Forwarded from یادها
#تقی_شهرام
[توصیف پاسدارها:] تقریبا همه شان از این جوانهایی هستند که - چه جور بگم - هفت هشت کلاس درس خوانده اند، بعدش افتاده اند به هر کاری، و در عین حال قدری زبر و زرنگ هم هستند، و توی این مدت هم کلیات تو خالی ای از مطالب سیاسی - که چه عرض کنم ـ یک مشت هذیانهای سیاسی را از بر کرده اند. مانند این که مثلاً: «مائو به انقلاب ایران خیانت کرده و همراه اشرف عرق خورده» یا مثلاً «اون روس تون، آن هم از چین، از کامبوج و لائوس هم دیگر حرفی نزنید، بلغارستان و یوگسلاوی هم که فلان طور. پس شما چه می گویید؟»
همه شان هم باورشان شده است که چپی ها عامل قضایای کردستان و نقده و گنبد هستند!! و بعد از همه جالبتر این که می خواهند تلافی این عقده ها را سر من در بیاورند. واقعاً طوری در این مورد حرف میزدند و خطاب و عتاب میکردند که فکر میکردم نکند روح من بی خبر از جسم رفته در نقده و گنبد و کردستان آتش به پا کرده است.
[توصیف پاسدارها:] تقریبا همه شان از این جوانهایی هستند که - چه جور بگم - هفت هشت کلاس درس خوانده اند، بعدش افتاده اند به هر کاری، و در عین حال قدری زبر و زرنگ هم هستند، و توی این مدت هم کلیات تو خالی ای از مطالب سیاسی - که چه عرض کنم ـ یک مشت هذیانهای سیاسی را از بر کرده اند. مانند این که مثلاً: «مائو به انقلاب ایران خیانت کرده و همراه اشرف عرق خورده» یا مثلاً «اون روس تون، آن هم از چین، از کامبوج و لائوس هم دیگر حرفی نزنید، بلغارستان و یوگسلاوی هم که فلان طور. پس شما چه می گویید؟»
همه شان هم باورشان شده است که چپی ها عامل قضایای کردستان و نقده و گنبد هستند!! و بعد از همه جالبتر این که می خواهند تلافی این عقده ها را سر من در بیاورند. واقعاً طوری در این مورد حرف میزدند و خطاب و عتاب میکردند که فکر میکردم نکند روح من بی خبر از جسم رفته در نقده و گنبد و کردستان آتش به پا کرده است.
👍25👎2
Forwarded from یادها
#تقی_شهرام
رییس پاسدارها به من گفت «شماها آنقدر احمقید که نمی فهمید این کارهایتان (یعنی انتقاداتی که به یکه تازی های آنها می شود) مستقیماً به ضررتان تمام میشه» و بعدش هم خیلی راحت بنده و پرویز نیکخواه و بعدش همه کمونیست ها را به اضافه سرمایه دارها توی یک کیسه میریخت و میگفت هیچ فرقی با هم ندارید.
«شماها دلارها را از کجا میآوردید؟ معلومه با سرمایه داری جهانی زد و بند کرده اید و ... و نمیگذارید که ما ریشه سرمایه داری را بکنیم. مخصوصاً اینکه با حمایتتان از دولت نمی گذارید که انقلابی (!) عمل بشه» گفتم دولت [موقت] را که خود آقا معرفی کرده!
اولش چیزی نگفتند. بعد تعریف کردند که آقای منتظری طی یک مقاله در روزنامه ها سیاست های دولت را به زیر شلاق گرفته و گفته است که این دولت نه دولت اسلامی است و نه دولت انقلابی.
از مجموعه صحبت ها معلوم بود که چقدر با دولت اختلافشان شدید شده است. البته جالب اينجاست که هرچه بورژوازی مذهبی به اینها رکاب میدهد و حاضر است زیر پالانشان برود، باز هم اینها راضی نیستند و چیز بیشتری را می خواهند. یک کلام، آنها منتظر استعفای مهندس بازرگان، آوردن یک دولت دست راستی مذهبی و سرکوب مستقیم و بی چون و چرای نیروهای چپ هستند و به هیچ چیزی هم جز قدرت مستقيم راضی نخواهند شد.
نیروهای متشکل آنان در مقایسه با نیروهای متشکل دولت بسیار زیادتر است. کمیته ها در دست آنهاست. سپاه دربست در اختیار آنهاست. آقا از آنها حمایت قلبى و حتى علنی میکند و بخش اعظمی از نیروی انسانی و سازمان روحانیت را هم در کنترل خودشان دارند. به اضافه اینکه زندان ها دربست و دستگاه قضائی انقلاب نیز تا حد زیادی باز هم در حیطه نفوذ آنهاست.
از آن طرف دولت نه میتواند روی ارتش حساب کند و نه پلیس و ژاندارمری ای که در اختیار او باشد وجود دارد. اینها تحت تسلط کمیته ها هستند. میماند دستگاه بوروکراسی که تا حدی در کنترل دولت است. اما طبعاً بوروكراسي بدون قدرت مسلح چکار می تواند بکند؟ به اضافه اینکه این بورژوازی بی خایه و بی مایه تر از آن است که بتواند و حاضر باشد با نیروهای دمکرات علیه این جریان انحصار طلبانه بسيار خطرناک عقد اتحاد ببندد. الان تنها چیزی که دولت بازرگان به آن بند است، حمایت ظاهری و زبانی آقای خمینی است، و اینکه هنوز امام موقع را برای کنار رفتن بازرگان مناسب نمی داند. او میخواهد به دست این قبيل ليبرالها اساسی ترین کارهای اولیه دوران گذار را انجام دهد و آنگاه بطور قطعی قدرت را به دست کسانی که واقعاً مورد اعتماد و اطمینان ایدئولوژیک او هستند بدهد.
بنابراین بدون شک کابینه بازرگان رفتنی است. و در حالیکه نیروهای چپ نیز دارای هیچگونه تشکل متحد و یکپارچه نبوده و نفوذ قابل اهمیتی را در میان پرولتاريا هنوز بدست نیاورده اند، وقوع فاجعه تقريبا حتمى است.
در واقع احساسات عليه دولت بازرگان در میان این بخش از نیروهای خرده بورژوازی، در میان عناصر و نیروهای متشکل و مسلحش آنقدر زیاد شده است که من بیم دارم که آنها حتی تا تشکیل مجلس مؤسسان و تصويب قانون اساسی هم صبر نکنند؛ چیزی که البته آقا خیلی بدان مصر است. اما با این وصف كاملا قابل مشاهده است که اینها روز به روز بیشتر همان صبر و تحمل ناچیزشان را هم دارند از دست میدهند.
رییس پاسدارها به من گفت «شماها آنقدر احمقید که نمی فهمید این کارهایتان (یعنی انتقاداتی که به یکه تازی های آنها می شود) مستقیماً به ضررتان تمام میشه» و بعدش هم خیلی راحت بنده و پرویز نیکخواه و بعدش همه کمونیست ها را به اضافه سرمایه دارها توی یک کیسه میریخت و میگفت هیچ فرقی با هم ندارید.
«شماها دلارها را از کجا میآوردید؟ معلومه با سرمایه داری جهانی زد و بند کرده اید و ... و نمیگذارید که ما ریشه سرمایه داری را بکنیم. مخصوصاً اینکه با حمایتتان از دولت نمی گذارید که انقلابی (!) عمل بشه» گفتم دولت [موقت] را که خود آقا معرفی کرده!
اولش چیزی نگفتند. بعد تعریف کردند که آقای منتظری طی یک مقاله در روزنامه ها سیاست های دولت را به زیر شلاق گرفته و گفته است که این دولت نه دولت اسلامی است و نه دولت انقلابی.
از مجموعه صحبت ها معلوم بود که چقدر با دولت اختلافشان شدید شده است. البته جالب اينجاست که هرچه بورژوازی مذهبی به اینها رکاب میدهد و حاضر است زیر پالانشان برود، باز هم اینها راضی نیستند و چیز بیشتری را می خواهند. یک کلام، آنها منتظر استعفای مهندس بازرگان، آوردن یک دولت دست راستی مذهبی و سرکوب مستقیم و بی چون و چرای نیروهای چپ هستند و به هیچ چیزی هم جز قدرت مستقيم راضی نخواهند شد.
نیروهای متشکل آنان در مقایسه با نیروهای متشکل دولت بسیار زیادتر است. کمیته ها در دست آنهاست. سپاه دربست در اختیار آنهاست. آقا از آنها حمایت قلبى و حتى علنی میکند و بخش اعظمی از نیروی انسانی و سازمان روحانیت را هم در کنترل خودشان دارند. به اضافه اینکه زندان ها دربست و دستگاه قضائی انقلاب نیز تا حد زیادی باز هم در حیطه نفوذ آنهاست.
از آن طرف دولت نه میتواند روی ارتش حساب کند و نه پلیس و ژاندارمری ای که در اختیار او باشد وجود دارد. اینها تحت تسلط کمیته ها هستند. میماند دستگاه بوروکراسی که تا حدی در کنترل دولت است. اما طبعاً بوروكراسي بدون قدرت مسلح چکار می تواند بکند؟ به اضافه اینکه این بورژوازی بی خایه و بی مایه تر از آن است که بتواند و حاضر باشد با نیروهای دمکرات علیه این جریان انحصار طلبانه بسيار خطرناک عقد اتحاد ببندد. الان تنها چیزی که دولت بازرگان به آن بند است، حمایت ظاهری و زبانی آقای خمینی است، و اینکه هنوز امام موقع را برای کنار رفتن بازرگان مناسب نمی داند. او میخواهد به دست این قبيل ليبرالها اساسی ترین کارهای اولیه دوران گذار را انجام دهد و آنگاه بطور قطعی قدرت را به دست کسانی که واقعاً مورد اعتماد و اطمینان ایدئولوژیک او هستند بدهد.
بنابراین بدون شک کابینه بازرگان رفتنی است. و در حالیکه نیروهای چپ نیز دارای هیچگونه تشکل متحد و یکپارچه نبوده و نفوذ قابل اهمیتی را در میان پرولتاريا هنوز بدست نیاورده اند، وقوع فاجعه تقريبا حتمى است.
در واقع احساسات عليه دولت بازرگان در میان این بخش از نیروهای خرده بورژوازی، در میان عناصر و نیروهای متشکل و مسلحش آنقدر زیاد شده است که من بیم دارم که آنها حتی تا تشکیل مجلس مؤسسان و تصويب قانون اساسی هم صبر نکنند؛ چیزی که البته آقا خیلی بدان مصر است. اما با این وصف كاملا قابل مشاهده است که اینها روز به روز بیشتر همان صبر و تحمل ناچیزشان را هم دارند از دست میدهند.
👍34👎2
Forwarded from دغلکاری نخبگان، کانال اصغر حکمتیار
کودتای دینی
خواستگاه اجتماعی کمیته و سپاه ( که به تدریج قدرت خود را افزایش دادند و حکومت را در اختیار قرار گرفتند ) طبقه سنتی نیود. فرهنگ ایشان نه فرهنگ فولکلور بود و نه فرهیخته. با مراجع سنتی مذهب و هنر و فرهنگ ارتباطی نداشتند. این ها حاشیه نشینان شهرهای بزرگ بودند و از لایه های پایین اجتماع مهاجرتی. اغراق نیست، اگر گفته شود کاملا عاری از هر نوع فرهنگ بودند. این ها به تدریج و با همکاری آخوندهای عامه پسند رادیکال اقشار دانشجویی و روشنفکری را از حکومت کنار زدند. نهایتا مخلوطی از مذاهب پرخاشگر و عقل ستیز نظیر زیدی- اخوانی٫ را اختیار کردند. رهبر دوم انقلاب نقشی کلیدی در تثبیت و تحکیم مذهب جدید داشت. این اولین بار در تاریخ جهان بود که تغییر مذهب یک دیار به طور غیر رسمی و پنهان صورت می گرفت.
خواستگاه اجتماعی کمیته و سپاه ( که به تدریج قدرت خود را افزایش دادند و حکومت را در اختیار قرار گرفتند ) طبقه سنتی نیود. فرهنگ ایشان نه فرهنگ فولکلور بود و نه فرهیخته. با مراجع سنتی مذهب و هنر و فرهنگ ارتباطی نداشتند. این ها حاشیه نشینان شهرهای بزرگ بودند و از لایه های پایین اجتماع مهاجرتی. اغراق نیست، اگر گفته شود کاملا عاری از هر نوع فرهنگ بودند. این ها به تدریج و با همکاری آخوندهای عامه پسند رادیکال اقشار دانشجویی و روشنفکری را از حکومت کنار زدند. نهایتا مخلوطی از مذاهب پرخاشگر و عقل ستیز نظیر زیدی- اخوانی٫ را اختیار کردند. رهبر دوم انقلاب نقشی کلیدی در تثبیت و تحکیم مذهب جدید داشت. این اولین بار در تاریخ جهان بود که تغییر مذهب یک دیار به طور غیر رسمی و پنهان صورت می گرفت.
👍122👎6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی حتی ذره نه عقل داری و نه دانش، ولی در تلویزیون به هزینه ما مردم مزخرفات تفت میدهیو در قبالش پول کلفت هم میگیری.
توضیحات بیشتر👇
توضیحات بیشتر👇
👍95👎2
واقعا آدم زورش میآید بنشیند سخنان آدمی که از تمام وجناتش حماقت میبارد را تحلیل کند. ولی چون این حرفها در میان ملت همیشه مبعوث و علامههای موجود در رسانهها زیاد تکرار میشود، اجازه دهید که چند نکته را گوشزد کنیم:
۱-ژاپن تسلیم نشد تا وقتی که به غیر از تسلیم هیچ چارهای نبود! خیلیها فقط هیروشیما و ناکازاکی را شنیدهاند، ولی توکیو و خیلی شهرهای دیگر که با همان بمبهای معمول ویران شده بودند وضعیت بهتری نداشتند. نزدیکِ اواخر جنگ، ژاپن تمام نیروی دریایی و هواییش را از دست داده بود. چیزی که عجیب بود، تسلیم شدن نهایی آنها نبود، بلکه این نکته بود که، با وجود شکستهای پیدرپی و ویرانی و تلفات بسیار بالا، زودتر تسلیم نشدند. به تسلیمناپذیری اگر باشد، روحیه سامورایی خیلی خیلی تسلیمناپذیرتر بود تا شیعه روغننباتی رانتخور پرمدعای منحرف!
۲- این که ژاپن هویت ندارد یعنی چه؟! ژاپن صد سال قبل از بمباران اتمی تصمیم گرفت که هویت قدیمی سامورایی خود را کنار بگذارد و غربی شود. لباس سامورایی ممنوع شد و لباس غربی جایش را گرفت، وفاداری به خان سامورایی جای خود را به مفهوم غربی ملت و وفاداری به کشور و ملت داد، نهادها به سبک اروپا و به خصوص آلمان به وجود آمد،..... ژاپن امروز از لحاظ «هویت» چه تفاوت اساسی با ژاپن ۱۹۰۰ دارد؟
۳- و مگر ما «هویت» خودمان را حفظ کردیم؟ لباسمان حفظ شد؟ جامعهمان سنتی است؟! مردم ایران دیندارند؟ جوانانمان انس با سنتهای قدیمیمان دارند؟ دین و دینداری سنتیمان حفظ شد؟ طبیعت کشورمان حفظ شد؟ معماریمان حفظ شد؟ نهاد سلطنت که همیشه جزیی از هویت این مملکت بوده حفظ شد؟ در حقیقت، ژاپنیها در حفظ خیلی از چیزهای قدیمیشان خیلی بهتر از ما عمل کردهاند. هیچ ذهنیتی چونان ذهنیت انقلابی ایرانی اهل ویران کردن گذشته نیست.
۴- واما درباره «استقلال». چرا آمریکا هنوز در ژاپن پایگاه دارد؟ علتش، بیشتر از خواست آمریکاییها، خواست خود ژاپنیهاست. ژاپنیها از شوروی و چینیها و بعدش از کره شمالی بیشتر هراس داشتند و دارند تا از آمریکاییها. این هم البته از عقلشان است. البته ژاپنیها، در زمانی که که به قول این «تحلیلگر» تلویزیون «هویت» داشتند و «مستقل» بودند، بیرحمیهایی در حق چینیها و دیگر همسایگان خود کردند که الان حق دارند از نفرت چینیها نسبت به خودشان بترسند.
۱-ژاپن تسلیم نشد تا وقتی که به غیر از تسلیم هیچ چارهای نبود! خیلیها فقط هیروشیما و ناکازاکی را شنیدهاند، ولی توکیو و خیلی شهرهای دیگر که با همان بمبهای معمول ویران شده بودند وضعیت بهتری نداشتند. نزدیکِ اواخر جنگ، ژاپن تمام نیروی دریایی و هواییش را از دست داده بود. چیزی که عجیب بود، تسلیم شدن نهایی آنها نبود، بلکه این نکته بود که، با وجود شکستهای پیدرپی و ویرانی و تلفات بسیار بالا، زودتر تسلیم نشدند. به تسلیمناپذیری اگر باشد، روحیه سامورایی خیلی خیلی تسلیمناپذیرتر بود تا شیعه روغننباتی رانتخور پرمدعای منحرف!
۲- این که ژاپن هویت ندارد یعنی چه؟! ژاپن صد سال قبل از بمباران اتمی تصمیم گرفت که هویت قدیمی سامورایی خود را کنار بگذارد و غربی شود. لباس سامورایی ممنوع شد و لباس غربی جایش را گرفت، وفاداری به خان سامورایی جای خود را به مفهوم غربی ملت و وفاداری به کشور و ملت داد، نهادها به سبک اروپا و به خصوص آلمان به وجود آمد،..... ژاپن امروز از لحاظ «هویت» چه تفاوت اساسی با ژاپن ۱۹۰۰ دارد؟
۳- و مگر ما «هویت» خودمان را حفظ کردیم؟ لباسمان حفظ شد؟ جامعهمان سنتی است؟! مردم ایران دیندارند؟ جوانانمان انس با سنتهای قدیمیمان دارند؟ دین و دینداری سنتیمان حفظ شد؟ طبیعت کشورمان حفظ شد؟ معماریمان حفظ شد؟ نهاد سلطنت که همیشه جزیی از هویت این مملکت بوده حفظ شد؟ در حقیقت، ژاپنیها در حفظ خیلی از چیزهای قدیمیشان خیلی بهتر از ما عمل کردهاند. هیچ ذهنیتی چونان ذهنیت انقلابی ایرانی اهل ویران کردن گذشته نیست.
۴- واما درباره «استقلال». چرا آمریکا هنوز در ژاپن پایگاه دارد؟ علتش، بیشتر از خواست آمریکاییها، خواست خود ژاپنیهاست. ژاپنیها از شوروی و چینیها و بعدش از کره شمالی بیشتر هراس داشتند و دارند تا از آمریکاییها. این هم البته از عقلشان است. البته ژاپنیها، در زمانی که که به قول این «تحلیلگر» تلویزیون «هویت» داشتند و «مستقل» بودند، بیرحمیهایی در حق چینیها و دیگر همسایگان خود کردند که الان حق دارند از نفرت چینیها نسبت به خودشان بترسند.
👍252👎2
Forwarded from بهلول (Amirreza)
بودجه نظامی، یک سیاهچاله موروثی
ارتش رضاشاهی نتوانست در برابر متفقین مقاومت کند. ارتش محمدرضاشاه از پس اجرای حکومت نظامی برنیامد و پادگانهایش به دست نیمهچریکهای انقلابی افتادند. مجموعه قوای نظامی جمهوری اسلامی هم نشان دادند که قلب مواضع دفاعیشان در برابر تهاجم خارجی بیدفاع است، و گویا غیر از لاف زدن و گزاف گفتن و رجز مفت خواندن انتظار دیگری نباید از ایشان داشت. البته که زمینه و زمانه کاملاً متفاوت این سه شکست آنها را غیر قابل مقایسه جلوه میدهد، ولی در نهایت ماییم و این واقعیت که در ایران معاصر هیچ ارتشداری از ارتشداریاش طرفی نبست، نه بزرگ ارتشتاران و نه دیگران.
اوّلین سوال این است که این چه وضع ارتشداری است؟ کجای کار میلنگد؟ چرا در دورههای مختلف سالیان سال وقت و هزینه صرف تربیت و تدارک نیرویی کردهایم که روز مبادا وا میرود و توان هیچ مقابله مؤثری ندارد؟ اگر قرار است رهبران کشور خودشان را با سالی چند بار مراسم رژه ارضا کنند که کار با یک گروه تئاتر و یک دسته موزیک و چندتا دوربین تلویزیونی جمع میشود، پس این همه مخارج هنگفت چرا؟
سؤال دوم مربوط به همین مخارج است. تا کی میخواهیم و میتوانیم این همه منابع را به چاه ویل مخارج نظامی بریزیم و حرام کنیم؟ راستتر بگویم: تا کی میخواهیم و میتوانیم با هزینههای نظامی برای خودمان هزینههای سنگینتری بتراشیم؟ قاعدتاً منظور از تدارک نیروی نظامی حفظ امنیت است. امّا وقتی این نیروی نظامی به هیکل فربهی از هزینه و ناکارآمدی و فساد تبدیل شود، برعکس عمل میکند، ناامنی به بار میآورد، و دولت و مردم را متحمّل هزینههایی میکند که قابل اجتناب بودهاند.
جنگی که بیش از یک سال است در نبردهای مختلف آن هزینه و تلفات میدهیم، از بلندپروازیها و سوءمحاسبات نظامیانی شروع شد که برای خودشان دشمن خلق کردند و برای ضرب شصت نشان دادن به آن دشمن هم از خط قرمزهایی رد شدند که خونشان را در سطح بینالمللی مباح کرد. میتوانید حالتی را تصوّر کنید که نظامیان ایرانی ـمثل اغلب نظامیان جهانـ در سنگرهای مرزبانی مشغول مراقبت از سرحدّات بودند، و باز هم جنگی به این شدّت و در این ابعاد درمیگرفت؟ من که نمیتوانم. این ناامنی فعلی نانی بود که متولّیان متوهّم تأمین امنیت در سفره ما گذاشتند. و کار فقط به همینجا هم ختم نمیشود.
تورّمی که امروز بیچارهمان کرده و هیچکس راه حلی برای مهارش ندارد، یکی از عوامل مهمی است که احساس امنیت را از ما گرفته. چنانکه علمای اقتصاد میگویند، این تورّم ناشی از کسر بودجه شدید دولت است. و دولت اگر قرار نبود بارکش هزینههای سرسامآور و در عین حال بیهوده نظامی باشد، آیا کسری بودجه داشت، یا به این اندازه کسری بودجه داشت؟ پس گویا مخارج نظامی ما فقط بیهوده و بیفایده نیستند. آنها تبدیل به یکی از اجزاء کسربودجهای میشوند که امروز غیر از خلق نقدینگی و ایجاد تورّم راهی برای تأمین آن وجود ندارد. و همین تورّم و افت ارزش پول است که باعث میشود دلار به حدود 250 هزار تومان برسد و به زودی از آن هم گرانتر شود.
القصّه. همه ما درباره آینده خیالهایی میکنیم، امّا اگر کسانی هستند که به آینده ایران «فکر» میکنند، حتّی اگر از مسائل نظامی سررشته ندارند هم باید برای این سؤالات پاسخهای جدّی و قابل دفاعی بیابند: با توجّه به سوابق گذشته آیا بهتر نیست ایرانیها کلاً نظامیگری را ببوسند و کنار بگذارند؟ در غیر این صورت، آیا یک نیروی نظامی کوچک و کارآمد در کنار یک دیپلماسی صلحطلبانه راه مناسبتری برای تأمین امنیت ما نیست؟ و باز در غیر این صورت چطور ارتشی بسازیم که سرکنگبین قدرت دفاعیاش به صفرای شکست نظامی و ورشکستگی اقتصادی نیفزاید؟
برای این روزها هم این سؤال هم بد نیست اگر کسی جرأت فکر کردن داشته باشد: وقتی کار به جایی میرسد که هزینههای نظامی دیگر نه از طریق مالیات و استقراض، بلکه از طریق دزدی شرمآوری مثل ایجاد تورّم تأمین میشوند، آیا خیانتکار کسی است که بر ادامه جنگ اصرار دارد، یا آن که میگوید شکست را بپذیریم و بگذاریم تاریخ از نو ورق بخورد؟
https://t.me/AmirrezaAbdolii
ارتش رضاشاهی نتوانست در برابر متفقین مقاومت کند. ارتش محمدرضاشاه از پس اجرای حکومت نظامی برنیامد و پادگانهایش به دست نیمهچریکهای انقلابی افتادند. مجموعه قوای نظامی جمهوری اسلامی هم نشان دادند که قلب مواضع دفاعیشان در برابر تهاجم خارجی بیدفاع است، و گویا غیر از لاف زدن و گزاف گفتن و رجز مفت خواندن انتظار دیگری نباید از ایشان داشت. البته که زمینه و زمانه کاملاً متفاوت این سه شکست آنها را غیر قابل مقایسه جلوه میدهد، ولی در نهایت ماییم و این واقعیت که در ایران معاصر هیچ ارتشداری از ارتشداریاش طرفی نبست، نه بزرگ ارتشتاران و نه دیگران.
اوّلین سوال این است که این چه وضع ارتشداری است؟ کجای کار میلنگد؟ چرا در دورههای مختلف سالیان سال وقت و هزینه صرف تربیت و تدارک نیرویی کردهایم که روز مبادا وا میرود و توان هیچ مقابله مؤثری ندارد؟ اگر قرار است رهبران کشور خودشان را با سالی چند بار مراسم رژه ارضا کنند که کار با یک گروه تئاتر و یک دسته موزیک و چندتا دوربین تلویزیونی جمع میشود، پس این همه مخارج هنگفت چرا؟
سؤال دوم مربوط به همین مخارج است. تا کی میخواهیم و میتوانیم این همه منابع را به چاه ویل مخارج نظامی بریزیم و حرام کنیم؟ راستتر بگویم: تا کی میخواهیم و میتوانیم با هزینههای نظامی برای خودمان هزینههای سنگینتری بتراشیم؟ قاعدتاً منظور از تدارک نیروی نظامی حفظ امنیت است. امّا وقتی این نیروی نظامی به هیکل فربهی از هزینه و ناکارآمدی و فساد تبدیل شود، برعکس عمل میکند، ناامنی به بار میآورد، و دولت و مردم را متحمّل هزینههایی میکند که قابل اجتناب بودهاند.
جنگی که بیش از یک سال است در نبردهای مختلف آن هزینه و تلفات میدهیم، از بلندپروازیها و سوءمحاسبات نظامیانی شروع شد که برای خودشان دشمن خلق کردند و برای ضرب شصت نشان دادن به آن دشمن هم از خط قرمزهایی رد شدند که خونشان را در سطح بینالمللی مباح کرد. میتوانید حالتی را تصوّر کنید که نظامیان ایرانی ـمثل اغلب نظامیان جهانـ در سنگرهای مرزبانی مشغول مراقبت از سرحدّات بودند، و باز هم جنگی به این شدّت و در این ابعاد درمیگرفت؟ من که نمیتوانم. این ناامنی فعلی نانی بود که متولّیان متوهّم تأمین امنیت در سفره ما گذاشتند. و کار فقط به همینجا هم ختم نمیشود.
تورّمی که امروز بیچارهمان کرده و هیچکس راه حلی برای مهارش ندارد، یکی از عوامل مهمی است که احساس امنیت را از ما گرفته. چنانکه علمای اقتصاد میگویند، این تورّم ناشی از کسر بودجه شدید دولت است. و دولت اگر قرار نبود بارکش هزینههای سرسامآور و در عین حال بیهوده نظامی باشد، آیا کسری بودجه داشت، یا به این اندازه کسری بودجه داشت؟ پس گویا مخارج نظامی ما فقط بیهوده و بیفایده نیستند. آنها تبدیل به یکی از اجزاء کسربودجهای میشوند که امروز غیر از خلق نقدینگی و ایجاد تورّم راهی برای تأمین آن وجود ندارد. و همین تورّم و افت ارزش پول است که باعث میشود دلار به حدود 250 هزار تومان برسد و به زودی از آن هم گرانتر شود.
القصّه. همه ما درباره آینده خیالهایی میکنیم، امّا اگر کسانی هستند که به آینده ایران «فکر» میکنند، حتّی اگر از مسائل نظامی سررشته ندارند هم باید برای این سؤالات پاسخهای جدّی و قابل دفاعی بیابند: با توجّه به سوابق گذشته آیا بهتر نیست ایرانیها کلاً نظامیگری را ببوسند و کنار بگذارند؟ در غیر این صورت، آیا یک نیروی نظامی کوچک و کارآمد در کنار یک دیپلماسی صلحطلبانه راه مناسبتری برای تأمین امنیت ما نیست؟ و باز در غیر این صورت چطور ارتشی بسازیم که سرکنگبین قدرت دفاعیاش به صفرای شکست نظامی و ورشکستگی اقتصادی نیفزاید؟
برای این روزها هم این سؤال هم بد نیست اگر کسی جرأت فکر کردن داشته باشد: وقتی کار به جایی میرسد که هزینههای نظامی دیگر نه از طریق مالیات و استقراض، بلکه از طریق دزدی شرمآوری مثل ایجاد تورّم تأمین میشوند، آیا خیانتکار کسی است که بر ادامه جنگ اصرار دارد، یا آن که میگوید شکست را بپذیریم و بگذاریم تاریخ از نو ورق بخورد؟
https://t.me/AmirrezaAbdolii
Telegram
بهلول
amirreza abdoli
👍98👎24
بهلول
بودجه نظامی، یک سیاهچاله موروثی ارتش رضاشاهی نتوانست در برابر متفقین مقاومت کند. ارتش محمدرضاشاه از پس اجرای حکومت نظامی برنیامد و پادگانهایش به دست نیمهچریکهای انقلابی افتادند. مجموعه قوای نظامی جمهوری اسلامی هم نشان دادند که قلب مواضع دفاعیشان در برابر…
البته ناکارایی ارتش مدرن و نیز سازمان های اطلاعاتی منحصر به ایران نیست. اکثر جاهای دنیا ارتش عبارت است از یک مجموعه کارمند بیکار با محیط بسیار نامنعطف (بدون گفتگو و چالش و در نتیجه بسیار کودن). در این سازمان ها غرور و بیکاری شدید به مسمومیت معمول اداری اضافه می شود.
👍104👎19
جناب گاو
البته ناکارایی ارتش مدرن و نیز سازمان های اطلاعاتی منحصر به ایران نیست. اکثر جاهای دنیا ارتش عبارت است از یک مجموعه کارمند بیکار با محیط بسیار نامنعطف (بدون گفتگو و چالش و در نتیجه بسیار کودن). در این سازمان ها غرور و بیکاری شدید به مسمومیت معمول اداری…
عکس فوق اهتزاز پرچم همجنس باران است در ارتش یکی از کشورهای غربی. احتمالا کانادا که واقعا افتضاح است.
👍75👎47
فرق بین سیدیاسرجبرائیلی و عطا بهرامی در این است که سیدیاسر در اکثر اوقات خودش نمیداند که حرفهایش چقدر بیمعنا و از بیخ و بن غلط است، ولی عطا در اکثر اوقاتی که مزخرفات کامل بیرون میدهد، کاملاً آگاه است و قصدش فقط گمراه کردن مخاطبان احمق خودش است.
در هر صورت، هر دو از فرط خوردن لقمه حرام، بندگان مخلص شیطان شدهاند.
«تحلیلگران» نظام تشکیل شده از احمقان خبیث، و خبیثان خبیث!
در هر صورت، هر دو از فرط خوردن لقمه حرام، بندگان مخلص شیطان شدهاند.
«تحلیلگران» نظام تشکیل شده از احمقان خبیث، و خبیثان خبیث!
👍181👎2
Forwarded from BBCPersian
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔻این تصاویر بخشی از جشنهای گانش چاتورتی هندوها در حیدرآباد هندوستان را نشان میدهد که در آن اهالی مجسمه عظیم لرد گانشا را که سرش شکل فیل است را به گردش درآوردهاند. لرد گانشا که یکی از خدایان هندوهاست، نماد خرد و رفاه است.
این رویداد که زمان برگزاری آن از اواخر مرداد تا اواخر شهریور هر سال متغیر است، همه ساله به مناسبت بزرگداشت تولد این خدای هندو برگزار میشود و در بسیاری از شهرهای دیگر نیز مجسمههای عظیم مشابهی در قالب این جشنها به حرکت درمیآیند.
@BBCPersian
این رویداد که زمان برگزاری آن از اواخر مرداد تا اواخر شهریور هر سال متغیر است، همه ساله به مناسبت بزرگداشت تولد این خدای هندو برگزار میشود و در بسیاری از شهرهای دیگر نیز مجسمههای عظیم مشابهی در قالب این جشنها به حرکت درمیآیند.
@BBCPersian
👍22👎4
BBCPersian
🔻این تصاویر بخشی از جشنهای گانش چاتورتی هندوها در حیدرآباد هندوستان را نشان میدهد که در آن اهالی مجسمه عظیم لرد گانشا را که سرش شکل فیل است را به گردش درآوردهاند. لرد گانشا که یکی از خدایان هندوهاست، نماد خرد و رفاه است. این رویداد که زمان برگزاری آن…
از طرف یکی از خوانندگان:
یا حضرت فیل
در هند استعماری، محرم فقط یک مراسم عزاداری شیعی نبود؛ بلکه به یک فضای کارناوالی و اعتراضی تبدیل شده بود که در آن مرزهای طبقاتی و مذهبی موقتاً فرو میریخت . در شهرهایی مثل بمبئی و پونا، هندوها بیشتر از مسلمانان در دستههای محرم شرکت میکردند . این مراسم با موسیقی، طبل، نمایش و شلوغی همراه بود و به همین دلیل، بریتانیا از آن وحشت داشت چون به راحتی میتوانست به تظاهرات سیاسی تبدیل شود . پس از شورشهای فرقهای ۱۸۹۳ در بمبئی و پونا، بال گانگادار تیلاک به دنبال ابزاری برای بسیج تودهها علیه بریتانیا بود. او متوجه شد که محرم دیگر برای این کار مناسب نیست، چون ماهیت اسلامی داشت و نمیتوانست همه هندوها را حول آن جمع کند.. او گانش چاتورتی را که تا پیش از آن جشنی خصوصی و خانوادگی بود، در سال ۱۸۹۴ به یک جشن عمومی عظیم تبدیل کرد که فرم و ساختارش را مستقیماً از محرم تقلید کرده بود .
اتفاقاً مسلمانان هم در این کارناوال شرکت میکردند.
https://www.hindustantimes.com/cities/mumbai-news/how-communal-conflict-led-to-the-birth-of-ganesh-utsav-101661107989087.html#1
یا حضرت فیل
در هند استعماری، محرم فقط یک مراسم عزاداری شیعی نبود؛ بلکه به یک فضای کارناوالی و اعتراضی تبدیل شده بود که در آن مرزهای طبقاتی و مذهبی موقتاً فرو میریخت . در شهرهایی مثل بمبئی و پونا، هندوها بیشتر از مسلمانان در دستههای محرم شرکت میکردند . این مراسم با موسیقی، طبل، نمایش و شلوغی همراه بود و به همین دلیل، بریتانیا از آن وحشت داشت چون به راحتی میتوانست به تظاهرات سیاسی تبدیل شود . پس از شورشهای فرقهای ۱۸۹۳ در بمبئی و پونا، بال گانگادار تیلاک به دنبال ابزاری برای بسیج تودهها علیه بریتانیا بود. او متوجه شد که محرم دیگر برای این کار مناسب نیست، چون ماهیت اسلامی داشت و نمیتوانست همه هندوها را حول آن جمع کند.. او گانش چاتورتی را که تا پیش از آن جشنی خصوصی و خانوادگی بود، در سال ۱۸۹۴ به یک جشن عمومی عظیم تبدیل کرد که فرم و ساختارش را مستقیماً از محرم تقلید کرده بود .
اتفاقاً مسلمانان هم در این کارناوال شرکت میکردند.
https://www.hindustantimes.com/cities/mumbai-news/how-communal-conflict-led-to-the-birth-of-ganesh-utsav-101661107989087.html#1
Hindustan Times
How communal conflict led to the birth of Ganesh utsav
As the editor of newspapers Kesari and Mahratta, ‘Lokmanya’ Bal Gangadhar Tilak took up cudgels on behalf of Hindus. He stressed that during communal conflict, the British should be impartial | Mumbai news
👍33👎5
استااااد رائفیپور و حاااااجآقا رسایی، هر دو داخل ایران، برای تماس با هم از واتساپ استفاده میکردهاند.
همان واتساپی که وسیله جاسوسی دژمن بود و ما مردم عوام عادی حق استفاده از آن را نداریم یا با هزار منت به ما داده میشود.
این جماعت کریه و زشت حتی در کوچکترین مسائل نیز هیچ گونه صداقتی ندارند. همه دروغ و تزویر و نفاق!
(البته این اکانت رسمی رائفیپور نیست، ولی فایل صوتی او که این نکته را گفته در اکانت رسمی خود او در ایتا منتشر شده)
همان واتساپی که وسیله جاسوسی دژمن بود و ما مردم عوام عادی حق استفاده از آن را نداریم یا با هزار منت به ما داده میشود.
این جماعت کریه و زشت حتی در کوچکترین مسائل نیز هیچ گونه صداقتی ندارند. همه دروغ و تزویر و نفاق!
(البته این اکانت رسمی رائفیپور نیست، ولی فایل صوتی او که این نکته را گفته در اکانت رسمی خود او در ایتا منتشر شده)
👍154👎2
جناب گاو
استااااد رائفیپور و حاااااجآقا رسایی، هر دو داخل ایران، برای تماس با هم از واتساپ استفاده میکردهاند. همان واتساپی که وسیله جاسوسی دژمن بود و ما مردم عوام عادی حق استفاده از آن را نداریم یا با هزار منت به ما داده میشود. این جماعت کریه و زشت حتی در کوچکترین…
البته من نمیدانم بین این شارلاتانهای همیشه دروغگو و مثلاً تاجزادهٔ صادق و راستگو، کدام طرف بدتر است! اینها مطلقاً به هیچ چیزی اعتقاد ندارند، ولی تاجزاده و امثال او هنوز که هنوز است در دل به شعارها و آرمانهای عنقلاب ۵۷ ایمان دارند.
👍118👎18
اسرائیل و غرب
مطلبی خلاصه، اما جالب، در مورد تاریخ روابط و غرب اسرائیل (منبع). البته خواندنش را به کسانی که تاریخ را خطی، سیاه و سفید، و مقابله نور و ظلمت میبینند و نیز به طرفداران نظریات توطئه توصیه نمیکنیم.
ادامه در پست بعد
مطلبی خلاصه، اما جالب، در مورد تاریخ روابط و غرب اسرائیل (منبع). البته خواندنش را به کسانی که تاریخ را خطی، سیاه و سفید، و مقابله نور و ظلمت میبینند و نیز به طرفداران نظریات توطئه توصیه نمیکنیم.
در مورد روابط اسرائیل و غرب به ویژه ایالات متحده، ابهامات و سخنان عاری از پایه تاریخی و دروغ بسیار وجود دارد، سعی میکنم این مورد خلاصه بنویسم
یهودیان در طول تاریخ بین جوامع اروپایی، به سبب ریشههای مذهبی و نژادی (مسیحیت اولیه یهودستیز بود به دلایل روشن) همواره تحت فشارهای سنگین بود، بر خلاف وضعیتی که میان مسلمانان داشت.
در قرون وسطی، مسلمانان با اقلیتهای مذهبی خارج اسلامی (یهودیان و مسیحیان) رفتاری بسیار ملایمتر از همتایان مسیحی داشتند. یهودیان ایبری در دوران حاکمیت عربها و مورها در اسپانیای امروز به مراتب بالای علمی و گاه حکومتی میرسیدند و وضعیت اجتماعی مناسبی داشتند.
در ایران قدیم، سوای اواخر عهد صفوی و غلبه تبلیغات روحانیون شیعه از لبنان آمده، یهودیان وضع مناسب و کسب و کار خوبی داشتند. این وضعیت در سایر مناطق زندگی یهودیان (یمن، مغرب و لیبی، عراق، مصر و شام امروز) هم برقرار بود. به این نکته توجه کنید که (با معیار قرون وسطایی)، خلاف این وضعیت در اروپا برقرار بود. قتل، کشتار و غارت یهودیان به بهانههای مختلف (حتی به بهانه شیوع اپیدمی طاعون!!) تا قرن 20 در اروپا مساله معمولی بود. این وضع تا ظهور اندیشههای جدید عصر روشنگری ادامه داشت.
شرق اروپا از این لحاظ وضع بسیار بدتری داشت. کشتارهای موسوم به (پوگروم) توسط گروههای مختلف قومی به ویژه قزاقهای تحت تسلط دولت تزاری روسیه رواج داشت و دولت تزاری خیلی وقتها از این کار به عنوان ابزاری برای کاهش تهییج جمعیت و سرد شدن شورشهای دهقانی بهره میبرد.
در اواخر قرن ۱۹ و با رواج اندیشههای ناسیونالیستی در اقصینقاط جهان، اندیشه ناسیونالیستی میان اقلیت یهودی اروپا نیز رواج پیدا کرد. فشار و آزار شدید یهودیان تسریعکننده این فرایند بود. جنبش صهیونیسم با آرمان ایجاد یک کشور سکولار برای یهودیان میان نخبگان یهودی اروپایی هوادارانی یافته بود.
یهودیان با ظهور افکار جدید روزنه امیدی یافتند، افکاری که یک نمودش دفاع تمامقد امیل زولا (ادیب برجسته فرانسوی) از آلفرد دریفوس (افسر یهودی ارتش فرانسه، که جناحهایی در داخل ارتش و جامعه فرانسه سعی داشتند شکست تلخ 1871 از پروس را بر گردن او و یهودیان بیندازند) بود.
با کش و قوسهایی، سرانجام جنبش صهیونیسم به این نتیجه رسید که برنامهریزی بلندمدت روی ایالت فلسطین تحت تسلط امپراتوری عثمانی گزینه بهتری است. عثمانیان یهودستیزی خاصی نداشتند، و به دلیل وضع اقتصادی نامناسبشان از فروش زمین به کسانی که طالبش بودند نیز خودداری نمیکردند.
با شروع دهه ۱۸۸۰، مهاجرت وسیع یهودیان شرق اروپا به ایالت فلسطین عثمانی شروع شد. نکته جالب این که تعدادی از یهودیان یمن نیز در این برهه به دلیل وضع نامناسبشان در دوره امامت زیدی به فلسطین مهاجرت کردند. تا شروع جنگ جهانی اول، حدود ۸۰ هزار یهودی عمدتا از شرق اروپا وارد فلسطین شدند.
این یهودیان که وضع را بسیار بهتر از شرق اروپا یافته بودند، به سرعت با تلاش فراوان دست به ایجاد روستاها و مزارع زدند. اندیشه رایج میانشان سوسیالیسم بود. ریشه ایجاد بسیاری از شهرهای کنونی اسرائیل، از جمله تلآویو، همین روستاها و شهرکهای تازهتاسیس بود.
با شروع جنگ جهانی اول، بریتانیا طی یک کمپین بزرگ که از مصر (مستعمره از ۱۸۸۰) و از طرف دیگر جنوب عراق شروع شد، به همراه متحدان فرانسویاش نیروهای عثمانی را از سرزمینهای عرب خاورمیانه بیرون راندند.
اما سر بریتانیا در قرن ۱۹ در خاورمیانه بیکلاه مانده بود. بریتانیا با عربهای سنی از همه بیشتر رابطه داشت، اما تجربه نشان داده بود در جهان اسلام همیشه نیاز است با اقلیتها هم رابطه مناسب داشت.
در قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰، فرانسه میان دروزیان، مارونیهای لبنان و علویان شمال سوریه متحدانی یافته بود. روسیه نیز میان مسیحیان ارتدکس شرق نفوذ داشت. بریتانیا متحد خاصی نداشت. و در برابر رشد اندیشههای ضدبریتانیایی در میان مصریان و عربهای دیگر از جمله اخوان المسلمین... بریتانیا دست دوستی (البته نه چندان محکمی) به سمت یهودیان مهاجر دراز کرد. یهودیان در کنار نیروهای بریتانیایی و البته عربهای متحد بریتانیا، تا شروع جنگ جهانی دوم با نیروهای چریک عرب عمدتا متاثر از اندیشههای نوظهور بنیادگرایی اسلامی جنگیدند.
روند مهاجرت یهودیان همچنان در دوران قیمومت بریتانیا بر ایالت فلسطین ادامه پیدا کرد. با شدت گرفتن یهودستیزی در اروپای بعد از جنگ جهانی اول خصوصا در شرق و مرکز اروپا، شمار مهاجران افزایش یافت و در سال 1940، یک سال پس از شروع جنگ دوم، جمعیت یهودی به ۴۵۰ هزار نفر رسید.
ادامه در پست بعد
👍47👎4
ادامه از پست قبل
حالا تقریبا ۳۰ درصد جمعیت یهودی بود. با شروع جنگ، یهودیان که میدانستند پیروزی آلمان نازی منجر به کشتار و نابودیشان به مانند همتایان اروپایی خواهد شد، با ارتش بریتانیا همکاری کردند. این امر موجب تقویت توان نظامی یهودیان و تبدیل میلیشیاهای سابق به نیروهای نسبتا کارکشته شد.ادامه در پست بعدی
با پایان جنگ جهانی دوم، موج جدید آوارگان فراری از جهنم اروپا هم وارد شدند. دولت بریتانیا که سرمایهاش در جنگ ته کشیده بود دیگر علاقه ای به ماندن در اکثر مستعمرات سابق نداشت، که فلسطین یکی از آنها بود.
در این میان یهودیان خشمگین از کشتار در اروپا، و تهییج شده با آرمان صهیونیسم، حالا لحظه طلایی را بعد از قرنها یافته بودند: یک جمعیت قابل توجه و زیرساختهای کافی در فلسطین، و امپراتوری بریتانیای ناتوان از کنترل اوضاع.
شبهنظامیان یهودی به مدد زرادخانهای که در دوران جنگ اندوخته بودند، حملات متعدد به نیروهای بریتانیایی را شروع کردند که تلفات قابل توجهی داشت. نیروهای بریتانیایی تلاش کردند با سرکوب این شبهنظامیان وضع را آرام کنند، اما نتیجهای نداشت.
در ۲۲ جولای ۱۹۴۶ انفجار بمبی
توسط گروه شبه نظامی ایرگون در هتل کینگ دیوید در اورشلیم (بیت المقدس) که مقر مرکزی دولت بریتانیا در فلسطین به شمار میرفت ۹۱ نفر را کشت. دولت بریتانیا با همان وضعی مواجه شده بود که در هندوستان در حال مواجهه با آن بود.
خروج نیروهای نظامی بریتانیا از فلسطین کم کم شروع شد و تا بهار ۱۹۴۸ تقریبا تکمیل شد. و سرانجام فردای پایان قیمومت بریتانیا بر فلسطین، یهودیان در ۱۴ مه ۱۹۴۸ اعلام استقلال کردند و برپایی دولت اسرائیل را اعلام نمودند.
دولتهای بزرگ جهانی بیشتر با ژست این استقلال رو پذیرفتن (شوروی، آمریکا و...) بلافاصله کشورهای عربی اطراف که تازه خودشان را از بار سنگین وجود بریتانیا در خاورمیانه آزاد میدیدند به دولت تازه تاسیس اعلام جنگ دادند. نکتههای جالبی در جنگ ۱۹۴۸ وجود دارد...
عمده نیروهایی که با یهودیان میجنگیدند از سلاحها و مستشاران بریتانیایی بهره میبردند. نیروهای آموزشدیده اردنی که توسط افسران بریتانیایی رهبری میشدند، بزرگترین ضربات را به قوای اسرائیلی وارد کردند.
مقامات و سازمانهای اطلاعاتی غربی از جمله آمریکا پیشبینی کردند کار
دولت یهود در برابر قوای برتر عرب به چند ماه نخواهد کشید و به مقامات سیاسی توصیه کردند بیطرفی پیشه کنند. اسرائیلیها که مشکلات تسلیحاتی داشتند به انواع و اقسام حیلهها مترصد شدند... از زرادخانههای سابق بریتانیا تعداد کمی تانکهای شرمن و کرامول از کار افتاده به دست آمد و با هر زحمتی بود راه افتاد. ۳ بمب افکنB-17 را دلالان سلاح از آمریکا رساندند صنعت مختصر ساخت مهمات و سلاح سبکی هم از دهههای قبل در اختیار بود.
سرانجام از جایی که انتظارش نمیرفت، یعنی چکسلواکی تحت تسلط کمونیستها، مقادیر مناسبی سلاح متوسط و 25 فروند جنگنده S-199 که نسخه چکسلواک BF-109 سابق آلمانی بود از راه رسید، از فرانسه هم مقادیر مناسبی سلاح و مهمات دریافت شد.
نیروهای باانگیزه یهودی توانستند در ۹ ماه جنگ، قوای رنگارنگ و با فرماندهی نه چندان مناسب عرب را با زدن تلفات بسیار از هدفش که تصرف کامل ایالت فلسطین بود بازبدارند و نجات خودشون را تضمین کنند.
تثبیت دولت اسرائیل انجام شده بود. و حالا چند کشور اروپایی مثل فرانسه و چکسلواکی هم روابط نسبتا مناسبی با دولت تازه تاسیس داشتند. بریتانیا و آمریکا خودشان را از ماجرا کنار کشیده بودند، دولت سوسیالیست یهودی گزینه جالبی نبود که به خاطرش روابط با متحدان عرب تار بشود.
ظهور دولتهای ملیگرای عرب در مصر و سوریه برای اسرائیل ناقوس یک خطر دائمی رو به صدا درآورد. در این برهه، مارشال دوگل دوست عزیز اسرائیلیها بود، و ارتش اسرائیل به یک ارتش عمدتا فرانسوی بدل شده بود. AMX-13 تانک اصلی اسرائیل شد و مایستر و اوراگان فرانسوی ستون فقرات نیروی هواییش.
شوروی سابق کمکم وارد خاورمیانه میشد. مصر و سوریه و عراق با کودتاهای ملیگرایانه/ناصری کمکم به متحدان شوروی بدل شدند و سیل تسلیحشان شروع شد. و در پاییز 1956 و بحران سوئز لحظه طلایی دیگری برای اسرائیلیها ایجاد شد.
ملی شدن کانال سوئز خشم بریتانیا و فرانسه رو در پی داشت، و این دو در تخاصم با عبدالناصر شریکشون رو در اسرائیل یافتند. ارتش اسرائیل در یک حرکت سریع زرهی صحرای سینا را تصرف کرد، حرکتی که کیفیت بالای نیروهای نظامی اسرائیل رو نشان داد.
اما سیاست جهانی روند دیگری داشت. شوروی سابق با هشدار به بریتانیا و فرانسه رسما آنها رو تهدید نظامی کرد. و آمریکای آیزنهاور هم که از این حرکت بیهماهنگی برادران دو سوی کانال مانش خوشش نیامده بود، با فشار و تهدید اتحاد سهگانه رو ناچار به عقبنشینی کرد.
👍39👎1
ادامه از دو پست قبلی
حالا چون به محض اینکه حرف اسرائیل و انگلیس که میشود، فوری حرف «بیانیه بالفور» پیش کشیده میشود، اجازه دهید موجز و خلاصه به آن بپردازیم.
دولت بریتانیا اعلامیه بالفور را در ۱۹۱۷ صادر کرد. بیانیهای کوتاه و بسیار مبهم در حمایت از ایجاد «یک خانه ملی برای مردم یهود» در فلسطین، با اگر و اما که حقوق غیریهودیان ضایع نشود. بیانیهای که فقط برای ارضای یهودیان پولدار و بانفوذ انگلیس (و در راس آنها روتشیلد) صادر شد (بخوانید به دلیل اصرار آنها و تلاش برای راحت شدن از غر زدن مداوم آنها)، و احتمالاً هیچکس گمان نمیکرد اهمیت خاصی داشته باشد. صهیونیستهای از دههها قبل همه جا و در نزد همه دولتها لابی و اصرار والحاح میکردند برای پشتیبانی از چنین چیزی. آنها حتی پیش سلطان وقت عثمانی، سلطان عبدالحمید دوم، هم رفتند تا رضایتش را بجویند.
هیچ دلیل تاریخی بر این وجود ندارد که دولت انگلیس در هیچ برههای فعالانه به دنبال ایجاد کشور اسرائیل بود یا توطئه آن را در سر میپرورد. در حقیقت، یهودستیزی اروپاییهای شرقی و بعداً هیتلر در آلمان کمک بسیار زیادتری به ایجاد اسرائیل کرد تا هر گونه «کمک غربیها».
تاریخ را از لنز تئوریهای توطئه نخوانید. داییجان ناپلئون هم نباشید!
برای اسرائیلیها تجربه ناخوشایندی بود. ارتش اسرائیل به همون وضع قبلی برگشت. این جنگ اما برای اسرائیلیها یک نفع بزرگ داشت: غرب فهمید شوروی سابق در دولتهای مصر، سوریه و به زودی عراق(1958) دست بالا رو دارد و شکست اسرائیل لاجرم به تقویت نفوذ شوروی خواهد انجامید.پایان مطلب رابطه اسرائیل و غرب.
مارشال دوگل، در خشم از تحقیرش در سوئز، تسلیح اسرائیل را شدت بخشید. میراژهای 3 در مقیاس بالا به اسرائیل صادر شدند تا ستون فقرات نیروی هوایی جدیدش باشند، و به برنامه هستهای اسرائیل کمکهای کمابیش کرد. از طرف دیگر بریتانیا و آمریکا هم در حدی پایینتر با ارسال سلاحهایی مثل تانکهای سنتورین و موشکهایهاوک به تجهیز اسرائیل کمک کردند. و سرانجام در ژوئن ۱۹۶۸، اسرائیل که در برابر بسیج عظیم قوای مصر خودش رو تحت تهدید فوری میدید، با حمله پیشدستانهاش به قلمروهای جدید دست پیدا کرد: صحرای سینا، بلندیهای جولان و کرانه باختری رود اردن.
دوگل از این حرکت خوشش نیامد، و دولتهای بعدی فرانسه کمابیش همه با اسرائیل سر لج افتادند، فروش سلاح فرانسوی و حتی فناوری هستهای به دشمنان اسرائیل (عراق، لیبی و سوریه) در دهههای ۱۹۷۰ و تا حدی ۱۹۸۰ چیز رایجی شد.
اما ایالات متحده با درک بسیج عظیم شوروی و بلوک شرق در جهت حمایت از دولتهای بعثی/ناصری، از ۱۹۶۷ به بعد به حامی اساسی اسرائیل تبدیل شد. شروع آمریکایی شدن تجهیزات ارتش اسرائیل ازجمله تحویل تانکهای M-60 و جنگندههای فانتوم F-4 از فردای ۱۹۶۷ شروع شد.
اما این روابط فراز و فرود بسیار داشت. برای مثال، آمریکا برای خارج کردن مصر از بلوک شوروی و مذاکرات کمپ دیوید اسرائیل را برای خروج از صحرای سینا تحت فشار فراوان گذاشت. در مورد سوریه اما، کیسینجر به این اعتقاد رسید اقلیت علوی و حافظ اسد چنین قابلیتی ندارند.
یا وقتی در دهه ۱۹۸۰، ریگان قصد فروش جنگندههای F-15 و آواکسهای E-3 به عربستان سعودی را داشت، لابی اسرائیل در آمریکا تلاش فراوانی برای جلوگیری از این موضوع کرد، که با خشم ریگان و حتی تا حدودی فحاشی رو به رو شد و به نتیجهای نرسید.
با سقوط شوروی سابق در ۱۹۹۱، گروههای چپ گرای فلسطینی کمکم به فاز مذاکره با اسرائیل نزدیک شدند، که با تشویق آمریکا و فشار به اسرائیل برای پذیرش رو به رو شد. حاصل این مذاکرات، دولت خودگردان فلسطینی و البته ترور اسحاق رابین توسط جناحهای تندرو یهودی شد.
برتری اساسی اسرائیل در منطقه، این بود که از ۱۹۴۵ تا کنون، غرب هیچ گاه در جهان عرب متحدان مهم و قابل اتکایی پیدا نکرد. متحدان غرب نشان دادند به راحتی امکان سرنگون شدنشان هست (مصر 2011، ایران 1979 و....) و اسلام گرایان همیشه یک تهدید دائمی میمانند.
طبیعتا سیاستمداران غربی اسرائیل را که اکنون جزیی از تمدن غربی و متحد قابل اعتماد به شمار میرود در چنین شرایطی تحت فشار مضاعف نخواهند گذاشت، خاصه که بنیادگرایان اسلامی همیشه مترصد چنین فرصتی هستند و ماجرای اسرائیل را به قلب تفکرشان (بدون مبنای تاریخی و منطقی) تبدیل کردهاند. اسرائیل برای آنها نه مساله یهود و اسلام، که نماد تمدن غربی و هدف اساسی در هر مبارزه و مقابله با ارزشهای غربی بوده و خواهد بود.
حالا چون به محض اینکه حرف اسرائیل و انگلیس که میشود، فوری حرف «بیانیه بالفور» پیش کشیده میشود، اجازه دهید موجز و خلاصه به آن بپردازیم.
دولت بریتانیا اعلامیه بالفور را در ۱۹۱۷ صادر کرد. بیانیهای کوتاه و بسیار مبهم در حمایت از ایجاد «یک خانه ملی برای مردم یهود» در فلسطین، با اگر و اما که حقوق غیریهودیان ضایع نشود. بیانیهای که فقط برای ارضای یهودیان پولدار و بانفوذ انگلیس (و در راس آنها روتشیلد) صادر شد (بخوانید به دلیل اصرار آنها و تلاش برای راحت شدن از غر زدن مداوم آنها)، و احتمالاً هیچکس گمان نمیکرد اهمیت خاصی داشته باشد. صهیونیستهای از دههها قبل همه جا و در نزد همه دولتها لابی و اصرار والحاح میکردند برای پشتیبانی از چنین چیزی. آنها حتی پیش سلطان وقت عثمانی، سلطان عبدالحمید دوم، هم رفتند تا رضایتش را بجویند.
هیچ دلیل تاریخی بر این وجود ندارد که دولت انگلیس در هیچ برههای فعالانه به دنبال ایجاد کشور اسرائیل بود یا توطئه آن را در سر میپرورد. در حقیقت، یهودستیزی اروپاییهای شرقی و بعداً هیتلر در آلمان کمک بسیار زیادتری به ایجاد اسرائیل کرد تا هر گونه «کمک غربیها».
تاریخ را از لنز تئوریهای توطئه نخوانید. داییجان ناپلئون هم نباشید!
👍75👎2
چند نکته در مورد مطلب فوق (رابطه اسرائیل و غرب).
۱- در تمام تاریخ کوتاه موجودیت خود، اسرائیل سعی کرد دشمنان را تبدیل به دوست کند. آنها حتی بعد از انقلاب ۵۷ و با وجود تمام شعارهای ضداسرائیلی در ایران، برای یک دهه تلاش کردند که با ایران روابط بهتری ایجاد کنند و حتی در جنگ با عراق کمکهایی به ایران کردند. آنها حتی با شوروی که متحد عربها شده بود خصومت آشکاری نکردند.
مقایسه کنید با ج.ا. و تلاشش برای دشمن کردن همه با خودش، به خصوص همسایههایش!
۲- صهیونیستها و اسرائیلیهای اولیه تقریباً همگی چپ و سوسیالیست بودند. در یک بزنگاه تاریخی، اسرائیل شانس آورد که عربهای اطرافش (و بعدش ایرانیها) به سمت شوروی چرخش کردند و اسرائیلیها به سمت بلوک غرب! این شاید بزرگترین شانس تاریخی اسرائیل بود. این چرخش درست زمانی اتفاق افتاد که شوروی غولی بزرگ بود و کسی گمان نمیکرد دو سه دهه بعد، کل آن امپراتوری از هم بپاشد. حتی «اقتصاددانان» مشهور آمریکایی پیشبینی میکردند که شوروی از آمریکا در اقتصاد جلو خواهد افتاد.
۳-اسرائیل چند دهه است که در آمریکا لابی قدرتمندی دارد. ولی این را نباید از لنز «صهیونیستها همه چیز را کنترل میکنند» نگاه کرد. لابی طرفداران داشتن اسلحه توسط شهروندان از لابی اسرائیل قویتر است، ولی کسی گمان نمیکند آنها چیزی را «کنترل میکنند». لابی قوی اسرائیل در آمریکا با استفاده از همان سازوکارهای معمول سیاست در آمریکا به وجود آمده، و البته تا حد زیادی مرهون حضور یهودیها در مدیا، در موسسات مالی، و نیز در محیطهای انتلکچوال، و همچنین بهرهگیری آنها از احساسات «صهیونیستهای مسیحی» احمق (و عقاید آخرالزمانی آنها) است! ولی عناصر سازنده این لابی، به غیر از حمایت از اسرائیل، وجه و هدف مشترک دیگری ندارند که بخواهند چیزی را «کنترل کنند».
۱- در تمام تاریخ کوتاه موجودیت خود، اسرائیل سعی کرد دشمنان را تبدیل به دوست کند. آنها حتی بعد از انقلاب ۵۷ و با وجود تمام شعارهای ضداسرائیلی در ایران، برای یک دهه تلاش کردند که با ایران روابط بهتری ایجاد کنند و حتی در جنگ با عراق کمکهایی به ایران کردند. آنها حتی با شوروی که متحد عربها شده بود خصومت آشکاری نکردند.
مقایسه کنید با ج.ا. و تلاشش برای دشمن کردن همه با خودش، به خصوص همسایههایش!
۲- صهیونیستها و اسرائیلیهای اولیه تقریباً همگی چپ و سوسیالیست بودند. در یک بزنگاه تاریخی، اسرائیل شانس آورد که عربهای اطرافش (و بعدش ایرانیها) به سمت شوروی چرخش کردند و اسرائیلیها به سمت بلوک غرب! این شاید بزرگترین شانس تاریخی اسرائیل بود. این چرخش درست زمانی اتفاق افتاد که شوروی غولی بزرگ بود و کسی گمان نمیکرد دو سه دهه بعد، کل آن امپراتوری از هم بپاشد. حتی «اقتصاددانان» مشهور آمریکایی پیشبینی میکردند که شوروی از آمریکا در اقتصاد جلو خواهد افتاد.
۳-اسرائیل چند دهه است که در آمریکا لابی قدرتمندی دارد. ولی این را نباید از لنز «صهیونیستها همه چیز را کنترل میکنند» نگاه کرد. لابی طرفداران داشتن اسلحه توسط شهروندان از لابی اسرائیل قویتر است، ولی کسی گمان نمیکند آنها چیزی را «کنترل میکنند». لابی قوی اسرائیل در آمریکا با استفاده از همان سازوکارهای معمول سیاست در آمریکا به وجود آمده، و البته تا حد زیادی مرهون حضور یهودیها در مدیا، در موسسات مالی، و نیز در محیطهای انتلکچوال، و همچنین بهرهگیری آنها از احساسات «صهیونیستهای مسیحی» احمق (و عقاید آخرالزمانی آنها) است! ولی عناصر سازنده این لابی، به غیر از حمایت از اسرائیل، وجه و هدف مشترک دیگری ندارند که بخواهند چیزی را «کنترل کنند».
👍80👎3
Forwarded from موسی غنینژاد
لیبرالیسم، کنشگری سیاسی و کارپژوهشی
در گذشتهای نه چندان دور طیف گستردهای از روشنفکران چپگرا، از مارکسیستها گرفته تا طرفداران اسلام سیاسی مجذوب یا مرعوب مارکسیسم، برچسب لیبرال و لیبرالیسم رابه ناسزای سیاسی تبدیل کرده بودند و در رقابتهای سیاسی به ویژه پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷از این برچسب برای کنار زدن رقبا به طور گستردهای استفاده میکردند. امروزه در جامعه ما خوشبختانه این حنا دیگر رنگی ندارد. و بخش روزافزونی از جوانان و تحصیلکردهها نه تنها لیبرالیسم را مذمت نمیکنند بلکه به نوعی طرفدار آن شدهاند، و راه حل مشکلات جامعه امروز ایران را در این نظام فکری جستجو میکنند. در چنین شرایطی طبیعی است که تعداد لیبرالها یا مدعیان لیبرالیسم درایران بیشتر شود، و این امر مبارکی است که باید آنرا به فال نیک گرفت، و از آن استقبال کرد. اما در عین حال این نگرانی وجود دارد که مدعیانی که به نظر میرسد بیشتر در پی کسب قدرت سیاسی در آینده نزدیک در «نظام سیاسی بعدی» هستند، حتی با نیتهای خیر اما شتابزده جنس قلابی به مردم تحویل دهند. و این البته ممکن است برای ایران عزیز فاجعهبار باشد. منظور از جنس قلابی نوعی ایدئولوژی وارداتی بیگانه با فرهنگ ایرانی است که جامه فاخری به آن پوشاندهاند و به رغم شکوه و عظمت ظاهریش به درد ایرانی نمیخورد. تاریخ معاصر ایران شاهد نتایج زیانبار ناشی از این ایدئولوژیهای وارداتی، ازجمله ناسیونالیسم و انواع سوسیالیسم بوده است. ناسیونالیسم رمانتیک و بیگانه ستیز مصدقی و اصلاحات ارضی محمد رضا شاهی از مصداقهای اجناس قلابی وارداتی است.
اخیراً یکی از این دوستان «لیبرال» در سلسله نوشتههایی از منظر کنشگری سیاسی به نقد دیدگاههای من به عنوان نماینده «شاخه اقتصادی محافظهکاری فقهی» پرداخته و جناب محمد قوچانی را نماینده شاخه سیاسی محافظه کاری فقهی دانسته و مدعی شده که « محافظهکاری فقهی» یک جریان فکری و سیاسی قدرتمند در کشور است که چهره واقعی خودش را در پشت یک «ماسک لیبرال» پنهان میکند. و … میکوشد دستگاه فقاهت را از زیر ضرب خارج کند.» در ادامه ایشان از موضع یک لیبرال سکولار دموکرات اعلام میکند قصد دارد نشان دهد که، «نزاع میان غنینژاد با چپها و روشنفکران دینی در واقع کوششی برای تبرئه دستگاه فقاهت و روحانیت از وضع موجود و از گناه ۵۷ است»
ازهمان ابتدا روشن است که نظریه این دوست «لیبرال» از ژانر تئوری توطئه است: یک جریان فکری وسیاسی قدرتمند که ماسک زده و میخواهد دستگاه فقاهت و روحانیت را تبرئه کند. البته چندان روشن نیست که هدف از این توطئه چیست؟ اما پرسش مهمتر این است که در ایران پس از انقلاب اسلامی دستگاه فقاهت و روحانیت کجاست و در چه وضعیتی قرار دارد؟ واقعیت این است که با سیطره قدرت سیاسی حاکم بر کلیه نهادهای دینی از حوزههای علمیه گرفته تا مساجد و تکیهها، از سالهای پس از انقلاب اسلامی، دستگاه فقاهت مستقلی همانند قبل که بخشی از سنت اسلام شیعی است دیگر وجود خارجی ندارد. اسلامی که اکنون بر کشور ما حاکم است به عنوان روایت شاذی از اسلام سیاسی، یک جریان کاملاً حکومتی متمرکز است، و این جریان طبیعتاً نیازی به توطئه برای تبرئه خود ندارد چراکه خود و طرفدارانش را ملت «مبعوث» میداند، و از زمین و زمان طلبکار است و پاسخگوی هیچکس نیست. این دوست «لیبرال سکولار دموکرات» چون حقیقت را نمیبیند ره افسانه میزند. محافظهکاری فقهی که ایشان از آن دم میزند و میخواهد ماسک از چهرهاش بردارد اصلاً در ایران امروز محلی از اِعراب ندارد. بحث در باره مفهومی عدمی سرانجامی جزافتادن در وادی یاوهگویی ندارد. راستی لیبرال سکولار دموکرات دیگر چه صیغهای است؟ کنار هم چیدن سه مفهوم کاملاً متفاوت ظاهراً برای تاکیدبر یک موضع سیاسی مشخص در شرایط ایران کنونی است اما در عین حال حکایت از فقدان فهم درست و منسجم از آنها دارد.
در پایان لازم است تاکید کنم که این یادداشت به معنی فتح بابی برای گفتگو با دوستان لیبرال ازاین دست نیست چراکه من کنشگر سیاسی نیستم و خود را صرفاً پژوهشگری میدانم که نگران ایران و مردمان آن است. این دوستان در قامت کنشگران سیاسی وارد میدان شدهاند که این کار البته هیچ ایرادی به خودی خود ندارد اما از سنخ کاری که من انجام میدهم نیست. با توجه به فقدان هرگونه اشتیاق و ذوقی برای فعالیتهایی از این دست ترجیح میدهم باب این گفتگو را همین جا ببندم، و برای دوستان جهت رسیدن به نیات خیرشان آرزوی توفیق کنم.
در گذشتهای نه چندان دور طیف گستردهای از روشنفکران چپگرا، از مارکسیستها گرفته تا طرفداران اسلام سیاسی مجذوب یا مرعوب مارکسیسم، برچسب لیبرال و لیبرالیسم رابه ناسزای سیاسی تبدیل کرده بودند و در رقابتهای سیاسی به ویژه پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷از این برچسب برای کنار زدن رقبا به طور گستردهای استفاده میکردند. امروزه در جامعه ما خوشبختانه این حنا دیگر رنگی ندارد. و بخش روزافزونی از جوانان و تحصیلکردهها نه تنها لیبرالیسم را مذمت نمیکنند بلکه به نوعی طرفدار آن شدهاند، و راه حل مشکلات جامعه امروز ایران را در این نظام فکری جستجو میکنند. در چنین شرایطی طبیعی است که تعداد لیبرالها یا مدعیان لیبرالیسم درایران بیشتر شود، و این امر مبارکی است که باید آنرا به فال نیک گرفت، و از آن استقبال کرد. اما در عین حال این نگرانی وجود دارد که مدعیانی که به نظر میرسد بیشتر در پی کسب قدرت سیاسی در آینده نزدیک در «نظام سیاسی بعدی» هستند، حتی با نیتهای خیر اما شتابزده جنس قلابی به مردم تحویل دهند. و این البته ممکن است برای ایران عزیز فاجعهبار باشد. منظور از جنس قلابی نوعی ایدئولوژی وارداتی بیگانه با فرهنگ ایرانی است که جامه فاخری به آن پوشاندهاند و به رغم شکوه و عظمت ظاهریش به درد ایرانی نمیخورد. تاریخ معاصر ایران شاهد نتایج زیانبار ناشی از این ایدئولوژیهای وارداتی، ازجمله ناسیونالیسم و انواع سوسیالیسم بوده است. ناسیونالیسم رمانتیک و بیگانه ستیز مصدقی و اصلاحات ارضی محمد رضا شاهی از مصداقهای اجناس قلابی وارداتی است.
اخیراً یکی از این دوستان «لیبرال» در سلسله نوشتههایی از منظر کنشگری سیاسی به نقد دیدگاههای من به عنوان نماینده «شاخه اقتصادی محافظهکاری فقهی» پرداخته و جناب محمد قوچانی را نماینده شاخه سیاسی محافظه کاری فقهی دانسته و مدعی شده که « محافظهکاری فقهی» یک جریان فکری و سیاسی قدرتمند در کشور است که چهره واقعی خودش را در پشت یک «ماسک لیبرال» پنهان میکند. و … میکوشد دستگاه فقاهت را از زیر ضرب خارج کند.» در ادامه ایشان از موضع یک لیبرال سکولار دموکرات اعلام میکند قصد دارد نشان دهد که، «نزاع میان غنینژاد با چپها و روشنفکران دینی در واقع کوششی برای تبرئه دستگاه فقاهت و روحانیت از وضع موجود و از گناه ۵۷ است»
ازهمان ابتدا روشن است که نظریه این دوست «لیبرال» از ژانر تئوری توطئه است: یک جریان فکری وسیاسی قدرتمند که ماسک زده و میخواهد دستگاه فقاهت و روحانیت را تبرئه کند. البته چندان روشن نیست که هدف از این توطئه چیست؟ اما پرسش مهمتر این است که در ایران پس از انقلاب اسلامی دستگاه فقاهت و روحانیت کجاست و در چه وضعیتی قرار دارد؟ واقعیت این است که با سیطره قدرت سیاسی حاکم بر کلیه نهادهای دینی از حوزههای علمیه گرفته تا مساجد و تکیهها، از سالهای پس از انقلاب اسلامی، دستگاه فقاهت مستقلی همانند قبل که بخشی از سنت اسلام شیعی است دیگر وجود خارجی ندارد. اسلامی که اکنون بر کشور ما حاکم است به عنوان روایت شاذی از اسلام سیاسی، یک جریان کاملاً حکومتی متمرکز است، و این جریان طبیعتاً نیازی به توطئه برای تبرئه خود ندارد چراکه خود و طرفدارانش را ملت «مبعوث» میداند، و از زمین و زمان طلبکار است و پاسخگوی هیچکس نیست. این دوست «لیبرال سکولار دموکرات» چون حقیقت را نمیبیند ره افسانه میزند. محافظهکاری فقهی که ایشان از آن دم میزند و میخواهد ماسک از چهرهاش بردارد اصلاً در ایران امروز محلی از اِعراب ندارد. بحث در باره مفهومی عدمی سرانجامی جزافتادن در وادی یاوهگویی ندارد. راستی لیبرال سکولار دموکرات دیگر چه صیغهای است؟ کنار هم چیدن سه مفهوم کاملاً متفاوت ظاهراً برای تاکیدبر یک موضع سیاسی مشخص در شرایط ایران کنونی است اما در عین حال حکایت از فقدان فهم درست و منسجم از آنها دارد.
در پایان لازم است تاکید کنم که این یادداشت به معنی فتح بابی برای گفتگو با دوستان لیبرال ازاین دست نیست چراکه من کنشگر سیاسی نیستم و خود را صرفاً پژوهشگری میدانم که نگران ایران و مردمان آن است. این دوستان در قامت کنشگران سیاسی وارد میدان شدهاند که این کار البته هیچ ایرادی به خودی خود ندارد اما از سنخ کاری که من انجام میدهم نیست. با توجه به فقدان هرگونه اشتیاق و ذوقی برای فعالیتهایی از این دست ترجیح میدهم باب این گفتگو را همین جا ببندم، و برای دوستان جهت رسیدن به نیات خیرشان آرزوی توفیق کنم.
👍40👎13
Forwarded from بهمنی قاجار
دروغی بزرگ به نام قحطی بزرگ
قحطی بزرگ ادعایی در ایران دهه ۱۲۹۰ خورشیدی ، یک دروغ دوست داشتنی بود که به عنوان بخشی از پروپاگاندا جریان های سیاسی بزرگ شده و در ادبیات تاریخی ایران مطرح شده است ، تا پیش از انتشار کتاب قحطی بزرگ محمدقلی مجد در سال ۱۳۸۶ ، هیچ اثری از این قحطی بزرگ ادعایی و هولوکاست میلیونی ایرانی در هیچ اثر تاریخی نبود اما ناگهان بعد از انتشار کتاب مجد ، ادعای قحطی بزرگ با کمال خوشوقتی پذیرفته شده و شایع گردید .آن هم بر اساس کتابی که مستندا به اسناد وزارت خارجه امریکا نوشته شده است یعنی کشوری که در مقطع مورد مطالعه کتاب هیچ نفوذ و جایگاهی در ایران نداشته است ، اصولا امریکایی ها الان نیز بعد نزدیک به هشتاد سال سلطه در منطقه درک و شناخت درست و حسابی از ایران و کل خاورمیانه ندارند چه برسد به صد و ده سال پیش که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان ، بله در زمان جنگ جهانی اول که انفاقا هم زمان شده بود با شیوع آنفولانزای اسپانیایی ، قحطی و گرسنگی و بیماری فراگیر مانند هرجای دیگر در ایران نیز تا حدی شایع بود اما کشتار سراسری بر اثر قحطی که مثلا نصف یا یک سوم یا. یک چهارم یا اصلا جمعیت چشمگیری کشته شود ، هیچ خبری نبود ، از مدافعان دروغ بزرگ و زننده ای به نام قحطی بزرگ چند پرسش دارم :
رد پای این قحطی کهمنجر به مرگ میلیونی شده در اسناد سازمان اسناد ملی ایران کجاست ؟ مگر می شود چند میلیون ایرانی بمیرند و در هزاران سند سازمان اسناد ملی ایران اثر پر رنگی از این کشتار نباشد فقط یک سند بیاورید که در اسناد ایرانی موضوع ادعایی قحطی بزرگ به مرگ میلیونی یا صدها هزار نفری با گسترده مردم در سراسر کشور اشاره شده باشد ( شاید اسناد محلی باشد که به مرگ و میر در روستایی یا محلی اشاره شده باشد )
رد پای این قحطی ومرگ میلیونی در تبلیغات ضد قاجاریه رضاخان کجاست ؟
مگر می شود مطبوعات و گروههای طرفدار رضاخان برای توجیه خلع قاجاریه به افسانه مجعول کور کردن کرمانیان به وسیله اقامحمدخان در صد و سی سال پیش آویزان شوند اما مرگ و میر گسترده مردم در زمان خود احمدشاه را که دو سال پیش از آن رخ داده بود را فراموش کرده باشند ؟
رد پای این قحطی بزرگ در سخنان نمایندگان ادوار سوم و چهارم و پنجم مجلس کجاست ؟ یک دفعه چند صد نماینده فراموشی گرفته و دچار الزایمر شده بودند که اصلا به این قحطی اشاره نمی کردند؟!!!
بازتاب قحطی بزرگ در شعر شاعران و ترانه های موسیقی آن زمان کجاست ؟
عارف قزوینی و عشقی و ایرج میرزا و ….. با آن همه احساسات در برابر مرگ و میر نصف هم میهنانشان کور و کر و لال شده بودند ؟!!!!
احمد علی سپهر (مورخ الدوله ) کتابی دارد به نام ایران در جنگ بزرگ ، روز شمار به وقایع جنگ جهانی اول می پردازد ، طرفدار آلمان بلکه کارمند سفارت آلمان بوده است و طبیعتا دشمن انگلیس اما حتی یک کلمه از قحطی بزرگ و مرگ گسترده مردم در اثر قحطی در کتاب وی نیست
چرا در هیچ کدام از کتاب های تاریخی آن زمان از قبیل تاریخ احزاب سیاسی ملک الشعرا بهار خبر و اشاره ای به قحطی بزرگ نشده است در خاطرات عین السلطنه که همراه با بزرگ نمایی است یک جا به کشته شدن ۱۸۶ هزار نفر بر اثر قحطی اشاره شده که سندش هم معلوم نیست می گوید براساس گزارش نظمیه ولی گزارشی را ارائه نمی دهد .
اشاره های معدودی در برخی خاطرات وجود دارد که عمدتا توام با اغراق و غیر دقیق است
البته قحطی و مرگومیر قابلتوجه در سالهای ۱۲۹۶–۱۲۹۸ خورشیدی انکارپذیر نیست. منابع معاصر ایرانی (عینالسلطنه، کسروی، جعفر شهری، عبدالله مستوفی، گزارشهای روزنامههایی مانند رعد و ایران، و اسناد محلی) روایت هایی از خشکسالی، گرانی شدید نان، احتکار، اختلال ناشی از حضور نیروهای خارجی، شیوع بیماریها (از جمله آنفلوآنزای اسپانیایی) و مرگومیر در تهران، همدان، قم، کاشان، غرب کشوردارند، اما مرگ و میر بزرگ میلیونی و هولوکاست ایرانی به گونه ای که در کتاب مجد بازتاب یافته قطعا نادرست است.
قحطی بزرگ یک دروغ بزرگ دوست داشتنی است
دروغ دوست داشتنی برای تاریخ نگاری رسمی که می خواهد ارتکاب جنایات بزرگ را به انگلیس ها و غربی ها منتسب نمایند . در حالی که غربی ها و انگلیس ها در ایران جنایت کم نکردند و ما برای سیاه نمایی آن ها نیاز به چنین تحریفی نداریم
دروغ دوست داشتنی برای تاریخ نگاری باب میل پهلوی تا بر ادعای ایران ویرانه قاجار بیشتر تاکید کند و رضا شاه را ناجی ایران خرابه جلوه دهد .
https://t.me/bahmanighajar
قحطی بزرگ ادعایی در ایران دهه ۱۲۹۰ خورشیدی ، یک دروغ دوست داشتنی بود که به عنوان بخشی از پروپاگاندا جریان های سیاسی بزرگ شده و در ادبیات تاریخی ایران مطرح شده است ، تا پیش از انتشار کتاب قحطی بزرگ محمدقلی مجد در سال ۱۳۸۶ ، هیچ اثری از این قحطی بزرگ ادعایی و هولوکاست میلیونی ایرانی در هیچ اثر تاریخی نبود اما ناگهان بعد از انتشار کتاب مجد ، ادعای قحطی بزرگ با کمال خوشوقتی پذیرفته شده و شایع گردید .آن هم بر اساس کتابی که مستندا به اسناد وزارت خارجه امریکا نوشته شده است یعنی کشوری که در مقطع مورد مطالعه کتاب هیچ نفوذ و جایگاهی در ایران نداشته است ، اصولا امریکایی ها الان نیز بعد نزدیک به هشتاد سال سلطه در منطقه درک و شناخت درست و حسابی از ایران و کل خاورمیانه ندارند چه برسد به صد و ده سال پیش که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان ، بله در زمان جنگ جهانی اول که انفاقا هم زمان شده بود با شیوع آنفولانزای اسپانیایی ، قحطی و گرسنگی و بیماری فراگیر مانند هرجای دیگر در ایران نیز تا حدی شایع بود اما کشتار سراسری بر اثر قحطی که مثلا نصف یا یک سوم یا. یک چهارم یا اصلا جمعیت چشمگیری کشته شود ، هیچ خبری نبود ، از مدافعان دروغ بزرگ و زننده ای به نام قحطی بزرگ چند پرسش دارم :
رد پای این قحطی کهمنجر به مرگ میلیونی شده در اسناد سازمان اسناد ملی ایران کجاست ؟ مگر می شود چند میلیون ایرانی بمیرند و در هزاران سند سازمان اسناد ملی ایران اثر پر رنگی از این کشتار نباشد فقط یک سند بیاورید که در اسناد ایرانی موضوع ادعایی قحطی بزرگ به مرگ میلیونی یا صدها هزار نفری با گسترده مردم در سراسر کشور اشاره شده باشد ( شاید اسناد محلی باشد که به مرگ و میر در روستایی یا محلی اشاره شده باشد )
رد پای این قحطی ومرگ میلیونی در تبلیغات ضد قاجاریه رضاخان کجاست ؟
مگر می شود مطبوعات و گروههای طرفدار رضاخان برای توجیه خلع قاجاریه به افسانه مجعول کور کردن کرمانیان به وسیله اقامحمدخان در صد و سی سال پیش آویزان شوند اما مرگ و میر گسترده مردم در زمان خود احمدشاه را که دو سال پیش از آن رخ داده بود را فراموش کرده باشند ؟
رد پای این قحطی بزرگ در سخنان نمایندگان ادوار سوم و چهارم و پنجم مجلس کجاست ؟ یک دفعه چند صد نماینده فراموشی گرفته و دچار الزایمر شده بودند که اصلا به این قحطی اشاره نمی کردند؟!!!
بازتاب قحطی بزرگ در شعر شاعران و ترانه های موسیقی آن زمان کجاست ؟
عارف قزوینی و عشقی و ایرج میرزا و ….. با آن همه احساسات در برابر مرگ و میر نصف هم میهنانشان کور و کر و لال شده بودند ؟!!!!
احمد علی سپهر (مورخ الدوله ) کتابی دارد به نام ایران در جنگ بزرگ ، روز شمار به وقایع جنگ جهانی اول می پردازد ، طرفدار آلمان بلکه کارمند سفارت آلمان بوده است و طبیعتا دشمن انگلیس اما حتی یک کلمه از قحطی بزرگ و مرگ گسترده مردم در اثر قحطی در کتاب وی نیست
چرا در هیچ کدام از کتاب های تاریخی آن زمان از قبیل تاریخ احزاب سیاسی ملک الشعرا بهار خبر و اشاره ای به قحطی بزرگ نشده است در خاطرات عین السلطنه که همراه با بزرگ نمایی است یک جا به کشته شدن ۱۸۶ هزار نفر بر اثر قحطی اشاره شده که سندش هم معلوم نیست می گوید براساس گزارش نظمیه ولی گزارشی را ارائه نمی دهد .
اشاره های معدودی در برخی خاطرات وجود دارد که عمدتا توام با اغراق و غیر دقیق است
البته قحطی و مرگومیر قابلتوجه در سالهای ۱۲۹۶–۱۲۹۸ خورشیدی انکارپذیر نیست. منابع معاصر ایرانی (عینالسلطنه، کسروی، جعفر شهری، عبدالله مستوفی، گزارشهای روزنامههایی مانند رعد و ایران، و اسناد محلی) روایت هایی از خشکسالی، گرانی شدید نان، احتکار، اختلال ناشی از حضور نیروهای خارجی، شیوع بیماریها (از جمله آنفلوآنزای اسپانیایی) و مرگومیر در تهران، همدان، قم، کاشان، غرب کشوردارند، اما مرگ و میر بزرگ میلیونی و هولوکاست ایرانی به گونه ای که در کتاب مجد بازتاب یافته قطعا نادرست است.
قحطی بزرگ یک دروغ بزرگ دوست داشتنی است
دروغ دوست داشتنی برای تاریخ نگاری رسمی که می خواهد ارتکاب جنایات بزرگ را به انگلیس ها و غربی ها منتسب نمایند . در حالی که غربی ها و انگلیس ها در ایران جنایت کم نکردند و ما برای سیاه نمایی آن ها نیاز به چنین تحریفی نداریم
دروغ دوست داشتنی برای تاریخ نگاری باب میل پهلوی تا بر ادعای ایران ویرانه قاجار بیشتر تاکید کند و رضا شاه را ناجی ایران خرابه جلوه دهد .
https://t.me/bahmanighajar
👍72👎51
Forwarded from Crown & Constitution
در ادامه مسئله و بحث در مورد عقلگرایی مدرن که در صفحات ۱۲ و ۱۳ این مجموعه به آن پرداخته شد در صفحه ۱۶ این بار به تفکیک دو دانش تکنیکی و عملی از زبان مایکل اوکشات میپردازیم:
🔹 بحران بنیادین انسان متجدد، فروکاستن تمام ابعاد حیات به دستورالعمل، تکنیک و فرمول است؛ خطایی شناختی که مایکل اوکشات آن را قلب تپندهی عقلگرایی مدرن میداند. در این دیدگاه مسخشده، چنین پنداشته میشود که اگر خردی در قالب قواعد مکتوب، کتابچههای راهنما و روشهای از پیشتعیینشده نگنجد، اساساً دانش به شمار نمیآید. این اشتباه بزرگ از خلط میان دو ساحت کاملاً مجزا از آگاهی سرچشمه میگیرد. نخست دانشی فنی و صوری که میتوان آن را به شکل فرمول در کتابها ثبت کرد و آموخت، و دوم دانشی عملی و درونفهمیده که تنها از مجرای سالها کار، ممارست، تجربه و نفسکشیدن در دل یک سنت به بار مینشیند. تمام گمگشتگی امروز از آنجا آغاز شد که مدرنیته توهم کرد میتواند حیاتِ سیال و زنده را بینیاز از قضاوت شهودی، تنها با چیدن قواعد روی کاغذ مهندسی کند.
🔹 این تمایز در سادهترین و ملموسترین جلوههای زندگی ما هویداست. آشپزی که ده جلد کتاب راهنما خوانده و وزن نمک و دقایق پخت را حفظ کرده اما هرگز بر سر دیگ نایستاده، در برابر آشپزی که سالها در کنار استادی کارکشته خاک مطبخ خورده و چشیده و سوخته و زبان آتش را دریافته، یکسره بیدفاع است. پزشک کارآزموده با یک نگاه به طرز راه رفتن، تن صدا و رنگ چهرهی بیمار به تشخیصی میرسد که در هیچ رسالهی پزشکی ثبت نشده است. تسلط بر پیچ خطرناک در یک جادهی بارانی، توان درک سکوت و خشم در یک کلاس درس، یا دریافتن ظرایف اجرای یک قطعه موسیقی، دانشی نیست که در قالب متن ریخته شود. ذهن انسان لوحی خالی شبیه به دستگاه کامپیوتر نیست که
کارخانه آن را بسازد و سپس با نصب نرمافزار اطلاعات بر آن، راهش بیندازد؛ بلکه خود ذهن در کوره عمل و در تماس مستقیم با واقعیت شکل میگیرد.
🔹 سیطرهی این تکنوکراسی، ساختار سیاست و کشورداری را نیز از درون تهی ساخته است. با اصالت بخشیدن به مدرکگرایی و اطلاعات عمومی، دیگر در صحنهی جامعه شاهد دولتمردان اصیلی نیستیم که سیاست در پیشینه، منش و تاروپود وجودشان جریان داشته باشد؛ چهرههایی از سنخ قائممقامها، امیرکبیرها و وثوقها که فن ادارهی کشور را در مکتب سخت واقعیت و در دل سنتها آموخته بودند، جای خود را به فارغالتحصیلانی دادهاند که توهم دانایی دارند چون رسالههای علوم سیاسی را از بر کردهاند. سیاستمدار مدرن به مهندسی میماند که پشت میز نشسته و میخواهد با نقشهای انتزاعی جامعه را از نو بسازد، بیآنکه بداند جامعه ماشین قطعهبندیشده نیست، بلکه موجودی زنده و درهمپیوسته است. دولتمرد حقیقی به تعبیر اوکشات، به ناخدایی در دل دریایی بیپایان میماند؛ او هرگز نمیتواند کشتی را در میانهی طوفان متوقف کند، به خشکی ببرد و از نو طراحی کند، بلکه باید در کشاکش موج و باد، با تکیه بر هنر توازن و قضاوت عملی، شناور ماندن کشتی را تضمین نماید.
🔹 همین خطا در قلمرو اخلاق، فضیلت را به پرتگاه سقوط کشانده است. عقلگرایی نوین میکوشد رفتار درست را در کدهای رفتاری و بخشنامههای اداری خلاصه کند، غافل از آنکه اخلاق ماندگار پیش از آنکه امری تئوریک باشد، یک عادت زیستهشده است. فرزندی که در محیطی سالم، در کنش و واکنش روزمرهی خانواده و جامعه، حرمت نهادن به انسانها را تنفس میکند، دستگیری از افتاده و گشودن در به روی کهنسال را درونی میسازد، بسیار اصیلتر از کسی است که در ذهن خود مکاتب اخلاقی را سبکسنگین میکند تا تصمیم بگیرد آیا اکنون باید کمکی روا دارد یا نه. تفکر آگاهانه و سنجش عقلانی البته برای گرهگاههای پیچیده ناگزیر است، اما آنگاه که جایگزین شاکلهی روحی و
عادات سالم شود، جامعه را پر از آدمهایی میکند که از تئوریهای اخلاقی باخبرند اما در عمل از کمترین انسانیت و خرد بیبهره ماندهاند.
🔹 نگاه دستوری و متمرکز به حیات بشری، همواره در برابر نیروی سرکش واقعیت شکست میخورد. درست همانگونه که در پارکها، عابران سنگفرشهای بیقوارهی مهندسان را رها میکنند و از روی نیاز طبیعی، راههای میانبُرِ خاکی را با گامهای خود پدید میآورند، زندگی واقعی نیز از الگوهای تحمیلی مرکزنشینان سر باز میزند. نمیتوان با نسخهای واحد، سرنوشت هزاران مدرسه، اقلیمهای ناهمگون و ساختارهای فرهنگی
متفاوت را رقم زد. رهایی از فریب مدرن، در گرو فروتنی در برابر رازوارگی و پیچیدگی زندگی و بازگشت به خرد سلیم است؛ باوری متین به اینکه عقلانیت فراتر از تکنیک است و هیچ جزوهای نمیتواند جایگزین عمقِ تجربه، قضاوت عملی و عقلانیت برخاسته از بستر زیست آدمی گردد.
صفحۀ ۱۷
— شاهین خطیبی
@CrownAndConstitution
🔹 بحران بنیادین انسان متجدد، فروکاستن تمام ابعاد حیات به دستورالعمل، تکنیک و فرمول است؛ خطایی شناختی که مایکل اوکشات آن را قلب تپندهی عقلگرایی مدرن میداند. در این دیدگاه مسخشده، چنین پنداشته میشود که اگر خردی در قالب قواعد مکتوب، کتابچههای راهنما و روشهای از پیشتعیینشده نگنجد، اساساً دانش به شمار نمیآید. این اشتباه بزرگ از خلط میان دو ساحت کاملاً مجزا از آگاهی سرچشمه میگیرد. نخست دانشی فنی و صوری که میتوان آن را به شکل فرمول در کتابها ثبت کرد و آموخت، و دوم دانشی عملی و درونفهمیده که تنها از مجرای سالها کار، ممارست، تجربه و نفسکشیدن در دل یک سنت به بار مینشیند. تمام گمگشتگی امروز از آنجا آغاز شد که مدرنیته توهم کرد میتواند حیاتِ سیال و زنده را بینیاز از قضاوت شهودی، تنها با چیدن قواعد روی کاغذ مهندسی کند.
🔹 این تمایز در سادهترین و ملموسترین جلوههای زندگی ما هویداست. آشپزی که ده جلد کتاب راهنما خوانده و وزن نمک و دقایق پخت را حفظ کرده اما هرگز بر سر دیگ نایستاده، در برابر آشپزی که سالها در کنار استادی کارکشته خاک مطبخ خورده و چشیده و سوخته و زبان آتش را دریافته، یکسره بیدفاع است. پزشک کارآزموده با یک نگاه به طرز راه رفتن، تن صدا و رنگ چهرهی بیمار به تشخیصی میرسد که در هیچ رسالهی پزشکی ثبت نشده است. تسلط بر پیچ خطرناک در یک جادهی بارانی، توان درک سکوت و خشم در یک کلاس درس، یا دریافتن ظرایف اجرای یک قطعه موسیقی، دانشی نیست که در قالب متن ریخته شود. ذهن انسان لوحی خالی شبیه به دستگاه کامپیوتر نیست که
کارخانه آن را بسازد و سپس با نصب نرمافزار اطلاعات بر آن، راهش بیندازد؛ بلکه خود ذهن در کوره عمل و در تماس مستقیم با واقعیت شکل میگیرد.
🔹 سیطرهی این تکنوکراسی، ساختار سیاست و کشورداری را نیز از درون تهی ساخته است. با اصالت بخشیدن به مدرکگرایی و اطلاعات عمومی، دیگر در صحنهی جامعه شاهد دولتمردان اصیلی نیستیم که سیاست در پیشینه، منش و تاروپود وجودشان جریان داشته باشد؛ چهرههایی از سنخ قائممقامها، امیرکبیرها و وثوقها که فن ادارهی کشور را در مکتب سخت واقعیت و در دل سنتها آموخته بودند، جای خود را به فارغالتحصیلانی دادهاند که توهم دانایی دارند چون رسالههای علوم سیاسی را از بر کردهاند. سیاستمدار مدرن به مهندسی میماند که پشت میز نشسته و میخواهد با نقشهای انتزاعی جامعه را از نو بسازد، بیآنکه بداند جامعه ماشین قطعهبندیشده نیست، بلکه موجودی زنده و درهمپیوسته است. دولتمرد حقیقی به تعبیر اوکشات، به ناخدایی در دل دریایی بیپایان میماند؛ او هرگز نمیتواند کشتی را در میانهی طوفان متوقف کند، به خشکی ببرد و از نو طراحی کند، بلکه باید در کشاکش موج و باد، با تکیه بر هنر توازن و قضاوت عملی، شناور ماندن کشتی را تضمین نماید.
🔹 همین خطا در قلمرو اخلاق، فضیلت را به پرتگاه سقوط کشانده است. عقلگرایی نوین میکوشد رفتار درست را در کدهای رفتاری و بخشنامههای اداری خلاصه کند، غافل از آنکه اخلاق ماندگار پیش از آنکه امری تئوریک باشد، یک عادت زیستهشده است. فرزندی که در محیطی سالم، در کنش و واکنش روزمرهی خانواده و جامعه، حرمت نهادن به انسانها را تنفس میکند، دستگیری از افتاده و گشودن در به روی کهنسال را درونی میسازد، بسیار اصیلتر از کسی است که در ذهن خود مکاتب اخلاقی را سبکسنگین میکند تا تصمیم بگیرد آیا اکنون باید کمکی روا دارد یا نه. تفکر آگاهانه و سنجش عقلانی البته برای گرهگاههای پیچیده ناگزیر است، اما آنگاه که جایگزین شاکلهی روحی و
عادات سالم شود، جامعه را پر از آدمهایی میکند که از تئوریهای اخلاقی باخبرند اما در عمل از کمترین انسانیت و خرد بیبهره ماندهاند.
🔹 نگاه دستوری و متمرکز به حیات بشری، همواره در برابر نیروی سرکش واقعیت شکست میخورد. درست همانگونه که در پارکها، عابران سنگفرشهای بیقوارهی مهندسان را رها میکنند و از روی نیاز طبیعی، راههای میانبُرِ خاکی را با گامهای خود پدید میآورند، زندگی واقعی نیز از الگوهای تحمیلی مرکزنشینان سر باز میزند. نمیتوان با نسخهای واحد، سرنوشت هزاران مدرسه، اقلیمهای ناهمگون و ساختارهای فرهنگی
متفاوت را رقم زد. رهایی از فریب مدرن، در گرو فروتنی در برابر رازوارگی و پیچیدگی زندگی و بازگشت به خرد سلیم است؛ باوری متین به اینکه عقلانیت فراتر از تکنیک است و هیچ جزوهای نمیتواند جایگزین عمقِ تجربه، قضاوت عملی و عقلانیت برخاسته از بستر زیست آدمی گردد.
صفحۀ ۱۷
— شاهین خطیبی
@CrownAndConstitution
👍19👎4