 در سیاهی این شب زمستانی و سیاهی بی انتهای این خیابان، تنها روشنایی چند آتش دیده می شود. دور هر آتش شش هفت نفر حلقه زده اند و مشغول مصرف شیشه هستند. یکی از بچه ها سر صحبت را با طیبه باز می کند: "طیبه توی این کارتن خوابا بچه هم هست؟". جواب می دهد:"اگه هم باشه بهزیستی میبرش!"
🔹 بحث را به سمت دختر خودش می برد که بهزیستی از او جدایش کرده؛ دخترش البته در اینجا به دنیا نیامده. بغض در صدایش می افتد: "دختر کوچولوی من رو بهزیستی برد. بهزیستی فکر میکنه کار خوبی میکنه بچه ها رو میبره؟ من خودم تو بهزیستی بزرگ شدم. میدونم چه جوریه! الان دو تا دختر دیگه توی خونه دارم. خیلی بلا هستن. زبون دارن اینقدر!" نگاه بغض آلودش به یکباره به نگاهی امیدوار تبدیل می شود. تنها امید زندگی اش همین دو دختر هستند. بعدا که از شوهرش می پرسم می گوید که در خانه است؛ از محتوای حرفش حدس می زنم که شوهرش معتاد است.
🔹 می گوید:"فکر میکنین من خوشم میاد این وقت شب اینجا باشم؟ به خاطر دو تا دخترام اینجا مواد میفروشم. به خاطر اینکه صبح که میرن مدرسه نفری دوهزار تومن بتونم بهشون پول توجیبی بدم. من شبی بیست تومن کار کنم میرم خونه. سه چهار شب هم تو هفته باور کن چیزی درنمیارم. یه وقتایی دخترام میخوان برن مدرسه، پولی ندارم بهشون بدم، میرم تو کمد قایم میشم که بچه هام من رو نبینن."
این حرف تا روزها تا مغز استخوانم را می سوزاند. با او در خیابان اوراقچی ها و از کنار خیل معتادان کارتن خواب رد می شویم و صحبتمان را ادامه می دهیم ...
(ادامه دارد)
goo.gl/u0Bjre
〰〰〰〰〰〰
🆔 @imamalisociety
2⃣ #قسمت_دوم: مادرانی که در کمد قایم می شوند!
🔹 در سیاهی این شب زمستانی و سیاهی بی انتهای این خیابان، تنها روشنایی چند آتش دیده می شود. دور هر آتش شش هفت نفر حلقه زده اند و مشغول مصرف شیشه هستند. یکی از بچه ها سر صحبت را با طیبه باز می کند: "طیبه توی این کارتن خوابا بچه هم هست؟". جواب می دهد:"اگه هم باشه بهزیستی میبرش!"
🔹 بحث را به سمت دختر خودش می برد که بهزیستی از او جدایش کرده؛ دخترش البته در اینجا به دنیا نیامده. بغض در صدایش می افتد: "دختر کوچولوی من رو بهزیستی برد. بهزیستی فکر میکنه کار خوبی میکنه بچه ها رو میبره؟ من خودم تو بهزیستی بزرگ شدم. میدونم چه جوریه! الان دو تا دختر دیگه توی خونه دارم. خیلی بلا هستن. زبون دارن اینقدر!" نگاه بغض آلودش به یکباره به نگاهی امیدوار تبدیل می شود. تنها امید زندگی اش همین دو دختر هستند. بعدا که از شوهرش می پرسم می گوید که در خانه است؛ از محتوای حرفش حدس می زنم که شوهرش معتاد است.
🔹 می گوید:"فکر میکنین من خوشم میاد این وقت شب اینجا باشم؟ به خاطر دو تا دخترام اینجا مواد میفروشم. به خاطر اینکه صبح که میرن مدرسه نفری دوهزار تومن بتونم بهشون پول توجیبی بدم. من شبی بیست تومن کار کنم میرم خونه. سه چهار شب هم تو هفته باور کن چیزی درنمیارم. یه وقتایی دخترام میخوان برن مدرسه، پولی ندارم بهشون بدم، میرم تو کمد قایم میشم که بچه هام من رو نبینن."
این حرف تا روزها تا مغز استخوانم را می سوزاند. با او در خیابان اوراقچی ها و از کنار خیل معتادان کارتن خواب رد می شویم و صحبتمان را ادامه می دهیم ...
(ادامه دارد)
goo.gl/u0Bjre
〰〰〰〰〰〰
🆔 @imamalisociety