💢حکایتی واقعی و عبرت آموز
✍هادی محمودی
🔻هنگامی که از سختی های زندگی یا اندوه هایی که به تو می رسد، سخت دلتنگ میشوی و یا احساس میکنی دنیا سرابی پوچ بیش نیست، این داستان واقعی را به یاد بیاور :
🔸پیرمردی بود سخت رنج کشیده زندگی که غبار پیری چهره تکیده اش را سخت رنجور و ضعیف کرده بود ...
🔸او پدر هفت کودک بود، سه پسر و چهار دختر...
🔸#پسر_اولش در سن دو سال و چند ماهگی از دنیا رفته بود... #پسر_دومش در سن یک سال و نیمی... #پسر_سومش در سن هجده ماهگی یعنی در برهه شیرخوارگی وفات یافت...
🔸#دختر_اولش ازدواج کرد و در سن بیست و هشت سالگی از دنیا رفت... #دختر_دومش نیز ازدواج کرد سپس در سن بیست و یک سالگی وفات یافت... #دختر_سومش ازدواج کرد و در سن بیست و هفت سالگی از دنیا رفت...
🔸او همه فرزندان پسر و دختر خود را یکی پس از دیگری از دست داد و تنها یک دختر برایش باقی مانده بود که وی نیز سخت مریض و رنجور...
🔸انگار که این تنها فرزند باقیمانده اش نیز میخواست به برادران و خواهرانش ملحق شود و پدر پیرش را تنها بگذارد ...
🔸آفتاب عمر پیرمرد داشت غروب میکرد و پیرمرد سخت مریض شد و در حال احتضار بود ...او سخت اندوهگین بود و یاد دوران کودکیش افتاد ...
🔸پیرمرد در شهری به دنیا آمده بود که مردمی بی عاطفه و سخت بی رحم و سنگدل داشت که به راحتی افراد بی پناه را مورد تعدی قرار میدادند ... او پدرش را ندیده بود و یتیم به دنیا آمده بود، زیرا قبل از به دنیا آمدن پدرش را از دست داده بود ...
🔸پیرمرد هیچ برادر و خواهری هم نداشت ، نه برادری که در زندگی حمایتش کند و نه خواهری که سنگ صبور زندگیش باشد ... تنها یک مادر داشت که سخت او را دوست می داشت زیرا تنهاترین غمخوار و پشتیبانش بود ...
🔸اما این تنها غمخوار و پشتیبان را نیز در شش سالگی از دست داد ...وی همسری مهربان داشت که در شهر شهره پاکی و دانایی بود و عاشقانه او را دوست میداشت و او نیز شوهرش را ...اما چند صباحی از زندگی با وی نگذشته بود که او را نیز از دست داد ...
🔸پیرمرد عمویی دیگر داشت که سخت او را دوست میداشت چون که در شهری بی رحم و مردمی بی عاطفه زندگی میکرد و این عمو تنها پشتیبان و یاورش بود ...اما این عمو نیز چند صباحی بعد و آن هم در اوج فشار ناراحتی که بر او از طرف مردم شهر وارد میشد وفات نمود و او را تنهای تنها گذاشت ...
🔸آفتاب عمر پیرمرد در حال غروب کردن بود و این عذابها و رنجهایی که در زندگی دیده بود یک به یک از خاطرش می گذشت...
🔸این پیرمرد شخصی نبود جز همان کسی که پروردگار عالمیان در وصفش چنین گفت :
👈" وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين "
🔸آری این همان رحمة للعالمين، محمد مصطفی(ص) بود !!! پس هنگامی که اندوه هایی در زندگی به تو میرسد ، این داستان را به یاد بیاور تا ارامش پیدا کنی ...
@islahweb
✍هادی محمودی
🔻هنگامی که از سختی های زندگی یا اندوه هایی که به تو می رسد، سخت دلتنگ میشوی و یا احساس میکنی دنیا سرابی پوچ بیش نیست، این داستان واقعی را به یاد بیاور :
🔸پیرمردی بود سخت رنج کشیده زندگی که غبار پیری چهره تکیده اش را سخت رنجور و ضعیف کرده بود ...
🔸او پدر هفت کودک بود، سه پسر و چهار دختر...
🔸#پسر_اولش در سن دو سال و چند ماهگی از دنیا رفته بود... #پسر_دومش در سن یک سال و نیمی... #پسر_سومش در سن هجده ماهگی یعنی در برهه شیرخوارگی وفات یافت...
🔸#دختر_اولش ازدواج کرد و در سن بیست و هشت سالگی از دنیا رفت... #دختر_دومش نیز ازدواج کرد سپس در سن بیست و یک سالگی وفات یافت... #دختر_سومش ازدواج کرد و در سن بیست و هفت سالگی از دنیا رفت...
🔸او همه فرزندان پسر و دختر خود را یکی پس از دیگری از دست داد و تنها یک دختر برایش باقی مانده بود که وی نیز سخت مریض و رنجور...
🔸انگار که این تنها فرزند باقیمانده اش نیز میخواست به برادران و خواهرانش ملحق شود و پدر پیرش را تنها بگذارد ...
🔸آفتاب عمر پیرمرد داشت غروب میکرد و پیرمرد سخت مریض شد و در حال احتضار بود ...او سخت اندوهگین بود و یاد دوران کودکیش افتاد ...
🔸پیرمرد در شهری به دنیا آمده بود که مردمی بی عاطفه و سخت بی رحم و سنگدل داشت که به راحتی افراد بی پناه را مورد تعدی قرار میدادند ... او پدرش را ندیده بود و یتیم به دنیا آمده بود، زیرا قبل از به دنیا آمدن پدرش را از دست داده بود ...
🔸پیرمرد هیچ برادر و خواهری هم نداشت ، نه برادری که در زندگی حمایتش کند و نه خواهری که سنگ صبور زندگیش باشد ... تنها یک مادر داشت که سخت او را دوست می داشت زیرا تنهاترین غمخوار و پشتیبانش بود ...
🔸اما این تنها غمخوار و پشتیبان را نیز در شش سالگی از دست داد ...وی همسری مهربان داشت که در شهر شهره پاکی و دانایی بود و عاشقانه او را دوست میداشت و او نیز شوهرش را ...اما چند صباحی از زندگی با وی نگذشته بود که او را نیز از دست داد ...
🔸پیرمرد عمویی دیگر داشت که سخت او را دوست میداشت چون که در شهری بی رحم و مردمی بی عاطفه زندگی میکرد و این عمو تنها پشتیبان و یاورش بود ...اما این عمو نیز چند صباحی بعد و آن هم در اوج فشار ناراحتی که بر او از طرف مردم شهر وارد میشد وفات نمود و او را تنهای تنها گذاشت ...
🔸آفتاب عمر پیرمرد در حال غروب کردن بود و این عذابها و رنجهایی که در زندگی دیده بود یک به یک از خاطرش می گذشت...
🔸این پیرمرد شخصی نبود جز همان کسی که پروردگار عالمیان در وصفش چنین گفت :
👈" وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين "
🔸آری این همان رحمة للعالمين، محمد مصطفی(ص) بود !!! پس هنگامی که اندوه هایی در زندگی به تو میرسد ، این داستان را به یاد بیاور تا ارامش پیدا کنی ...
@islahweb
👍1