جماعت دعوت و اصلاح
4.62K subscribers
13.1K photos
2.81K videos
350 files
17K links
✳️ کانال رسمی تشکل مدنی «جماعت دعوت و اصلاح»

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام https://www.instagram.com/islahweb
🔸 وب‌سایت https://www.islahweb.org/fa
🔸 آپارات https://www.aparat.com/islahweb

https://ble.ir/islahweb1979/
Download Telegram
💠صدیق قطبی


شبیهِ سفرهای درخت...

سفر در چشم مولانا خوب است، اگر به سفری درونی منتهی شود. چرا که اصل، سفرِ دل است. سفر از خویشتن است:

نظر در روی شه باید، چو آن نبوَد چه را شاید؟
سفر از خویشتن باید، چو با خویشی سفر چه‌بْوَد؟
(دیوان شمس، غزلِ ۵۹۰)

چو مست چشم تو نبوَد، شراب را چه طرب؟
چو همرهم تو نباشی، سفر چه سود کند؟
(غزل ۹۳۶)

سفر راهِ نهان کن، سفر از جسم به جان کن
ز فراتْ آب روان کن، بزن آن آبْ خضر‌ بَر
(غزل ۱۰۸۳)

سفری فتاد دل را به ولایت معانی
که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
(غزل ۱۶۲۰)

از این ساحل و آب و گِل درگذر
به گوهرْ سفر کن، که دریا تویی
(غزل ۳۱۳۰)

قمری، جان‌صفتی، در رهِ دلْ پیدا شد
در ره دل، چه لطیف‌ست سفر! هیچ مگو
(غزل ۲۲۱۹)

شبیه درخت سبز که میوه‌های نو می‌دهد و سفر در اندرون می‌کند:

چو آبت بر جگر باشد درختِ سبز را مانی
که میوه‌یْ نو دهد دایم، درونِ دلْ سفر دارد
(غزل ۵۶۳)

از بیرون که بنگری، درخت سبز پرثمر، جایی نرفته، اما از چشم جان که بنگری، بسیار سفر کرده:

ای جای نجنبیده، لیک از دل و از دیده
بسیار بگردیده، احوال سفر برگو
(غزل ۲۱۷۵)

سفری که مطلوب مولانا است، سفر از خود به خدا، یا از خودِ بسته و محدود به خودِ گشوده و گسترده است:

چو اندکی بنمودم بدان تو باقی را
ز خوی خویش سفر کن به خوی و خُلق خدا
(غزل ۲۱۴)

ز خویشتن سفری کن به خویش، ای خواجه
که از چنین سفری گشت خاکْ معدنِ زر
(غزل ۱۱۴۲)

چون‌که ز خود سفر کنی،‌ وز دو جهان گذر کنی
کیست کز او حذر کنی؟ هیچ سخن مخا، بگو
(غزل ۲۱۴۹)

از خود به خود سفر کن، در راه عاشقی
وین قصه مختصر کن ای دوست یک سَری
(غزل ۳۰۰۶)

سفری از دانستن به دیدن است:

به پیش زخمِ تیرِ من، ملرزان دل، بِنه گردن
اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی
(غزل ۲۴۹۸)

سفر مطلوب، سفر به قرارگاه جان است:

از حد چو بشد دردم، در عشقْ سفر کردم
یارب چه سعادت‌ها که زین سفرم آمد
(غزل ۶۳۳)

دل بی‌قرار را گو که چو مستقر نداری
سوی مستقرِّ اصلی ز چه رو سفر نداری؟
(غزل ۲۸۴۷)

جانْ عزمِ سفر دارد تا معدن و اصل خود
زان سو که نظر بخشد آن سویْ نظر دارم
(غزل ۱۴۵۵)

تو مسافری، روان کن، سفری بر آسمان کن
تو بجنب پاره‌پاره که خدا دهد رهایی
(غزل ۲۸۳۷)

حضور او که دست دهد، سفر، عینِ در خانه بودن است:

چو ماهْ همره من شد سفر مرا حَضَر است
به زیر سایهٔ او می‌روم نشیب و فراز
(غزل ۱۲۰۲)

و حضور او که دست دهد، دیگر به سفر نیازی نیست:

من ترکِ سفر کردم، با یار شدم ساکن
وز مرگ شدم ایمن، کآن عمرِ دراز آمد
(غزل ۶۱۴)

دور مرو، سفر مجو، پیش تو است ماهِ تو
نعره مزن که زیر لب، می‌شنود ز تو دعا
(غزل ۴۴)

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
1
💠بازنشر به مناسبت روز عاشوراء


▪️ عاشورا، فقط یادآورِ یک سوگواریِ بزرگ نیست؛ یادآورِ ایستادگیِ انسان مومن در مواجهه با استبداد و نپذیرفتن بندگیِ غیرِ خداست؛ از نجاتِ موسی و بنی‌اسرائیل از سلطهٔ فرعون، تا نپذیرفتنِ انحراف و سلطهٔ موروثی از سویِ حسین بن علی رضی‌الله‌عنهما.

🔖 تلنگرهای مولانا
الحاق جوادی

چون به آزادی نبوت هادی است
مؤمنان را ز انبیا آزادی است

📚 مثنوی | دفتر ششم

▪️ مولانا می‌گوید پیامبران آمده‌اند تا انسان را از بندگیِ غیرِ خدا آزاد کنند. یکی از عمیق‌ترین پیوندهای میانِ توحید و آزادی را می‌توان در همین سخن دید.

▪️ قرآن، بنیادِ توحید را چنین بیان می‌کند:
«وَلا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ»
یعنی: «بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خدا، اربابِ خود نگیرند.»

▪️ این آزادی دو سویه است؛ نه انسان دیگری را تا جایگاهِ خدایی بالا ببرد، و نه بپسندد که خود در نگاهِ دیگران به موجودی مقدس و بی‌چون‌وچرا بدل شود. بندهٔ راستین، نه می‌پرستد و نه دوست دارد پرستیده شود.

▪️ بسیاری از بندگی‌ها ظاهری دینی ندارند، اما در حقیقت نوعی پرستش‌اند. گاهی انسان چنان اسیرِ نگاهِ مردم، ترسِ قضاوت، فرمانِ دیگران یا نیازِ دائمی به تأییدِ اطرافیان می‌شود که آرام‌آرام آزادیِ درونش را از دست می‌دهد، بی‌آنکه خود بداند.

▪️ و از آن سو، داوریِ نهایی دربارهٔ انسان‌ها و الزام کردنِ آنان به هر راه و عقیده‌ای، شأنی خدایی است که انسان حق ندارد آن را از آنِ خود بداند. قرآن حتی به پیامبر می‌گوید:
«فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَعَلَيْنَا الْحِسَابُ»
یعنی: «بر تو فقط رساندنِ پیام است و حساب‌رسی بر عهدهٔ ماست.»

▪️ بندگیِ خدا، عینِ آزادی از غیرِ خداست. آن‌که فقط در برابرِ حقیقت سر خم می‌کند، از هزار سلطهٔ کوچک و بزرگِ دنیا رها می‌شود. از همین روست که در ادامهٔ همین ابیات آمده است:

ای گروهِ مؤمنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید


✓ شاید عمیق‌ترین معنای توحید همین باشد: هیچ‌کس را خدا نکنیم، اجازه ندهیم کسی بر جان و فکرِ ما سلطه براند، و داوریِ نهایی را به آن که شایستهٔ آن است واگذاریم.

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
10
💠تلنگرهای مولانا


الحاق جوادی

معنیِ اللَّه گفت آن سیبَویه
یُولَهون فی الحَوائج هُم لَدَیه
ْ
📚 مثنوی | دفتر چهارم

▪️ مولانا می‌گوید: سیبویه، نحودانِ و لغت شناس بزرگ، معنای «الله» را چنین بیان کرده است: مردم در وقتِ حاجت و نیاز، با تمامِ وجود به سویِ او می‌روند و نیازِ خود را نزدِ او می‌جویند و می‌یابند.

▪️ لغت‌شناسان گفته‌اند ریشه‌ی «إله» به حالتی اشاره دارد که موجود، در لحظه‌ی اضطرار و نیاز، بی‌اختیار به سویِ پناهِ خود کشیده می‌شود؛ مثلِ بچه‌شتری که پس از جدایی، با شوق و اضطراب، خود را به مادر می‌رساند. گویی فطرت، راهِ پناه را می‌شناسد.

▪️ مولانا از همین‌جا واردِ معنایی عمیق‌تر می‌شود: دل، به سویی می‌رود که کرم و وفایش را آزموده باشد. انسان، در وقتِ سختی و تنگ‌دستی، سراغِ دری می‌رود که پیش‌تر، از آن رحمت دیده است.

▪️ برای همین می‌گوید:

درگهی را کآزمودم در کرم
حاجتِ نو را بدان جانب برم


▪️ و بعد نکته‌ای لطیف می‌گوید: حتی ساده‌دلان هم پیشِ بخیل نمی‌روند؛ پس چگونه ممکن است خردمندان، دل به غیرِ کریمِ مطلق ببندند؟

▪️ شاید یکی از عمیق‌ترین معناهای «الله» همین باشد: آن‌که انسان در نهایتِ نیاز، امید، ترس و بی‌پناهی، ناخودآگاه رو به سویِ او می‌کند. هر انسانی در عمل، چیزی را پناهِ نهاییِ خود می‌گیرد؛ یکی خدا را، یکی مردم را، یکی ثروت را، یکی قدرت را.

✓ شاید حقیقتِ ایمان، آن‌جا آشکار می‌شود که ببینی در لحظه‌ی اضطرار، دلِ تو بی‌اختیار به کدام سو می‌دود.


📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
💠صدیق قطبی


رهایی از خارش اِشکال‌ها

«وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا _أعراف/۲۰۴» یعنی: چون مصطفی _علیه‌السلام_ قرآن خوانَد و وحی گوید، شما که صحابه‌اید، مشغول شنیدن باشید و هیچ سؤال مکنید: «لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ_ أعراف/۲۰۴»؛ تا به برکتِ آن که استماع حقیقت آینهٔ کُل کنید و خاموش کنید، بر شما رحمت کنند و شما را از همهٔ اِشکال‌ها بیرون آرند که از اِشکالْ بنده را رحمتِ حق بیرون آرَد، نه قیل و نه قال.

بنگر که بسیار متکلّمان در جواب‌ و سؤال تصنیف‌ها کرده‌اند و سخن را در باریکی به جایی رسانیده‌اند که از هزار طالب زیرک یکی راه نَبَرد از باریکی، و هنوز ایشان از ظلمتِ شُبهَت و اِشکال بیرون نیامده‌اند. تا بدانی که رحمت خدا باید تا بنده از اِشکال بیرون آید که: «وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ_أنعام/۵۹»؛ و ای بسا کسان که به قیل و قال مشغول نشدند و گوشِ هوش به کلام کاملان داشتند، از همهٔ شُبهَت و اِشکالْ خلاص یافتند؛

الّا قومی را غرض آن نیست که از اِشکال بیرون آیند، غرض آن است تا ذوق گفت‌وگو که به آن خو کرده‌اند، غرض ایشان ذوق شطرنج‌بازیِ سؤال و جواب است. چنان‌که گَرگینی(فرد مبتلا به بیماری جَرَب یا گَری) که خود را می‌خارد؛ غرض او از خاریدن آن نیست که گَر (بیماری جَرَب) زایل شود و صحّت یابد، الّا غرض او خوشیِ گَر خاریدن است، نه خوشیِ صحّت. حکیم می‌گوید: از این خاریدن صحّت حاصل نیاید، الّا من دارو می‌مالم، تو مخار و دارو را از جا مبر، اگر چه می‌خاردت؛ تا آن خارش‌خارش چنان برود که هیچ بازنیاید.

اکنون کلامِ عارفِ کاملْ داروی خارش‌های سؤال و جواب و قال و قیل مشرقی و مغربی است، زیرا سخنِ مغزِ مغز است، نه سخنِ پوستِ پوست. و از مغزِ مغز صحّت حاصل آید و همهٔ علت‌ها و رنجوری‌ها برود از دل؛ و درون آدمی را صحّت دینی و ایمانی حاصل آید بدین سخن که: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ»(اسراء/۸۲)


فرمود که چون وحی گزارد و قرآن خوانَد، خاموش کنید؛ و یقین است که صحابهٔ پاک به وقت قرآن خواندن پیغامبر _علیه‌السلام_ افسانه نگفتندی و حکایت نکردندی به هم‌دیگر، الّا سؤال کردندی. پس مراد از این که فرمود: «خاموش کنید»، معنی‌اش آن است که سؤال مکنید در میان سخن او. بعد آن صحابه گفتند: ما به وقت سخن گفتن پیغامبر _علیه‌السلام_ چنان بودیمی که «کأنّ الطّیر عَلیٰ رؤوسنا»، چنان که مرغی لطیف بیاید، بر سر کسی بنشیند و آن کس نیارد دست جنباندن و سَر جنباندن و سخن گفتن، از بیم آن که شاید که آن مرغ بپرّد و خاصّه که آن مرغ، عَنقای مقصودها بوَد، از کوهِ قافِ عنایت پریده باشد، باید که مستمع خاموش کند، یک سر مویی بر وی نجنبد تا از سایهٔ او برخوردار گردد و مشکلات او بی‌گفت‌وگو حل‌ شود.


(مجالس سبعه، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، نشر مولی، ص۳۶_۳۷)

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
4
💠تلنگرهای مولانا


الحاق جوادی

آن که می‌ترسی ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسانی ای جان هوشدار

📚 مثنوی | دفتر سوم

▪️ مولانا می‌گوید انسان همیشه از «مرگ» نمی‌ترسد؛ گاهی از روبه‌رو شدن با خویش می‌ترسد. مرگ، آینه‌ای است که آدمی را با حقیقتِ زندگی‌اش مواجه می‌کند.

▪️ بسیاری وقت‌ها، هراسِ مرگ در اصل هراسِ «نزیستن» است؛ ترس از عمرِ هدررفته، کارهای ناتمام، یا خودی که هنوز به آنچه می‌توانست باشد نرسیده است.

▪️ شاید به همین دلیل، مرگ‌اندیشی می‌تواند انسان را بیدارتر کند. به گفته‌ی سپهری: «اگر مرگ نبود، دستِ ما در پیِ چیزی می‌گشت.» یادِ مرگ، آدم را از خوابِ روزمرگی بیرون می‌آورد و یادش می‌اندازد که وقت، بی‌پایان نیست.

▪️ گفته‌اند: هنگامِ مرگ، انسان با «کسی که شده» روبه‌رو می‌شود؛ در کنارِ «کسی که می‌توانست بشود». و تلخیِ ماجرا آنجاست که دیگر فرصتی برای بازگشت و ساختن باقی نمانده است.

▪️ شاید بتوان آن را به دو پازلِ یکسان تشبیه کرد؛ یکی کامل و هماهنگ، با تصویری روشن، و دیگری آشفته و ناقص، چنان‌که حتی معلوم نباشد قرار بوده چه تصویری از آن پدید آید. حسرتِ بعضی آدم‌ها، شاید همین فاصله باشد؛ فاصله‌ی میانِ «آنچه شده‌اند» و «آنچه می‌توانستند بشوند».

▪️ مولانا در جای دیگری می‌گوید:
مرگ هر کس ای پسر همرنگِ اوست
پیشِ دشمن دشمن و بَرِ دوست دوست


▪️ یعنی مرگ، رنگِ زندگیِ ما را می‌گیرد. کسی که با خودش صادق بوده، معنا و حقی را در زندگی پاس داشته، مرگ را سراسر تاریکی نمی‌بیند. اما آنکه مدام از خویش گریخته، مرگ را هم تهدیدی هولناک می‌یابد؛ چون ناچار است با همان خودِ فراموش‌شده روبه‌رو شود.

▪️ مرگ‌اندیشی در این معنا، نه دعوت به یأس است و نه افسردگی؛ نوعی بیداری است. اینکه انسان گاهی از خودش بپرسد: اگر همین امروز پایانِ راه باشد، آیا به چیزی که باید می‌شدم، نزدیک شده‌ام؟

✓ شاید ترس از مرگ، همیشه از پایانِ زندگی نباشد؛ گاهی از حسرتِ زندگیِ نزیسته است.

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
6👏2
💠ایرج شهبازی


اصل تدریج؛ معجزه‌ی گام‌های کوچک

یکی از مهم‌ترین رازهای موفقیت این است که بدانیم کارهای ساده و معمولی، اگر به طور منظم و پیوسته، انجام شوند، زندگی ما را از بنیان دگرگون می‌کنند و در طول زمان، ما را به موفقیت‌های بزرگ می‌رساند. اقدامات کوچک و ساده‌ای که امروز انجام می‌دهیم، وقتی که با گذشت زمان ترکیب می‌شوند، تفاوت‌های بسیار بزرگی را به وجود می‌آورند. برای دست‌یابی به این هدف، باید از نیروی صبر و شکیبایی خود بهره بگیریم و به فرایند اقدامات مثبت ساده‌ای که در طول زمان تکرار می‌شوند و معجزه پدید می‌آورند، ایمان داشته باشیم.

کارهایی که ما را از شکست دور می‌کنند و به سوی موفقیت رهنمون می‌سازند، ساده هستند. در حقیقت آن‌قدر ساده‌اند که به آسانی نادیده گرفته می‌شوند و نادیده گرفتن آنها فوق العاده آسان و راحت است. نادیده گرفتن آنها به این دلیل آسان است که وقتی به آنها نگاه می‌کنیم، بی‌اهمیت به نظر می‌رسند. آنها کارهای بزرگ و شاقی نیستند که نیاز به تلاش زیادی داشته باشند. آنها کارهای قهرمانانه، یا متهورانه نیستند. بسیاری از آنها فقط کارهای کوچک و ناچیزی هستند که هر روز انجام می‌دهیم و هیچ‌کس دیگری، جز خودمان، به آنها توجهی نمی‌کند. آنها کارهایی هستند که به سادگی انجام می‌شوند.

بااین‌حال افراد موفق این کارهای کوچک را انجام می‌دهند، اما افراد ناموفق فقط به آنها می‌نگرند و کاری نمی‌کنند؛ کارهایی مانند پس انداز کردن مبلغی اندک از حقوقمان و خرج نکردن آن، یا چند دقیقه ورزش روزانه و از قلم نینداختن آن، یا مطالعۀ روزانه ده صفحه از یک کتاب الهام‌بخش و متحول‌کنندۀ زندگی، یا اختصاص دادن فقط چند دقیقه برای اظهار قدردانی از شخصی، و انجام دادن این کارها به صورت مداوم و هر روزه به مدت چندین ماه، یا چند سال.

کارهای کوچکی که در حین انجام دادن‌شان، ناچیز و بی‌اهمیت به نظر می‌رسند، اما وقتی که با زمان مرکب می‌شوند، نتایج بسیار بزرگی به بار می‌آورند. این «اقدامات منظمِ ساده» وقتی که در طول زمان، به طور مداوم، تکرار می‌شوند نتایج حیرت‌آوری را پدید می‌آورند.

یکی از تعبیرهای زیبای مولانا که بسامد بالایی در آثار او دارد، تعبیر «اندک‌اندک» است. این تعبیر به خوبی نشان می‌دهد که رشد و پیش‌رفت در هر زمینه‌ای یک فرایند تدریجی است که باید آهسته و پیوسته به دست بیاید. تعبیر «اندک‌اندک» معجزۀ گام‌های کوچک را نشان می‌دهد. طولانی‌ترین راه‌ها و بلندترین قله‌ها با کوچک‌ترین گام‌ها طی می‌شود؛ گام‌های کوچکِ آهسته و پیوسته. گاهی با سرعت فراوان دویدن و دیرزمانی ایستادن، همچنین شتافتن و از نفس افتادن شیوۀ درستی برای زیستن نیست. زیستنِ درست از طریقِ آهسته و پیوسته پیش رفتن ممکن می‌شود.

این سخن مولانا را می‌توان به عنوان شعاری ارزشمند برای اصل تدریج در نظر گرفت: «اندک‌اندک جهد کن، تمّ الکلام». سخن همین است که باید اندک‌اندک کوشش کنیم و به تدریج پیش برویم:
پس حيات ماست موقوفِ فِطام
اندك‌اندك جهد كن! تَمَّ الْكَلام
(مثنوی، د ۳/ ۴۹)

شخص باید به تدریج از خواب و خوراک و دیگر لذات خود فاصله بگیرد و اندک‌اندک عبادت کند و فضیلت‌های اخلاقی را در خود بپرورد تا شایستگیِ دریافتِ حواس نوربین را پیدا کند، مانند جنین که به تدریج از نطفه به یک انسان کامل تبدیل می‌شود:
جنبشي اندك بکن هم‌چون جنین!
تا ببخشندت حواسِ نوربین
(مثنوی، د ۱/ ۳۱۸۰)

اندک‌اندک می‌توان نار را به نور تبدیل کرد:
اندک‌اندک آب بر آتش بزن!
تا شود نارِ تو نور، ای بوالْحَزَن!‌‌‌‏ 
(مثنوی، د ۱/ ۱۳۳۳)

از همۀ این سخنان می‌توان دریافت که پیش‌رفتِ راستین، حاصلِ معجزۀ گام‌های کوچک است.


دهم تیرماه ۱۴۰۵


📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
2👍2
💠شُکرانه شو!


✍🏻صدیق قطبی

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هِل مال را، خود را بده، شکرانه شو، شکرانه شو!
(دیوان شمس، غزلِ ۲۱۳۱)

کمال شکر در این است که با تمام وجود دریابیم قادر به سپاس‌گزاردن نیستیم. آنچه به ما بخشیده شده، چندان وافر و فراگیر است که رساترین شکر، اظهارِ عجز از شکر است. شکرِ به سزا، از من و ما، ساخته نیست. اما اظهارِ فروتنانه‌‌ٔ این عجز و ناتوانی، کمالِ شکر و سپاس‌گزاردن است.
از دست و زبانِ که برآید
کز عهده‌ٔ شُکرش به درآید
(گلستان، سعدی)

سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفت
خاموشی از ثنای تو حد ثنای توست
(سعدی، غزلیات)

و گفت: «کمالِ شکر در مشاهدهٔ عجز است از شکر.»(ابومحمد جریری؛ تذکرةالاولیاء، ص۶۳۳)

و گفت: «... غایت شکر عارف آن است که بداند که عاجز است از آنکه شکر او تواند گزارد یا به حد شکر تواند رسید.»(سهل بن عبدالله تستری؛ همان: ص۳۱۸)

و گفت: «الهی تو می‌دانی که عاجزم از مواضعِ شکر تو. به جای من شکر کن خویش را که شکر آن است و بس.»(حسین منصور حلاج؛ همان: ص۶۴۱)

و شیخ گفت: یک بار دیگر مرا [شیخ ابوالقاسم بِشر] گفت: «ای پسر! خواهی که سخن خدای گویی؟» گفتم: «خواهم.» گفت: «در خلوت این بیت می‌گوی. بیت:
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
و احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
ما همه روز این بیت می‌گفتیم تا به برکتِ این در کودکی راهِ حق برما گشاده گشت.
(ابوسعید ابوالخیر؛ همان، ص۸۶۶)


حقیقتِ شُکر

جان و گوهر شُکربه این است که در عطاها متوقف نشویم،بلکه عطا‌بخش را ببینیم. تویی که به من ارزانی داشته‌ای. تویی که مرا نواخته‌ای. و من به نواخت و عطابخشیِ تو می‌نگرم و بدان دلشادم.

مولانا می‌گفت: «عاشق هدیه نی‌ام، عاشق آن دست توام.»

و ابوبکر شِبلی گفته است:
و گفت:«شکر آن بودکه نعمت را نبینی مُنعِم را بینی.»(تذکرة‌الاولیاء:ص۶۸۴)

نجات‌بخشیِ شکر
از چشم عارفان آنچه مایه‌ٔ رستگاری است نه وضعیت‌های عارض‌شده برما،بلکه شیوهٔ رویارویی ما است. نه غنا و نه فقر، بلکه شُکر وصبر است که نجات روح را رقم می‌زند. درویشِ صابر از توانگرِ ناسپاس شریف‌تر است و توانگر شاکر از درویشِ ناصبور، بهتر:

یک روز در پیش اوسخن توانگری و درویشی می‌رفت. گفت: «فردا نه توانگری وزنی خواهند کرد و نه درویشی. صبر و شکر وزن خواهند داشت. باید که صبر آری و شکر کنی.»(یحیی بن معاذ رازی؛همان: ص۳۸۱)

لطائف و نکات بسیاری درباب شکر و معنا و ثمرات آن بر زبان عارفان رفته است. حمدون قصّار می‌گوید حقیقتِ شُکر آن است که خود را محور وصاحب چیزی نبینی. حضور دوست را در آن موهبت و لذت درک کنی. تو تنها دریافت کرده‌ای.
اصل، اوست:

و گفت: «شکرنعمت آن است که خود را طُفَیلی بینی.»(تذکرة‌الاولیاء: ص۴۱۵)

احمد انطاکی می‌گفت نافع‌ترین خِرَد آن است که پرده ازچشم ما بردارد تا مواهبِ الهی را در زندگی خویش دریابیم،و ما را بر شکر آن یاری دهد:

و گفت: «نافع‌ترین عقلی آن بودکه تو را شناسا گرداند تا نعمت خدای بر خویش بینی [و] یاری دهد تو را بر شکر آن.»(همان: ص۴۲۶)

جنید بغدادی گفته شُکر آن است که مواهب و عطایای دوست را خرجِ روشنی و خوبی کنی ودستمایه‌ٔ تاریکی و ناراستی نسازی:

گفت: «شکر آن است که نعمتی که خداوند تو را داده باشد،هم بدان نعمت در وی عاصی نشوی و نعمت وی را سرمایه‌ْ معصیت نسازی.»(همان: ص۴۳۵)

ادای شکر با نوع برخورداریِ آدمی تناسب دارد. شکرِ دانستن،پرهیختن است. دانای ناپارسا، ناسپاس است. شکرِ عزّت و سرفرازی، خاکساری وفروتنی است. قدرتمندی که فروتن نیست، ناسپاس است. و شکر در بلا، شکیبا بودن است.

و گفت: «تقوی شکرِمعرفت است، و تواضعْ شکر عزّ، و صبرْ شکرِ مصیبت.»(ابوعبدلله بن الجلّا؛ همان: ص۵۰۸)

تحقق شُکر، نیازمند نگاهی ارزش‌بنیاد و بلند است.نگاهی که می‌تواند خوب ببیند. همه‌جانبه و با سنجه‌‌های درست ببیند. و ضرباتِ غافلگیرانهٔ حیات، او را از دیدن جوانب دیگر، بازندارد:

و نقل است که احمد [=احمد حَرْب] همسایه‌ای گبر داشت، بهرام‌ نام بود. مگر شریکی به تجارت فرستاده بود. در راه، آن مال برده بودند، و مال بسیار بود. آن خبر به شیخ احمد رسانیدند.یاران را گفت: «این همسایه‌ٔ ما را چنین کاری افتاده است. برخیزید تا برویم و او را تهنیتی گوییم...» چون به درِ سرای او رسیدند... شیخ گفت: «.. ما بدان آمده‌ایم تا تهنیتی گوییم که شنیده‌ایم تو راقطعی افتاده است.» گبر گفت:«آری چنان است. اما سه شکر می‌کنم خدای‌ را.یکی آن که از من ببُردند من ازدیگری نبردم؛دوم آن که از مالم نیمه‌ای بردند. مرا اینجا نیمهٔ دیگر هست چندانکه مایحتاج بود.سوم آن که دین گبرکی برجاست.دنیا خود آید و شود.» احمد را این سخن خوش آمد. یاران را[گفت] که:«بنویسید که ازین سه سخن بوی مسلمانی می‌آید.»(همان،ص۲۹۵)

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
7
💠شُکر می‌آرَد تو را تا کوی دوست...


✍🏻صدیق قطبی

بدون ایمانی گرم و زنده چگونه می‌توان تلخ‌کامی را سرکشید و خنده سر‌داد؟ بدون اعتمادی ژرف و ریشه‌دار به این‌که حقیقتی یکسره خیر در کالبد هستی می‌تپد، چگونه می‌شود دمادم شاکر بود؟

ای دِلْ اَر مِحنت و بَلا داری
بر خدا اِعتمادها داری

این چُنین حضرتیّ و تو نومید؟
مَکُن ای دل، اگر خدا داری
(دیوان شمس، غزل ۴۱۳۶)

مولانا کیمیاآموز است. می‌آموزد که میان شُکر و شیرین‌شدنِ دل‌ ربط و پیوندی مستقیم است. هرچه بیشتر شاکر باشیم، دل شیرین‌تری پیدا می‌کنیم. می‌گفت آستینِ شُکر، پر از شِکر و شیرینی است. اگر بتوانیم تلخی را با خرسندی و خنده سربکشیم، جان و روان خود را از همهٔ تلخی‌ها می‌زداییم. شُکر، تلخی‌زدا است:

خوش باش که هر که راز داند
داند که خوشی خوشی کشاند

شیرین چو شِکَر تو باش شاکر
شاکر هر دم شِکَر ستانَد

شُکر از شِکر است آستین‌پُر
تا بر سَرِ شاکران فشانَد

تلخش چو بنوشی و بخندی
در ذات تو تلخی‌ای نمانَد
(دیوان شمس، غزل ۷۱۲)

مولانا چندان به خوشی‌بخشی و شکرفشانیِ شُکر ایمان دارد که می‌گوید شُکر از خودِ نعمت و عطا، خوش‌تر و عزیزتر و خواستنی‌تر است. نعمت‌ها پوسته‌ اند و شُکر، جان هر نعمت. مقصود جان‌های بیدار، نیل‌ به جان هر موهبت است. هر نعمت و دستاوردی را دریچه‌ای می‌دانند که امکان شُکر را فراروی ما می‌نهد؛ و این امکان ارجمند، ما را به دوست، به کوی دوست، خواهد رساند:

شُکر نعمت خوشتر از نعمت بوَد
شُکرباره کی سوی نعمت رود؟

شکرْ جانِ نعمت، و نعمت چو پوست
ز آنک شکر آرد تو را تا کوی دوست
(مثنوی، ۳: ۲۸۹۷ـ۲۸۹۸)


مولانا کاهلان جبراندیش را که با تقدیرباوری، خود را از امکان شکر و صبر محروم می‌کنند، می‌نکوهد:

هر که مانْد از کاهلی بی‌ شکر و صبر
او همین داند که گیرد پای جبر
(مثنوی، ۱: ۱۰۷۵)

برای او شُکر، ادای کلماتی چند و ناشی از عادت نیست. خوی و منش و خصلتی است که انسان را در دریای حوادث به ماهی بَدَل می‌کند. ماهی از امواج طوفان‌خیز دریا ایمن است.

گر سیلِ عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغِ هوا

ما رخ ز شُکر افروخته، با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بُوَد دریا و طوفان جانْ‌فزا
(دیوان شمس، غزل ۱۴)

دعا می‌کرد پیش از آنکه نعمتی به او بخشند، به زیور شکر آراسته‌اش کنند:

شُکرش ده، وانگهیش نعمت
صبرش ده، وانگهش بلا ده
(دیوان شمس، ترجیع‌بند ۲۷)



📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
6👏3
💠تلنگرهای مولانا


الحاق جوادی


شب ز زندان بی‌خبر زندانیان
شب ز دولت بی‌خبر سلطانیان

📚 مثنوی | دفتر اول

▪️ هر شب، اتفاقی رخ می‌دهد که اگر بیدار بودیم، شاید آن را معجزه می‌نامیدیم. زندانی از زندانش بیرون می‌آید و سلطان از سلطنتش. نه قفلی شکسته می‌شود و نه تاجی از سر می‌افتد. تنها چشم‌ها بسته می‌شود، و هر دو برای ساعتی، از نام‌ها و جایگاه‌هایشان جدا می‌شوند.

▪️ مولانا پیش از این بیت می‌گوید که ارواح، هر شب از قفس می‌رهند. این قفس فقط تن نیست؛ همه نقش‌هایی است که روز بر دوش می‌کشیم: رئیس، کارمند، موفق، شکست‌خورده، محبوب، فراموش‌شده. خواب، تنها استراحتِ بدن نیست؛ رهاییِ کوتاهِ جان از هویت‌های عاریتی است.

▪️
اینجاست که حقیقتی آرام خود را نشان می‌دهد. اگر زندانی و سلطان، هر دو در خواب از عنوان‌هایشان جدا می‌شوند، پس زندان و سلطنت، حقیقتِ جانشان نیست. این‌ها لباس‌اند، نه پوست. روح، هر شب بی‌آن‌ها هم باقی می‌ماند.

▪️ ما اما روزها چنان با لباس‌ها و نقاب‌های‌مان یکی می‌شویم که گویی خودِ ما هستند. ترفیع نگرفتن را شکستِ خود می‌دانیم، کم‌شدنِ دارایی را کم‌شدنِ ارزشمان، و قضاوت دیگران را تعریفِ هویت خویش. در حالی که هر شب، زندگی بی‌صدا ثابت می‌کند می‌شود همه این‌ها را زمین گذاشت و چیزی از حقیقتِ انسان کم نشود.

▪️ شاید دعوتِ مولانا همین باشد که اندکی از آزادیِ شب را به روز بیاوریم. نه اینکه بخوابیم، بلکه بیدار، گاهی عنوان‌ها را کنار بگذاریم و از خود بپرسیم: اگر هیچ‌یک از این نام‌ها و نقش‌ها نباشد، من که هستم؟

خواب، هر شب این راز را به یادت می‌آورد که نه زندانت حقیقتِ توست و نه تاجت. هنر آن است که وقت بیداری هم این را فراموش نکنی.


📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
10
💠 تلنگرهای مولانا


الحاق جوادی

آن که جان در روی او خندد چو قند
از ترش‌رویی خلقش چه گزند

📚 مثنوی | دفتر دوم

▪️ گاهی تمام روزت را یک جمله خراب می‌کند. کسی اخمی می‌کند، طعنه‌ای می‌زند یا زحمتی را نادیده می‌گیرد. عجیب است، چند کلمه حال دل ما را عوض می‌کند. انگار کلید آرامشمان را دست دیگران داده‌ایم.

▪️ مولانا این بیت را در داستان شیخی می‌آورد که عمری وام می‌گرفت تا به نیازمندان ببخشد. روز مرگش، طلبکاران گرد او نشسته بودند و کودکی حلوافروش، که هنوز پولش را نگرفته بود، با گریه او را نفرین می‌کرد. همه او را محکوم می‌دیدند. اما شیخ نه با کسی درگیر شد و نه از کسی دلگیر. آرام چشم بست. کمی بعد، حقیقت آشکار شد و همان کسانی که سرزنشش می‌کردند، شرمسار شدند. اما آرامش شیخ، نه بعد از روشن شدن حقیقت، که از همان آغاز همراهش بود.

▪️ راز این آرامش را مولانا در یک بیت خلاصه می‌کند.
آن که جانش از رضایت محبوب شیرین است، از ترش‌رویی مردم گزندی نمی‌بیند.
کسی که هر لحظه چشم به نگاه مردم دارد، با هر تشویق بالا می‌رود و با هر سرزنش فرو می‌افتد. اما دلی که به رضایت خدا گرم است، به جای دیگری تکیه دارد.

▪️ شاید بد نباشد پیش از هر انتخاب، فقط یک لحظه مکث کنیم و از خود بپرسیم: اگر هیچ‌کس این کار را نفهمد، آیا خدا از آن خشنود است؟ اگر پاسخ آری باشد، همین برای ادامه راه کافی است. آن وقت، تشویق مردم شیرین است، اما شرط حرکت نیست و سرزنششان تلخ است، اما راه را نمی‌بندد. اهل اخلاص را چنین وصف کرده‌اند که نه ستایش، بر تلاششان می‌افزاید و نه نکوهش، از همتشان می‌کاهد. قرآن نیز بندگان خالص را چنین معرفی می‌کند: ﴿لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا﴾ (انسان: ۹)؛ ما از شما نه پاداشی می‌خواهیم و نه سپاسی.

▪️ البته این به معنای بی‌اعتنایی به هر سخنی نیست. کسی که دلش به رضایت خدا گرم است، گوشش را به روی نقد دلسوزان و نصیحت اهل خرد نمی‌بندد. از هر سخن حقی، هرچند تلخ، برای اصلاح و رشد خود استقبال می‌کند. آنچه آرامش او را بر هم نمی‌زند، طعنه‌های بی‌پایه، قضاوت‌های شتاب‌زده و داوری‌های ناآگاهانه است.

▪️ از همین روست که مولانا می‌گوید:
با ازل خوش با اجل خوش شادکام
فارغ از تشنیع و گفت خاص و عام

چنین انسانی سبکبار زندگی می‌کند، چون بار اثبات خود را از دوش مردم برداشته است.

از روزی که تماشاگر اصلی زندگی‌ات خدا باشد، اخم هیچ‌کس توان خاموش کردن لبخند دلت را نخواهد داشت. وقتی خدا از انتخابت خشنود باشد، دیگر لازم نیست دنیا برایت دست بزند.

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
💠 تلنگرهای مولانا


الحاق جوادی

هر ندایی که ترا بالا کشید

آن ندا می‌دان که از بالا رسید

📚 مثنوی | دفتر دوم

▪️ یک جمله، گاهی مسیر زندگی آدم را عوض می‌کند. و یک جمله هم می‌تواند او را به سراشیبی بیندازد. صداها گاه شبیه هم‌اند، اما همه از یک‌جا نمی‌آیند.

▪️ مولانا این سخن را در دل داستانی می‌آورد. خرسی در چنگال اژدها گرفتار شده، فریاد می‌زند و همان فریاد، شیرمردی را به یاری‌اش می‌کشاند. از همین صحنه، یک قانون بزرگ بیرون می‌آید. هر جا دردی باشد، درمانی هم در راه است. آب همیشه به سوی پستی می‌رود و رحمت، راه دل شکسته را خوب بلد است.

▪️ از دل همین قانون، معیاری به دستمان می‌دهد برای صداهایی که هر روز در گوش جانمان می‌پیچند. هر ندایی را از مقصدش بشناس، نه از ظاهرش. اگر تو را روشن‌تر، مهربان‌تر، پاک‌تر و به خدا نزدیک‌تر می‌کند، از بالا آمده است. اما اگر تو را گرفتار حرص، حسد، تکبر یا نومیدی می‌کند، هرچند خوش‌آهنگ باشد، بانگ گرگی است که جامه خیر پوشیده. مهم نیست صدا از چه کسی رسیده، مهم این است تو را به کجا می‌برد.

▪️ شاید آن ندا سخن یک معلم باشد. شاید دعای مادری. شاید جمله‌ای در کتابی که درست در وقت نیاز، پیش رویت گشوده شده است. شاید حتی حرف ساده یک کودک. خدا همیشه با معجزه‌های بزرگ سخن نمی‌گوید. گاهی یک جمله، پیام‌آور آسمان می‌شود.

▪️اما سبب این ندا چه بود؟ خرس، پیش از شنیدن صدای نجات، خودش فریاد زد. مولانا می‌گوید: «زاری و گریه قوی سرمایه‌ای است.» خدا حاجت را آفرید تا دعا زاده شود و دعا را آفرید تا رحمت جاری گردد. گاهی نخستین گام برای شنیدن ندای آسمان، این است که صدای درماندگی خودمان را صادقانه به آسمان برسانیم.

✓ هر صدا را از مقصدش بشناس. اگر تو را یک پله بالاتر می‌برد، بدان که از بالا آمده است. گویی که خدا مستقیماً به تو پیغامی فرستاده است.


📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
4👍1
💠تلنگرهای مولانا


الحاق جوادی

پس چو آهن گر چه تیره هیکلی
صیقلی کن صیقلی کن صیقلی

▪️ تکه‌آهنی زنگ‌زده را تصور کن. هیچ تصویری در آن پیدا نیست. اما همین آهن، اگر پیوسته صیقل بخورد، روزی آینه می‌شود. چیزی به آن اضافه نشده، فقط زنگارش رفته است.

▪️ مولانا می‌گوید دل آدمی نیز همین‌گونه است. اگر امروز از تیرگی دل خسته‌ای، ناامید نشو. هیچ دلی آن‌قدر زنگار نگرفته که دیگر صیقل نپذیرد.

اما این صیقل، خودبه‌خود پدید نمی‌آید. خدا عقل را صیقل دل قرار داده است:
صیقل عقلت بدان داده‌ست حق
که بدو روشن شود دل را ورق

و نماز، این صیقل را زنده نگه می‌دارد. اما اگر نماز کمرنگ شود، میدان برای هوس باز می‌شود:
صیقلی را بسته‌ای ای بی‌نماز
و آن هوا را کرده‌ای دو دست باز
قرآن نیز هشدار می‌دهد که ضایع کردن نماز، انسان را به دنبال‌روی از خواهش‌های نفس می‌کشاند (مریم: ۵۹). پیامبر ﷺ نیز نمازهای پنج‌گانه را به رودخانه‌ای تشبیه فرمودند که اگر کسی هر روز پنج بار در آن شست‌وشو کند، هیچ آلودگی‌ای بر تنش نمی‌ماند. سپس فرمودند
نمازهای پنج‌گانه نیز گناهان را همین‌گونه می‌شویند.

(به روایت صحیحین)

▪️ زنگار دل همیشه از گناهی بزرگ آغاز نمی‌شود. گاهی از کینه‌ای کوچک، حسدی پنهان یا دلخوری‌ای که در دل مانده است. مولانا دل را به آب زلالی تشبیه می‌کند که با اندکی گل‌آلودگی، گوهرهای قعرش دیگر دیده نمی‌شوند. گوهرها از بین نرفته‌اند، فقط از چشم پنهان شده‌اند.

▪️ بعد نکته‌ای لطیف می‌گوید: «برمشوران تا شود این آب صاف.» یعنی همیشه راه حل، بیشتر دست‌وپا زدن نیست. گاهی باید آرام گرفت تا آب، خود زلال شود.

▪️ و چه امیدبخش است که می‌گوید:
با کمال تیرگی، حق واقعات می‌نمودت تا روی راه نجات
حتی در تاریک‌ترین روزهای دل، خدا نشانه‌های راه را از انسان دریغ نمی‌کند. نور خاموش نشده است، فقط آینه غبار گرفته است.

مولانا سه بار می‌گوید: «صیقلی کن.» بعضی زنگارها با یک بار پاک نمی‌شوند. اما اگر دست از صیقل برنداری، روزی دل، دوباره آینه حقیقت خواهد شد.

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
6👏3
💠 خلاصه خطبه نماز جمعه انجیره (منطقه لمزان)


📅 جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۵

🏷️ بزرگ‌ترین سرمایه‌گذاری

🎙خطیب: الحاق جوادی

◻️ همه ما با سرمایه‌گذاری آشنا هستیم. برای خرید زمین، خانه، خودرو و تجارت، وقت و برنامه صرف می‌کنیم. اما سودآورترین سرمایه‌گذاری، ساختن یک انسان است. سرمایه‌گذاری بر ایمان، اخلاق و شخصیت فرزند، هم زندگی دنیا را آباد می‌کند و هم تا ابد برای انسان ثمر می‌دهد.
◻️ زندگی دنیا، تنها گذرگاهی کوتاه است. پس از آن، حیاتی جاودانه در پیش داریم؛ یا نعمتی بی‌پایان، یا عذابی که قرآن درباره‌اش می‌فرماید: «نه در آن می‌میرد و نه زندگی آرامی دارد». از همین رو خداوند فرمان می‌دهد: «خود و خانواده‌تان را از آتش حفظ کنید.» بزرگ‌ترین مسئولیت پدر و مادر، حفظ ایمان خود و خانواده‌شان است.
◻️ یتیمیِ واقعی، نداشتن پدر و مادر نیست. امام شافعی، که خود طعم یتیمی را چشیده بود، می‌گوید:
«یتیم آن نیست که پدر و مادرش را از دست داده باشد، بلکه یتیمِ حقیقی، کسی است که از علم و ادب محروم مانده باشد.»
بزرگ‌ترین میراثی که می‌توان برای فرزند گذاشت، علم، ایمان و ادب است.
◻️ قرآن، لقمان را الگوی تربیت معرفی می‌کند. او با فرزندش نه با فریاد و مشاجره، بلکه با گفت‌وگویی صمیمانه و سرشار از محبت سخن می‌گفت و هر بار با تعبیر دلنشین «یا بُنَیَّ» دریچه‌ای تازه از حکمت را به روی او می‌گشود. تربیت، یک سخنرانی یک‌روزه نیست، ساختنی آرام و پیوسته است.
◻️ نخستین درس لقمان، توحید است: هیچ‌کس و هیچ‌چیز را در کنار خدا قرار مده. مؤمن می‌داند سرچشمه همه خیرها و دفع‌کننده همه زیان‌ها تنها خداست. مولانا همین حقیقت را در گفت‌وگوی خداوند با موسی به زیبایی تصویر می‌کند:
«غیر من پیشت چو سنگ است و کلوخ...»
دل مؤمن، همچون کودک به مادر، در همه حال تنها به سوی خدا بازمی‌گردد و معنای حقیقی «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» را زندگی می‌کند.
◻️ لقمان سپس به فرزندش می‌آموزد که هیچ کار نیک یا بدی، هرچند به اندازه دانه خردلی و در دل سنگی پنهان باشد، از علم خدا پوشیده نمی‌ماند. هیچ خوبی گم نمی‌شود و هیچ بدی بی‌حساب نمی‌ماند. این باور، انسان را به صداقت، امانت و مسئولیت‌پذیری دعوت می‌کند.
◻️ پس از آن، لقمان به نماز سفارش می‌کند؛ نمازی که تنها انجام یک عمل ظاهری نیست، بلکه دیدار عاشقانه بنده با پروردگار است. نمازی که آثارش پس از سلام نماز نیز در اخلاق، رفتار و روابط انسان باقی می‌ماند. سپس امر به معروف، نهی از منکر و صبر در برابر سختی‌ها را ستون‌های دیگر شخصیت مؤمن معرفی می‌کند.
◻️ خانه، نخستین مدرسه و پدر و مادر، نخستین معلمان فرزندند. کودکان، بیش از آنکه به سخنان ما گوش دهند، رفتار ما را تماشا می‌کنند. ایمان، محبت، ادب و صداقت، پیش از آنکه آموزش داده شوند، باید در زندگی والدین دیده شوند.
◻️ هیچ خانه، هیچ ثروت و هیچ ارثی، ارزشمندتر از انسانی نیست که با ایمان، اخلاق و شخصیت نیکو پرورش یافته باشد. شاید سال‌ها بعد، نه خانه‌ای که برای فرزند ساختیم، بلکه انسانی که تربیت کردیم، بزرگ‌ترین شرف دنیا و ذخیره آخرت ما باشد.

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
3👏1
💠سکون و جنبش


✍🏻صدیق قطبی

کودک زمانی می‌آرامد و به خواب می‌رود که کسی گهواره را بجنباند. سکون و آرام او در گروِ جنبش است:

سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود
طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را
(دیوان شمس، غزلِ ۱۴۳)

صوفی به سماع دست از آن افشاند
تا آتش دل به حيلتی بنشاند
عاقل داند که دايه، گهوارۀ طفل
از بهر سکون طفل می‌جنباند
(؟)

از این منظر، خرسندیِ ژرفْ محصولِ جنبش و کوشش مستمر در راه مقصودی والا و ارزشی دلخواه است که می‌ارزد زندگی را در پای آن ریخت. جان وقتی قرار می‌یابد که بی‌قرارِ دائمِ مقصدی ارجمند باشد. قرار و آرام عمیق در گروِ طلب کردنِ اوست. او که می‌ارزد به سویش تپید. او که برازندهٔ اعتنا، التفات و همّ آدمی است. مولانا می‌گفت باید طلبی پیدا کنی و آن طلب تو را بی‌قرار کند و آنگاه در این طلب قرارسوز، جان تو قراری خواهد یافت. خرسندی و رضایتی ژرف:

اگر یک‌دم بیاسایم، روان من نیاساید
من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
(دیوان شمس، غزلِ ۱۴۳۸)

جملهٔ بی‌قراری‌ات از طلب قرار توست
طالبِ بی‌قرار شو تا که قرار آیدت
(دیوان شمس، غزل ۳۲۳)

می‌گوید از این‌رو ناآرامی، که طلب راستین نداری. آنچه درخورِ جستن و خواستن است آرامش نیست. حقیقتِ والا و زیبایِ اوست که درخور جستن است. و جان تو به یُمنِ این جست‌وجو است که قرار پیدا می‌کند. چرا که جان را برای تپیدن در پی دوست سرشته‌اند، نه کسب آرامش. آرامش، نتیجهٔ این پویش و جست‌وجوی مدام است.

از این نگاه، سعادت و خرسندی چیزی نیست جز تپیدن مستمرّ و دلبستگی بی‌وقفه. و آدمی یعنی رو به سوی چیزی داشتن. چیزی که هم‌سرشت جان است:

دلا! گر عاشقی می‌سوز و می‌ساز
تنا! گر طالبی می‌پرس و می‌پوی
(سعدی)

بی‌قرار می‌کند، چون به چنگ نمی‌آید. بی‌قرار می‌کند، چون گمشدهٔ حقیقی روح است. و «هر که دلارام دید، از دلش آرام رفت». با این‌حال، قرار و آرام جان در پذیرش این بی‌قراری‌ است. بی‌قراریِ خوش، بی‌قراری برای گمشده‌های راستین روح است:

تا در دل من قرار کردی
دل را ز تو بی‌قرار دیدم
(مولانا، غزلِ ۱۳۱۹)

با دل‌آرامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یکباره بُرد آرام را
(حافظ)

هر چند قدم‌های ما کُند باشد و راه تاریک و دراز و لغزنده، باز هم پوییدن بهتر است:

ای که پای رفتنت کُند است و راه وصل تند
بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی
(سعدی)

مهم این است که نخست دریابیم آنچه در پی‌ آن می‌دویم ارزش پوییدن دارد. آن‌وقت فارغ‌ایم از اینکه تا چه اندازه به نتیجه می‌رسیم. مسیر با همهٔ فرازوفرودهایش دل‌پذیر می‌شود. چرا که مقصد، شایسته است. همیشه شایسته است. فارغ از رسیدن و نرسیدن، شایسته است. همین که عمر را مصروف پی‌جویی آن والای ارجمند کرده‌ایم، برای خرسندی جان کافی است:

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
(سعدی)

اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیرین
نه آخر جان شیرینش برآمد در تمنایی؟
(سعدی)

هوشنگ ابتهاج می‌گوید:

«با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست
در راهْ‌بودن سرنوشتِ ماست
روزِ همایونِ رسیدن را
پیوسته باید خواست.»

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
6👏1
💠 تلنگرهای مولانا


الحاق جوادی

و آن که پایش در ره کوشش شکست
در رسید او را بُراق و بر نشست



▪️ گاهی انسان تا آخرین قدم می‌رود، اما درست همان‌جا که گمان می‌کند دیگر راهی نمانده و مسیر مسدود است، راه اصلی آغاز می‌شود.
مولانا می‌گوید امداد خدا نصیب کسی می‌شود که پایش در راه کوشش شکسته باشد، نه کسی که کنار راه نشسته و چشم به معجزه دوخته است.

▪️ زندگی پیامبر ﷺ نمونه روشن همین حقیقت است. سال‌های دعوت در مکه، آزار و محاصره و از دست دادن خدیجه و ابوطالب در عام‌الحزن، سپس سفر سخت طائف و آن پاسخ تلخ، همه نشان می‌داد که درهای زمینی یکی پس از دیگری بسته شده‌اند. اما درست در دل همین تنگناها، خداوند راهی آسمانی گشود. اسرا و معراج، ضیافتی آسمانی بود در فاصله‌ای کوتاه از آن روزهای سنگین. گویی وقتی پای کوشش شکست، «بُراق» از راه رسید و پیامبر ﷺ را از زمین رنج به آسمان تسلی برد.

▪️ اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد. پس از آن نیز دعوت ادامه یافت، تا در عقبه مردانی از یثرب ایمان آوردند، پیمان بستند و راه هجرت و شکل‌گیری جامعه اسلامی گشوده شد. گویی هر بار که پیامبر ﷺ سهم خود را در کوشش به پایان می‌رساند، دری تازه از جایی که انتظارش نمی‌رفت گشوده می‌شد.

▪️ ما معمولاً می‌خواهیم پیش از رنج، نتیجه را ببینیم. اما سنت خدا این نیست. قرآن می‌گوید:
«وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا» (عنکبوت: ۶۹).

و كسانى كه در راه ما كوشيده‌اند، به يقين راه‌هاى خود را بر آنان مى‌نماييم...
سهم ما، صادقانه رفتن است تا جایی که توان داریم. گاهی درست همان‌جا که توان ما تمام می‌شود، راهی آغاز می‌شود که با توان ما ساخته نشده است.

✓ اگر امروز در راهی درست خسته شده‌ای، شتاب نکن که آن را شکست بنامی. شاید همان‌جا ایستاده‌ای که کوشش تو به آنجا رسیده و گشایش و یاری خدا در حال فرا رسیدن باشد.

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
4👍1
💠 تلنگرهای مولانا


الحاق جوادی

انبیا گفتند: در دل علّتی‌ست
که از آن در حق‌شناسی آفتی‌ست

📚 مثنوی | دفتر سوم

▪️ گاهی کسی سال‌ها کنار خانواده‌اش زندگی می‌کند. همسرش زحمت‌ها می‌کشد، فرزندی با محبت دارد، خانه‌اش امن است و زندگی‌اش می‌گذرد. اما کم‌کم همه اینها برایش عادی می‌شود. همان چیزهایی که روزی آرزوی‌شان را داشت، حالا مایه ملالش شده‌اند. نه اینکه نعمت کم شده باشد، انگار چیزی در نگاه او تغییر کرده است.

▪️ مولانا این تغییر را به «علّت» تعبیر می‌کند: بیماری‌ای که وقتی در دل جا می‌گیرد، نعمت را هم ناخوش می‌کند. چنان‌که می‌گوید:

نعمت از وی جملگی علّت شود
طعمه در بیمار کی قوّت شود؟


آدمِ بیمار، حتی غذای خوب را هم خوب نمی‌بیند و پس می زند. دلِ بیمار هم ممکن است با همان نعمت‌هایی که باید مایه آرامش باشند، احساس سنگینی و ملال کند.

▪️ اینجاست که «حق‌شناسی» آسیب می‌بیند. حق‌شناسی فقط گفتنِ «خدایا شکرت» نیست. یعنی نعمت را ببینی، صاحب نعمت را یاد کنی و فراموش نکنی و قدرشناسی را در رفتارت نشان بدهی. اگر سلامتی داری، از آن درست استفاده کنی. اگر خانواده‌ای داری، حضورشان را قدر بدانی. اگر فرصتی داری، آن را هدر ندهی. شکر، وقتی واقعی است که در شیوه زندگی‌ات دیده شود.

▪️ قوم سبأ نمونه روشنی از همین فراموشی‌اند. قرآن از سرزمینی سخن می‌گوید که دو باغستان، روزی فراوان و راه‌هایی امن داشت. خدا به آنان فرمود:
«كُلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّكُمْ وَاشْكُرُوا لَهُ»
از روزی پروردگارتان بخورید و او را شکر کنید.
(سبأ، ۱۵)

اما کار به جایی رسید که از همین آسایش خسته شدند و گفتند: «رَبَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا»، پروردگارا، میان سفرهای ما فاصله بینداز. وقتی نعمت برای انسان عادی شود، ممکن است حتی آسایش را هم دیگر نعمت نبیند.

▪️ این بیماری فقط رابطه ما با نعمت‌ها را خراب نمی‌کند، نگاه ما به آدم‌ها را هم تغییر می‌دهد. مولانا می‌گوید:

هر که او شد آشنا و یار تو
شد حقیر و خوار در دیدار تو


گاهی کسی که سال‌ها خیرش به ما رسیده، فقط چون برایمان آشنا شده، در چشممان کوچک و تکراری می‌شود. اما کسی که از ما دور است، بی‌دلیل بزرگ‌تر و جذاب‌تر به نظر می‌رسد.

▪️ درمان، همیشه پیدا کردن نعمت تازه نیست. گاهی باید همان بیماریِ نگاه را درمان کرد. مولانا می‌گوید:

دفع علت کن چو علت خو شود
هر حدیثی کهنه پیشت نو شود


وقتی نگاه اصلاح شود، همان همسر، همان فرزند، همان خانه، همان سلامتی و همان زندگی معمولی، دوباره می‌توانند دیده شوند.

✓ گاهی لازم نیست زندگی‌ات را عوض کنی، نگاهت را عوض کن. شاید آنچه امروز از آن خسته‌ای، همان نعمتی باشد که اگر فردا از تو گرفته شود، برای بازگشتش‌ به درگاه خداوند دعاها  کنی و اشک‌ها بریزی.

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
2👍2
💠 تلنگرهای مولانا


الحاق جوادی

من غلام آن که نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود


▪️ مردی را به یاد بیاور، که درآمدش کم است و سهمش از موقعیت‌های دنیا زیاد نیست. اما برای رسیدن به جایگاهی بالاتر، ضمیرش را نمی‌فروشد. برای یک منفعت، پشتِ ظالم نمی‌ایستد و برای جلب رضایت مردم، از اصولش دست نمی‌کشد. این همان کسی است که مولانا می‌گوید:
من غلام آن که نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود
؛
خدایی که کریم است و ارزش بنده‌اش را می‌داند.

▪️ این بیت در برابرِ جهانی ایستاده که بسیاری از روابطش به معامله تبدیل شده است: شغل صرفا برای درآمد، رفاقت برای منفعت، ظاهرسازی برای پذیرفته‌شدن. مولانا یادآوری می‌کند که آزادیِ واقعی، فقط بی‌نیازی از مال نیست؛ این است که انسان خودش را به بهای دنیا نفروشد.

▪️ جالب آنکه این بیت پس از حکایت اعرابی و سگش آمده است. اعرابی سگ وفادارش را دوست دارد، اما وقتی سگ از گرسنگی در حال مرگ است، حاضر نیست از نان خودش برای او بگذرد. اشک می‌ریزد، اما نان نمی‌دهد. مولانا درست پس از این حکایت از انسانی می‌گوید که وجودش را نمی‌فروشد. انگار می‌خواهد بگوید ارزش محبت و ادعا، آنجاست که آدم حاضر باشد برای آن، چیزی از خودش را هم هزینه کند.

▪️پس موضوع را باید اینجا از زاویه‌ی دیگری هم دید و فهمید. او برای حفظ آسایش خودش، چیزی را که می‌توانست نجات دهد، دریغ کرد. گاهی آدمی خودش را نه به یک انسان، بلکه به راحتی، منفعت، ترس یا تأیید دیگران می‌فروشد. ظاهرش آزاد است، اما انتخاب‌هایش معنای خودفروختگی دارد.

▪️ امروز هم می‌توان این را دید: کسی می‌گوید «دوستت دارم»، اما برایت قدمی برنمی‌دارد. کسی از اصولش حرف می‌زند، اما با رسیدن منفعت، از آنها می‌گذرد. کسی می‌گوید خودش را می‌شناسد، اما تمام زندگی‌اش را با نگاه دیگران تنظیم می‌کند. مسئله فقط حرفی نیست که می‌زنیم؛ مسئله این است که چه چیزی اختیار وجود ما را در دست گرفته است.

✓ شاید پرسش این باشد: من وجودم را به چه چیزی می‌فروشم؟ پول؟ موقعیت؟ آسایش؟ تأیید مردم؟ یا به آن سلطانِ باافضال و جود که بندگی‌اش، آدمی را از بندگیِ هر چیز دیگری آزاد می‌کند؟

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
👏32
💠تلنگرهای مولانا


الحاق جوادی

اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنی رفت، آرام اوفتاد


▪️ دو نفر را تصور کن که سال‌ها بر سر یک موضوع با هم اختلاف دارند. یکی می‌گوید: «تو مرا درک نمی‌کنی.» دیگری هم می‌گوید: «مشکل از خود توست.» هرکدام از زاویه خودش حرف می‌زند و هرچه بیشتر توضیح می‌دهند، فاصله بیشتر می‌شود.

▪️ تا روزی یکی از آن‌ها به‌جای دفاع از موضع خودش می‌پرسد: «اصلاً تو چه می‌خواهی؟» دیگری کمی سکوت می‌کند و می‌گوید: «می‌خواهم زندگی‌مان آرام باشد و حق همدیگر را ضایع نکنیم.» اولی می‌گوید: «من هم همین را می‌خواهم.»

▪️ گاهی اختلاف از همین‌جا آغاز می‌شود: از نامی که روی خواسته‌ها، باورها و احساساتمان می‌گذاریم. هرکس نامِ خودش را درست می‌داند و نامِ دیگری را غلط. اما اگر از نام عبور کنیم و به معنا برسیم، ممکن است ببینیم چیزی که ما را روبه‌روی هم قرار داده، آن‌قدرها هم متفاوت نیست. مولانا می‌گوید:
در گذر از نام و بنگر در صفات
تا صفاتت ره نماید سوی ذات

▪️ البته هر اختلافی ظاهری نیست و هر تفاوتی هم با کنار گذاشتن نام‌ها از میان نمی‌رود. گاهی دو طرف آن‌قدر در موضع خود گرفتارند که به‌تنهایی نمی‌توانند ریشه اختلاف را ببینند. اینجاست که یک مصلحِ آگاه باید میانشان وارد شود، معنای خواسته‌های هر دو را بیابد، استدلال‌های نادرست را آشکار کند و راهِ آشتی را باز کند؛ چنان‌که قرآن می‌فرماید: ﴿فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ﴾.

▪️ قرآن هشدار می‌دهد:
﴿وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ﴾

«با یکدیگر نزاع نکنید که سست می‌شوید و شکوه و توانتان از میان می‌رود.»
📖 انفال، ۴۶

▪️ در خانواده، میان دوستان و حتی در گفت‌وگوهای اجتماعی، گاهی کافی است به‌جای پرسیدنِ «حق با کیست؟» یک‌بار بپرسیم: «تو در اصل چه می‌خواهی؟» همین پرسش ساده می‌تواند ما را از جنگِ بر سرِ کلمات، به گفت‌وگوی بر سرِ معنا ببرد.

✓ دفعه بعد که با کسی اختلاف پیدا کردی، پیش از آنکه به واژه‌هایش حمله کنی، یک لحظه مکث کن و بپرس: «پشت این حرف، چه خواسته یا معنایی پنهان است؟» شاید وقتی به معنا برسید، چیزی برای جنگیدن باقی نماند.

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
7
💠جانِ ماهی آب باشد...


✍🏻صدیق قطبی

«آیا دوست‌ات را هوایِ پاک و خلوت و نان و دارو هستی؟»
(چنین گفت زرتشت، نیچه، ترجمه داریوش‌ آشوری، ص۷۰)

ماهیان را نقد شد از عین آب
نان و آب و جامه و دارو و خواب 
(مثنوی، ۶: ۴۰۸۳)

مانند ماهی که آب،‌ نان و آب اوست. مانند ماهی که آب، پیراهن اوست. مانند ماهی که آب، دارو ‌و شفای اوست. و مانند ماهی که آب، مأمن و خوابگاه اوست. آب، خوراک اوست و نوشاک او، جامه‌ای است که او را می‌پوشاند و دارویی‌ است که شفا می‌بخشد. در آب می‌آرامد و به خواب می‌رود. آب، مادر و دایهٔ اوست. خانه و لباس اوست. همهٔ اسباب عیش و خرّمی‌ اوست. مولانا می‌گفت خدا یا عشق، برای عارف سالک، چنین است. غذا است، دارو است، پوشش است، مایهٔ آرمیدن و سُکنی است.
و دوستی راستین نیز، چنانکه نیچه می‌گفت هوای پاک است. بازیافتن خلوت است. خلوتی برای دیدار با خویشتن. نان و دارو است. غذای روح و مرهم جراحت‌ است.
هوای پاک؟ وقتی نفس‌تنگی می‌گیریم. خلوت؟ وقتی در ازدحام جهان، خود را گم می‌کنیم. و نان و دارو، وقتی جان، نحیف و بیمار می‌شود.

ماهی چه نسبتی با آب دارد؟ آب، همهٔ مایحتاج او نیست؟ آب، خانه و لباس و غذا و داروی او نیست؟
اهل خدا و اهل دوستی، چنین‌اند. هوای پاک به یکدیگر می‌بخشند. خلوتی روشن و دلخواه می‌بخشند. برای عریانیِ بی‌حفاظ و آسیب‌پذیر هم، روپوش و جامه‌اند. و فضایی امن برای آرمیدن و به خواب رفتن.
نان و آب و جامه و دارو و خواب.  هوای پاک و خلوت.
آب، خلوت ماهی را برهم نمی‌زند. دوست، فضایی می‌سازد تا ما با خویشتن‌مان خلوت کنیم. تا در پرتو دیدار او،‌ به دیدار خویش برویم. تا در او، خود را بازیابیم. و مولانا از زبان خدا می‌گفت:

تو را هر کس به سوی خویش خوانَد
تو را من جز به سوی تو نخوانم

پنجره باش. هوای تازه و پاکیزه باش. آب و نان و دارو باش. جامه و خانه باش. برای ماهیِ تنها، دریا باش. همه‌چیزِ من باش. در من نفس بکش. مثل صبح، که یکپارچه تنفّس‌ است. صبحِ دل باش. دل را از صبح، از نفس‌های تازهٔ صبح، بارور کن.
نیایش دلسوختگان چنین است.

ای آفتابِ روشن و ای سایهٔ همای
ما را نگاهی از تو تمام است اگر کنی
(سعدی)

ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان
ماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان
ماهیان را صبر نبوَد یک زمان بیرونِ آب
عاشقان را صبر نبوَد در فراق دلستان
جانِ ماهی آب باشد، صبر بی‌جان چون بوَد؟
چونک بی‌جان صبر نبوَد چون بوَد بی‌جانِ جان؟
(مولانا)

ماهی در آب،‌ سیراب از سکوت است. مستغنی از کلمات است. آب، همهٔ پاسخ‌هاست. سعدی که می‌گفت: «دیدار تو حلّ مشکلات است»، تکه‌ای از مکالمهٔ ماهی و دریا را روایت می‌کرد. خود را به من نشان بده؟ نه. کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را؟ غبار از نگاهم برگیر. پنجره‌ام را بگشا. تا تو را در یک لحظهٔ فروتنِ کوچک، به نظاره بنشینم. سرگشتگی آدمی را نه ازدحام دانش‌ها، که خلوت ملاقات، چاره است. نیکبخت آن‌که عمر و جهان را مجال و عرصه‌ای برای ملاقات می‌بیند.

شهریور ۱۴۰۵

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
2👍1