🔴 نامت از خانه کوچک ما فراتر رفت
چهار سال از جانباختن معصومانه دختری گذشت که مرگش به انفجار خشم و مطالبهای منجر شد که سالها سینه میلیونها زن و مرد ایرانی را سنگین و دردمند کرده بود. نام او تبدیل به شعاری شد جاری بر زبانها؛ شعاری که از خیابانهای کردستان تا تهران و تا... ، از دانشگاهها تا کارگاهها، و از زبان جوانان تا صدای مادران، طنین انداخت.
«زن زندگی آزادی»
دیگر فقط یک شعار نبود؛ یک خواست جمعی، یک هویت، و یک راه شد.
آنچه در این چهار سال رخ داد، فقط اعتراض نبود. تغییری عمیق در بطن جامعه بود.
دختران و زنانی که برای سالها ساکت بیصدا بودن را یاد گرفته بودند، به خیابان آمدند و با صدای رسا اعلام حضور کردند.
مردانی که تصور میکردند حقوق زنان امری زنانه است، در کنار آنها قرار گرفتند.
خانوادههایی که فقط سوگوار بودند، به دادخواه تبدیل شدند.
و جامعهای که میخواستند در ترس و سکوت بماند، دانست که باید بپرسد، اعتراض کند، و تسلیم نشود.
جنبش ژینا، جنبش خشونت نبود؛ جنبش آگاهی و پایداری مدنی بود. جنبشی بود که با وجود سرکوب، با وجود زندان، و از دست دادنها، نهتنها متوقف نشد که ریشههایش عمیقتر و قویتر شد. از خیابان به خانهها رفت و از خانهها به دلها و اندیشهها؛ از بزرگترین شهرها تا دورافتادهترین روستاها، هرکدام گامهایی به جلو برداشتند.
امروز، دختری که در شهری کوچک، بزرگ میشود، میداند که حق دارد انتخاب کند، حق دارد بپوشد آنچه میخواهد، و حق دارد زندگی کند. این تغییر نه کوچک است و نه هیچ قدرتی میتواند از جامعه بگیرد.
خانواده امینی اما هنوز چشم به راه حقیقت است. اگرچه این انتظار، تنها انتظار یک خانواده نیست؛ میلیونها نفر در این سرزمین، با آنها همراهند و باور دارند که این حقیقتجویی، تنها با پایداری مدنی و با تداوم همین جنبش به نتیجه میرسد.
کانون صنفی معلمان ایران
یاد و خاطره جانسوز ژینا را پاس میدارد،
با خانواده او همدردی میکند و
با جنبش برابریطلبانه و آزادیخواه زن زندگی آزادی همراه است.
کانون صنفی معلمان ایران
۱۴۰۵/۶/۲۵
منبع: شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان
@Kaleme
بیانیه کانون صنفی معلمان در بزرگداشت یاد و خاطره ژینا امینی و جنبش زن زندگی آزادی
چهار سال از جانباختن معصومانه دختری گذشت که مرگش به انفجار خشم و مطالبهای منجر شد که سالها سینه میلیونها زن و مرد ایرانی را سنگین و دردمند کرده بود. نام او تبدیل به شعاری شد جاری بر زبانها؛ شعاری که از خیابانهای کردستان تا تهران و تا... ، از دانشگاهها تا کارگاهها، و از زبان جوانان تا صدای مادران، طنین انداخت.
«زن زندگی آزادی»
دیگر فقط یک شعار نبود؛ یک خواست جمعی، یک هویت، و یک راه شد.
آنچه در این چهار سال رخ داد، فقط اعتراض نبود. تغییری عمیق در بطن جامعه بود.
دختران و زنانی که برای سالها ساکت بیصدا بودن را یاد گرفته بودند، به خیابان آمدند و با صدای رسا اعلام حضور کردند.
مردانی که تصور میکردند حقوق زنان امری زنانه است، در کنار آنها قرار گرفتند.
خانوادههایی که فقط سوگوار بودند، به دادخواه تبدیل شدند.
و جامعهای که میخواستند در ترس و سکوت بماند، دانست که باید بپرسد، اعتراض کند، و تسلیم نشود.
جنبش ژینا، جنبش خشونت نبود؛ جنبش آگاهی و پایداری مدنی بود. جنبشی بود که با وجود سرکوب، با وجود زندان، و از دست دادنها، نهتنها متوقف نشد که ریشههایش عمیقتر و قویتر شد. از خیابان به خانهها رفت و از خانهها به دلها و اندیشهها؛ از بزرگترین شهرها تا دورافتادهترین روستاها، هرکدام گامهایی به جلو برداشتند.
امروز، دختری که در شهری کوچک، بزرگ میشود، میداند که حق دارد انتخاب کند، حق دارد بپوشد آنچه میخواهد، و حق دارد زندگی کند. این تغییر نه کوچک است و نه هیچ قدرتی میتواند از جامعه بگیرد.
خانواده امینی اما هنوز چشم به راه حقیقت است. اگرچه این انتظار، تنها انتظار یک خانواده نیست؛ میلیونها نفر در این سرزمین، با آنها همراهند و باور دارند که این حقیقتجویی، تنها با پایداری مدنی و با تداوم همین جنبش به نتیجه میرسد.
کانون صنفی معلمان ایران
یاد و خاطره جانسوز ژینا را پاس میدارد،
با خانواده او همدردی میکند و
با جنبش برابریطلبانه و آزادیخواه زن زندگی آزادی همراه است.
کانون صنفی معلمان ایران
۱۴۰۵/۶/۲۵
منبع: شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان
@Kaleme
🔴 واگذاری ۷۲ میلیون بشکه نفت با تخفیف متوسط ۸ دلار در هر بشکه ظرف دو ماه به ۴ تراستی.
همشهری آنلاین از علی بایندریان، روحالله رضوی، محمدهادی مؤمنین و حسین شمخانی به عنوان چهار تراستی بزرگ نام برد و نحوه ساز و کار انتخاب چهار تریدر را مورد پرسش قرار داد.
ولیالله بیاتی، نماینده مجلس نوشت: در فاصله ۲۸ خرداد تا ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ و در دوره ۶۰ روزه پس از امضای توافقنامه اسلامآباد، حدود ۷۲ میلیون بشکه نفت خام از مسیر تنگه هرمز عبور کرده و در محدوده EOPL مستقر شده است... لازم است مشخص شود این حجم قابل توجه نفت با چه سازوکاری، چه قیمتی و به چه طرفهایی واگذار شده... باید مشخص باشد این افراد بر اساس چه فرآیند قانونی و کارشناسی انتخاب شدهاند... اگر واقعاً ۷۲ میلیون بشکه نفت با تخفیف متوسط حدود ۸ دلار فروخته شده باشد، محاسبه اولیه اختلاف قیمت، رقم بسیار قابل توجهی را نشان میدهد…
فساد ساختاری و حکومت مافیایی یعنی ۵۷۶ میلیون دلار پول تخفیف نفت در ظرف فقط ۲ ماه در جیب ۴ تراستی و فقر و درماندگی عمومی مردم از استاد دانشگاه گرفته تا کارگر. روشن شد «رسیدن به قله» نیاز به «جهاد تبیین» ندارد.
منبع: همشهری آنلاین
@Kaleme
همشهری آنلاین از علی بایندریان، روحالله رضوی، محمدهادی مؤمنین و حسین شمخانی به عنوان چهار تراستی بزرگ نام برد و نحوه ساز و کار انتخاب چهار تریدر را مورد پرسش قرار داد.
ولیالله بیاتی، نماینده مجلس نوشت: در فاصله ۲۸ خرداد تا ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ و در دوره ۶۰ روزه پس از امضای توافقنامه اسلامآباد، حدود ۷۲ میلیون بشکه نفت خام از مسیر تنگه هرمز عبور کرده و در محدوده EOPL مستقر شده است... لازم است مشخص شود این حجم قابل توجه نفت با چه سازوکاری، چه قیمتی و به چه طرفهایی واگذار شده... باید مشخص باشد این افراد بر اساس چه فرآیند قانونی و کارشناسی انتخاب شدهاند... اگر واقعاً ۷۲ میلیون بشکه نفت با تخفیف متوسط حدود ۸ دلار فروخته شده باشد، محاسبه اولیه اختلاف قیمت، رقم بسیار قابل توجهی را نشان میدهد…
فساد ساختاری و حکومت مافیایی یعنی ۵۷۶ میلیون دلار پول تخفیف نفت در ظرف فقط ۲ ماه در جیب ۴ تراستی و فقر و درماندگی عمومی مردم از استاد دانشگاه گرفته تا کارگر. روشن شد «رسیدن به قله» نیاز به «جهاد تبیین» ندارد.
منبع: همشهری آنلاین
@Kaleme
🔴 بازخوانی پیام بانوی سبز ایران، زهرا رهنورد
دکتر زهرا رهنورد در روزهای جنبش زن، زندگی، آزادی نوشت:
آقایان حکمرانان،
دیگر طاقت رنج و درد هموطنانم را ندارم
بیائید مرا هم بکشید
یا تسلیم خواست مردم شوید.
متن کامل این پیام به شرح زیر است:
به نام خدای رنگین کمان
آقایان حکمرانان
مهسا و سارا و نیکا، مهرشاد و اسرا و آیلار و حمیدرضا و آدینهنژاد و دیگران، و دانشآموز و دانشجو را کشتید و زندان کردید.
از بلوچستان و زاهدان تا کردستان را به خاک و خون کشیدید، از شمال تا جنوب و چهارگوشه ایران را غرق خون، تیر و تفنگ و باتوم کردید.
دیگر طاقت رنج و درد هموطنانم را ندارم
بیائید مرا هم بکشید
یا تسلیم خواست مردم شوید
زهرا رهنورد
زن، زندگی، آزادی
۳/۹/۱۴۰۱
@kaleme
دکتر زهرا رهنورد در روزهای جنبش زن، زندگی، آزادی نوشت:
آقایان حکمرانان،
دیگر طاقت رنج و درد هموطنانم را ندارم
بیائید مرا هم بکشید
یا تسلیم خواست مردم شوید.
متن کامل این پیام به شرح زیر است:
به نام خدای رنگین کمان
آقایان حکمرانان
مهسا و سارا و نیکا، مهرشاد و اسرا و آیلار و حمیدرضا و آدینهنژاد و دیگران، و دانشآموز و دانشجو را کشتید و زندان کردید.
از بلوچستان و زاهدان تا کردستان را به خاک و خون کشیدید، از شمال تا جنوب و چهارگوشه ایران را غرق خون، تیر و تفنگ و باتوم کردید.
دیگر طاقت رنج و درد هموطنانم را ندارم
بیائید مرا هم بکشید
یا تسلیم خواست مردم شوید
زهرا رهنورد
زن، زندگی، آزادی
۳/۹/۱۴۰۱
@kaleme
🔴 دستکم ۱۰۰ معترض دیماه در معرض اعدام؛ پنج زن و پنج کودک در میان محکومان
کمی مانده به سالگرد جانباختن مهسا امینی، سازمان حقوق بشر ایران در گزارشی تازه از ابعاد گسترده صدور احکام اعدام برای بازداشتشدگان اعتراضات سراسری دیماه ۱۴۰۴ خبر داده است. بر اساس دادههای گردآوریشده این سازمان، دستکم ۱۰۰ معترض بازداشتشده در ارتباط با اعتراضات دیماه به اعدام محکوم شدهاند و در معرض اجرای حکم قرار دارند.
در میان این ۱۰۰ نفر، پنج زن حضور دارند. همچنین دستکم پنج نفر هنگام ارتکاب «جرم ادعایی» کمتر از ۱۸ سال داشتهاند؛ موضوعی که آنان را در زمره کودکمجرمان قرار میدهد. سازمان حقوق بشر ایران تأکید کرده این فهرست تنها مواردی است که تاکنون امکان شناسایی و مستندسازی آنها فراهم شده است. …
ادامه متن گزارش
منبع: کانال تلگرام مهدی محمودیان
@Kaleme
کمی مانده به سالگرد جانباختن مهسا امینی، سازمان حقوق بشر ایران در گزارشی تازه از ابعاد گسترده صدور احکام اعدام برای بازداشتشدگان اعتراضات سراسری دیماه ۱۴۰۴ خبر داده است. بر اساس دادههای گردآوریشده این سازمان، دستکم ۱۰۰ معترض بازداشتشده در ارتباط با اعتراضات دیماه به اعدام محکوم شدهاند و در معرض اجرای حکم قرار دارند.
در میان این ۱۰۰ نفر، پنج زن حضور دارند. همچنین دستکم پنج نفر هنگام ارتکاب «جرم ادعایی» کمتر از ۱۸ سال داشتهاند؛ موضوعی که آنان را در زمره کودکمجرمان قرار میدهد. سازمان حقوق بشر ایران تأکید کرده این فهرست تنها مواردی است که تاکنون امکان شناسایی و مستندسازی آنها فراهم شده است. …
ادامه متن گزارش
منبع: کانال تلگرام مهدی محمودیان
@Kaleme
🔴 جنبش مهسا؛ گسستی که به عقب بازنمیگردد
✍️ لیلا عسگری
شهریور ۱۴۰۱، تاریخ فقط یک روز را ثبت نکرد؛ یک زخم را ثبت کرد. در آن روز، دختری به نام مهسا (ژینا) امینی، پس از بازداشت توسط گشت ارشاد، جان باخت. اما این مرگ، تنها یک حادثه نبود. جرقهای بود بر انبار باروتی که سالها در زیر پوست جامعه انباشته شده بود. از همان روز، چیزی در ایران ترک خورد که دیگر نمیتوان آن را به هم دوخت.
این نخستین بار نبود که زن ایرانی قامت راست میکرد. در انقلاب مشروطه، زنان پشت درهای بسته مجلس ایستادند و خواهان حق مشارکت شدند. در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷، تنها روزها پس از پیروزی انقلاب، زنانی در دانشگاه تهران جمع شدند و به حجاب اجباری «نه» گفتند. در ۱۳۹۶، دختری روی جعبه برق در خیابان انقلاب ایستاد و روسری سفیدش را به باد سپرد. مرگ مهسا اما نقطه اوج این زنجیره بود؛ جایی که قطره به سیل بدل شد.
نخستین دستاورد این جنبش، فروپاشی عملی حجاب اجباری است. درست است که قانون نانوشته هنوز در سایهها نفس میکشد، اما خیابان دیگر آن را به رسمیت نمیشناسد. در دانشگاهها، کافهها، متروها و پیادهروها، زنانی حضور دارند که خودشان برای نوع پوشششان تصمیم میگیرند و این نافرمانی جمعی، با همه هزینههای امنیتی و قضایی، متوقف نشده است. حکومت میتواند گشتها را احیا کند، میتواند بخشنامه صادر کند، اما نمیتواند چهار دهه نامرئیسازی زنان را از حافظه جمعی پاک کند. زنی که یک بار طعم حضور بدون ترس را چشیده، به قفس بازنمیگردد.
دومین دستاورد، تغییر جایگاه زنان در جامعه است. زنان از حاشیه به متن آمدهاند. برابریخواهی دیگر یک خواسته حاشیهای یا متعلق به گروهی خاص نیست؛ نفسِ جامعه است. این جنبش نشان داد که بسیاری از مردان نیز به آن پیوستهاند و از حقوق زنان دفاع میکنند. این همبستگی جنسیتی، هنجارهای خانواده و جامعه را از درون تغییر داده است.
سومین دستاورد، شکستن دیوار ترس است. برای نخستین بار پس از انقلاب ۱۳۵۷، زنان و مردان در سراسر ایران علنا با سیاستهای حاکم در امر پوشش مخالفت کردند. این جسارت جمعی، فرهنگ سکوت و ترسی را که سالها بر جامعه، بهویژه بر زنان، حاکم بود به چالش کشید. ترس از میان نرفته، اما دیگر مطلق نیست.
چهارمین دستاورد، بینالمللی شدن مبارزه زنان ایران است. صدای زنان ایران به گوش جهان رسید. تصاویر جنبش مهسا و شعار «زن، زندگی، آزادی» به نماد مقاومت تبدیل شد. جایزههای بینالمللی و توجه رسانههای جهانی، اگرچه برای برخی نمادین است، اما نشان داد که این جنبش از مرزهای ایران فراتر رفته است. مهمتر از آن، نگاه جهانی به حجاب و حقوق زنان در ایران تغییر کرده است.
اما مهمترین دلیل بازگشتناپذیری این جنبش، گسست نسلی است. نسلی که پس از ۱۴۰۱ شکوفا شد، دیگر به پیش از «زن، زندگی، آزادی» بازنگشته است. زبان، افق مطالبات و انتظارات این نسل تغییر کرده است. خواستههای آنها نه در بیانیهها، بلکه در زندگی روزمره نهادینه شده است. تندروها میتوانند سرعت تغییر را کم کنند، میتوانند مانع ایجاد کنند، اما نمیتوانند ذهنها را به عقب برگردانند. تاریخ ایران این را بارها نشان داده است. مشروطه، با همه سرکوبها و شکستها، ایده قانون و حق را از ذهن ایرانی پاک نکرد. کشف حجاب رضاشاه، چون از بالا و با زور بود، در دل جامعه نفوذ نکرد. اما جنبش مهسا از پایین میجوشد؛ از دل خیابان، دانشگاه، خانه و کافه. و آنچه از پایین بجوشد، با انبوه بخشنامهها از بالا نمیخشکد.
فشار تندروها بر قانون حجاب، تعلیق و بازگشت گشت ارشاد، و تلاش برای سرکوب، نشانه قدرت نیست؛ نشانه ناتوانی در متوقف کردن روندی است که از پایین به بالا پیش میرود. جنبش مهسا یک گسست تمدنی است. آینده ایران بدون در نظر گرفتن این جنبش قابل تصور نیست. ۲۵ شهریور دیگر فقط یک تاریخ نیست؛ یک حافظه است.
منبع: مهستان
@Kaleme
✍️ لیلا عسگری
شهریور ۱۴۰۱، تاریخ فقط یک روز را ثبت نکرد؛ یک زخم را ثبت کرد. در آن روز، دختری به نام مهسا (ژینا) امینی، پس از بازداشت توسط گشت ارشاد، جان باخت. اما این مرگ، تنها یک حادثه نبود. جرقهای بود بر انبار باروتی که سالها در زیر پوست جامعه انباشته شده بود. از همان روز، چیزی در ایران ترک خورد که دیگر نمیتوان آن را به هم دوخت.
این نخستین بار نبود که زن ایرانی قامت راست میکرد. در انقلاب مشروطه، زنان پشت درهای بسته مجلس ایستادند و خواهان حق مشارکت شدند. در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷، تنها روزها پس از پیروزی انقلاب، زنانی در دانشگاه تهران جمع شدند و به حجاب اجباری «نه» گفتند. در ۱۳۹۶، دختری روی جعبه برق در خیابان انقلاب ایستاد و روسری سفیدش را به باد سپرد. مرگ مهسا اما نقطه اوج این زنجیره بود؛ جایی که قطره به سیل بدل شد.
نخستین دستاورد این جنبش، فروپاشی عملی حجاب اجباری است. درست است که قانون نانوشته هنوز در سایهها نفس میکشد، اما خیابان دیگر آن را به رسمیت نمیشناسد. در دانشگاهها، کافهها، متروها و پیادهروها، زنانی حضور دارند که خودشان برای نوع پوشششان تصمیم میگیرند و این نافرمانی جمعی، با همه هزینههای امنیتی و قضایی، متوقف نشده است. حکومت میتواند گشتها را احیا کند، میتواند بخشنامه صادر کند، اما نمیتواند چهار دهه نامرئیسازی زنان را از حافظه جمعی پاک کند. زنی که یک بار طعم حضور بدون ترس را چشیده، به قفس بازنمیگردد.
دومین دستاورد، تغییر جایگاه زنان در جامعه است. زنان از حاشیه به متن آمدهاند. برابریخواهی دیگر یک خواسته حاشیهای یا متعلق به گروهی خاص نیست؛ نفسِ جامعه است. این جنبش نشان داد که بسیاری از مردان نیز به آن پیوستهاند و از حقوق زنان دفاع میکنند. این همبستگی جنسیتی، هنجارهای خانواده و جامعه را از درون تغییر داده است.
سومین دستاورد، شکستن دیوار ترس است. برای نخستین بار پس از انقلاب ۱۳۵۷، زنان و مردان در سراسر ایران علنا با سیاستهای حاکم در امر پوشش مخالفت کردند. این جسارت جمعی، فرهنگ سکوت و ترسی را که سالها بر جامعه، بهویژه بر زنان، حاکم بود به چالش کشید. ترس از میان نرفته، اما دیگر مطلق نیست.
چهارمین دستاورد، بینالمللی شدن مبارزه زنان ایران است. صدای زنان ایران به گوش جهان رسید. تصاویر جنبش مهسا و شعار «زن، زندگی، آزادی» به نماد مقاومت تبدیل شد. جایزههای بینالمللی و توجه رسانههای جهانی، اگرچه برای برخی نمادین است، اما نشان داد که این جنبش از مرزهای ایران فراتر رفته است. مهمتر از آن، نگاه جهانی به حجاب و حقوق زنان در ایران تغییر کرده است.
اما مهمترین دلیل بازگشتناپذیری این جنبش، گسست نسلی است. نسلی که پس از ۱۴۰۱ شکوفا شد، دیگر به پیش از «زن، زندگی، آزادی» بازنگشته است. زبان، افق مطالبات و انتظارات این نسل تغییر کرده است. خواستههای آنها نه در بیانیهها، بلکه در زندگی روزمره نهادینه شده است. تندروها میتوانند سرعت تغییر را کم کنند، میتوانند مانع ایجاد کنند، اما نمیتوانند ذهنها را به عقب برگردانند. تاریخ ایران این را بارها نشان داده است. مشروطه، با همه سرکوبها و شکستها، ایده قانون و حق را از ذهن ایرانی پاک نکرد. کشف حجاب رضاشاه، چون از بالا و با زور بود، در دل جامعه نفوذ نکرد. اما جنبش مهسا از پایین میجوشد؛ از دل خیابان، دانشگاه، خانه و کافه. و آنچه از پایین بجوشد، با انبوه بخشنامهها از بالا نمیخشکد.
فشار تندروها بر قانون حجاب، تعلیق و بازگشت گشت ارشاد، و تلاش برای سرکوب، نشانه قدرت نیست؛ نشانه ناتوانی در متوقف کردن روندی است که از پایین به بالا پیش میرود. جنبش مهسا یک گسست تمدنی است. آینده ایران بدون در نظر گرفتن این جنبش قابل تصور نیست. ۲۵ شهریور دیگر فقط یک تاریخ نیست؛ یک حافظه است.
منبع: مهستان
@Kaleme
🔴 پیچیدگی نظام و سادگی مخالفان
✍️ مصطفی محبکیا
در حالی به چهارمین سالگرد خیزش زن زندگی آزادی نزدیک میشویم که تجربه ی تلخ و دردناک و بی سابقه ی کشتار دی ماه ۱۴۰۴ را نیز با خود همراه داریم. تجربه ی تلخی که هنوز مجال سوگواری هم برایش پیدا نکرده ایم، چه رسد به هضم و درک درست آن فاجعه ی ملی.
پس از سرکوب و کشتار بی سابقه ی معترضان در دی ماه ۱۴۰۴ آنچه بیش از گذشته در اذهان برجسته شد، چیستی و ماهیت نظام جمهوری اسلامی بود. ماهیتی که اهمیت آن پس از جنگ اخیر دو چندان شد. حکومتی که با بحران های عمیق «عدم مشروعیت سیاسی» و «ناکارآمدی اقتصادی» مواجه است و همزمان زیر سایه ی حمله ی خارجی قرار داشت، توانست این بزرگترین اعتراضات خیابانی تاریخ معاصر را سرکوب کند. چگونه است که سیستمی به رغم زائل شدن هر دو بال مشروعیت و کارآمدی، همچنان میتواند خود را در برابر انبوه اعتراضات خیابانی حفظ کند؟ در حالیکه ناکارآمدی اش در تضمین و تامین معیشتِ مردم فراگیر شده است، چگونه میتواند همواره بخشهایی از جامعه، حتی ناراضیان وضع موجود را به پشتیبانی از خود در صحنه حاضر کند؟ جمهوری اسلامی در چه زمینی بازی میکند که میتواند در شرایطی چنین ناپایدار، پایداری خود را حفظ کند؟ چرا در آستانه ی انقلاب ۵۷ ماشین کشتار رژیم شاه با تمرد گسترده ی نیروهای سرکوبگرش مواجه میشود و از کار می افتد، اما اینجا با اینکه حجم کشتار بسیار عظیم تر از آن زمان است، هیچ ریزش معنی دار و تاثیر گذاری از درون سیستم سرکوب دیده نمیشود؟ اینجاست که جمهوری اسلامی به مثابه یک مسئله رخ مینمایاند. پاسخ دادن به این مسئله کار آسانی نیست که از این قلم برآِید ، اما شاید بتوان نکاتی چند را برشمرد.
بازی در نزاع سه ضلعی
از زمانی که عباس میرزا در برابر روس ها شکست خورد و ما با از دست دادن بخشهایی از سرزمین خود متوجه دنیای مدرن شدیم، استقلال و شخصیت ملی خود را در معرض تهاجم یافتیم. آنچه از غرب در خاطره ی جمعی ایرانیان در ۲۰۰ سال گذشته به جا مانده است، یک پارادکس خون آلود و شخصیت شکن بوده است. از طرفی آموزه های رنسانس و عصر روشنگری، که نوع انسان را از قید و بندِ آسمان و زمین و ولایت و سلطنت آزاد می کرد، و از طرفی توپ و تانک و جنگ وکودتا و تجزیه ی سرزمینی، که داغ بر دل ایرانیان می گذاشت. از زمان انقلاب مشروطه که «ملت» تشخص و تعین سیاسی پیدا کرد و مبارزان ملی پا به عرصه ی سیاست ایران گذاشتند، تا پایان سلطنت پهلوی، همواره مبارزه با استبداد داخلی و تهاجم خارجی یک تلازم ذاتی داشت. چه اواخر دوران قاجار که برای تامین هزینه های فساد و درباری خود امتیازات انحصاری به دول خارجی اعطا کرده بود و چه پهلوی ها که اساسا با دخالت و کودتای خارجی حاکم شده بودند، همگی به نوعی پشتگرم به پشتیبانی مداخله گر خارجی بوده اند. بنابراین نیروی مخالف دخالت خارجی، خودبخود مخالف استبداد داخلی هم میبود.
مبارزه ی سیاسی در آن زمان بسیار آسان بود چرا که یک قطبیت دو سویه وجود داشت که یک سوی آن حکومت و نیروی خارجی حامی آن بود، و سوی دیگر آن اپوزیسیونی که مخالف هر دو بود. اما این زمین بازی و قطبیت ساده، پس از انقلاب 57 و تثبیت ساختار حقوقی و حقیقی جمهوری اسلامی تغییر کرد. زمین بازی دیگر دو قطبی نیست. بلکه سه راس مجزا پیدا کرده است. استبدادی بر سر کار آمده که مستقل از نیروی مداخله گر خارجی است. نه تنها مستقل است که داعیه ی مبارزه با امپریالیسم غربی را هم دارد. نیروی امپریالیستی امریکا نیز در تمام سالهای پس از انقلاب، دولت ایران را تحریم و از هیچ دخالت و حتی جنگ مستقیم و غیرمستقیم فروگذار نکرده است. ضلع سوم نیز مردمی هستند که هنوز زخم های استبداد و استعمار را همزمان بر گرده ی خویش حس میکنند.
سیاست برای اپوزیسیون در اینجا دیگر به سادگی گذشته نیست. نزاع دو قطبی، به نزاع سه ضلعی بدل گشته و بازی به غایت پیچیده و فرساینده شده است. مبارزه در این زمین سه ضلعی همزمان واجد تضاد ها و همپوشانی های ناگزیری هست. پیچیدگی و فرسایش، ناشی از مغشوش بودن و یا مبهم بودن بسیاری از مرزها ست. کمترین ساده انگاری و سهل انگاری اپوزیسیون، باعث حل شدن و هضم شدنش در یکی از طرف های استبداد داخلی یا مداخله گر و متجاوز خارجی می شود. چپ های محور مقاومتی و سلطنت طلبان برانداز، نمونه هایی از دو سر طیف اپوزیسیون هضم شده هستند که نتوانستند مردم را در موضع و ضلع سوم نمایندگی کنند. در این بازی پیچیده، حفظ استقلال از هر دو نیروی سرکوبگر داخلی و مداخله گر خارجی، کار آسانی نیست. ایستادن درموضع سوم، یعنی قرار دادن خود در برابر دو نیروی در ظاهر متخاصم، اما در عمل تقویت کننده یکدیگر. دو نیرویی که پول و رسانه و اسلحه دارند. ….
متن کامل
منبع: ایران فردا
@Kaleme
اپوزیسیون ملی در کجای ماجراست؟
✍️ مصطفی محبکیا
در حالی به چهارمین سالگرد خیزش زن زندگی آزادی نزدیک میشویم که تجربه ی تلخ و دردناک و بی سابقه ی کشتار دی ماه ۱۴۰۴ را نیز با خود همراه داریم. تجربه ی تلخی که هنوز مجال سوگواری هم برایش پیدا نکرده ایم، چه رسد به هضم و درک درست آن فاجعه ی ملی.
پس از سرکوب و کشتار بی سابقه ی معترضان در دی ماه ۱۴۰۴ آنچه بیش از گذشته در اذهان برجسته شد، چیستی و ماهیت نظام جمهوری اسلامی بود. ماهیتی که اهمیت آن پس از جنگ اخیر دو چندان شد. حکومتی که با بحران های عمیق «عدم مشروعیت سیاسی» و «ناکارآمدی اقتصادی» مواجه است و همزمان زیر سایه ی حمله ی خارجی قرار داشت، توانست این بزرگترین اعتراضات خیابانی تاریخ معاصر را سرکوب کند. چگونه است که سیستمی به رغم زائل شدن هر دو بال مشروعیت و کارآمدی، همچنان میتواند خود را در برابر انبوه اعتراضات خیابانی حفظ کند؟ در حالیکه ناکارآمدی اش در تضمین و تامین معیشتِ مردم فراگیر شده است، چگونه میتواند همواره بخشهایی از جامعه، حتی ناراضیان وضع موجود را به پشتیبانی از خود در صحنه حاضر کند؟ جمهوری اسلامی در چه زمینی بازی میکند که میتواند در شرایطی چنین ناپایدار، پایداری خود را حفظ کند؟ چرا در آستانه ی انقلاب ۵۷ ماشین کشتار رژیم شاه با تمرد گسترده ی نیروهای سرکوبگرش مواجه میشود و از کار می افتد، اما اینجا با اینکه حجم کشتار بسیار عظیم تر از آن زمان است، هیچ ریزش معنی دار و تاثیر گذاری از درون سیستم سرکوب دیده نمیشود؟ اینجاست که جمهوری اسلامی به مثابه یک مسئله رخ مینمایاند. پاسخ دادن به این مسئله کار آسانی نیست که از این قلم برآِید ، اما شاید بتوان نکاتی چند را برشمرد.
بازی در نزاع سه ضلعی
از زمانی که عباس میرزا در برابر روس ها شکست خورد و ما با از دست دادن بخشهایی از سرزمین خود متوجه دنیای مدرن شدیم، استقلال و شخصیت ملی خود را در معرض تهاجم یافتیم. آنچه از غرب در خاطره ی جمعی ایرانیان در ۲۰۰ سال گذشته به جا مانده است، یک پارادکس خون آلود و شخصیت شکن بوده است. از طرفی آموزه های رنسانس و عصر روشنگری، که نوع انسان را از قید و بندِ آسمان و زمین و ولایت و سلطنت آزاد می کرد، و از طرفی توپ و تانک و جنگ وکودتا و تجزیه ی سرزمینی، که داغ بر دل ایرانیان می گذاشت. از زمان انقلاب مشروطه که «ملت» تشخص و تعین سیاسی پیدا کرد و مبارزان ملی پا به عرصه ی سیاست ایران گذاشتند، تا پایان سلطنت پهلوی، همواره مبارزه با استبداد داخلی و تهاجم خارجی یک تلازم ذاتی داشت. چه اواخر دوران قاجار که برای تامین هزینه های فساد و درباری خود امتیازات انحصاری به دول خارجی اعطا کرده بود و چه پهلوی ها که اساسا با دخالت و کودتای خارجی حاکم شده بودند، همگی به نوعی پشتگرم به پشتیبانی مداخله گر خارجی بوده اند. بنابراین نیروی مخالف دخالت خارجی، خودبخود مخالف استبداد داخلی هم میبود.
مبارزه ی سیاسی در آن زمان بسیار آسان بود چرا که یک قطبیت دو سویه وجود داشت که یک سوی آن حکومت و نیروی خارجی حامی آن بود، و سوی دیگر آن اپوزیسیونی که مخالف هر دو بود. اما این زمین بازی و قطبیت ساده، پس از انقلاب 57 و تثبیت ساختار حقوقی و حقیقی جمهوری اسلامی تغییر کرد. زمین بازی دیگر دو قطبی نیست. بلکه سه راس مجزا پیدا کرده است. استبدادی بر سر کار آمده که مستقل از نیروی مداخله گر خارجی است. نه تنها مستقل است که داعیه ی مبارزه با امپریالیسم غربی را هم دارد. نیروی امپریالیستی امریکا نیز در تمام سالهای پس از انقلاب، دولت ایران را تحریم و از هیچ دخالت و حتی جنگ مستقیم و غیرمستقیم فروگذار نکرده است. ضلع سوم نیز مردمی هستند که هنوز زخم های استبداد و استعمار را همزمان بر گرده ی خویش حس میکنند.
سیاست برای اپوزیسیون در اینجا دیگر به سادگی گذشته نیست. نزاع دو قطبی، به نزاع سه ضلعی بدل گشته و بازی به غایت پیچیده و فرساینده شده است. مبارزه در این زمین سه ضلعی همزمان واجد تضاد ها و همپوشانی های ناگزیری هست. پیچیدگی و فرسایش، ناشی از مغشوش بودن و یا مبهم بودن بسیاری از مرزها ست. کمترین ساده انگاری و سهل انگاری اپوزیسیون، باعث حل شدن و هضم شدنش در یکی از طرف های استبداد داخلی یا مداخله گر و متجاوز خارجی می شود. چپ های محور مقاومتی و سلطنت طلبان برانداز، نمونه هایی از دو سر طیف اپوزیسیون هضم شده هستند که نتوانستند مردم را در موضع و ضلع سوم نمایندگی کنند. در این بازی پیچیده، حفظ استقلال از هر دو نیروی سرکوبگر داخلی و مداخله گر خارجی، کار آسانی نیست. ایستادن درموضع سوم، یعنی قرار دادن خود در برابر دو نیروی در ظاهر متخاصم، اما در عمل تقویت کننده یکدیگر. دو نیرویی که پول و رسانه و اسلحه دارند. ….
متن کامل
منبع: ایران فردا
@Kaleme
Telegraph
🔴پیچیدگی نظام و سادگی مخالفان!
▪️اپوزیسیون ملی در کجای ماجراست؟ 🔷مصطفی محبکیا @iranfardamag در حالی به چهارمین سالگرد خیزش زن زندگی آزادی نزدیک میشویم که تجربه ی تلخ و دردناک و بی سابقه ی کشتار دی ماه ۱۴۰۴ را نیز با خود همراه داریم. تجربه ی تلخی که هنوز مجال سوگواری هم برایش پیدا نکرده…
🔴 زن، زندگی، آزادی در امتداد تجربهها
✍️مهدی یراحی
چهار سال از قتل مهسا امینی گذشت؛ از خشونتی که بر او رفت، از کشته شدن و مجروح شدن و زندانی شدن هزاران ایرانی معترض و از عزادار شدن خانوادههایشان تا ایستادگیها، سوگواریها و فسردگیِ تکتکمان، و از آغاز «زن، زندگی، آزادی» در ایران.
به گمانم، خیزشهای اجتماعی جزایر جدا از هم نیستند؛ هرکدام بخشی از رنج، تجربه و حافظه پیشین را با خود حمل میکنند و به بعدی میسپارند. پیوستگی اما به معنای یکسان بودن شعار، رهبر یا مقصد سیاسی نیست؛ و نمیتوان برای اثبات تصویری مطلوب از حال و آینده، گذشته و مفهومِ تجربه میلیونها انسان را بازتعریف کرد.
زن، زندگی، آزادی نیز در همین روند، مسئله زن، بدن، کرامت انسان، معیشت، حجاب اجباری و نسبت فرد و حکومت را به رویارویی کشاند. شکافی عمیق در جامعه را آشکار کرد و در عین تکثر، میان بخش بزرگی از جامعه «مایی» ساخت که پیش از آن به این روشنی وجود نداشت. این دو با هماند و یکی دیگری را پاک نمیکند؛ تجربهای انسانی و ملی.
این جنبش، به گمان من، نفی مشخصی است: نه به تحقیر، نه به حجاب اجباری، نه به حکومت بر بدن و نه به فرودست کردنِ انسان در برابر ایدئولوژی.
همین تکثر، روایتهای مختلفی ساخته و میسازد؛ اما هر روایت مخدوشی امروز، خاستگاه واقعی دیروز را تغییر نمیدهد.
زن، زندگی، آزادی به باور من، نه نقطه آغاز این مسیر است و نه پایان آن؛ در امتداد تجربههای پیشین شکل گرفت، معنای تازهای به آنها داد و خود نیز به تجربهای برای آنچه پس از آن آمده و میآید تبدیل شد؛ بخشی از همان دریای تجربههای گران جامعه ایران که باید تا رسیدن به آزادی و دموکراسی چراغ راه بماند، نه دستاویزی برای جدلهای فرسایشی، نه بازگشتی به اصلاحطلبی بیافق در دل همین ساختار، و نه تکرار چرخه جایگزینی یک اقتدار با اقتدار دیگر.
منبع: صفحه اینستاگرام نگارنده
@Kaleme
✍️مهدی یراحی
چهار سال از قتل مهسا امینی گذشت؛ از خشونتی که بر او رفت، از کشته شدن و مجروح شدن و زندانی شدن هزاران ایرانی معترض و از عزادار شدن خانوادههایشان تا ایستادگیها، سوگواریها و فسردگیِ تکتکمان، و از آغاز «زن، زندگی، آزادی» در ایران.
به گمانم، خیزشهای اجتماعی جزایر جدا از هم نیستند؛ هرکدام بخشی از رنج، تجربه و حافظه پیشین را با خود حمل میکنند و به بعدی میسپارند. پیوستگی اما به معنای یکسان بودن شعار، رهبر یا مقصد سیاسی نیست؛ و نمیتوان برای اثبات تصویری مطلوب از حال و آینده، گذشته و مفهومِ تجربه میلیونها انسان را بازتعریف کرد.
زن، زندگی، آزادی نیز در همین روند، مسئله زن، بدن، کرامت انسان، معیشت، حجاب اجباری و نسبت فرد و حکومت را به رویارویی کشاند. شکافی عمیق در جامعه را آشکار کرد و در عین تکثر، میان بخش بزرگی از جامعه «مایی» ساخت که پیش از آن به این روشنی وجود نداشت. این دو با هماند و یکی دیگری را پاک نمیکند؛ تجربهای انسانی و ملی.
این جنبش، به گمان من، نفی مشخصی است: نه به تحقیر، نه به حجاب اجباری، نه به حکومت بر بدن و نه به فرودست کردنِ انسان در برابر ایدئولوژی.
همین تکثر، روایتهای مختلفی ساخته و میسازد؛ اما هر روایت مخدوشی امروز، خاستگاه واقعی دیروز را تغییر نمیدهد.
زن، زندگی، آزادی به باور من، نه نقطه آغاز این مسیر است و نه پایان آن؛ در امتداد تجربههای پیشین شکل گرفت، معنای تازهای به آنها داد و خود نیز به تجربهای برای آنچه پس از آن آمده و میآید تبدیل شد؛ بخشی از همان دریای تجربههای گران جامعه ایران که باید تا رسیدن به آزادی و دموکراسی چراغ راه بماند، نه دستاویزی برای جدلهای فرسایشی، نه بازگشتی به اصلاحطلبی بیافق در دل همین ساختار، و نه تکرار چرخه جایگزینی یک اقتدار با اقتدار دیگر.
منبع: صفحه اینستاگرام نگارنده
@Kaleme
🔴 کمیته حقیقتیاب سازمان ملل: حملات میناب و لامرد میتواند مصداق جنایت جنگی باشد؛ سرکوب اعتراضات دیماه میتواند جنایت علیه بشریت تلقی شود
کمیته حقیقتیاب مستقل سازمان ملل متحد در تازهترین گزارش خود، مورخ ۱۴ سپتامبر، نسبت به وضعیت غیرنظامیان در ایران و رعایت نشدن اصل تفکیک میان اهداف نظامی و غیرنظامی در حملات آمریکا علیه ایران ابراز نگرانی شدید کرده است.
بر اساس یافتههای این کمیته، «دلایل معقولی» وجود دارد که حمله به مدرسه میناب و ورزشگاه لامرد توسط آمریکا انجام شده و این حملات، با توجه به شواهد بررسیشده، میتواند از مصادیق جنایت جنگی باشد.
کمیته در بخش دیگری از گزارش خود، به سرکوب اعتراضات دیماه در ایران پرداخته و اعلام کرده است که اقداماتی از جمله کشتار، بازداشتهای خودسرانه، شکنجه و اعدامهای مرتبط با اعتراضات میتواند در چارچوب جنایت علیه بشریت قرار گیرد.
این کمیته همچنین خواستار توقف فوری مخاصمات، رعایت حقوق بشردوستانه بینالمللی، پایان دادن به سرکوب شهروندان معترض و رعایت موازین حقوق بشر شده است.
متن کامل گزارش انگلیسی را اینجا بخوانید.
@Kaleme
کمیته حقیقتیاب مستقل سازمان ملل متحد در تازهترین گزارش خود، مورخ ۱۴ سپتامبر، نسبت به وضعیت غیرنظامیان در ایران و رعایت نشدن اصل تفکیک میان اهداف نظامی و غیرنظامی در حملات آمریکا علیه ایران ابراز نگرانی شدید کرده است.
بر اساس یافتههای این کمیته، «دلایل معقولی» وجود دارد که حمله به مدرسه میناب و ورزشگاه لامرد توسط آمریکا انجام شده و این حملات، با توجه به شواهد بررسیشده، میتواند از مصادیق جنایت جنگی باشد.
کمیته در بخش دیگری از گزارش خود، به سرکوب اعتراضات دیماه در ایران پرداخته و اعلام کرده است که اقداماتی از جمله کشتار، بازداشتهای خودسرانه، شکنجه و اعدامهای مرتبط با اعتراضات میتواند در چارچوب جنایت علیه بشریت قرار گیرد.
این کمیته همچنین خواستار توقف فوری مخاصمات، رعایت حقوق بشردوستانه بینالمللی، پایان دادن به سرکوب شهروندان معترض و رعایت موازین حقوق بشر شده است.
متن کامل گزارش انگلیسی را اینجا بخوانید.
@Kaleme
🔴 درنگی در بحرانِ نمایندگیِ جنبش زن، زندگی، آزادی
✍️ ابوطالب آدینهوند
مقدمه:
در آنِِ مهسا، دقیقه ی تصورِ امکانِ تغییر از بیمارستان کسری به آیچی کشیده شد و گورستانِ آیچیِ سقز به محملِ گُر گرفتن جنبشی زندگی مایه تبدیل شد، گیسوان قیچی شده ی سوگوار خبر از سرحداتِ وسیع رنج می داد و در انعکاسیِ از مغناطیسِ خود خدانورِ در تاریخِ سرحداتِ رنج و طرد را شناسنامه دار کرد . جنبشی که با خواست تاریخیِ ضد اقتدار و اجبار و استبدادِ هم خون و هم خانواده بود. اما پیش از آنکه در ساختار رسمی قدرت دگرگونی ایجاد کند، در سطح جامعه رخدادی بزرگ پدید آورد؛ مرزهای امر ممکن را جابهجا کرد، مناسباتی را که سالها طبیعی و تغییرناپذیر تصور میشد به پرسش کشید و ناجنبش زنان را به کنش جمعی کشاند. در ادامه اقشاری از ایرانیان پا به پای هم به تحریر تاریخ دست زده و چشم اندازی از آینده را در دلِ رخداد رقم زدند به گونه ای که در این کارزار برخی قابها، شبیه به آینده بود.
از این حیث، زن، زندگی، آزادی جنبشی با دستاورد عینی و ملموس بود. بخشی از آن در زندگی روزمره، در تغییر مناسبات اجتماعی، در مقاومتهای پراکنده و در صورتهایی از کنش غیرمتمرکز ادامه یافت. فرمی از مبارزه و کنش روزمره و غیرجمعی که آصف بیات برای توضیح آن از مفهوم «ناجنبش» نیز بهره گرفت. بنابراین این فرایند به تعبیر آصف بیات از " پیش روی آرام" حضور داشت و در سمبل ویدا موحد، معنا یافت و در جنبشِ مهسا و پس از آن چه در فرمِ جنبش و چه در اکنون در فرمِ ناجنبش به کنش روزمره می پردازد.
جنبش زن زندگی آزادی سرمایه اجتماعی تازهای تولید کرد و سوژه اجتماعی جدیدی را به وجود آورد، اما میان این سوژه و عرصه سیاست، به تعبیری از آلن تورن بیان سیاسی و سپس نمایندگی، در ابهام ماند و حتی در رخداد دی ۱۴۰۴ در قالب یک بحرانِ منجر به قطبیت رخنمون شد.
۱- فرسایش مرجعیت و ریزش سرمایه اجتماعی کلاسیک
جنبش مهسا در خلأ پدیدار نشد. حاکمیت و راهبردِ پیشین رفرمیستی توان جذب و نمایندگی مطالبه ی آزادی سبک زندگی را نداشت. می توان این توان عدم جذب را در انتخابات ریاست جمهوری اخیر و نیز در سرکوبِ دی ۱۴۰۴ نیز دید. حاکمیت و دولت توان ادراکِ این فرسودگیِ خود را نداشت گرچه از رویارویی مجدد با جامعه سر موضوعِ اختیارِ پوشش نیز پرهیز کرد و آن را در تعلیق نهاد. خواستِ اختیارِ سبک زیست در کنه خود، مطالبه ای ضدِ اقتدار بود که در قابِ تقلایِ آزادسازیِ حقِ انتخابِ ایرانِ معاصر باید فهمیده شود.
از سویِ دیگر ما در آن ایام با فرسایشِ مرجعیتهای کلاسیک در جامعه یِ ایران روبرو بودیم احزاب، نهادهای سیاسی، گروههای اجتماعی، شخصیتهای سنتی و حتی بخشی از مراجع روشنفکری و دانشگاهی و فرهنگی، دیگر مانند گذشته قادر نبودند میان جامعه و عرصه سیاست واسطه و میانجی باشند. آنها میانجیان و سخنگویان و بیانِ سیاسیِ گفتمان و راهبرد پیشین در جامعه بودند و اعتراض و مطالبات را در دوره ای نمایندگی می کردند. اما همگام با گفتمان و راهبرد، حاملان دولت کارگزاران آن نیز دچارِ فرسایشِ و ریزشِ سرمایه اجتماعی می شوند. هنگامی که مراجع پیشین فرسوده میشوند، جامعه ممکن است از مرجعیتهای قدیمی عبور کند، بیآنکه هنوز مرجعیتهای جدید و سازوکارهای جدید نمایندگی را ساخته باشد. در اینجا بیانِ سیاسی دچارِ سردرگمی در جهت شده و در پی محمل و ماوای قرار یافتن است.
در این وضعیت، سرمایه اجتماعی جابجا می شود و در صورتبندی های جديد ظهور می کند و سیال می شود. البته تحرکِ سرمایه اجتماعی امکانها و میدانهای تازهای برای کنش ایجاد می کند، اما همزمان با این سیالیت، مسئله نمایندگی درحال تکوین را پیچیدهتر میسازد . مساله رهبرسازیِ جرج تون در میانه ی جنبش مهسا برای پر نمودن چنین خلائی بود. اما به نظرم در دال همبسته ی بسیج گرِ آن جنبش ترک انداخت و امکانِ زایشِ طبیعی آن را مختل و سقط نمود.
۲- بحران نمایندگی و بیان سیاسی
زن، زندگی، آزادی را میتوان در چارچوب یک جنبش ضداقتدار فهم کرد؛ اما این ضداقتدار بودن، صورتی انتزاعی نداشت. جنبش در تجربه زیسته خود با نوعی اقتدارِ دینی- نظامی مواجه شد که تنظیم سبک زندگی و قرائت حکومتی از دین با ردای تنگِ فرمالیسمِ مذهبی و اجبار پلیسی درهم تنیده شده بود. قرائتی که مدعیِ تصرف تمامیِ قلمرو حیات و ممات است....
متن کامل
منبع: ایران فردا
@Kaleme
✍️ ابوطالب آدینهوند
مقدمه:
در آنِِ مهسا، دقیقه ی تصورِ امکانِ تغییر از بیمارستان کسری به آیچی کشیده شد و گورستانِ آیچیِ سقز به محملِ گُر گرفتن جنبشی زندگی مایه تبدیل شد، گیسوان قیچی شده ی سوگوار خبر از سرحداتِ وسیع رنج می داد و در انعکاسیِ از مغناطیسِ خود خدانورِ در تاریخِ سرحداتِ رنج و طرد را شناسنامه دار کرد . جنبشی که با خواست تاریخیِ ضد اقتدار و اجبار و استبدادِ هم خون و هم خانواده بود. اما پیش از آنکه در ساختار رسمی قدرت دگرگونی ایجاد کند، در سطح جامعه رخدادی بزرگ پدید آورد؛ مرزهای امر ممکن را جابهجا کرد، مناسباتی را که سالها طبیعی و تغییرناپذیر تصور میشد به پرسش کشید و ناجنبش زنان را به کنش جمعی کشاند. در ادامه اقشاری از ایرانیان پا به پای هم به تحریر تاریخ دست زده و چشم اندازی از آینده را در دلِ رخداد رقم زدند به گونه ای که در این کارزار برخی قابها، شبیه به آینده بود.
از این حیث، زن، زندگی، آزادی جنبشی با دستاورد عینی و ملموس بود. بخشی از آن در زندگی روزمره، در تغییر مناسبات اجتماعی، در مقاومتهای پراکنده و در صورتهایی از کنش غیرمتمرکز ادامه یافت. فرمی از مبارزه و کنش روزمره و غیرجمعی که آصف بیات برای توضیح آن از مفهوم «ناجنبش» نیز بهره گرفت. بنابراین این فرایند به تعبیر آصف بیات از " پیش روی آرام" حضور داشت و در سمبل ویدا موحد، معنا یافت و در جنبشِ مهسا و پس از آن چه در فرمِ جنبش و چه در اکنون در فرمِ ناجنبش به کنش روزمره می پردازد.
جنبش زن زندگی آزادی سرمایه اجتماعی تازهای تولید کرد و سوژه اجتماعی جدیدی را به وجود آورد، اما میان این سوژه و عرصه سیاست، به تعبیری از آلن تورن بیان سیاسی و سپس نمایندگی، در ابهام ماند و حتی در رخداد دی ۱۴۰۴ در قالب یک بحرانِ منجر به قطبیت رخنمون شد.
۱- فرسایش مرجعیت و ریزش سرمایه اجتماعی کلاسیک
جنبش مهسا در خلأ پدیدار نشد. حاکمیت و راهبردِ پیشین رفرمیستی توان جذب و نمایندگی مطالبه ی آزادی سبک زندگی را نداشت. می توان این توان عدم جذب را در انتخابات ریاست جمهوری اخیر و نیز در سرکوبِ دی ۱۴۰۴ نیز دید. حاکمیت و دولت توان ادراکِ این فرسودگیِ خود را نداشت گرچه از رویارویی مجدد با جامعه سر موضوعِ اختیارِ پوشش نیز پرهیز کرد و آن را در تعلیق نهاد. خواستِ اختیارِ سبک زیست در کنه خود، مطالبه ای ضدِ اقتدار بود که در قابِ تقلایِ آزادسازیِ حقِ انتخابِ ایرانِ معاصر باید فهمیده شود.
از سویِ دیگر ما در آن ایام با فرسایشِ مرجعیتهای کلاسیک در جامعه یِ ایران روبرو بودیم احزاب، نهادهای سیاسی، گروههای اجتماعی، شخصیتهای سنتی و حتی بخشی از مراجع روشنفکری و دانشگاهی و فرهنگی، دیگر مانند گذشته قادر نبودند میان جامعه و عرصه سیاست واسطه و میانجی باشند. آنها میانجیان و سخنگویان و بیانِ سیاسیِ گفتمان و راهبرد پیشین در جامعه بودند و اعتراض و مطالبات را در دوره ای نمایندگی می کردند. اما همگام با گفتمان و راهبرد، حاملان دولت کارگزاران آن نیز دچارِ فرسایشِ و ریزشِ سرمایه اجتماعی می شوند. هنگامی که مراجع پیشین فرسوده میشوند، جامعه ممکن است از مرجعیتهای قدیمی عبور کند، بیآنکه هنوز مرجعیتهای جدید و سازوکارهای جدید نمایندگی را ساخته باشد. در اینجا بیانِ سیاسی دچارِ سردرگمی در جهت شده و در پی محمل و ماوای قرار یافتن است.
در این وضعیت، سرمایه اجتماعی جابجا می شود و در صورتبندی های جديد ظهور می کند و سیال می شود. البته تحرکِ سرمایه اجتماعی امکانها و میدانهای تازهای برای کنش ایجاد می کند، اما همزمان با این سیالیت، مسئله نمایندگی درحال تکوین را پیچیدهتر میسازد . مساله رهبرسازیِ جرج تون در میانه ی جنبش مهسا برای پر نمودن چنین خلائی بود. اما به نظرم در دال همبسته ی بسیج گرِ آن جنبش ترک انداخت و امکانِ زایشِ طبیعی آن را مختل و سقط نمود.
۲- بحران نمایندگی و بیان سیاسی
زن، زندگی، آزادی را میتوان در چارچوب یک جنبش ضداقتدار فهم کرد؛ اما این ضداقتدار بودن، صورتی انتزاعی نداشت. جنبش در تجربه زیسته خود با نوعی اقتدارِ دینی- نظامی مواجه شد که تنظیم سبک زندگی و قرائت حکومتی از دین با ردای تنگِ فرمالیسمِ مذهبی و اجبار پلیسی درهم تنیده شده بود. قرائتی که مدعیِ تصرف تمامیِ قلمرو حیات و ممات است....
متن کامل
منبع: ایران فردا
@Kaleme
Telegraph
🔴درنگی در بحرانِ نمایندگی جنبش زن، زندگی، آزادی
🔷ابوطالب آدینهوند @iranfardamag مقدمه در آنِِ مهسا، دقیقه ی تصورِ امکانِ تغییر از بیمارستان کسری به آیچی کشیده شد و گورستانِ آیچیِ سقز به محملِ گُر گرفتن جنبشی زندگی مایه تبدیل شد، گیسوان قیچی شده ی سوگوار خبر از سرحداتِ وسیع رنج می داد و در انعکاسیِ از…
🔴 "زندگی نرمال" به مثابه یک مطالبه مدنی و سیاسی؛ تاملی بر میراث جنبش "زن، زندگی، آزادی"
✍ محمد علی علیان
در چهارمین سالگرد جان باختم مهسا (ژینا) امینی و تولد جنبش "زن،زندگی،آزادی" بررسی ابعاد، آثار و پیامدهای این جنبش بر زیست فردی و اجتماعی شهروندان از آن جهت حائز اهمیت است که پیوند وثیقی میان جنبش های مدنی جاری در کالبد جامعه ایران برقرار نمود و به گواه جامعه شناسان، کنش جمعی معطوف به کسب حق زندگی را از قید و بندهای حقوقی و ایدئولوژیک مدنظر حاکمیت اقتدارگرا رها کرد و در شبکه های اجتماعی، محلی، خانوادگی، همسالان و...نهادینه ساخت.
این جنبش در معنایی گسترده تر، اعتراض به کیفیت و حدود زندگی نرمال در ایران بود، نقطه عطفی در امتداد جنبش آزادی انتخاب سبک زندگی، بدین معنا که شهروندان و بخصوص زنان، تا چه اندازه حق دارند درباره ی بدن، پوشش و امکان انتخاب های متعدد و متنوع خود در عرصه خانواده و جامعه تصمیم بگیرند. از این منظر، واژه "زندگی" در این شعار صرفاً بمعنای زنده ماندن نیست بلکه بمعنای حق زیستن با تمام لوازم و مولفه هایش است. زیستن مفهومی فراتر از حق حیات دارد؛ حق داشتن یک زندگی عادی توام با امنیت و قابل پیش بینی، حق انتخاب و تصمیم گیری در مورد بدن و نوع سبک زندگی، حق شادی کردن، حق عشق ورزیدن، گوش دادن به هر سبک موسیقی دلخواه، حق تحصیل فارغ از اعتقاد به مذهب یا ایدئولوژی خاصی، حق کسب تجربه های ناب و منحصر بفرد، حق خاطره سازی در زیست فردی و جمعی، حتی حق خطا کردن و در یک کلام حق برخورداری از آنچه که می توان آن را "زندگی نرمال" نامید. شاید یکی از مهمترین وجوه جنبش همین مطالبه زندگی نرمال باشد. برای بخش عمده ای از نسل جدید، خواسته اصلی الزاماً یک آرمان بزرگ و انتزاعی سیاسی نیست، برخلاف نسل دهه ۵۰ که از رهگذر کنش های چریکی به دنبال تحقق نوعی آرمان سیاسی و بزعم خود اُتوپیا بودند!
به این ترتیب، "زندگی" در شعار محوری جنبش به یک پارادایم سیاسی بدل شد، زیرا عادی بودن زندگی - چنانکه در بسیاری از جوامع مدرن امری بدیهی تلقی می شود- خود به مطالبه ای سیاسی تبدیل شده بود. آنچه در ظاهر، امر شخصی و روزمره است، هنگامی که با ابزارهای قانونی و فراقانونی، اجبار و نظارت شدید مواجه می شود، به سوژه ای اجتماعی و سیاسی تبدیل می گردد. در همین نقطه، زن و زندگی به یکدیگر پیوند می خورند. زنان بیش از دیگران در معرض مداخله در سبک زندگی و بدن خود بوده اند، بنابراین مطالبه حق زیستن برای آنان معنای ویژه ای پیدا کرده است. حضور زن در خیابان، دانشگاه، محل کار یا فضای فرهنگی و هنری و بطور کلی در عرصه عمومی، تنها حضور یک فرد در جامعه نیست، بلکه می تواند بیانگر مطالبه حق برخورداری از یک زندگی معمول و برابر باشد.
یکی از ویژگی ها و مختصات مهم جنبش نیز همین انتقال سیاست به عرصه زیست روزمره بود. مقاومت زنان در ایران پیش از ۱۴۰۱ نیز در قالب های روزمره و شبکه های غیررسمی وجود داشته است، از تغییر سبک پوشش و حضور در عرصه عمومی تا شبکه های دوستی و کنش های پراکنده نظیر پدیده دختران خیابان انقلاب در زمستان ۹۶. لذا جنبش مهسا (ژینا) را می توان تا حدی برآیند انباشت تجربیات همین مقاومت های روزمره دانست، مقاومت هایی که از سطح فردی به سطح جمعی و سیاسی گسترش یافتند. پوشش، موسیقی، هنر، روابط اجتماعی و حضور زنان در فضاهای عمومی، همگی به عرصه هایی برای بیان هویت و عاملیت تبدیل شدند، در نتیجه، مرز میان زندگی شخصی و کنش سیاسی کمرنگ تر شد و برخی رفتارهای خلاقانه روزمره گاه به شکل هایی از مقاومت مدنی بدل شدند (مثل حضور بدون حجاب اجباری یک بانو در یک چایخانه سنتی در جنوب تهران).
این روند بر جامعه مدنی نیز تاثیر گذاشت. زنان، دانشجویان، هنرمندان، روزنامه نگاران، ورزشکاران، دانشگاهیان، خانواده های دادخواه و...شبکه هایی از کنش جمعی ایجاد کردند که لزوماً در قالب سازمان های رسمی و حتی تشکل های مدنی تعریف نمی شدند. همزمان حاکمیت تلاش کرد تا با اعمال فشار، بازداشت فعالان، و محدودیت بر آزادی بیان و تجمعات تلاش کند تا جنبش مبتنی بر زندگی خواهی را مهار کند اما مشاهده چهره و سیمای شهرها، خیابان ها، فضاهای عمومی و حتی رسمی بخوبی نشان می دهد که حکومت در ارعاب جامعه تا چه حد موفق بوده است!
از همین رو، بنظر می رسد میراث "زن، زندگی، آزادی" را نه فقط در تغییرات سیاسی و حقوقی فوری بلکه در سطحی عمیق تر در تغییر نگرش بخش هایی از جامعه ایرانی از رابطه ی فرد با بدن خود، زن با فضای عمومی، شهروند با حکومت و جامعه با مفهوم آزادی همه جانبه، جستجو کرد. فرآیندی که همچنان در حال تکوین و تکامل است حتی در لایه های محافظه کارتر جامعه ایران.
@Kaleme
✍ محمد علی علیان
در چهارمین سالگرد جان باختم مهسا (ژینا) امینی و تولد جنبش "زن،زندگی،آزادی" بررسی ابعاد، آثار و پیامدهای این جنبش بر زیست فردی و اجتماعی شهروندان از آن جهت حائز اهمیت است که پیوند وثیقی میان جنبش های مدنی جاری در کالبد جامعه ایران برقرار نمود و به گواه جامعه شناسان، کنش جمعی معطوف به کسب حق زندگی را از قید و بندهای حقوقی و ایدئولوژیک مدنظر حاکمیت اقتدارگرا رها کرد و در شبکه های اجتماعی، محلی، خانوادگی، همسالان و...نهادینه ساخت.
این جنبش در معنایی گسترده تر، اعتراض به کیفیت و حدود زندگی نرمال در ایران بود، نقطه عطفی در امتداد جنبش آزادی انتخاب سبک زندگی، بدین معنا که شهروندان و بخصوص زنان، تا چه اندازه حق دارند درباره ی بدن، پوشش و امکان انتخاب های متعدد و متنوع خود در عرصه خانواده و جامعه تصمیم بگیرند. از این منظر، واژه "زندگی" در این شعار صرفاً بمعنای زنده ماندن نیست بلکه بمعنای حق زیستن با تمام لوازم و مولفه هایش است. زیستن مفهومی فراتر از حق حیات دارد؛ حق داشتن یک زندگی عادی توام با امنیت و قابل پیش بینی، حق انتخاب و تصمیم گیری در مورد بدن و نوع سبک زندگی، حق شادی کردن، حق عشق ورزیدن، گوش دادن به هر سبک موسیقی دلخواه، حق تحصیل فارغ از اعتقاد به مذهب یا ایدئولوژی خاصی، حق کسب تجربه های ناب و منحصر بفرد، حق خاطره سازی در زیست فردی و جمعی، حتی حق خطا کردن و در یک کلام حق برخورداری از آنچه که می توان آن را "زندگی نرمال" نامید. شاید یکی از مهمترین وجوه جنبش همین مطالبه زندگی نرمال باشد. برای بخش عمده ای از نسل جدید، خواسته اصلی الزاماً یک آرمان بزرگ و انتزاعی سیاسی نیست، برخلاف نسل دهه ۵۰ که از رهگذر کنش های چریکی به دنبال تحقق نوعی آرمان سیاسی و بزعم خود اُتوپیا بودند!
به این ترتیب، "زندگی" در شعار محوری جنبش به یک پارادایم سیاسی بدل شد، زیرا عادی بودن زندگی - چنانکه در بسیاری از جوامع مدرن امری بدیهی تلقی می شود- خود به مطالبه ای سیاسی تبدیل شده بود. آنچه در ظاهر، امر شخصی و روزمره است، هنگامی که با ابزارهای قانونی و فراقانونی، اجبار و نظارت شدید مواجه می شود، به سوژه ای اجتماعی و سیاسی تبدیل می گردد. در همین نقطه، زن و زندگی به یکدیگر پیوند می خورند. زنان بیش از دیگران در معرض مداخله در سبک زندگی و بدن خود بوده اند، بنابراین مطالبه حق زیستن برای آنان معنای ویژه ای پیدا کرده است. حضور زن در خیابان، دانشگاه، محل کار یا فضای فرهنگی و هنری و بطور کلی در عرصه عمومی، تنها حضور یک فرد در جامعه نیست، بلکه می تواند بیانگر مطالبه حق برخورداری از یک زندگی معمول و برابر باشد.
یکی از ویژگی ها و مختصات مهم جنبش نیز همین انتقال سیاست به عرصه زیست روزمره بود. مقاومت زنان در ایران پیش از ۱۴۰۱ نیز در قالب های روزمره و شبکه های غیررسمی وجود داشته است، از تغییر سبک پوشش و حضور در عرصه عمومی تا شبکه های دوستی و کنش های پراکنده نظیر پدیده دختران خیابان انقلاب در زمستان ۹۶. لذا جنبش مهسا (ژینا) را می توان تا حدی برآیند انباشت تجربیات همین مقاومت های روزمره دانست، مقاومت هایی که از سطح فردی به سطح جمعی و سیاسی گسترش یافتند. پوشش، موسیقی، هنر، روابط اجتماعی و حضور زنان در فضاهای عمومی، همگی به عرصه هایی برای بیان هویت و عاملیت تبدیل شدند، در نتیجه، مرز میان زندگی شخصی و کنش سیاسی کمرنگ تر شد و برخی رفتارهای خلاقانه روزمره گاه به شکل هایی از مقاومت مدنی بدل شدند (مثل حضور بدون حجاب اجباری یک بانو در یک چایخانه سنتی در جنوب تهران).
این روند بر جامعه مدنی نیز تاثیر گذاشت. زنان، دانشجویان، هنرمندان، روزنامه نگاران، ورزشکاران، دانشگاهیان، خانواده های دادخواه و...شبکه هایی از کنش جمعی ایجاد کردند که لزوماً در قالب سازمان های رسمی و حتی تشکل های مدنی تعریف نمی شدند. همزمان حاکمیت تلاش کرد تا با اعمال فشار، بازداشت فعالان، و محدودیت بر آزادی بیان و تجمعات تلاش کند تا جنبش مبتنی بر زندگی خواهی را مهار کند اما مشاهده چهره و سیمای شهرها، خیابان ها، فضاهای عمومی و حتی رسمی بخوبی نشان می دهد که حکومت در ارعاب جامعه تا چه حد موفق بوده است!
از همین رو، بنظر می رسد میراث "زن، زندگی، آزادی" را نه فقط در تغییرات سیاسی و حقوقی فوری بلکه در سطحی عمیق تر در تغییر نگرش بخش هایی از جامعه ایرانی از رابطه ی فرد با بدن خود، زن با فضای عمومی، شهروند با حکومت و جامعه با مفهوم آزادی همه جانبه، جستجو کرد. فرآیندی که همچنان در حال تکوین و تکامل است حتی در لایه های محافظه کارتر جامعه ایران.
@Kaleme
🔴 نامه آقااسفندیار به دکتر رائد فریدزاده رئیس سازمان سینمایی درباره اهدای نشان درجه یک هنر به علیرضا داوودنژاد
✍ محسن امیریوسفی
«آقا اسفندیار»، مردهشور معروف فیلم «خواب تلخ» ساخته محسن امیریوسفی نامهای در اختیار ما گذاشته است:
اهدای نشان به آقای داوودنژاد را به شما تبریک میگویم! چرا از میان ۳۳ صنف خانه سینما فقط علاقمند به دعوت از چند نورچشمی در مراسمها هستید؟!
جناب آقای دکتر رائد فریدزاده
ریاست محترم سازمان سینمایی
بدینوسیله اینجانب آقااسفندیار مُردهشور متوفای فیلم خواب تلخ در جهان باقی مطلع شدم که جنابعالی طی مراسمی در وزارت ارشاد نشان درجه یک هنری را به جناب آقای علیرضا داوودنژاد کارگردان پیشکسوت سینما اهداء کردید.
لذا لازم میدانم بدینوسیله اهدای نشان عالی هنر به جناب آقای علیرضا داوودنژاد را از صمیم قلب به جنابعالی تبریک بگویم. شاید تعجب کنید چرا به شما که اهداءکننده بودید تبریک میگویم ولی از من پیرمرد مرده شور قبول کنید، همین که توانستید در این شرایط سخت معیشتی اهالی سینما و در اوج دوران بیکاری آنها، رضایت استاد داوودنژاد عزیز را برای دریافت این نشان بگیرید جای تبریک فراوان دارد.
آقای دکتر من که دستم از دنیا کوتاهه ولی در شرایطی که صدها سینماگر بخاطر یک اعتراض یا اظهارنظر یا هشتگ یا حتی "لایک کردن" درگیر پرونده قضایی هستند جای تبریک دارد که استاد داوودنژاد افتخار دریافت این نشان را به شما و مجموعه تحت امرتان دادند.
در شرایطی که شورای پروانه ساخت برخلاف قول و وعده جنابعالی و مجموعه شما حذف نشد و نمایندگان خانه سینما هم دیگر در این شورا شرکت نمیکنند و در شرایطی که شنیده شده خانه سینما امسال در کمیته اسکار هم حضور ندارد، واقعا جای تبریک دارد که توانستید اجازه مطبوعاتی کردن مراسم اهدای این نشان را از استاد داوودنژاد مهربان بگیرید و خبرش را مثل یک دستاورد بزرگ در همه عالم و آدم سایتهای مجازی و غیرمجازی پخش کنید.
ولی خود بهتر میدانید که آقای داوودنژاد کارگردان برجسته سینما هستند که شان و منزلت ایشان بالاتر از هر نشان هنری است ولی سئوالی که ذهن من مردهشور را مشغول کرد اینست که چرا یک نفر از طرف کانون کارگردانان سینمای ایران را به این مراسم دعوت نکردید؟! البته میدانم که کانون در آخرین نامه اعتراضی که پارسال خطاب به شما نوشت گفت: آقای فریدزاده برای شما متاسفیم. شاید هم این کانون، اصلا نمایندهای به مراسم دولتی شما نمیفرستاد ولی حداقل از یکی دیگر از صنوف خانه سینما دعوت میکردید چون حتما میدانید خانه سینما سی و سه صنف دارد و آقای داوودنژاد هم خود یک فعال صنفی کهنهکارند.
ولی تنها کسانی که در مراسم بودند چند سینماگر محترم و نورچشم شما و منِ مردهشور بودند و تعجب من اینست که جنابعالی چرا از میان ۳۳ صنف خانه سینما، فقط علاقمند همیشگی به چند تهیهکننده محترم سینما هستید؟!
البته چند کارگردان و سینماگر متوفی و کارکشته صنفی که اینجا در بهشت هستند دلایل این علاقه و سلیقه قلبی شما و روسای ادوار قبلی ارشاد را به من گفتند که حقیقتا از شنیدن گوشهای از رازهای تاریخ مخفی سینمای ایران و فوت و فن کنترل سینما توسط ارشاد کف کردم!
حتی یکی از سینماگرانی که در دنیا از دست ارشاد دق کرده بود و الان یک پنتهاوس در بهشت دارد گفت: کسانی که چند دهه پیش پشت سیفالله داد فقید را خالی کردند و او را به استعفاء کشاندند الان سالهاست در هر جلسهای برای او اشک تمساح میریزند!
مطمئن باشید اگر از استاد داوودنژاد هم بپرسید با هوشمندی همیشگی خود اطلاعات دقیقتری را در اینباره به شما خواهند گفت که سیفالله داد چقدر علاقمند به حذف پروانه ساخت بود و همان سینماگرانِ اشک تمساحریز نگذاشتند.
آقای دکتر فریدزاده ببخشید من باید زودتر بروم کنسرت مشترک هایده و فرانک سیناترا. حرف آخر اینکه عمر مدیریتها کوتاهه و ایکاش در فرصت باقیمانده به حرفهای نمایندگان رسمی خانه سینما توجه کنید و به وضعیت تلخ شغلی همه سینماگران نجیب ایران بیشتر از قبل توجه کنید.
خداوند همه ما را رحمت کند.
آقااسفندیار، مردهشور فیلم خواب تلخ
@Kaleme
✍ محسن امیریوسفی
«آقا اسفندیار»، مردهشور معروف فیلم «خواب تلخ» ساخته محسن امیریوسفی نامهای در اختیار ما گذاشته است:
اهدای نشان به آقای داوودنژاد را به شما تبریک میگویم! چرا از میان ۳۳ صنف خانه سینما فقط علاقمند به دعوت از چند نورچشمی در مراسمها هستید؟!
جناب آقای دکتر رائد فریدزاده
ریاست محترم سازمان سینمایی
بدینوسیله اینجانب آقااسفندیار مُردهشور متوفای فیلم خواب تلخ در جهان باقی مطلع شدم که جنابعالی طی مراسمی در وزارت ارشاد نشان درجه یک هنری را به جناب آقای علیرضا داوودنژاد کارگردان پیشکسوت سینما اهداء کردید.
لذا لازم میدانم بدینوسیله اهدای نشان عالی هنر به جناب آقای علیرضا داوودنژاد را از صمیم قلب به جنابعالی تبریک بگویم. شاید تعجب کنید چرا به شما که اهداءکننده بودید تبریک میگویم ولی از من پیرمرد مرده شور قبول کنید، همین که توانستید در این شرایط سخت معیشتی اهالی سینما و در اوج دوران بیکاری آنها، رضایت استاد داوودنژاد عزیز را برای دریافت این نشان بگیرید جای تبریک فراوان دارد.
آقای دکتر من که دستم از دنیا کوتاهه ولی در شرایطی که صدها سینماگر بخاطر یک اعتراض یا اظهارنظر یا هشتگ یا حتی "لایک کردن" درگیر پرونده قضایی هستند جای تبریک دارد که استاد داوودنژاد افتخار دریافت این نشان را به شما و مجموعه تحت امرتان دادند.
در شرایطی که شورای پروانه ساخت برخلاف قول و وعده جنابعالی و مجموعه شما حذف نشد و نمایندگان خانه سینما هم دیگر در این شورا شرکت نمیکنند و در شرایطی که شنیده شده خانه سینما امسال در کمیته اسکار هم حضور ندارد، واقعا جای تبریک دارد که توانستید اجازه مطبوعاتی کردن مراسم اهدای این نشان را از استاد داوودنژاد مهربان بگیرید و خبرش را مثل یک دستاورد بزرگ در همه عالم و آدم سایتهای مجازی و غیرمجازی پخش کنید.
ولی خود بهتر میدانید که آقای داوودنژاد کارگردان برجسته سینما هستند که شان و منزلت ایشان بالاتر از هر نشان هنری است ولی سئوالی که ذهن من مردهشور را مشغول کرد اینست که چرا یک نفر از طرف کانون کارگردانان سینمای ایران را به این مراسم دعوت نکردید؟! البته میدانم که کانون در آخرین نامه اعتراضی که پارسال خطاب به شما نوشت گفت: آقای فریدزاده برای شما متاسفیم. شاید هم این کانون، اصلا نمایندهای به مراسم دولتی شما نمیفرستاد ولی حداقل از یکی دیگر از صنوف خانه سینما دعوت میکردید چون حتما میدانید خانه سینما سی و سه صنف دارد و آقای داوودنژاد هم خود یک فعال صنفی کهنهکارند.
ولی تنها کسانی که در مراسم بودند چند سینماگر محترم و نورچشم شما و منِ مردهشور بودند و تعجب من اینست که جنابعالی چرا از میان ۳۳ صنف خانه سینما، فقط علاقمند همیشگی به چند تهیهکننده محترم سینما هستید؟!
البته چند کارگردان و سینماگر متوفی و کارکشته صنفی که اینجا در بهشت هستند دلایل این علاقه و سلیقه قلبی شما و روسای ادوار قبلی ارشاد را به من گفتند که حقیقتا از شنیدن گوشهای از رازهای تاریخ مخفی سینمای ایران و فوت و فن کنترل سینما توسط ارشاد کف کردم!
حتی یکی از سینماگرانی که در دنیا از دست ارشاد دق کرده بود و الان یک پنتهاوس در بهشت دارد گفت: کسانی که چند دهه پیش پشت سیفالله داد فقید را خالی کردند و او را به استعفاء کشاندند الان سالهاست در هر جلسهای برای او اشک تمساح میریزند!
مطمئن باشید اگر از استاد داوودنژاد هم بپرسید با هوشمندی همیشگی خود اطلاعات دقیقتری را در اینباره به شما خواهند گفت که سیفالله داد چقدر علاقمند به حذف پروانه ساخت بود و همان سینماگرانِ اشک تمساحریز نگذاشتند.
آقای دکتر فریدزاده ببخشید من باید زودتر بروم کنسرت مشترک هایده و فرانک سیناترا. حرف آخر اینکه عمر مدیریتها کوتاهه و ایکاش در فرصت باقیمانده به حرفهای نمایندگان رسمی خانه سینما توجه کنید و به وضعیت تلخ شغلی همه سینماگران نجیب ایران بیشتر از قبل توجه کنید.
خداوند همه ما را رحمت کند.
آقااسفندیار، مردهشور فیلم خواب تلخ
@Kaleme
🔴 مولانا عبدالحمید: مردم گرسنهاند؛ چرا گرسنگان را اعدام میکنید؟
مولانا عبدالحمید، امامجمعه اهلسنت زاهدان، در خطبههای نماز جمعه ۲۷ شهریور با اشاره به سالگرد جانباختن مهسا امینی، از اعتراضات پس از آن به عنوان یک «خیزش مردمی» یاد کرد و گفت این اعتراضات را باید در کنار اعتراضات آبان ۱۳۹۸ و دیماه ۱۴۰۴ مورد توجه قرار داد.
به گزارش پایگاه اطلاعرسانی دفتر امامجمعه اهلسنت زاهدان، عبدالحمید با اشاره به حوادث پس از کشتهشدن مهسا امینی گفت در جریان اعتراضات پس از آن، عده زیادی جان خود را از دست دادند و خانوادههای بسیاری داغدار شدند. او تأکید کرد اگر مسئولان به حرف مردم گوش میدادند، مطالبات آنان را میشنیدند و در سیاستهای خود تجدیدنظر میکردند، بسیاری از این حوادث رخ نمیداد و مردم کشته نمیشدند.
امامجمعه زاهدان در بخش دیگری از سخنان خود به افزایش اجرای احکام اعدام پرداخت و گفت اعدامهای اخیر در موارد زیادی جنبه سیاسی دارند. او همچنین با اشاره به وضعیت کُردها و بلوچها گفت این دو گروه در میان اعدامشدگان سهم قابلتوجهی دارند و باید نسبت به اجرای این احکام حساسیت بیشتری وجود داشته باشد.
عبدالحمید درباره اعدامهای مرتبط با مواد مخدر نیز گفت باید شرایط اجتماعی و اقتصادی افراد در نظر گرفته شود. او با اشاره به گسترش فقر و مشکلات معیشتی گفت در شرایطی که مردم با گرسنگی و خالی بودن جیب و سفره خود مواجهاند، برخورد با افرادی که درگیر مواد مخدر شدهاند باید با دقت بیشتری بررسی شود.
او خطاب به مسئولان پرسید: «مردم گرسنهاند، جیب و شکمشان خالی است؛ شما چرا این گرسنگان را اعدام میکنید؟» عبدالحمید گفت در شرایطی که فقر و اضطرار اقتصادی وجود دارد، نمیتوان بدون توجه به ریشههای اجتماعی و اقتصادی جرایم، صرفاً به مجازاتهای سنگین متوسل شد و لازم است در سیاستهای مربوط به اعدام بازنگری شود.
امامجمعه اهلسنت زاهدان همچنین بر ضرورت شنیدن صدای جامعه تأکید کرد و گفت اعتراض و نارضایتی مردم را نمیتوان صرفاً با برخورد امنیتی پاسخ داد. به گفته او، وقتی مطالبات مردم شنیده نشود و به جای گفتوگو از خشونت استفاده شود، چرخه خشونت ادامه پیدا میکند.
عبدالحمید با تأکید بر اینکه خشونت چه از سوی مردم و چه از سوی نیروهای حکومتی میتواند به خشونت بیشتر منجر شود، گفت راه حل مشکلات کشور گفتوگو، شنیدن مطالبات مردم و اصلاح سیاستهایی است که موجب نارضایتی شدهاند.
او در پایان بر ضرورت توجه به وضعیت خانوادههای داغدار و کسانی که عزیزان خود را در اعتراضات از دست دادهاند تأکید کرد و خواستار توجه بیشتر مسئولان به مطالبات جامعه شد.
منبع: تحکیم ملت
@Kaleme
مولانا عبدالحمید، امامجمعه اهلسنت زاهدان، در خطبههای نماز جمعه ۲۷ شهریور با اشاره به سالگرد جانباختن مهسا امینی، از اعتراضات پس از آن به عنوان یک «خیزش مردمی» یاد کرد و گفت این اعتراضات را باید در کنار اعتراضات آبان ۱۳۹۸ و دیماه ۱۴۰۴ مورد توجه قرار داد.
به گزارش پایگاه اطلاعرسانی دفتر امامجمعه اهلسنت زاهدان، عبدالحمید با اشاره به حوادث پس از کشتهشدن مهسا امینی گفت در جریان اعتراضات پس از آن، عده زیادی جان خود را از دست دادند و خانوادههای بسیاری داغدار شدند. او تأکید کرد اگر مسئولان به حرف مردم گوش میدادند، مطالبات آنان را میشنیدند و در سیاستهای خود تجدیدنظر میکردند، بسیاری از این حوادث رخ نمیداد و مردم کشته نمیشدند.
امامجمعه زاهدان در بخش دیگری از سخنان خود به افزایش اجرای احکام اعدام پرداخت و گفت اعدامهای اخیر در موارد زیادی جنبه سیاسی دارند. او همچنین با اشاره به وضعیت کُردها و بلوچها گفت این دو گروه در میان اعدامشدگان سهم قابلتوجهی دارند و باید نسبت به اجرای این احکام حساسیت بیشتری وجود داشته باشد.
عبدالحمید درباره اعدامهای مرتبط با مواد مخدر نیز گفت باید شرایط اجتماعی و اقتصادی افراد در نظر گرفته شود. او با اشاره به گسترش فقر و مشکلات معیشتی گفت در شرایطی که مردم با گرسنگی و خالی بودن جیب و سفره خود مواجهاند، برخورد با افرادی که درگیر مواد مخدر شدهاند باید با دقت بیشتری بررسی شود.
او خطاب به مسئولان پرسید: «مردم گرسنهاند، جیب و شکمشان خالی است؛ شما چرا این گرسنگان را اعدام میکنید؟» عبدالحمید گفت در شرایطی که فقر و اضطرار اقتصادی وجود دارد، نمیتوان بدون توجه به ریشههای اجتماعی و اقتصادی جرایم، صرفاً به مجازاتهای سنگین متوسل شد و لازم است در سیاستهای مربوط به اعدام بازنگری شود.
امامجمعه اهلسنت زاهدان همچنین بر ضرورت شنیدن صدای جامعه تأکید کرد و گفت اعتراض و نارضایتی مردم را نمیتوان صرفاً با برخورد امنیتی پاسخ داد. به گفته او، وقتی مطالبات مردم شنیده نشود و به جای گفتوگو از خشونت استفاده شود، چرخه خشونت ادامه پیدا میکند.
عبدالحمید با تأکید بر اینکه خشونت چه از سوی مردم و چه از سوی نیروهای حکومتی میتواند به خشونت بیشتر منجر شود، گفت راه حل مشکلات کشور گفتوگو، شنیدن مطالبات مردم و اصلاح سیاستهایی است که موجب نارضایتی شدهاند.
او در پایان بر ضرورت توجه به وضعیت خانوادههای داغدار و کسانی که عزیزان خود را در اعتراضات از دست دادهاند تأکید کرد و خواستار توجه بیشتر مسئولان به مطالبات جامعه شد.
منبع: تحکیم ملت
@Kaleme
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 افشاگری تکان دهنده یاشار سلطانی از نقش مافیای نفتی در غارت منابع مالی کشور و رقابت باندهای مختلف امنیتی
با بازگشت آقای باوند ، باند قبلی فروش نفت کنار گذاشته شده و مسوولیت غارت به یک باند ۴ نفره واگذار می شود.
@Kaleme
با بازگشت آقای باوند ، باند قبلی فروش نفت کنار گذاشته شده و مسوولیت غارت به یک باند ۴ نفره واگذار می شود.
@Kaleme
🔴 ۸ همت روی کاغذ؛ ۵۷۵ گرم گوشت در سفره معلم
فرهادی اعلام کرده است که ۸ هزار میلیارد تومان برای افزایش پرداختیها و مزایای کارکنان آموزشوپرورش تا پایان سال اختصاص مییابد. عددی که در نگاه اول بزرگ به نظر میرسد؛ اما اگر فرض کنیم این اعتبار میان حدود یک میلیون و ۶۱ هزار نفر از کارکنان آموزشوپرورش توزیع شود، سهم هر نفر در شش ماه، حدود ۷۷۵۴۰۰۰۰ تومان خواهد بود؛ یعنی بهطور میانگین ماهانه حدود ۱۲۶۰۰۰ تومان.
حالا این رقم را با قیمت گوشت مقایسه کنیم. بر اساس قیمت اعلامشده در ۲۶ شهریور ۱۴۰۵، هر کیلو ران کامل ممتاز گوسفندی حدود ۲۱۹۰۰۰۰ تومان بوده است. بنابراین افزایش پرداختی ماهانه در این محاسبه، به نرخ امروز نه شش ماه آینده معادل حدود ۵۷۵ گرم گوشت گوسفندی است. ۸ هزار میلیارد تومان در سطح کلان عدد بزرگی است؛ اما وقتی این عدد به یک محاسبه سرانه تبدیل میشود، سهم ماهانه هر نفر عدد قابل توجه ای نیست.
البته باید تأکید کرد که رقم اعلامشده از سوی فرهادی به معنای پرداخت مساوی آن به همه معلمان نیست. این محاسبه صرفاً یک فرض برای ملموستر شدن ابعاد اعتبار است
منبع: شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان
@Kaleme
فرهادی اعلام کرده است که ۸ هزار میلیارد تومان برای افزایش پرداختیها و مزایای کارکنان آموزشوپرورش تا پایان سال اختصاص مییابد. عددی که در نگاه اول بزرگ به نظر میرسد؛ اما اگر فرض کنیم این اعتبار میان حدود یک میلیون و ۶۱ هزار نفر از کارکنان آموزشوپرورش توزیع شود، سهم هر نفر در شش ماه، حدود ۷۷۵۴۰۰۰۰ تومان خواهد بود؛ یعنی بهطور میانگین ماهانه حدود ۱۲۶۰۰۰ تومان.
حالا این رقم را با قیمت گوشت مقایسه کنیم. بر اساس قیمت اعلامشده در ۲۶ شهریور ۱۴۰۵، هر کیلو ران کامل ممتاز گوسفندی حدود ۲۱۹۰۰۰۰ تومان بوده است. بنابراین افزایش پرداختی ماهانه در این محاسبه، به نرخ امروز نه شش ماه آینده معادل حدود ۵۷۵ گرم گوشت گوسفندی است. ۸ هزار میلیارد تومان در سطح کلان عدد بزرگی است؛ اما وقتی این عدد به یک محاسبه سرانه تبدیل میشود، سهم ماهانه هر نفر عدد قابل توجه ای نیست.
البته باید تأکید کرد که رقم اعلامشده از سوی فرهادی به معنای پرداخت مساوی آن به همه معلمان نیست. این محاسبه صرفاً یک فرض برای ملموستر شدن ابعاد اعتبار است
منبع: شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان
@Kaleme
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔴 گفتگوی نرگس محمدی با سیانان
نرگس محمدی، برنده جایزه صلح نوبل، در گفتوگو با سیانان درباره خاطراتی که در دوران حبس در زندان اوین نوشته و مخفیانه از زندان خارج کرده است، توضیح داد.
به گزارش سیانان، محمدی گفت همبندیهایش در خارج کردن نوشتهها از زندان به او کمک کردهاند و بیش از ۲۰ دفترچه از نوشتههایش پس از انتقال به زندانی دیگر مفقود شده است. او همچنین درباره تجربه سالهای حبس و دوری از فرزندانش در این کتاب نوشته است.
منبع: تحکیم ملت
@Kaleme
نرگس محمدی، برنده جایزه صلح نوبل، در گفتوگو با سیانان درباره خاطراتی که در دوران حبس در زندان اوین نوشته و مخفیانه از زندان خارج کرده است، توضیح داد.
به گزارش سیانان، محمدی گفت همبندیهایش در خارج کردن نوشتهها از زندان به او کمک کردهاند و بیش از ۲۰ دفترچه از نوشتههایش پس از انتقال به زندانی دیگر مفقود شده است. او همچنین درباره تجربه سالهای حبس و دوری از فرزندانش در این کتاب نوشته است.
منبع: تحکیم ملت
@Kaleme
🔴 قانون بر کاغذ زنده، در واقعیت مرده، زنده باد نافرمانی مدنی
✍ مجتبی نجفی
دوی استقامت در مکانی با نام " بوستان ولایت" برگزار شده. حجاب در این مسابقه اختیاری بوده، تنوعی از محجبه و بی حجاب، از فرمهای متفاوت در پوشش رخ داده. من وقتی چنین تصاویری میبینم احساسات مختلفی از شعف و غم را تجربه میکنم. هر آنچه سخت است دود میشود و هوا میرود؛ در مکانی با نام ايدئولوژيک" بوستان ولایت"، محجبه و بی حجاب در کنار هم دویدند.
اولین حسم شکوه پیروزی است. " زن، زندگی،آزادی" مثل دریا خروشان است. همه ساحتهای زندگی را تحت تاثیر قرار داد، حتی در کمپ محافظه کاران حکومتی شکاف ایجاد کرد و این یعنی پیروزی یک جنبش. این شکاف در همان سال نخست این جنبش عیان بود، سال به سال بیشتر شد چون این جنبش، پیوسته و گسترده بود، از خانه تا خیابان امتداد داشت. با سرکوب متوقف نشد، همه لایه های اجتماعی را درگیر کرده بود و امتداد حرکتهای پیوسته و ناپیوسته چند دهه تلاش شهروندان برای اعاده حق سبک زندگی متفاوت بود.
من خودم زمانی در خیابانهای ایران شعار دادم " حجاب اختیاری، حق زن ایرانی" و امروز از اینکه میبینم این شعار با مقاومت مدنی در سطوح عالی و متنوع رسوخ پیدا کرده مسرورم.
اما از اینکه میبینم هنوز لایه های از مذهبی ها نمیخواهند بپذیرند " آزادی" گوهر بنیادین انسانیت است و اینکه ما چه بپوشیم یا نپوشیم، به دیگران ارتباطی ندارد غمگین میشوم. اینها هنوز هم در لغو رسمی قانون حجاب اجباری تردید دارند و هنوز هم هستند کسانی که امیدوارند سد مجازات، در برابر خروش دریا بایستد. اما ببینید، زیبایی در تکثر است، در نبود اجبار است. محجبه باش یا بی حجاب؟ مهم این است خودت باشی، آزاد و رها از تحمیل.
وقتی این تصاویر را میبینم اندوه عمیق خود را از قتل دکتر زهرا بنی یعقوب در سال هشتاد و شش که قربانی تذکرات مداخله جويانه آمران معروف شد، نمیتوانم پنهان کنم. از اینکه مهسا، نیکا، سارینا، و دهها دختر دیگر...نباید کشته میشدند اما شدند، افسوس میخورم. این تصویرها به من مجموعه ای از احساسهای متناقض میدهد از اینکه احساس میکنم کلمات ما بسیاری از شهروندان در شعار "حجاب اختیاری، حق زن ایرانی" در مسیر تحقق است، خوشحالم. اینکه حکومت ابزارانگارانه به مساله مینگرد جنبه فرعی ماجراست، جنبه اصلی تحمیل حق حجاب اختیاری در همه ساحتهای اجتماعی است و حتی در رخدادی در مکانی با نام ايدئولوژيک، این حق خود را تحمیل میکند. قانون بر کاغذ زنده است، در واقعیت مرده. زنده باد نافرمانی مدنی.
اما از اینکه برای یک حق ساده این همه هزینه؟ ناراحتم.
از اینکه مقاومت مدنی یک فرهنگ شده و در "زن زندگی آزادی" اعلام پیروزی کرد مسرورم.
از نبود اسمهایی که حقشان زندگی بود اما اکنون نیستند عمیقا اندوهگینم.
ببینید، انسان است و احساساتی که همزمان بروز مییابند. اما مسیر روشن است به شرط الگوبرداری از " زن،زندگی، آزادی"، از فرهنگ مقاومت مدنی: پیوسته و همبسته، صبور و گسترده، تصاحب فضا و مکان، ایستادگی بر اصل آزادی در دورنمایی که ما هم حق انتخاب سبک زندگی متفاوت داشته باشیم، هم حق انتخاب کردن و انتخاب شدن، حق مذهبی یا غیرمذهبی بودن. به عبارتی همه " من های متفاوت" زیر سایه یک مای متکثر. درونمایی از جنس تخیل است اما فراموش نکنید همین موفقیت جنبش " زن، زندگی،آزادی" زمانی یک رویا بود اکنون به واقعیت پیوسته. دیگر خاکریزها هم تاب ایستادگی در برابر خروش دریا را ندارند، ایران از آن شهروندان است.
منبع: کانال تلگرام نگارنده
@Kaleme
✍ مجتبی نجفی
دوی استقامت در مکانی با نام " بوستان ولایت" برگزار شده. حجاب در این مسابقه اختیاری بوده، تنوعی از محجبه و بی حجاب، از فرمهای متفاوت در پوشش رخ داده. من وقتی چنین تصاویری میبینم احساسات مختلفی از شعف و غم را تجربه میکنم. هر آنچه سخت است دود میشود و هوا میرود؛ در مکانی با نام ايدئولوژيک" بوستان ولایت"، محجبه و بی حجاب در کنار هم دویدند.
اولین حسم شکوه پیروزی است. " زن، زندگی،آزادی" مثل دریا خروشان است. همه ساحتهای زندگی را تحت تاثیر قرار داد، حتی در کمپ محافظه کاران حکومتی شکاف ایجاد کرد و این یعنی پیروزی یک جنبش. این شکاف در همان سال نخست این جنبش عیان بود، سال به سال بیشتر شد چون این جنبش، پیوسته و گسترده بود، از خانه تا خیابان امتداد داشت. با سرکوب متوقف نشد، همه لایه های اجتماعی را درگیر کرده بود و امتداد حرکتهای پیوسته و ناپیوسته چند دهه تلاش شهروندان برای اعاده حق سبک زندگی متفاوت بود.
من خودم زمانی در خیابانهای ایران شعار دادم " حجاب اختیاری، حق زن ایرانی" و امروز از اینکه میبینم این شعار با مقاومت مدنی در سطوح عالی و متنوع رسوخ پیدا کرده مسرورم.
اما از اینکه میبینم هنوز لایه های از مذهبی ها نمیخواهند بپذیرند " آزادی" گوهر بنیادین انسانیت است و اینکه ما چه بپوشیم یا نپوشیم، به دیگران ارتباطی ندارد غمگین میشوم. اینها هنوز هم در لغو رسمی قانون حجاب اجباری تردید دارند و هنوز هم هستند کسانی که امیدوارند سد مجازات، در برابر خروش دریا بایستد. اما ببینید، زیبایی در تکثر است، در نبود اجبار است. محجبه باش یا بی حجاب؟ مهم این است خودت باشی، آزاد و رها از تحمیل.
وقتی این تصاویر را میبینم اندوه عمیق خود را از قتل دکتر زهرا بنی یعقوب در سال هشتاد و شش که قربانی تذکرات مداخله جويانه آمران معروف شد، نمیتوانم پنهان کنم. از اینکه مهسا، نیکا، سارینا، و دهها دختر دیگر...نباید کشته میشدند اما شدند، افسوس میخورم. این تصویرها به من مجموعه ای از احساسهای متناقض میدهد از اینکه احساس میکنم کلمات ما بسیاری از شهروندان در شعار "حجاب اختیاری، حق زن ایرانی" در مسیر تحقق است، خوشحالم. اینکه حکومت ابزارانگارانه به مساله مینگرد جنبه فرعی ماجراست، جنبه اصلی تحمیل حق حجاب اختیاری در همه ساحتهای اجتماعی است و حتی در رخدادی در مکانی با نام ايدئولوژيک، این حق خود را تحمیل میکند. قانون بر کاغذ زنده است، در واقعیت مرده. زنده باد نافرمانی مدنی.
اما از اینکه برای یک حق ساده این همه هزینه؟ ناراحتم.
از اینکه مقاومت مدنی یک فرهنگ شده و در "زن زندگی آزادی" اعلام پیروزی کرد مسرورم.
از نبود اسمهایی که حقشان زندگی بود اما اکنون نیستند عمیقا اندوهگینم.
ببینید، انسان است و احساساتی که همزمان بروز مییابند. اما مسیر روشن است به شرط الگوبرداری از " زن،زندگی، آزادی"، از فرهنگ مقاومت مدنی: پیوسته و همبسته، صبور و گسترده، تصاحب فضا و مکان، ایستادگی بر اصل آزادی در دورنمایی که ما هم حق انتخاب سبک زندگی متفاوت داشته باشیم، هم حق انتخاب کردن و انتخاب شدن، حق مذهبی یا غیرمذهبی بودن. به عبارتی همه " من های متفاوت" زیر سایه یک مای متکثر. درونمایی از جنس تخیل است اما فراموش نکنید همین موفقیت جنبش " زن، زندگی،آزادی" زمانی یک رویا بود اکنون به واقعیت پیوسته. دیگر خاکریزها هم تاب ایستادگی در برابر خروش دریا را ندارند، ایران از آن شهروندان است.
منبع: کانال تلگرام نگارنده
@Kaleme
Telegram
mojtaba najafi(مجتبی نجفی)
🔴 بازگشت ایرانیان آری؛ بازگشت گزینشی و امنیتی، نه
✍️ عبدالله مومنی
بازگشت ایرانیان خارج از کشور،فینفسه اتفاق مثبتی است؛ اما بازگشتهای هماهنگشده با مدیریت امنیتی ها،نمیتواند،نشانه گشایش در سیاست باشد.
بازگشت ایرانیان خارج از کشور به ویژه آنها که موضع سیاسی در نقد یا مخالفت با حکومت داشته اند در حالی که وارد دوره جدیدی از سیاست ورزی در ایران می شویم اتفاق مثبتی است که می تواند به تقویت جبهه دموکراسی خواهی داخلی منجر شود و در عین حال آزمونی هم هست برای سنجش ادعاهای دولت فعلی. البته بازگشتهای مدیریتشده با سازوکارهای امنیتی، را نباید به حساب نشانه فضای باز سیاسی گذاشت.
گشایش سیاسی معنا و الزامات جدیتر و ضروریتری هم دارد اینکه زندانیان سیاسی و مدنی، که صرفاً بهدلیل نقد و مخالفت مسالمتآمیز با شیوه های حکمرانی و سرکوب، آزادی،آزاد شوند؛ حصر و محدودیت از منتقدان و مخالفان برداشته شود و امکان فعالیت مدنی و سیاسی برای گرایشهای متنوع فراهم آید.
معیار گشایش، نه تعداد کسانی است که بازمیگردند، بلکه میزان آزادی عمل برای آنان و همه شهروندانی است که در داخل کشور برای ساختن ایرانی مدنی، متکثر و دموکراتیک دغدغه دارند.
به هر روی تا وقتی حق آزادِ رفتوآمد همه ایرانیان به ویژه آنها که مخالف حاکمیت و نظام سیاسی مستقر هم باشند به رسمیت شناخته نشود، بازگشت مدیریت شده و نمایشی نمیتواند به معنای آزادسازی سیاسی و یا آشتی ملی باشد.
اگر قرار باشد مخالفت با جنگ به شرط ورود تبدیل شود،اما مخالفت مدنی با شیوههای حکمرانی و نقد ساختار قدرت همچنان مانع باشد، نمی توان گفت که گشایش سیاسی صورت گرفته است، بلکه گزینش سیاسی مجاز و مورد تایید حکومت است.
منبع: حساب ایکس نگارنده
@Kaleme
✍️ عبدالله مومنی
بازگشت ایرانیان خارج از کشور،فینفسه اتفاق مثبتی است؛ اما بازگشتهای هماهنگشده با مدیریت امنیتی ها،نمیتواند،نشانه گشایش در سیاست باشد.
بازگشت ایرانیان خارج از کشور به ویژه آنها که موضع سیاسی در نقد یا مخالفت با حکومت داشته اند در حالی که وارد دوره جدیدی از سیاست ورزی در ایران می شویم اتفاق مثبتی است که می تواند به تقویت جبهه دموکراسی خواهی داخلی منجر شود و در عین حال آزمونی هم هست برای سنجش ادعاهای دولت فعلی. البته بازگشتهای مدیریتشده با سازوکارهای امنیتی، را نباید به حساب نشانه فضای باز سیاسی گذاشت.
گشایش سیاسی معنا و الزامات جدیتر و ضروریتری هم دارد اینکه زندانیان سیاسی و مدنی، که صرفاً بهدلیل نقد و مخالفت مسالمتآمیز با شیوه های حکمرانی و سرکوب، آزادی،آزاد شوند؛ حصر و محدودیت از منتقدان و مخالفان برداشته شود و امکان فعالیت مدنی و سیاسی برای گرایشهای متنوع فراهم آید.
معیار گشایش، نه تعداد کسانی است که بازمیگردند، بلکه میزان آزادی عمل برای آنان و همه شهروندانی است که در داخل کشور برای ساختن ایرانی مدنی، متکثر و دموکراتیک دغدغه دارند.
به هر روی تا وقتی حق آزادِ رفتوآمد همه ایرانیان به ویژه آنها که مخالف حاکمیت و نظام سیاسی مستقر هم باشند به رسمیت شناخته نشود، بازگشت مدیریت شده و نمایشی نمیتواند به معنای آزادسازی سیاسی و یا آشتی ملی باشد.
اگر قرار باشد مخالفت با جنگ به شرط ورود تبدیل شود،اما مخالفت مدنی با شیوههای حکمرانی و نقد ساختار قدرت همچنان مانع باشد، نمی توان گفت که گشایش سیاسی صورت گرفته است، بلکه گزینش سیاسی مجاز و مورد تایید حکومت است.
منبع: حساب ایکس نگارنده
@Kaleme
🔴 ۲۷ شهریور، روز شعر و ادب پارسی گرامی باد.
ادبیات فارسی، گنجینهای بیپایان از شعر، اندیشه و فرهنگ است؛ گنجینهای که نشر روزنه کوشیده است بخشی از آن را در قالب مجموعهای متنوع و ارزشمند به مخاطبان عرضه کند.
مجموعه ادبیات نشر روزنه، در کنار نسخههای نفیس و ماندگاری از آثار شناختهشدهای چون شاهنامه و مثنوی معنوی و مجموعه چندجلدی کیمیا، آثاری کمترشناختهشده اما ارزشمند را نیز دربرمیگیرد؛ از رباعیات پوریای ولی و معبد عشق؛ مجموعه اشعار مرحوم مهدیه الهی قمشهای گرفته تا دیوان صامت اصفهانی، دیوان پیر جمال اردستانی، دیوان غالب دهلوی و آثار دیگری که هر یک گوشهای از گستره شگفتانگیز ادب فارسی را روایت میکنند.
به پاس زبان و ادبیاتی که قرنهاست حافظ بخشی از حافظه فرهنگی ماست.
روز شعر و ادب پارسی گرامی باد.
کسی تنهاست که کتاب نمیخواند
منبع: نشر روزنه
@Kaleme
ادبیات فارسی، گنجینهای بیپایان از شعر، اندیشه و فرهنگ است؛ گنجینهای که نشر روزنه کوشیده است بخشی از آن را در قالب مجموعهای متنوع و ارزشمند به مخاطبان عرضه کند.
مجموعه ادبیات نشر روزنه، در کنار نسخههای نفیس و ماندگاری از آثار شناختهشدهای چون شاهنامه و مثنوی معنوی و مجموعه چندجلدی کیمیا، آثاری کمترشناختهشده اما ارزشمند را نیز دربرمیگیرد؛ از رباعیات پوریای ولی و معبد عشق؛ مجموعه اشعار مرحوم مهدیه الهی قمشهای گرفته تا دیوان صامت اصفهانی، دیوان پیر جمال اردستانی، دیوان غالب دهلوی و آثار دیگری که هر یک گوشهای از گستره شگفتانگیز ادب فارسی را روایت میکنند.
به پاس زبان و ادبیاتی که قرنهاست حافظ بخشی از حافظه فرهنگی ماست.
روز شعر و ادب پارسی گرامی باد.
کسی تنهاست که کتاب نمیخواند
منبع: نشر روزنه
@Kaleme
🔴 تقابل در فضای مدنی؛ وقتی تندروها میداندار میشوند
✍ علیرضا کفایی
یکی از خطرناکترین خطاها در شرایط امروز ایران، میدان دادن به جریانهای تندرو در فضای مدنی و رسانهای کشور است؛ جریانی که در نگاه و عمل سیاسی خود، تقابل را بر گفتوگو و حذف رقیب را بر تحمل مخالف ترجیح میدهد و گاه چنان در رقابت سیاسی پیش میرود که منافع ملی نیز در حاشیه قرار میگیرد.
در میان چهرههای شاخص این جریان، سعید جلیلی جایگاهی ویژه دارد. او فقط یک چهره انتخاباتی نیست؛ سالهاست نماینده یک رویکرد سیاسی است که بر تقابل و بدبینی به مذاکره و توافق با غرب تأکید ویژه دارد. مواضع جلیلی و جریان نزدیک به او بهویژه در موضوع مذاکره، برجام و سیاست خارجی، بخشی از همان گفتمانی است که میتواند فضای تصمیمگیری کشور را از امکان گفتوگو و تفاهم دور کند.
مسئله نفوذ است نفوذ یک تفکر سیاسی است که اگر در رسانه، نهادهای رسمی و فضای عمومی دست بالا پیدا کند، میتواند هر تلاش برای کاهش تنش و رسیدن به تفاهم را با مانع روبهرو کند.
تجربه سالهای گذشته نشان داده است که در مقاطع حساس، هنگامی که ادبیات تند و ماجراجویانه بر فضای سیاسی غلبه کرده، راه رسیدن به تفاهم و صلح دشوارتر شده است. بهخصوص در دورههایی که جامعه بیش از همیشه به آرامش، گفتوگو و کاهش تنش نیاز داشته است.
رسانه ملی نیز نباید به تریبون یک جریان سیاسی تبدیل شود. اگر رسانهای که باید متعلق به همه مردم باشد، در خدمت بازتولید یک گفتمان خاص قرار گیرد، نتیجه چیزی جز فرسایش اعتماد عمومی نخواهد بود. امروز بیاعتمادی بخش مهمی از جامعه به رسانههای رسمی، خود یک واقعیت اجتماعی مهم است و نمیتوان آن را نادیده گرفت.
جلیلی و جریان سیاسی پیرامون او را باید در همین چارچوب دید:، بهعنوان بخشی از جریانی که تقابل را به یک روش پایدار سیاسی تبدیل کرده است.
در شرایطی که ایران با فشار خارجی، بحران اقتصادی، فقر و فرسایش سرمایه اجتماعی روبهروست، ادامه این رویکرد هزینههای سنگینی دارد. نمیتوان در داخل، جامعه را به دو قطب متخاصم تبدیل کرد و همزمان انتظار داشت مردم در برابر فشار خارجی با حداکثر توان کنار کشور بایستند.
اگر قرار است در برابر دشمن خارجی ایستادگی کنیم، ابتدا باید از دشمنی با مردم خودمان دست برداریم.
گام نخست خروج از این وضعیت، کاهش تنش در داخل و بازسازی اعتماد عمومی است. آزادی زندانیان سیاسی و پایان حصر میرحسین موسوی میتواند اقدامی مهم در جهت آرام کردن فضای مدنی، کاهش شکافهای سیاسی و بازگرداندن بخشی از اعتماد از دسترفته باشد.
پس از آن، باید راهبردی واقعبینانه برای پایان جنگ، تثبیت صلح و تأمین منافع ملی دنبال شود و سپس بازسازی اقتصاد و زندگی مردم در اولویت قرار گیرد.
ایران امروز به میدان تازهای برای تقابل نیاز ندارد.
به عقلانیت، گفتوگو، اعتماد و همبستگی ملی نیاز دارد.
باید مراقب بود میدان سیاست داخلی به عرصهای برای قدرتنمایی تندروها تبدیل نشود؛ زیرا کسانی که شکست رقیب سیاسی را حتی به قیمت تحمیل هزینه به کشور دنبال میکنند، نباید تعیینکننده مسیر آینده ایران باشند.
جلیلی و جریان فکری او حق دارند دیدگاه سیاسی خود را داشته باشند؛ اما هیچ جریان سیاسی نباید چنان میداندار شود که راه گفتوگو، تفاهم و منافع ملی را مسدود کند.
راه نجات ایران از تشدید تقابل نمیگذرد؛ از کاهش تقابل، بازگشت به جامعه و بازسازی اعتماد مردم میگذرد.
منبع: کانال تلگرام نگارنده
@Kaleme
✍ علیرضا کفایی
یکی از خطرناکترین خطاها در شرایط امروز ایران، میدان دادن به جریانهای تندرو در فضای مدنی و رسانهای کشور است؛ جریانی که در نگاه و عمل سیاسی خود، تقابل را بر گفتوگو و حذف رقیب را بر تحمل مخالف ترجیح میدهد و گاه چنان در رقابت سیاسی پیش میرود که منافع ملی نیز در حاشیه قرار میگیرد.
در میان چهرههای شاخص این جریان، سعید جلیلی جایگاهی ویژه دارد. او فقط یک چهره انتخاباتی نیست؛ سالهاست نماینده یک رویکرد سیاسی است که بر تقابل و بدبینی به مذاکره و توافق با غرب تأکید ویژه دارد. مواضع جلیلی و جریان نزدیک به او بهویژه در موضوع مذاکره، برجام و سیاست خارجی، بخشی از همان گفتمانی است که میتواند فضای تصمیمگیری کشور را از امکان گفتوگو و تفاهم دور کند.
مسئله نفوذ است نفوذ یک تفکر سیاسی است که اگر در رسانه، نهادهای رسمی و فضای عمومی دست بالا پیدا کند، میتواند هر تلاش برای کاهش تنش و رسیدن به تفاهم را با مانع روبهرو کند.
تجربه سالهای گذشته نشان داده است که در مقاطع حساس، هنگامی که ادبیات تند و ماجراجویانه بر فضای سیاسی غلبه کرده، راه رسیدن به تفاهم و صلح دشوارتر شده است. بهخصوص در دورههایی که جامعه بیش از همیشه به آرامش، گفتوگو و کاهش تنش نیاز داشته است.
رسانه ملی نیز نباید به تریبون یک جریان سیاسی تبدیل شود. اگر رسانهای که باید متعلق به همه مردم باشد، در خدمت بازتولید یک گفتمان خاص قرار گیرد، نتیجه چیزی جز فرسایش اعتماد عمومی نخواهد بود. امروز بیاعتمادی بخش مهمی از جامعه به رسانههای رسمی، خود یک واقعیت اجتماعی مهم است و نمیتوان آن را نادیده گرفت.
جلیلی و جریان سیاسی پیرامون او را باید در همین چارچوب دید:، بهعنوان بخشی از جریانی که تقابل را به یک روش پایدار سیاسی تبدیل کرده است.
در شرایطی که ایران با فشار خارجی، بحران اقتصادی، فقر و فرسایش سرمایه اجتماعی روبهروست، ادامه این رویکرد هزینههای سنگینی دارد. نمیتوان در داخل، جامعه را به دو قطب متخاصم تبدیل کرد و همزمان انتظار داشت مردم در برابر فشار خارجی با حداکثر توان کنار کشور بایستند.
اگر قرار است در برابر دشمن خارجی ایستادگی کنیم، ابتدا باید از دشمنی با مردم خودمان دست برداریم.
گام نخست خروج از این وضعیت، کاهش تنش در داخل و بازسازی اعتماد عمومی است. آزادی زندانیان سیاسی و پایان حصر میرحسین موسوی میتواند اقدامی مهم در جهت آرام کردن فضای مدنی، کاهش شکافهای سیاسی و بازگرداندن بخشی از اعتماد از دسترفته باشد.
پس از آن، باید راهبردی واقعبینانه برای پایان جنگ، تثبیت صلح و تأمین منافع ملی دنبال شود و سپس بازسازی اقتصاد و زندگی مردم در اولویت قرار گیرد.
ایران امروز به میدان تازهای برای تقابل نیاز ندارد.
به عقلانیت، گفتوگو، اعتماد و همبستگی ملی نیاز دارد.
باید مراقب بود میدان سیاست داخلی به عرصهای برای قدرتنمایی تندروها تبدیل نشود؛ زیرا کسانی که شکست رقیب سیاسی را حتی به قیمت تحمیل هزینه به کشور دنبال میکنند، نباید تعیینکننده مسیر آینده ایران باشند.
جلیلی و جریان فکری او حق دارند دیدگاه سیاسی خود را داشته باشند؛ اما هیچ جریان سیاسی نباید چنان میداندار شود که راه گفتوگو، تفاهم و منافع ملی را مسدود کند.
راه نجات ایران از تشدید تقابل نمیگذرد؛ از کاهش تقابل، بازگشت به جامعه و بازسازی اعتماد مردم میگذرد.
منبع: کانال تلگرام نگارنده
@Kaleme
Telegram
علیرضا کفایی(گاه نوشت) انسانم آرزوست
هر نوع سلطنت مطلقه، حتی معتدلترین نوع آن و هر گونه اشرافیت حتی اصلیترین شکل آن به حق توهینی به مقام انسانیت است.
_________________
_________________
🔴 از میناب تا دیماه؛ قربانی، قربانی است؛ عامل نقض هر که باشد
✍ مهدی محمودیان
گزارش تازه هیأت مستقل حقیقتیاب سازمان ملل درباره ایران، تصویری دردناک از دو شکل متفاوت نقض حق حیات ایرانیان ارائه میکند: شهروندانی که در خیابانها و بازداشتگاههای جمهوری اسلامی قربانی سرکوب شدهاند و غیرنظامیانی که در جریان عملیات نظامی آمریکا جان باختهاند.
در یک سوی گزارش، هیأت حقیقتیاب از قتل غیرقانونی، شکنجه، بازداشت خودسرانه و ناپدیدسازی قهری در جریان سرکوب اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ سخن میگوید و مجموعه این اقدامات را، به دلیل گستردگی و سازمانیافتگی، واجد عناصر «جنایت علیه بشریت» میداند.
در سوی دیگر، همین هیأت به دو حمله نیروهای آمریکا در میناب و لامرد پرداخته و اعلام کرده است «دلایل معقولی» وجود دارد که نقض حقوق بینالملل بشردوستانه در این حملات، جنایت جنگی محسوب شود.
مدرسهای که هدف شد
مرگبارترین پرونده به دبستان شجره طیبه در میناب بازمیگردد؛ جایی که براساس یافتههای منتشرشده، بیش از ۱۵۰ نفر کشته شدند و حدود ۱۲۰ نفر از قربانیان کودک بودند.
آنچه این پرونده را از روایت یک «اشتباه در جنگ» فراتر میبرد، یافتههای مربوط به چگونگی انتخاب هدف است. اطلاعاتی درباره حضور یک فرمانده نظامی در محل وجود داشته، اما بنا بر یافتههای هیأت، دادههای مورد استفاده قدیمی بوده و پیش از حمله به اندازه کافی بهروز و راستیآزمایی نشده است؛ در حالی که ساختمان مورد اصابت، مدرسهای قابل شناسایی بوده است.
در چنین وضعیتی مسئله فقط این نیست که آیا کسی عمداً تصمیم به کشتن کودکان گرفته بود یا نه. حقوق جنگ، طرفهای درگیر را موظف میکند پیش از حمله درباره ماهیت نظامی هدف اطمینان حاصل کنند و همه احتیاطهای عملی ممکن را برای حفاظت از غیرنظامیان به کار گیرند.
هیأت حقیقتیاب معتقد است این الزامات در میناب رعایت نشده و حمله را «غیرقابل تفکیک» ارزیابی کرده است.
لامرد؛ ۲۲ غیرنظامی دیگر
پرونده دوم، حمله به یک مجموعه ورزشی و مناطق مسکونی اطراف آن در لامرد است؛ حملهای که ۲۲ غیرنظامی در آن کشته شدند و به ساختمانهای مسکونی و یک مدرسه نیز آسیب رسید.
هیأت حقیقتیاب درباره این عملیات نیز به رعایتنشدن اصل تفکیک میان اهداف نظامی و غیرنظامیان رسیده است. در مجموع، دستکم ۱۷۸ غیرنظامی در دو حملهای که این هیأت بررسی کرده جان باختهاند.
یک معیار، برای همه
اما شاید مهمترین وجه این گزارش فراتر از میناب و لامرد باشد.
اگر شلیک به معترض ایرانی، شکنجه زندانی یا ناپدیدکردن یک بازداشتشده به دست جمهوری اسلامی نیازمند تحقیق، محاکمه و پاسخگویی است، کشتهشدن یک کودک ایرانی در عملیات ارتش خارجی نیز نمیتواند با عنوانهایی مانند «اشتباه نظامی» از همان معیار پاسخگویی مستثنا شود.
حقوق بشر را نمیتوان متناسب با هویت عامل نقض تفسیر کرد.
مخالفت با جمهوری اسلامی مجوز چشمبستن بر کشتهشدن غیرنظامیان در حملات خارجی نیست؛ همانگونه که مخالفت با جنگ و حملات نظامی آمریکا نباید به ابزاری برای نادیدهگرفتن جنایت علیه شهروندان به دست جمهوری اسلامی تبدیل شود.
قرار نیست برای دیدن قربانیان یک طرف، قربانیان طرف دیگر را نبینیم.
۱۲۰ کودک و چند پرسش بیپاسخ
در پرونده میناب هنوز پرسشهای اساسی باقی است: اطلاعات مربوط به هدف از کجا آمده بود؟ آخرین بار چه زمانی راستیآزمایی شده بود؟ چه کسی حمله را تأیید کرد؟ چه اقداماتی برای بررسی حضور کودکان و دیگر غیرنظامیان انجام شد؟ و چرا حمله به ساختمانی که یک مدرسه قابل شناسایی بود متوقف نشد؟
پاسخ به این پرسشها فقط برای تعیین مسئولیت نظامی یا سیاسی اهمیت ندارد؛ بخشی از حق خانواده قربانیان برای دانستن حقیقت و دادخواهی است.
بیش از ۱۲۰ کودک در میناب دیگر نمیتوانند روایت کنند چه بر سرشان آمد. وظیفه نهادهای مستقل این است که حقیقت را روشن کنند؛ فارغ از آنکه عامل نقض حقوق آنان حکومت ایران باشد، دولت آمریکا یا هر قدرت دیگری.
مخالفت با جنگ و مخالفت با استبداد دو موضع متناقض نیستند. در هر دو، نقطه آغاز یکی است: جان و کرامت انسان را نمیتوان قربانی اهداف سیاسی، امنیتی و نظامی کرد.
منبع: کانال تلگرام نگارنده
@Kaleme
✍ مهدی محمودیان
گزارش تازه هیأت مستقل حقیقتیاب سازمان ملل درباره ایران، تصویری دردناک از دو شکل متفاوت نقض حق حیات ایرانیان ارائه میکند: شهروندانی که در خیابانها و بازداشتگاههای جمهوری اسلامی قربانی سرکوب شدهاند و غیرنظامیانی که در جریان عملیات نظامی آمریکا جان باختهاند.
در یک سوی گزارش، هیأت حقیقتیاب از قتل غیرقانونی، شکنجه، بازداشت خودسرانه و ناپدیدسازی قهری در جریان سرکوب اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ سخن میگوید و مجموعه این اقدامات را، به دلیل گستردگی و سازمانیافتگی، واجد عناصر «جنایت علیه بشریت» میداند.
در سوی دیگر، همین هیأت به دو حمله نیروهای آمریکا در میناب و لامرد پرداخته و اعلام کرده است «دلایل معقولی» وجود دارد که نقض حقوق بینالملل بشردوستانه در این حملات، جنایت جنگی محسوب شود.
مدرسهای که هدف شد
مرگبارترین پرونده به دبستان شجره طیبه در میناب بازمیگردد؛ جایی که براساس یافتههای منتشرشده، بیش از ۱۵۰ نفر کشته شدند و حدود ۱۲۰ نفر از قربانیان کودک بودند.
آنچه این پرونده را از روایت یک «اشتباه در جنگ» فراتر میبرد، یافتههای مربوط به چگونگی انتخاب هدف است. اطلاعاتی درباره حضور یک فرمانده نظامی در محل وجود داشته، اما بنا بر یافتههای هیأت، دادههای مورد استفاده قدیمی بوده و پیش از حمله به اندازه کافی بهروز و راستیآزمایی نشده است؛ در حالی که ساختمان مورد اصابت، مدرسهای قابل شناسایی بوده است.
در چنین وضعیتی مسئله فقط این نیست که آیا کسی عمداً تصمیم به کشتن کودکان گرفته بود یا نه. حقوق جنگ، طرفهای درگیر را موظف میکند پیش از حمله درباره ماهیت نظامی هدف اطمینان حاصل کنند و همه احتیاطهای عملی ممکن را برای حفاظت از غیرنظامیان به کار گیرند.
هیأت حقیقتیاب معتقد است این الزامات در میناب رعایت نشده و حمله را «غیرقابل تفکیک» ارزیابی کرده است.
لامرد؛ ۲۲ غیرنظامی دیگر
پرونده دوم، حمله به یک مجموعه ورزشی و مناطق مسکونی اطراف آن در لامرد است؛ حملهای که ۲۲ غیرنظامی در آن کشته شدند و به ساختمانهای مسکونی و یک مدرسه نیز آسیب رسید.
هیأت حقیقتیاب درباره این عملیات نیز به رعایتنشدن اصل تفکیک میان اهداف نظامی و غیرنظامیان رسیده است. در مجموع، دستکم ۱۷۸ غیرنظامی در دو حملهای که این هیأت بررسی کرده جان باختهاند.
یک معیار، برای همه
اما شاید مهمترین وجه این گزارش فراتر از میناب و لامرد باشد.
اگر شلیک به معترض ایرانی، شکنجه زندانی یا ناپدیدکردن یک بازداشتشده به دست جمهوری اسلامی نیازمند تحقیق، محاکمه و پاسخگویی است، کشتهشدن یک کودک ایرانی در عملیات ارتش خارجی نیز نمیتواند با عنوانهایی مانند «اشتباه نظامی» از همان معیار پاسخگویی مستثنا شود.
حقوق بشر را نمیتوان متناسب با هویت عامل نقض تفسیر کرد.
مخالفت با جمهوری اسلامی مجوز چشمبستن بر کشتهشدن غیرنظامیان در حملات خارجی نیست؛ همانگونه که مخالفت با جنگ و حملات نظامی آمریکا نباید به ابزاری برای نادیدهگرفتن جنایت علیه شهروندان به دست جمهوری اسلامی تبدیل شود.
قرار نیست برای دیدن قربانیان یک طرف، قربانیان طرف دیگر را نبینیم.
۱۲۰ کودک و چند پرسش بیپاسخ
در پرونده میناب هنوز پرسشهای اساسی باقی است: اطلاعات مربوط به هدف از کجا آمده بود؟ آخرین بار چه زمانی راستیآزمایی شده بود؟ چه کسی حمله را تأیید کرد؟ چه اقداماتی برای بررسی حضور کودکان و دیگر غیرنظامیان انجام شد؟ و چرا حمله به ساختمانی که یک مدرسه قابل شناسایی بود متوقف نشد؟
پاسخ به این پرسشها فقط برای تعیین مسئولیت نظامی یا سیاسی اهمیت ندارد؛ بخشی از حق خانواده قربانیان برای دانستن حقیقت و دادخواهی است.
بیش از ۱۲۰ کودک در میناب دیگر نمیتوانند روایت کنند چه بر سرشان آمد. وظیفه نهادهای مستقل این است که حقیقت را روشن کنند؛ فارغ از آنکه عامل نقض حقوق آنان حکومت ایران باشد، دولت آمریکا یا هر قدرت دیگری.
مخالفت با جنگ و مخالفت با استبداد دو موضع متناقض نیستند. در هر دو، نقطه آغاز یکی است: جان و کرامت انسان را نمیتوان قربانی اهداف سیاسی، امنیتی و نظامی کرد.
منبع: کانال تلگرام نگارنده
@Kaleme