کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
حق همیشه با معمار است: شوشترِنو و بندرخت‌ها

محمدمهدی طاهری

در زمانۀ ما معماران را زیاده مهم می‌انگارند. معمار به چنان جایگاهی رسیده است که نه‌فقط در روند طراحی مخاطب و کاربر بنایش را لحاظ نمی‌کند بلکه اگر هم در گذر زمان، محصول معماری او را کاربر ساختمان تغییر بدهد یا از آن ناراضی باشد، آن‌که مقصر می‌شود همان کاربر بناست. در روند طراحی معماری، معماران از پشت میز شیکشان با انواع نرم‌افزارهای شبیه‌سازی، در بناها قدم می‌زنند و در سه‌بعدی‌هایی که از بنا به کارفرما ارائه می‌کنند، غالباً یکی دو کودکِ خوش‌لباس در حال بازی در مرکز محله و یکی‌دو فیگور خوش‌قد‌وبالا در واحدهای تجاری‌شان هستند. در تصوراتشان هم به انواع مفاهیم انتزاعی فکر می‌کنند و از معنا و معماری ایرانی و سنت هم دم می‌زنند اما موضوعاتی دم‌دستی به چشمشان نمی‌آید: رخت‌ها را کجا پهن کنند؟ تکلیف حریم و محرمیت چطور مشخص شود؟ ماشین را کجا پارک کنند؟ ماشین آتش‌نشانی چطور به همۀ واحدها دسترسی داشته باشد؟ پردۀ بالکن را اگر نکشند، تا کجای خانه‌شان را از کوچه می‌شود دید؟ در بالکن خانه اگر بایستند، اتاق‌خواب خانۀ روبه‌رو از دیدشان در امان می‌ماند؟

شوشترنو را می‌شود زیبا دید؛ حتی هنوز هم زیباست، بافتش به‌صورت نسبی یکپارچه و منسجم است، حرف‌های قشنگی هم درباره‌اش می‌زنند:‌ الگوی چهارباغ برای ساماندهی معابر، معماری ایرانی‌اسلامی، پویایی اجتماعی،‌ برنامۀ کاریِ اجتماعی و... . طبعاً علت تغییرهای کنونی مجموعه را هم در بیشتر اوقات، ناآگاهی کاربران بنا، جنگِ هشت‌ساله و کثرت پناهندگان، تعطیلی آن کارخانه و نایکدست‌شدن بافت اجتماعی مجموعه، مدیریت نادرست و ساخته‌نشدنِ دیگر فازهای مجموعه می‌دانند. اما آیا از منظر زندگی زیستۀ کاربران مجموعه هم شوشترنو طرحی مناسب دارد؟

تصویر پیوست‌شده به این یادداشت را ببینید، یکی بالکنش را با پوششی زردرنگ پوشانده است، یکی بندرخت‌هایش را در بالکن و بر جان‌پناه بالکن آویز کرده، دو تا از خانه‌ها، حیاطشان را با ایرانیت‌های فلزی مسقف کرده‌اند، یکی بالکنش را در حصاری مشبک مدفون کرده و دیگری هم احتمالاً به‌قصد فرار از هم‌شکل‌بودن همه چیز، در بالکنش رنگِ آبی پاشیده است. این تصویر را می‌شود از منظرهایی گوناگون و به روش‌هایی متفاوت بررسی کرد؛ باری این نوشته معطوف به بندرخت‌هاست.

بندِرخت‌ها در فرهنگ ما موضوعی جالب هستند: در پندار ما لباس‌های شسته‌شده را باید بَرِ آفتاب بیندازیم تا هم خشک شوند و هم میکروب‌هایشان! زدوده بشود، از سویی لباس‌هایمان را هم نباید کسی ببیند، مخصوصاً لباس‌های زن‌های خانه را. در فرهنگ ما افتادن چشم غریبه‌ها به لباس‌های اهل خانه قباحتِ بسیار دارد؛ حتی نام بعضی از آن‌ها را هم نباید ببریم، تابو است. این دوگانۀ عجیب تاحدی با هم در تضاد است، نمی‌شود که هم طالب انداختن لباس‌ها برِ آفتاب باشیم و هم نخواهیم کسی آن‌ها را ببیند. البته در خانه‌های پیشینیان ما این تضاد وجود نداشت، میانسراها را نمی‌شد از کوچه و حیاط همسایه دید؛ خانه‌ها هم (احتمالاً به دلیل محدودیت‌های سازه‌ای و قانون‌های نوشته یا نانوشتۀ فرهنگی) معمولاً در ارتفاعی هماهنگ و مشخص ساخته می‌شدند و محرمیت و حریم‌ها حفظ می‌شد. اما در خانه‌های جدیدمان یا باید پهن کردن رخت‌ها روی بندِرخت را فراموش کنیم یا از معدود فضاهای باقی‌مانده، مثل بالکن و بام و حیاط استفاده کنیم و هراس دیرینه از دیده‌شدنِ لباس‌ها را به کناری بگذاریم. به‌هرحال در این دورۀ گذار بلاتکلیف مانده‌ایم، آپارتمان‌نشین‌ها به خشک‌کردنِ لباس‌ها در فضایی مسقف عادت می‌کنند و ویلایی‌نشین‌ها هم لباس‌هایی را که دیده نشدنشان مهم‌تر است زیر باقی لباس‌ها پنهان می‌کنند. ⬇️
⬆️ شوشترنو هم همچون دیگر آثار معماری زمانۀ ما، فضایی برای خشکاندن رخت‌ها ندارد. رخت‌ها را یا باید در بالکن پهن کرد یا بر پشت‌بام یا در حیاط‌مرکزی یا در حیاط‌های افزوده. پهن‌کردن آن‌ها در بالکن این ایراد را دارد که نمای مجموعه را تغییر می‌دهد و ایراد دیگرش این است که همسایه‌ها به لباس‌ها دید دارند، باید لباس‌زیرها را زیر دیگر لباس‌ها پنهان کرد. مثلاً در عکس ارائه‌شده برای همین نوشتار، بالکن سمت راستی را ببینید که چگونه کاربر برای پوشاندن دید، از خیر مزایای بالکن گذشته و کاملاً آن را پوشانده است. پهن‌کردن رخت‌ها بر بام هم راهِ‌حلّی است، درشوشترنو هم گرچه بیشتر از بالکن‌ها برای این امر استفاده می‌شد، نمونه‌هایی هم بود که از بام برای خشکاندن رخت‌ها بهره می‌بردند. بندرخت‌های پشت‌بام، به‌رغم بالکن‌ها، مشکل دید و منظر ندارند اما مشکلی دیگر دارند؛ پشت‌بام‌های شوشترنو به هم راه دارد و می‌شد بیشتر مجموعه را بام‌گردی کرد: لباس‌های رهاشده بر بام و عابرِ تنهایی که به آن‌ها هم دید دارد هم دسترسی. وزش باد هم که بر بام شدیدتر است و مبادا لباسی را ببرد تا خانۀ همسایه. بعضی خانه‌های شوشترنو حیاطِ‌مرکزی دارند، میانسراها فضای خوبی برای خشکاندن لباس‌ها هستند که هیچ‌کدام از مشکلات پیش‌گفته را ندارد. مشکل خشکاندن لباس‌ها در حیاط‌مرکزی‌های شوشترنو فقط یک چیز است: حیاط‌ها کوچک‌اند و دیوارها از هرچهارسویشان به‌نسبت ابعاد حیاط بلند، بنابراین لباس‌ها معمولاً آفتاب نمی‌خورند مگر در چلّۀ ظهر. بعضی خانه‌های شوشترِنو حیاط دارند که خشکاندن رخت‌ها در آن‌ها از هر دو راه پیشین آسان‌تر است؛ هرچند طراحی مجموعه چنان است که حیاط‌ها از چشمان غریبه‌ها مصون نیستند. ساکنان مجموعه گاهی حیاط‌ها را با ایرانیت و پوشش‌های دیگر می‌پوشانند تا زیر آن ایرانیت، محرمیت و حریمشان حفظ بشود. نهایتاً، آخرین چارۀ بعضی شوشترنویی‌ها می‌ماند: پهن‌کردن رخت‌ها در حیاط‌هایی که به‌میل خودشان بر مجموعه افزوده‌اند. این حیاط‌ها در طرح معمار وجود نداشته‌اند و مالکان خانه‌ها خودشان به‌صورتی خودجوش بخشی از کوچه را گرفته‌اند (همان کوچه‌ای که در نیت معمارش عریض‌تر شده بوده تا امکان بازی کودکان و تعامل اجتماعی فراهم شود) و حیاط ساخته‌اند؛ و شاید باورتان نشود اما این حیاط‌ها برای خشک‌کردن لباس‌ها از هر سه فضای پیش‌گفته بهتر هستند: لباس‌ها را باد نمی‌برد، کسی به آن‌ها دید ندارد، آفتاب هم خوب می‌خورند.

چه‌بسا بد نباشد که در معماری‌کردنمان، زندگی روزمرۀ مخاطبان بنا را هم مدنظر قرار دهیم. انسان‌ها که در خانه‌هایشان فقط غرق در مطالعه و ذکر و پراندن پرندۀ خیال نمی‌شوند! در نمونۀ شوشترنو هم تجربه کرده‌ایم که پویایی اجتماعی و فضای جمعی را چطور فدای پارکینگ و بندِرخت می‌کنند. بنابراین، چه در فضایی مسقف باشد چه در فضایی روباز، جایی هم برای خشکاندن لباس‌های کاربران ساختمان‌هایمان طراحی کنیم! معماران در طراحی معماری زیاده انتزاعی می‌اندیشند و زیاده فانتزی شده‌اند و با این همه، به جای کاربر بنا، حق را هم همیشه با معمار می‌دانیم.
@Koubeh
کوبه
Photo
.
کاربری‌های بی‌بنا و بناهای بی‌کاربری

یاسمین نعمت‌اللهی

این روزها تقریباً زمانی نیست که در کانال‌های تلگرامی برای جلوگیری از تخریب یک بنای تاریخی کمپینی تشکیل نشود و اخبار لحظه‌به‌لحظۀ آن به گوش همه نرسد. در ابتدا عکسی از مجوز تخریب بنا را به اشتراک می‌گذارند و پس از آن عکس بولدوزری که در کنار بنا ایستاده و نمی‌داند تخریب کند یا نکند. سپس از تک‌تک افراد گروه‌ها و کانال‌ها خواسته می‌شود که اگر هنوز خون آریایی در رگ‌هایشان جاری‌ هست، هرکاری که می‌توانند بکنند تا بنای مورد نظر تخریب نشود. پس از جدال‌های پیاپی، یا تلاش‌های مجازی ثمربخش است و بولدوزر از کنار بنا می‌گذرد و بنا جانِ سالم به در می‌برد، یا تلاش‌ها نتیجه‌ای ندارد و عکس تخریب‌شدۀ بنا در همه جا منتشر می‌شود که «بازهم قسمتی از تاریخ زیر خاک مدفون شد». اما بناهایی که از این تخریب‌ها جانِ سالم به در برده‌اند به همان حالت باقی می‌مانند و همه می‌روند سراغ بنای دیگری که قرار است تخریب شود. کسی به‌دنبال سرنوشت بنای تخریب‌نشده نمی‌رود. کسی این سوال را نمی‌پرسد که آیا به صرف تخریب‌نشدن یک بنا، آن بنا زنده می‌شود؟ آیا تخریب یک بنای تاریخی تنها با بولدوزر انجام می‌شود؟ و با توجه به نوع مرمت برخی بناها یا بعضی کاربری‌هایی که به آن‌ها داده می‌شود، آیا بنا ترجیح نمی‌دهد با خاک یکسان شود؟!

شاید بتوان خانۀ انیس‌الدوله، سوگلی ناصرالدین‌شاه، را یکی از همان بناهایی دانست که ترجیح می‌داد با بولدوزر خراب شود. ناصرالدین‌شاه دستور داد تا خانه‌ای مجلل و زیبا برای سوگلی حرم‌سرایش بسازند و انیس‌الدوله تا زمان مرگش در این خانه زندگی کرد. شاید باور آن سخت باشد ولی عنوان تابلویی که امروزه بر سر‌در این خانه نصب شده، چنین است: «اتحادیۀ تهیه و توزیع گوشت گوسفندی تهران». خانه‌ای که برای سوگلی شاه یک مملکت ساخته بودند، با گچبری‌های پرکار مرسوم در عهد قاجار و سرستون‌های زیبا، و آن را در میان باغی قرار داده بودند تا از هر لحاظ موجب راحتی و آسایش سوگلی شاه باشد، نزدیک به چهل سال است تبدیل شده به بنایی که جای جایش را سوراخ کرده تا سیم‌های تلفن، کامپیوتر، پرینتر و... را از آن رد کنند. ایوان زیبایش را نیز با دو عدد کولر که بی‌رحمانه پنجره را سوراخ کرده، نازیبا نموده‌اند. در خانۀ سوگلی شاه امروزه تنها حرف گوشت است و خون و گوسفند. البته در تعداد زیادی از موارد، بناهای قدیمی و سنتی به مرکز یا اداره یا شرکت تبدیل شده‌ که بسیار هم با بنا هماهنگ شده‌اند. برای مثال می‌توان از پژوهشگاه فرهنگ و هنر و معماری جهاد دانشگاهی در خیابان انقلاب یا خانۀ سینما در خیابان وصال شیرازی نام برد. در مورد خانۀ انیس‌الدوله هم اگر قرار بر تغییر کاربری آن به یک اداره یا شرکت بود، بهتر آن بود که اداره یا شرکت، مربوط به امور فرهنگی و هنری یا اموری مرتبط‌‌تر و هماهنگ‌تر با یک بنای سنتی باشد. اتحادیۀ تهیه و توزیع گوشت گوسفندی با هیچ معیاری با یک بنای صدوچند سالۀ قاجاری تطابق ندارد. ⬇️
⬆️ شاید اولین کاربری‌ای که برای یک بنای سنتی پس از مرمت به ذهن می‌آید، موزه باشد. بسیاری از بناهای قدیمی در شهرهای مختلف ایران و نیز در نقاط مختلف دنیا پس از مرمت به موزه تبدیل شده‌اند و نمونه‌های خوبی هم در میان آ‌ن‌ها دیده می‌شود. موضوع این موزه‌ها معمولاً هنری یا فرهنگی است. از نمونه‌های قابلِ‌قبول آن می‌توان موزه‌های مردم‌شناسی در هر شهر را نام برد که اکثراً در یکی از بناهای تاریخی آن شهر قرار دارند. اما موضوع برخی موزه‌ها با توجه به بنایی که برای آن‌ها انتخاب شده، با عقل جور در نمی‌آید. در شهر اصفهان، در پرمخاطب‌ترین و توریست‌پذیرترین نقطۀ شهر، در نزدیکی میدان نقشِ‌جهان و در مجاورت کاخ چهل‌ستون، یکی از معدود بناهای دوران تیموری این شهر، سالم و پابرجا مانده است. هنگامی که از میدان نقشِ‌جهان در بافت تاریخی شهر به‌سمت تالار تیموری می‌روید، شاید انتظار دیدن هر چه را داشته باشید به غیر از دایناسور!

تالار تیموری به‌دلیل نامعلومی تبدیل به موزۀ تاریخ طبیعی و حیاتِ‌وحش شده و به‌تبع همین تغییر کاربری، حیاط تالار که از بیرون نیز نمایان است، پر شده از مجسمه‌های دایناسور و کرگدن و دیگر جانوران. مجسمه‌های دایناسورها همه جا دیده می‌شود: در فضای بیرون، در ایوان ورودی بنا و حتی در حوض آبی که براساس مطالب ذکرشده در منابع، از یادگارها و الحاقات دوران صفوی است. هنگامی که درون ایوان ایستاده و قصد ورود به بنا را دارید، نمی‌دانید به پنجره‌های مشبک درون ایوان نگاه کنید یا به دندان‌های تیز دایناسوری که درون ایوان ایستاده. داخل بنا نیز به چند سالن بی‌مُهرگان، مهره‌داران، گیاه‌شناسی، زمین‌شناسی و... تقسیم شده و همین داستان ادامه دارد که به جای لذت بردن از تزئینات معماری، باید از حیوانات تاکسیدرمی شده یا آن‌ها که درون الکل و مواد نگه‌دارنده هستند، لذت ببرید. جالب آن است که هدف تأسیس موزه این‌گونه بیان شده: «هدف اساسی از تأسیس موزۀ تاریخ طبیعی اصفهان ضمن بالا بردن سطح دانش و اطلاعات عمومی جامعه دربارۀ عالم حیات و عظمت جهان آفرینش و قدرتمندی خالق یكتا، حفظ میراث ارزندۀ طبیعی كشور از غارت و تخریب، جبران كمبود وسایل كمك آموزشی، حفظ سلامت جامعه از طریق ایجاد محیطی سالم و تفریحی، فراهم آوردن زمینه‌های تحقیق در علوم طبیعی و كمك به افزایش جاذبه‌های توریستی كشور و شهر اصفهان می‌باشد.» تنها پرسشی که باقی می‌ماند آن است که برای رسیدن به این هدف، هیچ بنا یا مکان دیگری در اصفهان نبود که با آغوشی بازتر پذیرای دایناسورها و جانوران دیگر باشد و بهتر بتواند این کمبودها را جبران کند؟

مشخص نیست که دلیل این انتخاب‌ها را باید بد‌سلیقگی دانست یا چیزی دیگر. برای بناهایی مانند تالار تیموری که کسی قصد تخریب آن را نداشته و هدف، زنده نگه داشتن بافت مجموعه و بنا بوده، تبدیل آن به موزۀ تاریخ طبیعی قابلِ‌قبول نیست. از این دست بناها کم نیستند، بناهای تاریخی با کاربری‌هایی که هوش از سر هوشیار می‌پرانند. درست است که باید جلوی موج تخریب بناهای قدیمی و با‌ارزش گرفته شود؛ درست است که باید با وضع قوانین، دست تخریب‌گران را از این بناها کوتاه کرد؛ اما این پرسش هم‌چنان باقی است که وقتی جلوی تخریب‌ها را گرفتیم و دست‌ها را کوتاه کردیم، چه اتفاقی می‌افتد؟ بنا را به حال خود رها می‌کنیم و کاربری‌ای برای آن تعیین می‌کنیم که جایی برایش نیست؟ از جمیع بناهای مرمت شدۀ بی‌کاربری و کاربری‌های بی‌بنا، جورچینی می‌سازیم که می‌تواند صدمرتبه از تخریبش بدتر باشد و بنای تاریخی را به سخره گیرد؟

@Koubeh
نمازخانه‌ای برای اجنّه: تک‌نگاری یک اتاق

محمّد شیخی

از گودال باغچهٔ حیاط بیرونی که به‌سمت حیاط خدمه می‌روی، دلت پاک باشد و ذهنت آماده، بی‌اختیار جذبش می شوی! معلوم نیست قرار است با «و اِن یَکادُ ...» روی دیوارِ ورودی‌ تو او را چشم نزنی یا که او بلاهایت را دور سازد. نقوش و تزئیناتی که با گچ روی دیوار کشیده شده‌اند، با راهروی انتهایی مسدود و گودال پوشیده شده، نشانه‌هایی برای شروع ماجراجوییِ توست. با خود می‌گویی: دعای واِن یکاد و کتیبه‌های با گچ نوشته‌شده و اینکه قسمتی از کفسازی اتاق سوراخ دست‌کندی بوده که بعداً با سنگی رویش پوشانده شده –و احتمالاً چاه مبال اتاق بوده- به‌همراه سنگی که به‌ارتفاع ۸۰ سانتی‌متر –یعنی به‌قدر کمر- و مشابه سینک روشوئی با مجرای آبی از طبقه بالا در طاقچه دیوار سمت چپت جاسازی شده، شاید نشان از سکونت شخص مذهبی در اینجا باشد. وجود فضاهای زیبا در بخش بیرونی و تالار و اتاق آینه‌کاری‌شده و ... ایده‌های بهتری برای کاربری اتاق می‌طلبد. محرابی ندارد، درب ورودی مسدود بوده و از نو باز شده، تاریکی بر اتاق حکم‌فرماست و یک بازوی اتصالی به دنیای بیرون از اتاق بوده که از ورودی آن دریچه‌ای به ابعاد سر آدمی‌زاد باقی مانده است. نقوش دیوار به‌گمانم همه طلسم و مرتبط با امور ماورائی است و پنجرهٔ مشبک اتاق، که بر لبهٔ بیرونی دیوار ضخیم یک‌متری نشسته، تنها نورگیر و راه ارتباطی به بیرون است. یقیناً آن کودک جن‌زده را در اینجا حبس کرده بودند و او را از سوراخ جرز آجری گذرانده و برای درمانش این‌همه جادو و آیهٔ مبارکه نوشته‌اند و شاید هم درد لاعلاجی داشته و چارهٔ دردش مراقبت از او در این اتاق بوده است. اینکه علوم غریبه در کاشان رونق داشته، شاید باعث شده این اتاق را وقف عموم کنند تا هر آنکه در شهر درد لاعلاجی دارد در این اتاق مداوا شود.

وقوع زلزلۀ مهیب در اواخر قرن دوازدهم هجری‌قمری، موجب پدید آمدن بافت قاجاری کاشان شد که مملوء از معماری مسکونی اعیانی مربوط به تاجران ساکن آن است. خانهٔ عباسیان، بی‌شک یکی از زیباترین و پرکارترین بناهایی است که پس از مرمت در دهه‌های اخیر، قابل بازدید برای عموم است. اغلب بحث‌های معماری که در کتاب‌ها و گزارش‌ها در رابطه با این بنا موجود است، شرح ورودی شیب‌دار و هشتی بنا و اقداماتی است که برای حفظ محرمیت و آسایش حرارتی در ساخت بنا صورت گرفته و پنج حیاط گودال‌باغچه‌ای که به بخش اندرونی و بیرونی و خدمه خدمت‌رسانی می‌کنند را توصیف می‌کند. فارغ از این توصیفات، بحث اصلی این نوشته، وصف فضایی است که به‌عنوان عبادت‌گاه مجموعه شناخته شده و در طبقهٔ پائینی اندرونی این بنای سه‌طبقه قرار دارد. هفت‌هزارمتر زیربنایی که چندین اتاق آینه‌کاری‌شده با انواع فضاهای شاه‌نشین و خدمه‌نشین، مطبخ و انباری و آب‌انبار و رختشوی‌خانه و اصطبل احشام را در برمی‌گیرد، چرا باید نمازخانه‌ای با این کیفیت فضایی و جایگیری نامرتبط با کلّ بنا داشته باشد؟ اگر معمار بنا با دقت و ظرافت به گچ‌بری‌ها و آینه‌کاری‌ها و شومینه‌‌های طرح‌دار این خانه با ایوانچه‌های قرینۀ به سبک معماری عثمانی و سرستون‌های زیبای گچ‌بری‌شده توجه داشته و گویی محدودیت مالی در ساخت مجموعه در کار نبوده، نمی توانسته نمازخانه‌ای بزرگ‌تر و پرتزئین‌تر در طبقهٔ بالا بسازد؟

اتاق در ضلع شمال‌شرقی مجموعه قرار دارد و شامل فضایی مستطیل‌شکل با بازویی اتصالی در ضلع شرقی خود به سمت رختشوی‌خانه بوده که حاصل این ارتباط نورگیر کوچکی است که از خالی گذاشتن جای چند آجر بر روی دیوار ایجاد شده است. جانب جنوب‌غربی یا همان جانب روبه‌قبلهٔ اتاق احتمالاً ضلع ورودی آن بوده و درب آن با توجه به کاه‌گلی که متاخّرتر از دیوارهای اتاق است گویی بعداً نصب شده است. همچنین دو پله اتاق را به فضای اندرونی متصل می‌کند. در زیر کتیبه‌های نوشته شده با گچ که اسماء متبرکه و آیه ی «و اِن یَکادُ» است، چندین طاقچه کار شده که از لحاظ هندسه ساخت، نامنظم و کم‌دقت ساخته شده‌اند. نقوش رسمی‌بندی که با گچ مابین تَویزه‌ها کشیده شده‌اند، تنها تزئینات سقف این اتاق هستند. اتخاذ لفظ نمازخانه با توجه به نقوشی طلسم‌مانندی که در دیوارهای شمال‌شرقی و شمال‌غربی کشیده شده، وجود نقوش درختی (که البته در دیوارهای بخش بیرونی مجموعه نیز دیده می‌شوند) و نیز دو طاووس و حیوانی که شبیه به قوچ یا پلنگ یا هر حیوان خال‌دار و دُم‌دار دیگر است، چندان صحیح به‌نظر نمی‌رسد.⬇️
⬆️طبق مشاهدات، در دوره‌ای که از اتاق استفاده می‌شده است، درب ورودی جنوب‌غربی مسدود شده و آمدوشد به اتاق از طریق بال اتصالی ذکرشده که به انتهای رختشوی‌خانه باز می‌شده، صورت می‌گرفته است که ورودی آن با توجه به آجرکاری منقطع از ردیف‌های کناری و پلهٔ موجود قابل تشخیص است. از این ورودی، دریچه‌ای که از خالی گذاشتن شش آجر به شکل مثلثی در ارتفاع یک‌ونیم متری ایجاد شده، باقی مانده است. با توجه به فضاهای مخفی طبقهٔ بالای اتاق، که شامل یک راهروی مخفی متصل به بیرون از خانه و اتاقی است که با راهرویی کم‌عرض به اتاق تاریک انتهایی‌اش می‌رسد و همچنین توجّه به اینکه تزئینات اتاق نمازخانه نیمه‌کاره مانده و هیچ‌گونه رنگ و کاشی‌کاری و تزئینات درخور عبادتگاه مجموعه در آن قابل مشاهده نیست، به ما اجازه می‌دهد که این اتاق را دارای کاربری‌ای سرّی بدانیم. دورهٔ ساخت بنا، با توجه به تاریخ موجود در اتاق که سال ۱۲۵۲ ه.ق. را نشان می‌دهد، مقارن با گسترش صوفیه و شیخیه و اخباریان بوده و همچنین در دهه‌های بعد بابی‌گری و بهائی‌گری و دیگر فرقه‌ها طرفدارانی در شهرهای بزرگ پیدا می‌کنند. احتمال اینکه اتاق برای انجام عبادت و تبلیغ باورهای مذهبی مورد استفادهٔ گروهی از حامیان این فرقه‌ها بوده که در دوره‌هایی محدود شده‌اند و از جانب حکومت مورد تعقیب و مجازات قرار گرفته‌اند را نیز در ذهن ایجاد می‌کند. با این فرضیه مسدود کردن درب ورودی و باز کردن دری که به انتهای رختشوی‌خانه راه داشته و رو به قبله نبودن و نداشتن محراب و تزئینات نیمه کاره، توجیه پذیر است.

دیگر احتمال می‌تواند این باشد که اتاق، حاصل ترکیب انباری (بخش مستطیلی) و خلا (بازوی اتصالی) بوده است و در سال ۱۲۵۲ (هنگام اتمام ساخت بنا) زنان خانه و خدمهٔ مذهبی مجموعه عباسیان، به نمازخانه یا حسینیه‌ای نیاز داشته‌اند که بتوانند در آن مراسم مذهبی برگزار کرده و از دیگر زنان محلهٔ خود برای شرکت در آن دعوت نمایند. اين كه اين اتاق نمازخانه‌ای براي زنان باشد از اين‌بابت محتمل‌تر است كه اولاً نزديک به اندرونی قرار گرفته، ثانياً دارای ساختاری خودساخته براي برآوردن نيازهايی است كه كمتر مورد توجه بوده‌اند. از این‌رو، با یک تغییر کاربری و اجرای تزئینات مذهبی رایج آن دوره، معمار این نیاز را نیز برآورده کرده است: درب ورودی که در جانب قبله بود را مسدود کرده، دیوار بین خلا و اتاق را برداشته و بعد از پر کردن چاله، راه ورود به نمازخانه (حسینیه) را از رختشوی‌خانه برقرار کرده است.

فرضیه‌های مطرح‌شده برای توصیف کاربری این اتاق، نافی دیگر فرضیه‌های ممکن نیست؛ مثلاً این که بانی بنا، حاج محمدابراهیم تاجر، که مردی مشهور و ثروتمند بوده، به معمار دستور داده که در این مجموعهٔ پنج‌هزار مترمربعی، فضاهایی برای انبار کردن و مخفی‌کردن بلور و چینی (که مال‌التجاره بوده‌اند) در طبقات بالا و زیرین ایجاد کند و برای مخفی کردن اشیاء قیمتی‌تر فضایی را مزین به اسماء متبرکه و آیه و طلسم نموده تا از دستبرد دزدان و بدکاران به‌دور باشد. با فرضیه‌ای دیگر، حضور آیت‌الله سیدمحمّد بروجردی، که در دوره‌ای در این خانه امامت نماز جماعت را برعهده داشته و شفاء بوعلی‌سینا را تدریس می‌کرده، نمی‌تواند به کاربری احتمالی این اتاق نامربوط باشد.

این تک‌نگاری تلاشی بود تا فارغ از شاهکارگرایی‌هایی که در تاریخ‌نگاری معماری ما مشهود است، بدون ارزش‌گذاری های سنتی، اتاقی را ببینیم و درباره‌اش بنویسیم؛ اتاقی که معمولاً با انداختن نظری گذرا به تابلوی ورودی‌اش که برآن «عبادتگاه» نوشته شده، به‌علّت نداشتن رنگ و لعاب و فضای درخور عکاسی، از کنار آن رد می‌شویم.

@koubeh
کوبه
Photo
.
کدام تجربه؟ کدام مرمت؟!
در باب چند مغالطه؛ به بهانهٔ برگزاری سمینار مروری بر تجارب مرمت شهری کاشان در پردیس هنرهای زیبا

وحید پرهیزکاری

مرمت گاهی تنها بهانه‌ای است برای ساخت‌وساز بیشتر، ساخت‌وسازی که انگار باید به هر نحوی ادامه پیدا کند و به هرشکلی پروژه‌ها تعریف و مدام بازتعریف شوند. باید چیزی ساخته شود تا احساسِ بودن کنیم، و این مسئله چنان با تار و پود ما گره خورده که نوعی گزارهٔ فلسفی به وجود آورده است که «می‌سازم پس هستم!»

حتّی آن‌قدر این نیاز به ساختن ضرورت پیدا کرده تا در جایی که نمی‌دانیم چه باید کرد و ایده‌ای برای آن نداریم باز هم شروع می‌کنیم به ساخت‌وساز. از آن هم بیشتر، اگر جایی اشتباهی محرز شد و به عین درآمد باز هم ادامه می‌دهیم؛ انگار که محکومیم به ساختن. حجم عظیم نساخته‌ها انگار تن و بدن‌ ما را می‌لرزاند، خواب راحت را از چشم ما می‌گیرد و صبح که می‌شود رگِ غیرتِ جهادی‌مان گُل می‌کند برای ساختن!

حال در این چند سال اخیر زمینه‌ای مهیا شده و در بین مدیران شهری نام‌هایی به میان آمده چون «مرمت»، «باززنده سازی»، «زیباسازی»، «سامان‌دهی»، «احیا»؛ کلماتی که انگار فقط کلمه‌اند و مفهومی، تکنیکی و یا روشی را بر پشت خود حمل نمی‌کنند. به‌راستی چه تعریفی از مرمت نزد مدیران شهری وجود دارد؟

مرمت انگار چیزی است مربوط به نگه‌داشتن سنت‌ها و گذشته‌ها و خاطره‌های سماور ذغالی مادربزرگ؛ هرچه باشد در این زمینه مثبت است و تبلیغات خوبی به وجود می‌آورد؛ به‌خصوص که با ساخت‌وساز همراه باشد و بودجه‌های عمرانی: هم ارزش‌های مملکت‌مان حفظ می‌شود، هم گردشگری است و هم چند باب مغازه را می‌شود به زخمی زد! کم است! پاساژ! کم است! هایپرمارکت! تو بگو باند فرودگاه!

و حالا حجم عظیم تپه‌های خشت‌وگلی، زمینِ بازیِ جدیدی را به وجود آورده برای سود و سوداگری، برای معلق‌بازی‌های جدید. هم فال است و هم تماشا. انگار که از عمد به‌روزترین، بزرگ‌ترین و بی‌ربط‌‌ترین دستاوردهای تکنولوژی - بخوانید مُد روز- را باید در دل همین بافت‌های تاریخی جا داد و نه جای دیگری؛ همان‌طور که گویی بزرگ‌ترین دستاوردهای علمیِ روزِ دنیا در چنتهٔ سنت ما از پیش بوده و ما فقط نتوانسته‌ایم تفسیرش کنیم! طرفه آنکه همزمان با این تخریب‌های گسترده، در جای دیگری از نو شروع به ساختن بناهایی تاریخی می‌کنیم که هیچ‌وقت وجود نداشته‌اند تا از این‌طریق به اهداف نوسازی در بافت‌های فرسوده دست پیدا کنیم و در عمل، بافت‌های تاریخی را از طریق همین اقدامات نابجا فرسوده‌تر کنیم تا این تصور به وجود بیاید که بافت تاریخی ما بیشترین قابلیت را دارد یا خودِ ما بیشترین قابلیت را داشته‌ایم!

جمع کثیری از مهندسان عمران و معماری و حتّی جامعه‌شناس‌ها گرفته، تا متخصصان علوم آزمایشگاهی و گردشگری و بساز بفروش‌ها و سایر رشته‌های غیرمرتبط دیگر که فرصت پیشرفت‌های مادی و معنوی خود را این‌‌جا دیده‌اند و تلقی و فهم کمّی از همه‌چیز، از مدرنیته تا سنت، از حفاظت تا توسعه، میانِ همه‌کس، از مردم کوچه‌بازار تا مدیرانِ ارشد، از همه‌سو، به تمام‌و‌کمال، به عمران و آبادانی کشور می‌کوشند. در این تلقی آبگوشت مظهر سنت است و پرادو و خیابان آسفالت مظهر مدرنیته؛ ریال و متراژ هم معیاری برای هر چیز. ترکیب هر چه ناهمگون‌تر آن دو مظهر سنّت و مدرنیته با معیار‌های ذکر شده می‌شود مرمت؛ چیزی شبیه به پیتزای قورمه‌سبزی. انسان سرگشته از همه‌جا باید میان یکی از این دو قطب انتخاب کند، این‌طور که بپذیرد از کدام حرف بزند و با کدام‌‌یک زندگی کند. از سنت آبگوشتی حرف بزند اما همیشه فست فود میل کند. سوار پرادو شود ولی در مدح خر به عنوان وسیلهٔ نقلیه‌ای کارآمد و زیبا و غیرآلاینده داد سخن بدهد. ⬇️
⬆️ صحبت دربارهٔ مرمت و اقدامات مرمت شهری در کاشان بازخوانی پروندهٔ قطوری است که هر روز به میزان قابل توجهی بر قطر آن افزوده می‌شود. اما این نوشتهٔ کوتاه به دنبال آن است تا دربارهٔ چند «به‌ظاهر استدلال» یا مغالطهٔ پرکاربرد بر زبان مدیران شهری که در برابر هرگونه نقد به اقدامات صورت‌گرفته بیان می شود، توضیحاتی ارائه کند. با لحاظ کردن این نکته که باید از مفاهیم پایه سخن گفت تا شاید بشود مفاهمه‌ای در این میان ایجاد کرد تا به این برنخوریم که فاجعه‌ای محض و وحشتناک مانند «هایپرمارکت میدان‌گاه آقا»، که حتّی در ساحت زبانی تناقض و تضاد عجیبی را نشان می‌دهد که از یک‌سو به طنز و از دیگرسو به تراژدی و گروتسک شبیه است، با نام «پروژۀ محرک بافت فرسوده» عنوان شود. و امیدوار بمانیم چندی بعد مجبور نشویم از «باند فرودگاه تاریخی محلهٔ سلطان‌میراحمد» یا «اتوبان مسجد آقابزرگ» یا «شهربازی میدان کهنه» با «بالاترین موفقیت در جذب اوراق مشارکت مردمی» و به‌عنوان «احیای بافت فرسوده با نگاهی توسعه‌محور» صحبت و احیاناً تجلیل کنیم.
«۳۸ راه برای برتری در بحثی که در آن شکست خورده‌اید» یا «هنر همیشه برحق‌بودن» عنوان کتابی است از یک فیلسوف آلمانی که در آن به بررسی مغالطه‌ها و ترفندهایی پرداخته که فارغ از درستی گزاره‌، به‌وسیلهٔ آن‌ها می‌توان از هر بحثی با پیروزی بیرون آمد.

فیلسوف نام‌نبرده بالطبع اگر ایرانی بود و یا مدتی را در ایران سر کرده بود، شمارهٔ این راه‌هایش به هزار و یک شب می‌رسید و این کتاب بسیار قطورتر از آنچه هست می‌شد. سیزدهمین روش مغالطهٔ ذکر شده در این کتاب، یعنی «هنر موافقت بر رد ضد گزاره»، چنین است:

«برای آنکه طرف مقابلت را به قبول قضیه‌ای وادار کنی، باید قضیهٔ ضد آن را هم به او بدهی یا بسازی، و انتخاب میان آن دو را به خودش واگذار کنی و از این‌طریق نقیضی را به او ارائه می‌دهی که خودت می‌خواهی و می‌سازی. این طور فکر شخص بسته می‌شود و قوهٔ تمایزش تحلیل می‌رود. مانند آن است که خاکستری را کنار سیاه قرار دهی و آن را سفید بخوانی.»

حال در برابر هرگونه نقد و پرسشی که از کیفیت اقدامات صورت گرفته در بافت شهری تنها یک استدلال مطرح می شود: «آیا این‌ها را اشتباه مرمت کنیم بهتر است یا این که بگذاریم خراب شوند؟» و برای مخاطب وامانده مقابل این استدلال مضحک و در عین‌حال دروغین چاره‌ای نمی‌ماند جز انتخاب اول. یعنی همان‌کاری که گوینده با افتخار در حال انجام آن است. پس مخاطب این سخن مجبور است دست از دیدگاه انتقادی خود شسته، چشم‌وگوش خود را بسته و نه‌تنها دریچهٔ دیدش را روی خوبی‌ها محدود و تنظیم کند بلکه از این خوشحال باشد که چه خوب لااقل بدتر نشد. در آخر هم می‌تواند قدردان سخنران-مدیر-پیمانکار-و دیگران باشد.

اما پرسشی که مطرح می‌شود این است که اگر این استدلال همیشگی را مبنا بگیریم آیا به این معنی نیست که هر عملی که هرجایی انجام می‌شود، خوب یا بد، بهتر از عمل نکردن است؟ پس همیشه همه‌چیز خوب است؟ و آیا برای مدیران شهری شایسته است این‌گونه دیدن و تبیین مسائل؟ و بعد از آن نقد چه معنایی پیدا می‌کند؟ اساساً پیشرفت و بهبود چه معنایی پیدا می‌کند؟

به‌نظر می‌رسد که تنها در وضعیت ضرورت و مواقع بحرانی است که بین بد و بدتر انتخاب می‌کنند؛ موقعیتی حاد که مجبوریم به آنی تصمیم بگیریم؛ مثل جنگ، قحطی و امثالهم، مثل مرگ و زندگی. جایی که مرگ حتمی، قطعی، نامنتظره و سریع است و پیش از آنکه کاری از دست ما بر بیاید باید اقدام کنیم. در سایر مواقع، در مواقع صلح و آرامش سعی می‌کنند شرایط بهتر را بسازند. این به‌خصوص وظیفهٔ یک مدیر و البته ناقد است.

از طرف دیگر هیچ معلوم نیست چه زوری و یا جبری در پشت کار هست که ما را مجبور می‌کند تکلیف پانصد هکتار بافت تاریخی کاشان را هرچه زودتر یک‌شبه یکسره کنیم؟ آن هم با وضعیت بد یا بدتری! تا جایی که در موردی مثل نوسازی بدنه‌های کوچه مسجد آقابزرگ که به‌زعم خود دست‌اندرکاران هم اشتباه درآمده اما همچنان به آن ادامه می‌دهند.

تا کی می‌توانیم این استدلال را پیش ببریم؟ بیش از بیست‌سال از آغاز مرمت خانه‌های تاریخی در کاشان می‌گذرد و سال‌هاست که بخش خصوصی هم در این امر جریانی را به راه انداخته، همگان دست‌کم به زبان به ارزش‌های آثار فرهنگی-تاریخی واقف شده‌اند به‌ویژه که نقدینگی زیادی هم در این بخش سرازیر شده است و کمک زیادی در رفع تردیدها نموده است. هیچ جنگی در میان نیست. و در این سال‌ها شهرداری بافت تاریخی هم در کنار سایر نهادهای موازی و ناکارآمد دیگر به‌وجود آمده است. بر فرض که محدودیت‌ها و موانعی سال‌ها پیش بر سر راه بود؛ امروزه تنها فرصت است که وجود دارد. اگر ما این میزان منطق در سرمان هست که میان بد و بدتر باید انتخاب کنیم، چرا به جای بستن دهان منتقدین در راه بهبود شرایط از آن استفاده نمی‌کنیم؟ ⬇️
⬆️ دامنهٔ کاربرد این مغالطه کم کم دارد مرز مسئولین را در می‌نوردد و به دیگر جاها هم سرایت می‌کند. از طرف دیگر این برهان شباهت غریب و قابل تأملی دارد به آنچه که سال‌هاست در فضای سیاسی کشور در حال وقوع است. انگار شرایط تا جایی پیش می‌رود که سیاست سنجه‌ای می‌شود برای در بر گرفتن همه چیز. فارغ از اینکه یک واقعیت سیاسی را نمی‌باید در عرصهٔ تاریخ فرهنگی کشور که عرصه‌ای دراز مدت است تسری داد، اما بحرانی جلوه دادن همه چیز از روش‌های دیگر مغالطه است.

و اما چند مغالطهٔ دیگر که در ادامه به صورت خلاصه می‌آوریم:
-جمع جبری اتفاقات
این مغالطه به این معنی است که جمع کارهای خوب و بد انجام شده را اگر در یک معادله ریاضی بگذاریم، نتیجه مثبت بوده است! بنابراین بدها را نبینیم و خوبی‌ها را در صد ضرب‌ کنیم. نمود عینی تلقی کمیت‌گرایانه.

-تخریب به عمد یا سهو؟! اشتباهاتی وجود داشته! اما چه کاری بدون اشتباه است؟!
سهو جلوه‌ دادن اشتباهات و برگذشتن از آن‌ها مغالطهٔ دیگری است که در این گونه سمینارها رایج است. تخریب چه سهوی باشد چه عمدی تخریب است، و تخریب سهوی سرمایه‌های ملی همان‌قدر اهمیت دارد که تخریب عمدی. تازه وقتی به نادانستن خود اصرار و افتخار داریم، چه جای صحبت از سهو؟! آیا می‌شود از سهو حرف زد؟
-وارونگی
این مغالطه به این شکل نمود می‌یابد: «ما شروع می‌کنیم به ساختن، شما اگر طرحی با توجیهات جالب‌توجّه اقتصادی داشتید بیاورید تا ما بپسندیم. اگر نیاوردید پس مقصر خودتان هستید!»

بافت تاریخی کاشان یک شوخی نیست. یک پروژهٔ عمرانی هم نیست. یک موضوع ملی و حتّی جهانی به پهنای هزاران سال تاریخ این کشور و بشریت است، نه یک بنر«فرهنگ هفت هزار ساله» در سطح شهر با تصویری بادگیر خانهٔ بروجردی‌ها. مداخله در آن می‌باید بیش از این‌ها حساسیت‌برانگیز باشد. متأسفانه در شرایط موجود، مرمت، تجربه و واژه‌های دیگری از این دست، تنها مغالطه‌های بزرگی هستند که در سطحی از نوآوری انگار از لای کتاب‌های فلسفه بیرون جسته و در این جغرافیای خاص به اجرا در آمده‌اند.
در پایان خوانندگان علاقه‌مند را به دیدن یکی دو نمونه از «تجارب مرمت شهری» در کاشان دعوت می‌کنم (تصاویر پیوست مطلب).

@Koubeh
بافت میدانگاه آقا در سال‌های ۱۳۳۵، ۱۳۸۵، ۱۳۹۵؛ کاری از وحید پرهیزکاری