نویسندگان در پایان راه
نویسندگان و متفکرانی که به پایان خط زندگی میرسند و متاملانه در کار و بار خویش مینگرند، نکتههای خوبی برای آموختن به ما دارند. کتاب آخرین چیزها: مصاحبههای آخر عمر، نوشته ایریس رادیش (ترجمه مهشید میرمعزی، تهران، ثالث، ١٣٩٨، ٢٢٧صفحه) گزارشی است از ١٧ زندگی متفکرانه از این دست. خانم رادیش که از او پیشتر کتاب آرمان سادگی (ترجمه مهشید میرمعزی، تهران، ثالث، ١٣٩۵، ٣۵۶صفحه) منتشر شده است (نک: آرمان سادگی کامو، سید حسن اسلامی، روزنامه اعتماد، ٩٨/٠٩/١٣) در کتاب حاضر با ۱۸ نفر از نویسندگان آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی مصاحبه کرده و آخرین دستاورد، تاملات و داشتههایشان را گزارش میکند. مهمترین ویژگی این مصاحبهها آن است که بعد از آنها دیگر از این کسان گفتوگویی منتشر نمیشود و میتوان آنها را حاصل عمر و وصیت ادبی این نویسندگان قلمداد کرد.
گزارش این کتاب دشوار است. باید آن را خواند یا دستکم ورق زد و برخی نکات و ایدههایش را مرور کرد. شاید مهمترین نکاتش اینها باشند. رادیش ٣٠ ساله، هنگامی که با ژولین گرین ٩٠ ساله تنها میشود، با اختصار زمان و مکان را با هم پیوند میزند: «ما تنها میشویم. حدود یک متر در اتاق و ٦٠ سال در زمان با هم فاصله داریم». گرین پیر شدن را گناه میداند و بر آن است که هیچ جنگ پیروزمندانهای نداریم و همواره کشتار ادامه دارد. او که زندگیاش صرف مبارزه میان جسم و روح شده، معتقد است که نمیتوان دین را از بین برد و «ملحد مطلق وجود ندارد. این برخلاف طبیعت است. شاید بیخدایی نوعی کمبود قدرت تخیل باشد». خانم ایلزه ایشینگر آرزوهای برآورده شده را مصیبت میداند و معتقد است که دوران جنگ از وضع کنونی بهتر بود، زیرا «سرشار از امیدواری بود». کلود سیمون هنگام اشاره به نوشتن ادعا میکند «اصل مهم چگونگی است» نه موضوعی که درباره آن مینویسیم.
پتر رومکورف در ٧٠ سالگی جوان است. شلوار جین و موی بلند دارد و احساس جوانی ابدی را منتقل میکند. از نظر او «شعر تنها رسته ادبی است که میتوان آن را در مغز با خود حمل کرد. تغذیه، پیادهروی، وسائل سفر و گزانگبینی برای زنده ماندن است». سپس شعری از یواخیم رینگل ناتس زمزمه میکند: «قلبی در سینه تو آویزان است/ که هرگز اجازه نداری از دستش بدهی». از نظر آندره بیتوف «زندگی میتواند زنجیری از معجزات تعریف شود» و ناامیدی از بزرگترین گناهان است. وی ترس را بدترین احساس انسانها میداند و بر آن است که «من خداوند مجازاتکننده را باور ندارم. فقط عشقی بیحصر را احساس میکنم.» خانم فریدریکه مای در ٨٠ سالگی نیز در پی شناخت و تجربهی جهان است: «من هر روز تجربه به دست میآورم. جهان به غایت غنی است و من بسیار نسبت به جهان کنجکاوم.» گونتر گراس از شادی درونی و اشتیاق مدام خود برای نوشتن سخن میگوید و معتقد است فرآیندی «دائمی برای جملهبندی و واژهیابی در درونم مشغول کار است که متوقف نمیشود.» میشل بوتور تاکید میکند: «ادبیات همیشه متعهد است». از نظر او «نویسنده ایدهآل مجموعهای از نویسنده، منتقد و فیلسوف در یک شخص است».
ایمره کرتس باور دارد که «آشویتس با وجود فرهنگ آلمانی اتفاق نیفتاد، بلکه به دلیل فرهنگ آلمان اتفاق افتاد». جرج استاینر در مقاله «چرا تفکر آدم را غمگین میکند»، اندیشیدن را کاری بیهوده معرفی میکند. از نظر او فروتنی لازمه رشد است. وی در خانوادهای سختگیر و جدی بار آمد. مادرش میگفت: «آدم باید بر هر مشکلی فائق آید» و پدرش به او آموخت؛ «انسانهایی که زندگی عمیقی دارند، عمیقتر به هنر عشق میورزند». پدرش به او باوراند که مقدسترین کار معلمی است. خانم روت گلوگر در ٨٣سالگی بر این باور است که هدف زندگی زیستن است. وی همواره در حال سفر است. دیروز لندن و پس فردا پاریس و بعد وین خواهد بود.
این مصاحبهها تصاویری، گرچه مبهم، از زندگیهای شایسته زیستن را کمابیش برای ما ترسیم میکنند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@islahweb
نویسندگان و متفکرانی که به پایان خط زندگی میرسند و متاملانه در کار و بار خویش مینگرند، نکتههای خوبی برای آموختن به ما دارند. کتاب آخرین چیزها: مصاحبههای آخر عمر، نوشته ایریس رادیش (ترجمه مهشید میرمعزی، تهران، ثالث، ١٣٩٨، ٢٢٧صفحه) گزارشی است از ١٧ زندگی متفکرانه از این دست. خانم رادیش که از او پیشتر کتاب آرمان سادگی (ترجمه مهشید میرمعزی، تهران، ثالث، ١٣٩۵، ٣۵۶صفحه) منتشر شده است (نک: آرمان سادگی کامو، سید حسن اسلامی، روزنامه اعتماد، ٩٨/٠٩/١٣) در کتاب حاضر با ۱۸ نفر از نویسندگان آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی مصاحبه کرده و آخرین دستاورد، تاملات و داشتههایشان را گزارش میکند. مهمترین ویژگی این مصاحبهها آن است که بعد از آنها دیگر از این کسان گفتوگویی منتشر نمیشود و میتوان آنها را حاصل عمر و وصیت ادبی این نویسندگان قلمداد کرد.
گزارش این کتاب دشوار است. باید آن را خواند یا دستکم ورق زد و برخی نکات و ایدههایش را مرور کرد. شاید مهمترین نکاتش اینها باشند. رادیش ٣٠ ساله، هنگامی که با ژولین گرین ٩٠ ساله تنها میشود، با اختصار زمان و مکان را با هم پیوند میزند: «ما تنها میشویم. حدود یک متر در اتاق و ٦٠ سال در زمان با هم فاصله داریم». گرین پیر شدن را گناه میداند و بر آن است که هیچ جنگ پیروزمندانهای نداریم و همواره کشتار ادامه دارد. او که زندگیاش صرف مبارزه میان جسم و روح شده، معتقد است که نمیتوان دین را از بین برد و «ملحد مطلق وجود ندارد. این برخلاف طبیعت است. شاید بیخدایی نوعی کمبود قدرت تخیل باشد». خانم ایلزه ایشینگر آرزوهای برآورده شده را مصیبت میداند و معتقد است که دوران جنگ از وضع کنونی بهتر بود، زیرا «سرشار از امیدواری بود». کلود سیمون هنگام اشاره به نوشتن ادعا میکند «اصل مهم چگونگی است» نه موضوعی که درباره آن مینویسیم.
پتر رومکورف در ٧٠ سالگی جوان است. شلوار جین و موی بلند دارد و احساس جوانی ابدی را منتقل میکند. از نظر او «شعر تنها رسته ادبی است که میتوان آن را در مغز با خود حمل کرد. تغذیه، پیادهروی، وسائل سفر و گزانگبینی برای زنده ماندن است». سپس شعری از یواخیم رینگل ناتس زمزمه میکند: «قلبی در سینه تو آویزان است/ که هرگز اجازه نداری از دستش بدهی». از نظر آندره بیتوف «زندگی میتواند زنجیری از معجزات تعریف شود» و ناامیدی از بزرگترین گناهان است. وی ترس را بدترین احساس انسانها میداند و بر آن است که «من خداوند مجازاتکننده را باور ندارم. فقط عشقی بیحصر را احساس میکنم.» خانم فریدریکه مای در ٨٠ سالگی نیز در پی شناخت و تجربهی جهان است: «من هر روز تجربه به دست میآورم. جهان به غایت غنی است و من بسیار نسبت به جهان کنجکاوم.» گونتر گراس از شادی درونی و اشتیاق مدام خود برای نوشتن سخن میگوید و معتقد است فرآیندی «دائمی برای جملهبندی و واژهیابی در درونم مشغول کار است که متوقف نمیشود.» میشل بوتور تاکید میکند: «ادبیات همیشه متعهد است». از نظر او «نویسنده ایدهآل مجموعهای از نویسنده، منتقد و فیلسوف در یک شخص است».
ایمره کرتس باور دارد که «آشویتس با وجود فرهنگ آلمانی اتفاق نیفتاد، بلکه به دلیل فرهنگ آلمان اتفاق افتاد». جرج استاینر در مقاله «چرا تفکر آدم را غمگین میکند»، اندیشیدن را کاری بیهوده معرفی میکند. از نظر او فروتنی لازمه رشد است. وی در خانوادهای سختگیر و جدی بار آمد. مادرش میگفت: «آدم باید بر هر مشکلی فائق آید» و پدرش به او آموخت؛ «انسانهایی که زندگی عمیقی دارند، عمیقتر به هنر عشق میورزند». پدرش به او باوراند که مقدسترین کار معلمی است. خانم روت گلوگر در ٨٣سالگی بر این باور است که هدف زندگی زیستن است. وی همواره در حال سفر است. دیروز لندن و پس فردا پاریس و بعد وین خواهد بود.
این مصاحبهها تصاویری، گرچه مبهم، از زندگیهای شایسته زیستن را کمابیش برای ما ترسیم میکنند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@islahweb
❤1
📝 بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
✍دکتر سیدحسن اسلامی اردکانی
با دردهای زایمان مادرانمان زاده میشویم و معمولا با دردهای خودمان و گاه درد نزدیکانی که شاهد تحلیل رفتن ما هستند، میمیریم. در این میان لذت و شادی چون لحظات گذرا میان دردهای ما فاصله میافکنند. اما گاه چنان عمیق هستند که چون خلسهای نیرومند ما را از خود میربایند تا آنکه درد را یکسره فراموش میکنیم. با این همه، درد در سرشت این عالم است و ندیدن آن و تلاش در جهت حذف آن نه شدنی است و نه زیبنده زندگی انسانی. از این رو، خوب است هم دردهایی را که در زندگی با آنها روبهرو میشویم بشناسیم و هم راههای کنار آمدن با آنها را و چونان شعبدهبازان لبخند «در شبکلاه درد» شادی را جستوجو کنیم و از دل درد لذت و رشد را بیرون بکشیم. کتاب فلسفه درد، نوشته آرنه یوهان وِتلِسِن (ترجمه محمد کریمی، تهران، فرهنگ نشر نو، ١٣٩٩، ٢٠٤ صفحه)، درآمد خوبی برای این کار به شمار میرود. این استاد فلسفه نروژی در این کتاب مختصر طی دوازده فصل ابعاد مختلف درد را میکاود و بر یک نکته بنیادی تاکید میکند.
جامعه مصرفی امروز زندگی خوب را زندگی بیدردانه معرفی کند و در پی آن است تا ما درد را فراموش کنیم. حال آنکه این نگاه به درد نادرست است و نیازمند بازنگری. اگر هوشیار باشیم، درد به ما میآموزد، «ما را برمیانگیزد، به هیجان میآورد» و تصویر معنادارتری از زندگی به ما میدهد. با این نگرش، نویسنده از دردهای مختلف سخن میگوید. از شکنجه که چندان در جهان امروز رواج ندارد، اما بینهایت عمیق و تاثیرگذار است. شکنجهگر در پی آن است که جان و تن شخص شکنجه شده را در هم بشکند و او را از همه ابعاد انسانیاش تهی کند و به سطح جسمانی صرف فروبکشد. نوع دیگری از درد داریم که گرچه بهشدت شکنجه نیست، اما فراگیری بیشتری دارد؛ بیماریها و دردهای مزمن. هنگامی که درد را تجربه میکنیم، با همه وجودمان درک میکنیم که چقدر در این جهان تنها هستیم. درد پدیداری همگانی است، اما این منم که در این جهان دارم درد میکشم.
گاه نیز درد جنبه روانی دارد و چون موریانه در زیر پوست تن سالم ما به تخریب روانمان مشغول است.
درد است که مرا متوجه بدنم میکند. همه هوش و حواس مرا معطوف خود میکند. چون «درد حسود است» و از من میخواهد فقط به او توجه کنم. درد من هستم، من دردم هستم. در حالت درد شدید همه فاصلهها ناپدید میشوند. «تمام زیستجهان من، کل افق من، آب میرود و کوچک میشود» و همهچیز به بدن و درد تقلیل پیدا میکند. در این حال، ما دیگر به چیزی جز درد توجه نداریم. تسلیم آن میشویم و به جای خودآیینی، دگرآیین میشویم و خودمان را نیز از دست میدهیم. هنگام درد دیگر قدرت انتخاب و تصمیمگیری نداریم. از درون خورده میشویم و هر گونه تلاش برای تعالی و از خود فرارفتن را از دست میدهیم.
در عین حال درد میتواند برانگیزنده و رشددهنده باشد. در پی درد میکوشم خودم را بهتر بشناسم و راهم را بیابم. اما غالبا کسان بسیاری مقهور درد میشوند و از درون میپاشند. درد زمانی میتواند رشددهنده باشد که بتوانم معنایی در آن بیابم یا معنایی به آن بدهم. ما به دلایل شرایط وجودیمان عمیقا شکننده هستیم، شرایطی چون «وابستگی، آسیبپذیری، میرایی، شکنندگی روابط و تنهایی وجودی» که شرایط بنیادین هستی ما هستند. برخی کسان که قادر به تحمل این دردها نیستند، آنها را به شکلی نادرست به دیگران انتقال میدهند و بدین ترتیب، جامعهستیزان و مردمآزاران پدید میآیند. از این منظر متجاوزان و زورگویان خود عمدتا قربانی تجاوز و زور بودهاند.
اینجاست که اهمیت فرهنگ و آموزههای فرهنگی در معنابخشی به درد و تلاش در جهت فرافکنی آن آشکار میشود. با این همه، به نظر میرسد که فرهنگ زمانه از برآوردن چنین وظیفهای ناتوان شده است و روز به روز شاهد خشونتهای فزاینده هستیم. دردی را که نمیتوانم تحمل کنم، به دیگران انتقال میدهم و خودم را آرام میکنم. جامعه امروز به جای تقویت نهادهای عمومی مدنی، بر فردیت و حق آزادی و انتخاب ما تاکیدی بیش از حد دارد و همین باعث شده همزمان خود را تنهاتر حس کنیم و ناتوان از تحمل دردهای خویش در پی فرافکنی آن باشیم. خودآیینی و حق انتخاب گسترده ما، عملا ما را فلج میکند و بیشتر ما را به درون خود سوق میدهد و درنتیجه دردهایمان تحملناپذیرتر میگردد. از این منظر، «پروژه خودشکوفایی به معنای فردی کلمه چیزی جز توهم نیست» و سر از شک و بیمعنایی درمیآورد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
@islahweb
✍دکتر سیدحسن اسلامی اردکانی
با دردهای زایمان مادرانمان زاده میشویم و معمولا با دردهای خودمان و گاه درد نزدیکانی که شاهد تحلیل رفتن ما هستند، میمیریم. در این میان لذت و شادی چون لحظات گذرا میان دردهای ما فاصله میافکنند. اما گاه چنان عمیق هستند که چون خلسهای نیرومند ما را از خود میربایند تا آنکه درد را یکسره فراموش میکنیم. با این همه، درد در سرشت این عالم است و ندیدن آن و تلاش در جهت حذف آن نه شدنی است و نه زیبنده زندگی انسانی. از این رو، خوب است هم دردهایی را که در زندگی با آنها روبهرو میشویم بشناسیم و هم راههای کنار آمدن با آنها را و چونان شعبدهبازان لبخند «در شبکلاه درد» شادی را جستوجو کنیم و از دل درد لذت و رشد را بیرون بکشیم. کتاب فلسفه درد، نوشته آرنه یوهان وِتلِسِن (ترجمه محمد کریمی، تهران، فرهنگ نشر نو، ١٣٩٩، ٢٠٤ صفحه)، درآمد خوبی برای این کار به شمار میرود. این استاد فلسفه نروژی در این کتاب مختصر طی دوازده فصل ابعاد مختلف درد را میکاود و بر یک نکته بنیادی تاکید میکند.
جامعه مصرفی امروز زندگی خوب را زندگی بیدردانه معرفی کند و در پی آن است تا ما درد را فراموش کنیم. حال آنکه این نگاه به درد نادرست است و نیازمند بازنگری. اگر هوشیار باشیم، درد به ما میآموزد، «ما را برمیانگیزد، به هیجان میآورد» و تصویر معنادارتری از زندگی به ما میدهد. با این نگرش، نویسنده از دردهای مختلف سخن میگوید. از شکنجه که چندان در جهان امروز رواج ندارد، اما بینهایت عمیق و تاثیرگذار است. شکنجهگر در پی آن است که جان و تن شخص شکنجه شده را در هم بشکند و او را از همه ابعاد انسانیاش تهی کند و به سطح جسمانی صرف فروبکشد. نوع دیگری از درد داریم که گرچه بهشدت شکنجه نیست، اما فراگیری بیشتری دارد؛ بیماریها و دردهای مزمن. هنگامی که درد را تجربه میکنیم، با همه وجودمان درک میکنیم که چقدر در این جهان تنها هستیم. درد پدیداری همگانی است، اما این منم که در این جهان دارم درد میکشم.
گاه نیز درد جنبه روانی دارد و چون موریانه در زیر پوست تن سالم ما به تخریب روانمان مشغول است.
درد است که مرا متوجه بدنم میکند. همه هوش و حواس مرا معطوف خود میکند. چون «درد حسود است» و از من میخواهد فقط به او توجه کنم. درد من هستم، من دردم هستم. در حالت درد شدید همه فاصلهها ناپدید میشوند. «تمام زیستجهان من، کل افق من، آب میرود و کوچک میشود» و همهچیز به بدن و درد تقلیل پیدا میکند. در این حال، ما دیگر به چیزی جز درد توجه نداریم. تسلیم آن میشویم و به جای خودآیینی، دگرآیین میشویم و خودمان را نیز از دست میدهیم. هنگام درد دیگر قدرت انتخاب و تصمیمگیری نداریم. از درون خورده میشویم و هر گونه تلاش برای تعالی و از خود فرارفتن را از دست میدهیم.
در عین حال درد میتواند برانگیزنده و رشددهنده باشد. در پی درد میکوشم خودم را بهتر بشناسم و راهم را بیابم. اما غالبا کسان بسیاری مقهور درد میشوند و از درون میپاشند. درد زمانی میتواند رشددهنده باشد که بتوانم معنایی در آن بیابم یا معنایی به آن بدهم. ما به دلایل شرایط وجودیمان عمیقا شکننده هستیم، شرایطی چون «وابستگی، آسیبپذیری، میرایی، شکنندگی روابط و تنهایی وجودی» که شرایط بنیادین هستی ما هستند. برخی کسان که قادر به تحمل این دردها نیستند، آنها را به شکلی نادرست به دیگران انتقال میدهند و بدین ترتیب، جامعهستیزان و مردمآزاران پدید میآیند. از این منظر متجاوزان و زورگویان خود عمدتا قربانی تجاوز و زور بودهاند.
اینجاست که اهمیت فرهنگ و آموزههای فرهنگی در معنابخشی به درد و تلاش در جهت فرافکنی آن آشکار میشود. با این همه، به نظر میرسد که فرهنگ زمانه از برآوردن چنین وظیفهای ناتوان شده است و روز به روز شاهد خشونتهای فزاینده هستیم. دردی را که نمیتوانم تحمل کنم، به دیگران انتقال میدهم و خودم را آرام میکنم. جامعه امروز به جای تقویت نهادهای عمومی مدنی، بر فردیت و حق آزادی و انتخاب ما تاکیدی بیش از حد دارد و همین باعث شده همزمان خود را تنهاتر حس کنیم و ناتوان از تحمل دردهای خویش در پی فرافکنی آن باشیم. خودآیینی و حق انتخاب گسترده ما، عملا ما را فلج میکند و بیشتر ما را به درون خود سوق میدهد و درنتیجه دردهایمان تحملناپذیرتر میگردد. از این منظر، «پروژه خودشکوفایی به معنای فردی کلمه چیزی جز توهم نیست» و سر از شک و بیمعنایی درمیآورد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
@islahweb
📝نه در مسجد گذارندم که رند است
در یکی از کارگاههایی که داشتم، یکی از استادان یادداشتی نوشت و برایم فرستاد. در آن نوشته بود: «شما تکلیف خودتان را مشخص کنید: یا حاج آقا هستید یا استاد دانشگاه!»
هنگام ورود به برخی اماکن مذهبی اگر خانمی همه بدن خود را پوشیده باشد اما چادر نداشته باشد، اجازه ورود نخواهد یافت و نگهبانان بهاو میگویند که حجاب اسلامی را رعایت نکرده است. رفتار این نگهبانان با تحصیلات پایین با تصور آن استاد دانشگاهی دارای تحصیلات بالا یکسان است. هیچ یک تنوع و تفاوت را برنمیتابند. از نظر آنها هر کسی باید در یک «قالب» مشخص و تعیین شده، قرار بگیرد. همانگونه که کفشها سایز مشخصی دارند، شهروندان این جامعه نیز باید به طور معینی یک سایز یا برچسبی داشته باشند. در نتیجه هر کسی یا سنتی است یا مدرن، یا باحجاب است یا بیحجاب، یا حوزوی است یا دانشگاهی، یا دیندار است یا بیدین. یا پیرو جناح راست است یا جناح چپ، یا هوادار فلسفه است یا مخالف آن، یا ملاصدرا را به تعبیر سنتی «تالی تلو» معصوم میداند یا مروج فساد اخلاقی میشمارد. یا روشنفکر است یا دیندار. تا جایی که زمانی این بحث بالا گرفته بود که آیا تعبیر «روشنفکر دینی» معنای روشنی دارد و قابل فهم است یا مانند کوسه ریش پهن و مربع سه ضلعی است! حتی اخیرا کسی از من پرسید «شما ترامپی هستید یا بایدنی؟» و من پاسخ دادم «اسلامی هستم!»
چنین جامعهای، جامعه قطبی شده نامیده میشود و در آن زندگی، معاشرت و گفتوگو کردن روز به روز دشوارتر میشود. غالب مردم در این شرایط دست به انتخاب یک طرف قطب میزنند و با موج حرکت میکنند. این کسان زندگی نسبتا راحتی دارند. اما اگر کسی بخواهد تن به این قالببندیها ندهد مانند بندبازی میشود که بر طنابی باریک در حال دوچرخهسواری است و هر لحظه ممکن است سقوط کند. او باید مراقب تک تک گفتار و رفتارش باشد. باید همواره از خودش دفاع و ثابت کند که حق دارد اینگونه باشد. این مساله حتی درباره شیوه غذا خوردن هم خود را نشان میدهد. اگر کسی بگوید من بودایی گیاهخوارم، جامعه قطبی شده بهتر او را درک میکند تا آنکه بگوید من مسلمان گیاهخوارم! این مساله برای خودم بارها بحثانگیز شده است که مگر میشود کسی خود را مسلمان بداند و بعد هم لب به گوشت نزند؟ پس این آیه و آن روایت و فلان سنت و سیره چه میشود؟ همه اینها نشان از بیماری عمیقی دارد. اعضای جامعه چون حوصله و قدرت و مهارت تفکیک و تحلیل ندارند، ترجیح میدهند که سریع تکلیف خودشان را با هر چیزی روشن کنند. نتیجه این وضعیت قطبی شدن جامعه است تا جایی که اگر کسی در فلان روزنامه مطلب بنویسد حتما گرایش بهمان دارد. از آن بدتر انتظار میرود حتما طبق این تحلیل و انتظار نیز موضع بگیرد و سخن بگوید و اگر در انتقاد از مواضع فلان جریان سخنی بگوید به او اعتراض میکنند که مگر شما در آن روزنامه مطلب نمینویسید؟ این قطبی شدن است.
بخشی از مهارت فکری و علمی هر انسان با شعوری آن است که بیاموزد در این فضا در درجه اول از تشدید هر نوع قطببندی بپرهیزد؛ مراقب باشد تا با موج جاری پیش نرود؛ هشیارانه بیندیشد و موضعگیری کند و چون این کار واقعا برای یک تن دشوار میشود، بخشی از وظیفه چنین کسی آن است که کمتر موضع بگیرد و سخن بگوید و بکوشد تنها در حوزه مشخصی حرف بزند و حتی این را به زبان نیچهای اعلام کند که «بسا چیزها را هرگز نمیخواهم بدانم-خردمندی بر دانش نیز حد میگذارد» (غروب بتها، فردریش نیچه، ترجمه داریوش آشوری، تهران، آگه، 1388، ص 22)
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۲ آذر آبان ۱۳۹۹
#گزیده
🌐 www.islahweb.org
🆔 @islahweb
در یکی از کارگاههایی که داشتم، یکی از استادان یادداشتی نوشت و برایم فرستاد. در آن نوشته بود: «شما تکلیف خودتان را مشخص کنید: یا حاج آقا هستید یا استاد دانشگاه!»
هنگام ورود به برخی اماکن مذهبی اگر خانمی همه بدن خود را پوشیده باشد اما چادر نداشته باشد، اجازه ورود نخواهد یافت و نگهبانان بهاو میگویند که حجاب اسلامی را رعایت نکرده است. رفتار این نگهبانان با تحصیلات پایین با تصور آن استاد دانشگاهی دارای تحصیلات بالا یکسان است. هیچ یک تنوع و تفاوت را برنمیتابند. از نظر آنها هر کسی باید در یک «قالب» مشخص و تعیین شده، قرار بگیرد. همانگونه که کفشها سایز مشخصی دارند، شهروندان این جامعه نیز باید به طور معینی یک سایز یا برچسبی داشته باشند. در نتیجه هر کسی یا سنتی است یا مدرن، یا باحجاب است یا بیحجاب، یا حوزوی است یا دانشگاهی، یا دیندار است یا بیدین. یا پیرو جناح راست است یا جناح چپ، یا هوادار فلسفه است یا مخالف آن، یا ملاصدرا را به تعبیر سنتی «تالی تلو» معصوم میداند یا مروج فساد اخلاقی میشمارد. یا روشنفکر است یا دیندار. تا جایی که زمانی این بحث بالا گرفته بود که آیا تعبیر «روشنفکر دینی» معنای روشنی دارد و قابل فهم است یا مانند کوسه ریش پهن و مربع سه ضلعی است! حتی اخیرا کسی از من پرسید «شما ترامپی هستید یا بایدنی؟» و من پاسخ دادم «اسلامی هستم!»
چنین جامعهای، جامعه قطبی شده نامیده میشود و در آن زندگی، معاشرت و گفتوگو کردن روز به روز دشوارتر میشود. غالب مردم در این شرایط دست به انتخاب یک طرف قطب میزنند و با موج حرکت میکنند. این کسان زندگی نسبتا راحتی دارند. اما اگر کسی بخواهد تن به این قالببندیها ندهد مانند بندبازی میشود که بر طنابی باریک در حال دوچرخهسواری است و هر لحظه ممکن است سقوط کند. او باید مراقب تک تک گفتار و رفتارش باشد. باید همواره از خودش دفاع و ثابت کند که حق دارد اینگونه باشد. این مساله حتی درباره شیوه غذا خوردن هم خود را نشان میدهد. اگر کسی بگوید من بودایی گیاهخوارم، جامعه قطبی شده بهتر او را درک میکند تا آنکه بگوید من مسلمان گیاهخوارم! این مساله برای خودم بارها بحثانگیز شده است که مگر میشود کسی خود را مسلمان بداند و بعد هم لب به گوشت نزند؟ پس این آیه و آن روایت و فلان سنت و سیره چه میشود؟ همه اینها نشان از بیماری عمیقی دارد. اعضای جامعه چون حوصله و قدرت و مهارت تفکیک و تحلیل ندارند، ترجیح میدهند که سریع تکلیف خودشان را با هر چیزی روشن کنند. نتیجه این وضعیت قطبی شدن جامعه است تا جایی که اگر کسی در فلان روزنامه مطلب بنویسد حتما گرایش بهمان دارد. از آن بدتر انتظار میرود حتما طبق این تحلیل و انتظار نیز موضع بگیرد و سخن بگوید و اگر در انتقاد از مواضع فلان جریان سخنی بگوید به او اعتراض میکنند که مگر شما در آن روزنامه مطلب نمینویسید؟ این قطبی شدن است.
بخشی از مهارت فکری و علمی هر انسان با شعوری آن است که بیاموزد در این فضا در درجه اول از تشدید هر نوع قطببندی بپرهیزد؛ مراقب باشد تا با موج جاری پیش نرود؛ هشیارانه بیندیشد و موضعگیری کند و چون این کار واقعا برای یک تن دشوار میشود، بخشی از وظیفه چنین کسی آن است که کمتر موضع بگیرد و سخن بگوید و بکوشد تنها در حوزه مشخصی حرف بزند و حتی این را به زبان نیچهای اعلام کند که «بسا چیزها را هرگز نمیخواهم بدانم-خردمندی بر دانش نیز حد میگذارد» (غروب بتها، فردریش نیچه، ترجمه داریوش آشوری، تهران، آگه، 1388، ص 22)
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۲ آذر آبان ۱۳۹۹
#گزیده
🌐 www.islahweb.org
🆔 @islahweb
💢خانهتکانیِ زبان
✍سید حسن اسلامی اردکانی
معمولاً سال جدید را با خانه تکانی مفصلی آغاز میکنیم که از اسفند ماه شروع میشود و گاه تا بعد از عید هم ادامه دارد. در این فرایند کمابیش همه درگیر نوعی خانه تکانی میشویم و همه چیز را کمابیش بازنگری میکنیم و گاه تغییر میدهیم و دست به نوسازی میزنیم. مقصودم از خانه تکانی فقط تمیز کردن خانه و تغییر دکوراسیون آن نیست، بلکه همه فعالیتهایی است که به نحوی گویای گذر از سال قبلی به سال جدید است. این فعالیتها معمولاً معطوف به نوسازی و تغییر وضع فعلی یا دست کم تغییرات مکانی و وضعیتی است. زن و مرد و پیر و جوان هر یک به نحوی درگیری این خانه تکانی میشوند. بالاخره عید است و باید همه چیز نو یا دست کم تمیز باشد. در نتیجه شاهد فعالیت گسترده تولیدکنندگان، ارائه دهندگان خدمات و مصرفکنندگان هستیم و گویی پیمانی نانوشته در این میان وجود دارد که کسی باید تولید یا وارد کند و دیگری حتماً مصرف کند. و خلاصه سال جدید را با وضعیتی تازه و غالباً نوشده آغاز میکنیم.
اما چیزی که معمولاً مشمول خانه تکانی نمیشود و گذر زمان بر آن اثری ندارد، واژگان ما است. تقریباً هر سال لباس و پوشاک و ظاهر خود را عوض میکنیم. اما زبان ما استثنا است. در حالی که حاضر نیستیم کفشی را که پنج سال قبل خریدهایم و هنوز هم سالم است به پا کنیم، اما نسبت به واژههای خود بیاعتنا هستیم و آنها را همان گونه که هستند میپذیریم و تغییری در نوع یا ترکیب و ساختار آنها نمیدهیم. همان تعبیرات عامیانه و کلیشههای گاه توهینآمیز را به کار میبریم و چنان عمل میکنیم که گویی گذر زمان یا افزایش تحصیلات و گسترش مناسبات اجتماعی تأثیری بر زبان ما نگذاشته است. تا حدی که گاه زبان ما بوی نا میدهد و کهنگی از سر و پای آن میبارد. هنگامی که در خیابان یا بازاری دو نفر به یکدیگر تند میشوند و زبان به پرخاش میگشایند، میبینیم معمولاً همه آنچه به تن دارند نو و تازه است، جز زبان پرخاشگر و نامناسب.
این مسأله اختصاص به افراد عادی ندارد و حتی برخی فرهیختگان و اصحاب قلم نیز چون در مقام نقد و رد بر میآیند، چنان به یکدیگر میپرند که گویی در دانشگاه و مراکز علمی رشد نکردهاند، بلکه به اصطلاح در «چاله میدان» پرورش یافتهاند. در آغاز سال نو میتوانیم عهد تازهای با خود ببندیم. واژگان خود را خانهتکانی کنیم، واژههای نامناسب را دور بریزیم، واژهها و ترکیبها و استعارات نخنما شده را فراموش کنیم، از زبان سوگیرانه، قومیتمدار، مردسالارانه، و تحقیرآمیز دوری کنیم، و واژه های تازهای «بخریم». کافی است کمی خلاقیت زبانی به خرج دهیم، با خواندن آثار خوب و اشعار ناب، واژگان و قدرت بیانی خود را ارتقا بدهیم، واژههای تازه، به قیمت اندکی وقت گذاشتن و مطالعه کردن، به دست آوریم. زبانمان را تازه و شاداب کنیم. و زبان تازه، پیراسته، و نونواری به کارگیریم و با مردمان به نیکی و زیبایی سخن بگوییم و به فرمان قرآن عمل کنیم: «قولوا للناس حسناً».
یادداشت خانهتکانی زبان
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۲ فروردین ۱۳۹۸
@islahweb
✍سید حسن اسلامی اردکانی
معمولاً سال جدید را با خانه تکانی مفصلی آغاز میکنیم که از اسفند ماه شروع میشود و گاه تا بعد از عید هم ادامه دارد. در این فرایند کمابیش همه درگیر نوعی خانه تکانی میشویم و همه چیز را کمابیش بازنگری میکنیم و گاه تغییر میدهیم و دست به نوسازی میزنیم. مقصودم از خانه تکانی فقط تمیز کردن خانه و تغییر دکوراسیون آن نیست، بلکه همه فعالیتهایی است که به نحوی گویای گذر از سال قبلی به سال جدید است. این فعالیتها معمولاً معطوف به نوسازی و تغییر وضع فعلی یا دست کم تغییرات مکانی و وضعیتی است. زن و مرد و پیر و جوان هر یک به نحوی درگیری این خانه تکانی میشوند. بالاخره عید است و باید همه چیز نو یا دست کم تمیز باشد. در نتیجه شاهد فعالیت گسترده تولیدکنندگان، ارائه دهندگان خدمات و مصرفکنندگان هستیم و گویی پیمانی نانوشته در این میان وجود دارد که کسی باید تولید یا وارد کند و دیگری حتماً مصرف کند. و خلاصه سال جدید را با وضعیتی تازه و غالباً نوشده آغاز میکنیم.
اما چیزی که معمولاً مشمول خانه تکانی نمیشود و گذر زمان بر آن اثری ندارد، واژگان ما است. تقریباً هر سال لباس و پوشاک و ظاهر خود را عوض میکنیم. اما زبان ما استثنا است. در حالی که حاضر نیستیم کفشی را که پنج سال قبل خریدهایم و هنوز هم سالم است به پا کنیم، اما نسبت به واژههای خود بیاعتنا هستیم و آنها را همان گونه که هستند میپذیریم و تغییری در نوع یا ترکیب و ساختار آنها نمیدهیم. همان تعبیرات عامیانه و کلیشههای گاه توهینآمیز را به کار میبریم و چنان عمل میکنیم که گویی گذر زمان یا افزایش تحصیلات و گسترش مناسبات اجتماعی تأثیری بر زبان ما نگذاشته است. تا حدی که گاه زبان ما بوی نا میدهد و کهنگی از سر و پای آن میبارد. هنگامی که در خیابان یا بازاری دو نفر به یکدیگر تند میشوند و زبان به پرخاش میگشایند، میبینیم معمولاً همه آنچه به تن دارند نو و تازه است، جز زبان پرخاشگر و نامناسب.
این مسأله اختصاص به افراد عادی ندارد و حتی برخی فرهیختگان و اصحاب قلم نیز چون در مقام نقد و رد بر میآیند، چنان به یکدیگر میپرند که گویی در دانشگاه و مراکز علمی رشد نکردهاند، بلکه به اصطلاح در «چاله میدان» پرورش یافتهاند. در آغاز سال نو میتوانیم عهد تازهای با خود ببندیم. واژگان خود را خانهتکانی کنیم، واژههای نامناسب را دور بریزیم، واژهها و ترکیبها و استعارات نخنما شده را فراموش کنیم، از زبان سوگیرانه، قومیتمدار، مردسالارانه، و تحقیرآمیز دوری کنیم، و واژه های تازهای «بخریم». کافی است کمی خلاقیت زبانی به خرج دهیم، با خواندن آثار خوب و اشعار ناب، واژگان و قدرت بیانی خود را ارتقا بدهیم، واژههای تازه، به قیمت اندکی وقت گذاشتن و مطالعه کردن، به دست آوریم. زبانمان را تازه و شاداب کنیم. و زبان تازه، پیراسته، و نونواری به کارگیریم و با مردمان به نیکی و زیبایی سخن بگوییم و به فرمان قرآن عمل کنیم: «قولوا للناس حسناً».
یادداشت خانهتکانی زبان
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۲ فروردین ۱۳۹۸
@islahweb