کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
کوبه
Photo
«نخستین بحث، نوعی تمایل آسیب‌شناختی به جدا کردن «امرمعماری» از «امر شهرسازی» است که بیش از صد سال به ما ضربه زده است. بسیاری از معماران ما چنان طراحی می‌کنند که گویی قرار است بنا درون خلأ ساخته شود، خلأیی نه فقط فضایی بلکه اجتماعی، تاریخی و زمانی. این، نوعی پوچ‌اندیشی است که بدون شک کار ما را به بن‌بست می‌کشاند. در این رویکرد، شهری بودن «فضای ساخته شده» چندان محوریت ندارد، بلکه «بنا» است که حرف اول و آخر را می‌زند؛ زیرا «شهر» هنوز موقعیت یک «بنای» کامل و سراسری دموکراتیک را که باید حاصل مدرنیتی عقلانیت‌یافته باشد، ندارد؛ در حالی که در معماری مدرن، شهر همیشه یا خود «بنا» است یا چارچوب اساسی و اصل که هر «بنا»یی باید درون آن تعریف شده و با آن قادر به مبادله معنایی و نمادین باشد و خود را از درون آن تعریف کند.در این میان، محور اصلی آسیب‌شناسی معماری ایرانی همان محوری است که همهٔ مشکلات مدرنیته‌های ما در آن قرار دارد؛ یعنی، انتقال برون‌زا و ناکامل معماری و به‌ویژه انتقال «مادی» و «غیردموکراتیک» آن.
بنابراین، مشکل لزوماً نه در «معمار» است و نه در «معماری» نه در «شکل» است و نه در «محتوا». مشکل در چیزی است که باید به اصطلاح اروپایی بدان گفت: «چهارگوش خواستن دایره»؛ یعنی، تمایل به ایجاد یک اندیشهٔ پرتوان در آفرینش «فضا/زمان» در یک چارچوب غیردموکراتیک و برون از زمان/فضاهای تاریخی و در گذشته و آینده و در جامعه و مبادله‌های اجتماعی؛ از این خواست، درنهایت یک «اثر هنری» بیرون می‌آید که یا باید آن را با انتزاعی دیدنش و قطع رابطه با شهر در نظر گرفت و ارزیابی کرد یا به صورتی استثنایی و حتی اتفاقی در حوادث شهر ارزشی معمارانه بیابد: مثل برج آزادی.»

ناصر فکوهی؛ بخشی از سخنرانی «آسیب‌شناسی معماری معاصر ایران»
از سلسله‌نشست‌های تجارب مطالعات معماری و شهرسازی در ایران
دانشگاه تهران، ۱۴ دی ۱۳۹۵
@koubeh
کوبه
آسیب‌شناسی معماری معاصر ایران.pdf
متن سخنرانی «آسیب‌شناسی معماری معاصر ایران» دکتر ناصر فکوهی در دانشگاه تهران؛
منتشر شده در روزنامهٔ ایران، ۱۸ دی ۱۳۹۵.
چهارطبقه کجاست؟

سیده‌شیرین حجازی

آدرس می‌دهند چهارطبقه، مدرس ٨، پلاک ٢٠. آدرس پستی و رسمی‌ای که با پرانتز دستکاری شده و نام چهارطبقه مفهوم‌ترش کرده است. چهارطبقه نام ساختمانی است با همین تعداد طبقات، که در سال ١٣٠٧ خورشیدی، همزمان با احداث خیابان ارگ در مشهد ساخته شده است.

از همان اوائل ساخت ساختمان، آن را به نام چهارطبقه می‌شناختند. چهارطبقه لابد نماد بلندی و شکوه در ذهن مشهدی‌های آن دوران است. تا زمان ساخت چهارطبقه، هیچ ساختمانی در این شهر با این ارتفاع ساخته نشده بود. چهارطبقهٔ مردم مقیم مشهد، ساختمانی است با چهارطبقه نما و تراس‌های کوچکی که از همان اوائل احداث خیابان در ایران باب شدند. این چهارطبقه هم در انتهای خیابان خسروی و سر یک سه‌راه است و بهترین دید را به خیابان مقابلش دارد.

عمر ساختمان‌ها شاید به مدت‌زمان حضور فیزیکی‌شان در شهر محدود نشود. تا وقتی هستند کسانی که خیال می‌کنند اگر بخواهند کاموا بخرند باید به چارطبقه بروند، حتماً چهارطبقه‌ای آن‌جا هست و نبودش احساس نمی‌شود. نه جوان‌ها، که بعضی بزرگ‌ترها هم که حالا میان‌سال شده‌اند خیال می‌کنند که چهارطبقه هنوز همان‌جایی‌ست که می‌روند. ساختمان چهارطبقهٔ مشهد، ٤١ سال بعد از ساخته شدن، با نیت گسترش خیابان‌کشی‌های شهر و احداث خیابان دروازه‌طلایی تخریب شد و عمر فیزیکی آن به پایان رسید.

امروز ٤٥ سال از تخریب آن می‌گذرد و عمر نبودش، از طول زندگی‌اش بیشتر هم شده اما عبارت «نبش چهارطبقه» هنوز معنادار است. یک اثر معماری، تا کجا می‌تواند در ذهن بیننده اثر بگذارد که حتی اگر عمر کوتاهی هم داشت باز بشناسندش؟ ساختمانی که بعد از تولد، هتل بوده و پیش از مرگ ادارهٔ کلّ فرهنگ و استفاده‌کنندگان آن نه مشهدی‌ها، که زائران و آن‌هایی بودند که تا سال ٥٠ سروکارشان به ادارهٔ فرهنگ می‌افتاد. با این تفاسیر، «چهارطبقه» در میان مشهدی‌هایی که برایش این نام را برگزیده‌اند، مخاطبان و استفاده‌کنندگان زیادی نداشته است. با وجودِ این، همه این ساختمان را می‌شناسند. حتی جوان‌ترها بی‌آنکه خواسته باشند یاد گرفته‌اند که ظاهراً روزی تکنولوژی معماری خودش را در تعداد طبقات در خیابان خسروی نشان داده و امروز به نمایندهٔ پیشرفت فن ساختمان می‌گوییم «چهارطبقه».

یک ساختمان، یک دروازه، یک میدان و هر عنصر معماری و شهرسازی دیگری می‌تواند به راحتی در اذهان جا باز کند و با دلبری کاری کند که حتی پس از رفتنش، هنوز به او فکر کنی. بگویی دروازه قوچّان و ندانی کجاست، بگویی فلکه سراب و نتوانی آن را بیابی، بخوانی میدان احمدآباد میدانی نبینی، بگویند ارگ و هرچه بپرسی ارگی نباشد. اما خاطرهٔ فضای شهری که در آن زیسته‌ای، بی‌اعتنا به اینکه تجربهٔ حضور در آن‌ها را داشتی یا نه، نام‌ها را برایت معتبر کرده است.

در همهٔ این نام‌های جا مانده بر خیابان‌ها، نقش خاطرهٔ جمعی غیرقابل انکار است. اما دربارهٔ چهارطبقه، نقش ورود گونه‌ای جدید از معماری به شهر و ذوق‌زدگی مردم از این تازه‌وارد بلند و ارجاع به «همو که چار طبقه دِرِه» را نباید انکار کرد، ارجاعی که به عمر نود سالهٔ اسمی قراردادی بین شهروندان انجامیده است. همین امروز هر ساختمانی را خراب کنند، تا ده سال آینده کمتر بتوان کسی را پیدا کرد که محل آن را به عنوان نشانی به رفیقی بدهد. شهر امروز، آن‌چنان از هر نوع نوآوری و یا تلاش های نیانجامیده به ابداع اشباع است، که خاطره کمتر فرصت تولد پیدا می‌کند. این شاید از نقاط قوت شهر قدیمی است که تعلق را در ساکنانش ایجاد می‌کند و از آن‌ها در قبال تولد و مرگ میوه‌هایش، واکنش می‌گیرد. اگر جز این بود امروز هم شهروندان نام می‌ساختند و با آن نام‌ها خیابان‌ها را می‌خواندند و واجد اعتبار می‌کردند، کما اینکه تا پیش از ١۳۰٧، چهارطبقه‌ها را هم با «آن‌جا» گفتن آدرس نمی‌دادند.⬇️
⬆️چهارطبقه ساختمانی است چهارطبقه که در سال ١٣٠٧ خورشیدی، همزمان با احداث خیابان ارگ ساخته شد. خود ارگ خیابانی است شمالی-جنوبی که در محله‌ای با همین نام احداث شده است. محلهٔ ارگ نام خود را از ارگی می‌گیرد که در زمان احداث خیابان وجود خارجی نداشته و نام خیابان احداث شده را هم پهلوی گذاشته‌اند. ارگ کجاست که چهارطبقه در زمان احداث خیابانش ساخته شود؟ خاطرهٔ ابنیه گویی زنجیره‌ای از اسامی می‌سازد، زنجیره‌ای که دور دانه‌های مهم خط می‌کشد و اجازه نمی‌دهد از یاد بروند. گاهی باید شک کنیم که این نام‌گذاری‌ها شاید آگاهانه بوده است. شهر مشهد از فقر اطلاعات دربارهٔ معماری معاصر رنج می‌برد. راستی اگر ارگ و چهارطبقه نمی‌بودند تا یادآوری کنند وجود چیزهایی را و ساده کنند پیگیری تاریخ معماری را در یک شهر، چه چیز بهتری وجود داشت که حتی در نبود اطلاعات تصویری باز هم قابلیت بازگشت به اصل ماجرا را داشته باشد؟ چه چیز بهتری که صحه بگذارد بر درستی ضرب‌المثل معروف« تا نباشد چیزکی» و سال‌ها بعد بگویند اگر نه چهارطبقه، دست‌کم ساختمانی چندطبقه این‌جا بوده است؟

خاطرهٔ جمعی تا چه اندازه برساختهٔ واقعی خاطرهٔ فضا است و چه اندازه ساختهٔ اذهانی هوشیار است تا خاطره‌ای از شهرشان یا هویتی برای آن بسازند؟ وگرنه اگر چهارطبقه ساختمانی مهم و مطرح باشد چه لزومی داشت که خیابان دروازه طلایی را از همان‌جایی آغاز کنند که ساختمان بلند شهر هست؟ اینکه امروز کمتر خاطرهٔ شفاهی می‌سازیم و برای شهر داستان می‌گوییم شاید برآمده از گسترش ابزار ثبت باشد و دیگر نیازی به این سینه‌به‌سینه گشتن‌ها و واردکردن شهر به ساحت روایت نیست.

چهارطبقه ساختمانی است چهارطبقه که در سال ١٣۰٧ همزمان با احداث خیابان ارگ در مشهد ساخته شد. مشهدی‌ها اگر خیلی همت داشته باشند که به چهارطبقه فکر کنند، با تطبیق دو سه پنج عکس بازمانده از آن دوران و با گرفتن نقشه‌های قدیمی شهر از احتکارکنندگان نقشه، می‌توانند حدس بزنند که کدام عکس قدیمی، آن چهارطبقهٔ معروف است. چهارطبقه ساختمانی است چهارطبقه که در سال ١٣٥٠ همزمان با احداث خیابان مدرس تخریب شد. پایه‌های ساختمان زیر خیابان رفت و دروازه‌طلایی روی آن نشست و عده‌ای خاطرهٔ ساختمان را برای هم روی زمین نگاه داشتند.

@koubeh
نااندیشگی اندیشۀ توسعه

مهدی علیدادی


«کتاب مرا دور بیانداز؛ مگذار متقاعدت کند! گمان مبر که حقیقت تو را کس دیگری می‌تواند برایت پیدا کند. به خود بگو که این کتاب هم چیزی نیست مگر یکی از هزاران شیوۀ رویارویی با زندگی. تو راه خویش را بجوی!» (ژید، ۱۹۸۷). آهنگ اختتامیۀ کتاب مائده‌های زمینی در مکان و زمان‌های دور از روزگار ماست؛ اما چه خوش آشنا می‌آید.

ما کتاب را گرفتیم که از آن بیاموزیم و دنیای خویش را بربسازیم اما پس از پرسه‌زدن‌های پلانغ‌وار(۱) در دامی گرفتار آمدیم که همۀ منابع را صرف آن نمودیم که سناریوهای کتاب را در پرتو سرزمین به روی صحنه ببریم. «توسعه» یکی از مفاهیمی است که شاید بتوان در متون دو سدۀ اخیر آن را ردیابی کرد. پرواضح است که بیشتر نقش یک برابرنهاد را دارد تا اینکه ایجاباً حامل معانی‌ای باشد. بنابراین، خود را در جایی یافتیم که از آن به «اندیشۀ توسعه» یاد می‌کنند. اگرچه در نیم قرن اخیر قلم‌فرسایی‌ها شده است مایلم بار دیگر به بازگویی و نشخوار آن بپردازم.

مفهوم توسعه به‌خودیِ‌خود دارای مختصات و ویژگی‌هایی است که بحث در مورد آن‌ها تا قبل از پذیرش اندیشۀ آن معنادار است؛ اما با پذیرفتن این مفهوم، همۀ متعلقات آن را در آغوش کشیده‌ایم. با نگاهی به ورق تاریخ به‌روشنی می‌توان دریافت که مفهوم توسعه از ابتدا برای ما یک خاستگاه بیرونی داشته است. ازاین‌رو این امر خود اساسی شده است که درک عمومی بر آن باشد که توسعه به معنی کاشتن یک زائدۀ خارجی در زمینه داخلی است.

بخش عظیمی از تلاش‌های «منورالفکران» یا «روشن‌فکران» از اواخر دورۀ قاجار بر آن بوده است که در سایۀ این مفهوم به تعریف و تفسیر عناصر عیانی مدرنیته بپردازند. به‌کرّات همۀ ما این مفهوم را در کنار شهری‌شدن، دانشگاه، کارخانه، اتومبیل، قانون و... شنیده‌ایم. در مقام قضاوت تاریخی در کنار همۀ جدوجهدهای ارزشمندی که این قشر بر جای گذارده و تاریخ را برساخته‌اند، دو نکته را نمی‌توان از نظر دور داشت: اول اینکه «توسعه» فروکاهیده شد، اگر نگوییم که توسعه در راه‌آهن، تلفن، ماشین و ساختمان خلاصه شد حداقل می‌توان این عناصر را پایگاه آن به حساب آورد؛ و دوم اینکه تعبیر و تفسیر آن برون‌زا بود. ولع نوگرایان آن‌چنان زیاد بود که توسعه را با ظرف آن برمی‌گرفتند، انگار که قطعه‌ ابزاری خریداری می‌کردند. شاید به چندوچون‌ تلاش‌های اهل قلم و اندیشه در این باب آگاه باشیم ولی در اینجا تنها بی‌واسطه به نظاره خواهیم رفت. با ورود به یک مصداق از قید مفاهیم می‌گریزیم و در بستر واقعیتی عینی به واکاوی خواهیم پرداخت.

«توسعۀ پایدار» یکی از خسته‌کننده‌ترین مفاهیم پنج دهۀ اخیر است که به الفبای معماری و شهرسازی بدل و رهیافت غالب شده است. اما کاربست این مفهوم در نظام توسعۀ روستایی کشور:
⬇️
⬆️ روستاها به عنوان مراکز مولد در نظام سنتی ایران جایگاه بی‌بدیلی داشته‌اند. با این حال در اوایل قرن اخیر آرمان‌هایی تحت لوای «توسعه» سوار بر جریان روشنفکری نظام‌های کهن را مورد حمله قرار داده‌اند. در بستر تاریخ، اولین ضربۀ‌ کاری تحت عنوان سیاست «اصلاحات ارضی» بر تنه و ساختار نظام چندهزار سالۀ کشاورزی کشور وارد شد. نظام خودمدیریتی روستایی (فارغ از کم‌وکاست‌های آن) پذیرای نیرویی بیرونی می‌شود به نام «دولت» که با وعده‌هایی اغواگرانه همۀ سازمان‌های کهن را نشانه می‌رفت. در واقع پیش‌درآمدی بود بر یک رابطۀ نامتوازن بین سیستم رو‌به‌رشد و ساختاری که هر روز نحیف‌تر می‌شد.

آری، بار دیگر به بهانۀ «توسعه»، موج‌‌سواران بروکرات جدید بر کهنه‌نظام سنتی چیرگی می‌یابند و تسلط مرکز بر پیرامون دوچندان می‌گردد و اولین تیرِ کاری را به اتکای به نفس «روستا» می‌زند. آری، لوله‌های آب جای قنات‌های چندصد ساله را می‌گیرد؛ سیلوها، کشاورزان را وا می‌دارد که کاشته‌های خویش را به‌ازای اجناس مصرفی شهری به دولت بسپارند. عشوه‌های اجناس رنگارنگ و پایکوبی پول‌های سرگردان در شهر این بار سرنوشت مش‌حسن و گاوش را به‌گونه‌ای‌دیگر روایت می‌کند. آری، مش‌حسن و گاو هر دو سرنوشت مشابهی را تجربه می‌کنند؛ اما مقصد این بار متفاوت است. گاو به گاوداری می‌رود و مش‌حسنی که دنیایش از تپه به تپه و از کوه به کوه تعریف می‌شد، حال صاحب زمینی است که شابلون مهندس(!) آن را تعیین می‌کند. آری، باز سخن‌ها گفته‌اند از این داستان با عناوینی از قبیل «موج مهاجرت روستاشهری» و «هجوم روستاییان به شهر» و امثال این‌ها که انگشتِ اشاره را باز به این دیوار کوتاه نشانه روند.

اما داستان به همین‌جا ختم نمی‌شود. مش‌حسن آشیانه و مال و فکرش در شهر است اما دلش جامانده و این ظاهرنمایی‌های شهری چون اسید، معده‌اش را می‌سوزاند. آری، مش‌حسن فیلش یاد هندوستان کرده است. پارک‌های با درختان شانه‌به‌شانه برایش حتی خاطره‌ای از تک درخت بیابان هم زنده نمی‌کند. آری، این بار چون سایه، «ارغوانش آن‌جاست»، «ارغوانش تنهاست». به‌ظاهر وضعیت خوبی دارد، حساب بانکی، غرفۀ بازار، واحدهای آپارتمان و چه و چه. اما این بار جدی‌جدی قصد بازگشت به موطن دارد. به‌لطف رئیس‌جمهور حامی محرومان و روستائیان، روستا امروز خانه‌های مهندسی و امکانات شهری دارد و او نیز فرصتی می‌یابد که به روستا بازگردد.

باز چرخه تکرار می‌شود. «توسعه» و مش‌حسن بار دیگر رو به‌سوی روستا دارد. اما این بار با جیب پر و ایده‌ای در سر. معماران جاه‌طلبی که سال‌ها در آتلیه‌های سه‌درچهار قوطی‌کبریت می‌فروختند، این بار فرصتی یافته‌اند که پرواز ذهنشان را نظاره‌گر باشند. مش‌حسن این دفعه متفاوت است: ویلا می‌خواهد. گاوی که پولش به آجر و آهن تبدیل شده بود باید به هوش بیاید و شاهد تبدیل دوبارۀ سودش به آجر و آهن به‌سوی موطنش باشد. آری، اگر آن‌روز مش‌حسن با رفتنش شاخ‌وبرگ این درخت را تکه‌تکه کرد، این بار با آمدنش ریشه را نشانه رفته است تا اطمینان خاطر نماید که علفی از هرزگذشته نماند. اگر آن‌روز مش‌حسن و گاوش با دلی پرشور و سری پرهیاهو به شهر می‌رفتند، این بار مش‌حسن همان مجنون ساعدی است که در سوگ گاوش در اصطبلی که نامش «ویلا»ست، ماما می‌کند و ادای گاوش را در می‌آورد. کدخدا و مش‌اسلام اما ...

(۱) اصطلاحی فرانسوی که برای کسانی به‌کار برده می‌شود که بدون هدف خاصی در فضاهای شهری پرسه می‌زنند.

@Koubeh
اعوجاج شوشتر نو و مدیریت شهری: چه‌ کسی مقصر است؟

کامیار صلواتی

در سفر اخیرمان به خوزستان، دیدن شوشتر نو و وضعیتی که در آن دست‌وپا می‌زد، ما را تکان داد: کوچه‌هایی که قرار بود برای پیاده تعریف شود، عرصهٔ جولان ماشین و موتور شده بود؛ خانه‌ای که به‌هزار ظرافت طرح‌ریزی شده بود را با سنگ‌های براق صورتی نما کرده بودند، دیوارهای «گذر مسجد» با سرامیک دستشویی پوشانده شده بود، و هر خانه‌اش داغ زخمی داشت. همهٔ ما بر سر این که چیزی درست پیش نرفته بود توافق داشتیم، امّا بر سر اینکه کجای کار اشتباه شده هیچ توافقی در کار نبود.

در واکنش به این وضعیت، دو نفر در کوبه یادداشت‌هایی نوشتند. شیرین حجازی مشکل را در نهایت «انطباق‌ناپذیری طرح با نیازهای ساکنین» دانسته بود و ایراداتی را متوجه خود طرح کرده بود، و مهدی طاهری از برج‌عاج‌نشینی معمار، بی‌توجهی‌اش به نیازهای کاربران و ناامنی محلّه سخن گفته بود. به‌عبارت بهتر، یکی از نوشته‌ها مستقیماً به معمار تاخته بود و دیگری معمار را از عوامل موثر در وضعیت امروزی پروژه می‌دانست.

شوشتر نو از معدود مجموعه‌هایی در مقیاس محلّه است که معماری شناخته‌شده طرحش را ریخته و تا حدّ قابل‌توجّهی مجال اجرا و عینیت‌یافتن پیدا کرده است. همه‌چیزش ظاهراً فکر شده است، جایزهٔ آقاخان برده، و در هرگوشه‌اش چیزی برای کشف هست. امّا آیا تمام این جوایز، تمام این توفیق‌ها و تمام این زیبایی‌ها، رذالتی را پشت خود پنهان کرده‌اند؟

از شوشتر نو بیرون بیاییم و به پس‌کوچه‌های تهران بازگردیم. چندبار ملحقات مطلقاً غیرمنطقی و خودخواهانهٔ ساکنان خانه‌ها و صاحبان مغازه‌ها به بناهای تاریخی، شاخص و یا حتّی بناهای کاملاً «معمول» امروزی‌مان را دیده‌ایم؟ چند بار حسرت دست‌کاری‌های نالازم و اغتشاش‌آفرینی را خورده‌ایم که شهر و عرصهٔ عمومی را جز برای ساکنان خانه یا مغازه‌ای خاص به‌نهایت آزاردهندگی بصری و کارکردی رسانده‌اند؟‌ فکر می‌کنم وضعیت اسفناک بی‌توجهی به وجههٔ بیرونی زندگانی و خانه‌های ما در شهرها چنان عیان است که نیازی نیست سرش مجادله‌ای کنیم. مگر ما با دیگر بناها و بافت‌های شهری‌مان- چه معاصر چه تاریخی- رفتاری متفاوت و منطقی داشته‌ایم که مقاومت منفی ساکنان شوشتر نو را نشانهٔ بی‌مبالاتی معمارش می‌دانیم؟ آیا می‌توان در کشورهای دیگر به این سادگی نما و شکل و جزییات و کلیات بناها را چه در بافت‌های تاریخی چه در بافت‌های امروزین این‌طور دست‌کاری کرد و چنین آزادی بی‌حدّوحصری را برای کاربرانش متصور شد؟‌

شهر و معماری نیازمند قانون، نگه‌داری و رسیدگی است. نمی‌شود بنایی را ساخت و انتظار داشت به لطایف‌الحیل هیچ‌کس آن را تغییر ندهد و در فقدان نظارت و توجه، جامعه‌ای یکدست و اخلاقی و پاک‌دامن به آن دست‌اندازی نکند. فرض کنید که در جامعه‌ای که امکان دستبرد زدن به‌راحتی فراهم است، از میان انبوه مردم، یک‌نفر پیدا شود و دستبردی به یک مغازه بزند و اجناسش را به خانهٔ خود ببرد؛ و منطق حکم می‌کند که در یک جامعهٔ واقعی –نه آرمان‌شهری خیالی و ناموجود- بالاخره چنین خواهد شد. اگر سیستم نظارتی‌ای نباشد که سارق را مجازات کند و اموال صاحب‌مغازه را به او بازگرداند، هم صاحب‌مغازه، هم دیگر اعضای آن جامعه، یگانه راه نجات و حیات و بقای خود را متوسل شدن به اعمال غیرقانونی می‌دانند؛ چه این عمل تکرار عمل دزدی برای توزیع «عادلانهٔ» اجناس موجود باشد و چه برخورد شخصی و غیرقانونی با فرد دزد.⬇️
⬆️همین وضعیت را دربارهٔ شهر تصور کنید: بسیار محتمل است که در میان انبوه ساکنان یک شهرک یا مجتمع- آن هم در وضعیتی که جامعهٔ هدفش آن را تخلیه کرده، مدیریت شهری به آن بی‌توجّه است، جمعیتی کم‌درآمدتر و کاملاً ناهمگن و بیش از ظرفیت شهرک جایش را گرفته و امکان تغییر دادن در بناها به‌سادگی فراهم است- کسی پیدا شود و تغییری ایجاد کند؛ مثلاً فراتر از محدودهٔ زمین و ملکش، حیاطی چند متری جلوی خانه‌اش بزند. مگر می‌شود انتظار داشت که با انجام چنین عملی از سوی یک خانواده، در فقدان مدیریت و نظارت کارآمد شهری، دیگران احساس نکنند که حقی از آنان ضایع شده است و حقشان را با تکرار آن عمل نادرست نستانند؟

همین مسأله را اگر پی بگیریم به پاسخ‌های بیشتری هم می‌رسیم: شوشتر نو قرار بوده فضاهایی برای پارک ماشین‌ها داشته باشد تا بخش‌هایی از آن کاملاً منحصر به پیاده‌ها بماند؛ عملی که به‌هیچ‌وجه تازه و عجیب نیست و اجرایی کردنش هم قاعدتاً نمی‌بایست چندان دشوار باشد. قرائن ماجرا نشان می‌دهد که تا پیش از رها شدن این مجموعه و موجود بودن سازوکاری مدیریتی برای شهرک که باعث می‌شده پارکینگ‌های آن شهرک هم طبق برنامه به‌وظیفه‌شان عمل کنند،‌ تمهیدات معمار کارگر افتاده بود. رها شدن شوشتر نو همانا و بی‌معنا و احتمالاً ناامن شدن پارکینگ‌های شوشتر نو همان! از این به بعد، ساکنان ساده‌ترین راه را ساختن پارکینگ‌های شخصی جلوی خانه‌هایشان دیده‌اند و پیاده‌راه‌های شوشتر نو، به مضحکه‌ای پرتناقض تبدیل شدند: کوچه‌هایی باریک که جولانگاه انواع اتومبیل‌ها هستند.

معمار در خلاء طراحی نمی‌کند. معمار اگر برج عاج‌نشین هم باشد،‌ با چند عامل به‌شدت قوی‌تر از خودش باید دست‌وپنجه نرم کند: کارفرما یکی از آنان است؛ آن هم وقتی پای کارفرمایی دولتی درمیان باشد. بارها به‌چشم دیده‌ام که معماران بنایی را طراحی می‌کنند و وقتی کارفرماهای دولتی‌شان دغدغه‌مند «ایرانی-اسلامی» بودن طرح آن هستند،‌ یا ناچارند طراحی‌شان را به سمت همان رویکردهای مرتجعانه متمایل کنند یا –اگر بخت یارشان باشد- با توضیحی قانع‌کننده که بر طرح سوار می‌کنند آن را «ایرانی-اسلامی» جلوه دهند. در این حالت دوم، خودشان هم توجیهشان را باور ندارند.

نمی‌خواهم تمام معضلات شوشتر نو و مجتمع‌های مشابه را به فقدان مدیریت شهری کارآمد تقلیل بدهم. بی‌شک در این میان می‌توانیم ردّ عوامل دیگری را نیز پی بگیریم: آیا استفادهٔ معمار از المان‌های سنّتی معماری دزفول، ولو با بسط معنای کارکردی آن‌ها، در تضاد با تداعی‌های ذهنی آزاردهندهٔ مردمان فرودستی که تشنهٔ نو شدن و فرار از فرسودگی -با تعریف خودشان از فرسودگی- هستند،‌ نبوده است؟ آیا وضع فاجعه‌بار بناهای صدسالهٔ اخیر ما- مثلاً بناهای مسکونی دههٔ بیست و سی در تهران- ناشی از نگاه رمانتیک، ارزش‌گذارانه و ایدئولوژیک به‌اصطلاح «محققان» ما به تاریخ معماری در بسیاری از دانشکده‌های معماری نیست؟ آیا گسترش اتومبیل و ضعف سیستم‌های حمل‌ونقل عمومی در شهرهای ما، موجب غلبهٔ اتومبیل بر این شهرک زیبا نشده است؟

نوشتهٔ طاهری و حجازی در دل خود گویی همان را پذیرفته‌اند که معترضش هستند: «زیاده جدّی گرفتن معماران»، بازتولید همان پندار که معمار همه‌کاره و قهرمان است و اثرش منتزع از مکان و زمان، و انتظار اینکه معمار در شرایطی خاص چیزی طراحی کند و آن اثر در تمام شرایط و با تمام تغییرات و بی‌مبالاتی‌ها باز به‌طرزی افسانه‌ای به حیات خود ادامه دهد. می‌شود از منظر بندِرخت‌ها به‌راحتی معمار این پروژه را نقد کرد؛ امّا جز آن است که اگر در نسبت با سایر بناهای معاصر یا مجموعه‌های اجتماعی‌مان بسنجیم، شوشتر نو لااقل حیاط‌هایی –گیریم بدون آفتاب امّا بادگیر- دارد که می‌توان در آن لباس‌ها را پهن کرد؟ حتّی اگر واقعاً معمار از برج عاجش پایین می‌آمد و لباس‌های شوشتر نویی‌ها را پناه می‌داد، آن مرکز تجاری زنده و سالم می‌ماند و آن نماهای صورتی روی دیوارها نمی‌نشستند؟ گمان نمی‌کنم. زخم شوشتر نو و دیگر شهرهای ما کاری‌تر از این حرف‌هاست و حکایت درد شوشتر نو، «حکایتی‌ست که تکرار می‌شود به‌کرر». احتمالاً چون شوشتر نو، شوشتر نو بوده این‌چنین چشم ما را گرفته است؛ کافی است از لحظه‌ای که از خانه بیرون می‌زنیم به ساختمان‌های دوروبرمان نگاه کنیم تا ببینیم این معضل همه‌جا هست.

لینک نوشته‌های شیرین حجازی و مهدی طاهری دربارهٔ شوشتر نو در کوبه:
https://t.me/koubeh/217
https://t.me/koubeh/200

@Koubeh
معماری کارت‌پستالی؛ معماری اینستاگرامی

نیلوفر رسولی

نوشته‌اند که گویا نظرِ شاهان قاجاری و درباریانِ همراه چنان به مظاهرِ ساختمان‌های اروپایی جلب شده‌ بود که در بازگشت از سفرهای خود، عکس‌ها و کارت‌پستال‌هایی از این بناها در چمدان یا بقچهٔ خود به همراه می‌آوردند و از معمارباشی‌ها می‌خواستند که ساختمان‌هایی شبیه آن‌ها بسازند. با اینکه بسیار قبل‌تر از ورود این کارت‌پستال‌ها زمینه‌ی آشنایی با معماری غرب آغاز شده‌ بود، نام «معماری کارت‌پستالی» از این‌جا بود که وارد واژگانِ تاریخ‌نگاری معماری ایران شد، چه از روی کارت‌پستال و چه از روی تصاویرِ دیگرِ ذهنی یا عینی، در این دوران بازتولید «تصویر» در معماری جای خود را پیدا کرد. حتی اگر نتوان سندی محکم برای ساخت بنایی براساس این کارت‌پستال‌ها یا تصاویر ارائه ‌داد، نمودی از این تلاش‌ را می‌توان در قصر و پل و ساختمان‌های فرنگی روی کاشی‌کاری‌های عمارات قاجاری به‌چشم دید؛ گویا این تصاویر در دل خود آرمان‌شهر و دگرجای عمارت‌نشینان را به تصویر می‌کشند، تصویری که خود از دلِ تصویرِ دیگری پرورانده شده‌ است. اگر ستون‌های کرنتی و سنتوری‌های کارت‌پستال‌ها جای خود را در ایوان ورودی عمارت‌های تاجر‌نشین پیدا می‌کردند، اگر تصاویر خانه‌هایی با شیروانی و قلعه و پل‌های اروپایی روی کاشی‌های موزهٔ مقدم هنوز به‌چشم می‌خورند، اگر تصویر فرشته‌های عریان راهی به اندرونی خانه‌های کاشان پیدا می‌کردند، امروز هم تصاویر سوغاتی از آن دنیای دیگر در رسانه‌های جمعی رد‌و‌بدل می‌شوند؛ تصاویری که توانسته‌اند جایی برای ظهور خود پیدا کنند: کافه‌ها.

قبل از اینکه اینستاگرام بیاید بسیاری از کافه‌ها تاریک بودند، کافه اصلاً جایی بود زیرِ پله که تمام دیوارهایش اگر سیاه نبود، قهوه‌ای تیره رنگ می‌شد؛ میز و صندلی هم که ترجیحاً به تیره‌ترین رنگ ممکن انتخاب می‌شد و‌ هیچ‌کدام از این اثاثیه تلاشی برای بازتاب نور از سطح دلزدهٔ خود نداشتند. روی دیوارها هم عکس‌های سیاه‌وسفید نویسندگان، سینماگران و موزیسین‌هایی به شکل نامنظم و گاه سواربرهم نصب می‌شد که چهره و سیگارِ در دستشان در دود و تاریکی کافه گم می‌شد. اما چه شد که کم‌کم فضای داخلی کافه‌ها روشن و روشن و روشن‌تر شدند، کافه‌ها از زیرِزمین به کنار خیابان راه پیدا کردند و گاه تنها شیشه‌ای شفاف حدّفاصل اندرونی کافه و بیرونی خیابان شد؟ چه ‌شد که پوسترها جمع ‌شدند و قاب عکس‌هایی مینی‌مال جای آن‌ها را گرفتند؟ چه شد که کافه‌ها بر مبنای «دیوار» طراحی شدند، رنگ و بافت آجری یا سیمانی، نور متمرکز و حباب‌های شیشه‌ای، عکس و قاب عکس‌ها، کنتراستِ روشن دیوار با رنگ سبز آبی یا زرد مبل‌هایی که کسی روی آن مبل بنشیند و با بی‌توجهی عامدانه به دوربین، مشغول صحبت یا خنده با دوستی خیالی شود، همگی دیواری تخت را برای گرفتن عکسی آماده می‌کنند؛ عکسی که شاید بتواند برای خرجِ چند قلپ لیموناد در «کافه نزدیک» که شانزده هزارتومان خرج دارد دلیلی قانع‌کننده باشد. عکسی که در اینستاگرام نشر شود و لایک بخورد.⬇️
⬆️اپلیکیشن اینستاگرام در سال ۲۰۱۰ روانهٔ بازار شد، همراه با در دسترس قرارگرفتن گوشی‌های همراهِ هوشمند که قابلیت عکاسی پیشرفته‌ای داشتند و البته برخلاف فیس‌بوک یا توییتر، فیلتر نبودن این اپلیکیشن در ایران، همگی زمینه‌هایی برای محبوبیت این برنامه میان کاربران ایرانی بود. تصویر‌محور بودن این برنامه به کاربران خود امکان ثبت و مستند‌سازی زندگی روزانه و شخصی کاربرانش را در خلالِ عکس‌ها و ویدئوهایی می‌داد و همین امر موجب می‌شد که کاربران این برنامه از خلاقیت‌های گرافیکی برای گرفتن عکس‌های بهتر در این فضا استفاده کنند. شاید بتوان دستهٔ محبوبی از عکس‌های اینستاگرام را با نام «عکس‌های تخت» معرفی کرد، عکس‌هایی که سعی در حذف پرسپکتیو و قرار دادن سوژه‌های عکاسی در قابی از روبه‌رو و مستقیم دارند. این نوع نگاه به عکاسی حتی در نوع خاصی از سلفی شکل‌گرفت که در آن پاها یا دست‌های شخص عکاس بازهم در قابی تخت به نمایش گذاشته می‌شود؛ عکسی از پاهای جفت شده روی ساحل یا عکسی از دست‌هایی موازیِ هم روی میز کافه. این تصاویر بر مبنای تقارن مرکزی یا ترجیحاً محوری تعریف می‌شوند. در واقع کاربران اینستاگرام در بدوِ ورود به این فضا مجذوب این نوع خاص خلاقیت می‌شوند و به راحتی می‌توانند بعد از مدتی چهارچوب این خلاقیت را درک کرده و خود نیز شروع به بازتولید عکس‌هایی با همان نوعِ خلاقیت، موضوع و زاویه‌ی دید بکنند، و البته همین امر می‌تواند به بازتولید «قاب» بیانجامد یا کابران این برنامه را به جست‌و‌جوی قاب وادارد. کافه‌ها نه تنها قاب‌هایی «خوشگل» برای این نوع عکس‌ها دارند، بلکه با توجه به محبوبیت روزافزون عکس‌های اینستاگرام و خیل عظیم مشتری که به‌واسطهٔ این عکس‌ها سرازیر کافه‌ها می‌شوند،‌ قاب‌هایی برای گرفتن عکس‌های اینستاگرامی نیز ترتیب می‌دهند. این رابطهٔ دو سویه را می‌توان در نظرهای سایت‌هایی که به معرفی کافه‌ها می‌پردازند به راحتی مشاهد کرد:‌ «کافهٔ زیبا ،دلنشین و آرومیه، جون می‌ده واسه عکس گرفتن.»

رشته‌های ماکارونی که با دانه‌های سویای‌ رب‌خورده درهم پیچیده‌اند، داخلِ ظرف چینی گل‌سرخی بر سر هم تلنبار شده‌اند‌ و رویِ سفره‌ٔ آفتاب‌گردانِ خانه قرار گرفته باشند هرگز آن قاب مورد نظر اینستاگرامی را تولید نمی‌کند. برای کاربر اینستاگرام نور و کنتراست دو عامل مهم در به تصویر کشاندن سوژهٔ عکاسی است. میز چوبی روشن، رومیزی قرمز چهارخانه، ظرف سفید و پاستای‌آلفردو با تکه‌های زیتون برش‌خورده کنار آن تصویری مناسب‌تری را ارائه می‌دهد، کافی‌ست که نور عکس تنظیم و دو سه فیلتر روی آن امتحان شود تا به مرحلهٔ کسب‌و‌کار لایک‌گیری یا به عبارتی «دیده ‌شدن» نزدیک‌تر شود. این خلاقیت به‌قاب‌گرفته ‌شده در بازتولید کلیشه‌های معماری کافه‌ها هم موثر بوده‌است. ااین روزها در تهران،کافه‌های زیادی را می‌توان پیدا کرد که دیوار آجری اکسپوز به رنگ سفید مات دارند و سقفشان تراشیده شده تا تیرآهن‌هایش به نمایش گذاشته ‌شود. دکوراسیون داخلی کافه‌ها برای کسی که اولین بار وارد آن می‌شود می‌تواند بسیار چشم‌گیر باشد؛ اما کافی‌ست همین شخص چند کافهٔ دیگر را هم امتحان کند تا بتواند تکرار این ایده‌ها را به وضوح ببیند. کافه‌ها دگرجاهایی هستند که در عین تفاوت محسوس با فضاهای شهری که از کمبود فضاهای جمعی رنج می‌برند، در دل خود و خصوصاً از منظر معماری، بسیار مشابه هم و شاید بهتر است بگوییم مشابه نمونه‌های خارجی خود هستند که به‌راحتی در اینستاگرام و پینترست، مواردی شبیه و گاه عین‌به‌عین آن‌ها را می‌توان پیدا کرد. دگرجاهایی که با تکرار این ایده‌ها در تلاشند تا ترجمه‌ای از آنچه را که مردم در گوشی‌های همراه خود «دیده‌اند» برایشان مجسم کنند.

عکس‌هایی که از فضاهای کافه‌ها در اینستاگرام منتشر می‌شوند بی‌تردید در جذب مشتری برای کسب‌و‌کار کافه‌ها دخیل هستند. همین موضوع می‌تواند صاحبان کافه‌ها را ترغیب کند تا امکانات فضایی یا به‌عبارتی قاب‌های اینستاگرامی ِبیشتری برای مشتریان خود در نظر بگیرند و شانس خود را برای جذب مشتری به طرز قابل‌توجهی بالا ببرند. همین امر دوسویه می‌تواند مسیر فردی را که برای صرف قهوه به سمت «کافی‌شاپ» می‌رود، به سوی «کافه» تغییر ‌دهد، چرا که حساسیت این شخص نه فقط در آنچه که می‌خورد، بلکه در جزییات فضایی که در آن قهوهٔ خود را خواهد نوشید نیز تغییر کرده ‌است. چنین شخصی ترجیح می‌دهد که به‌جای خوردن یک ساندویچ در فست‌فودی با رنگ‌های تند قرمز و زرد و سفید که وی را برای ترک هرچه سریع‌تر آن‌جا ترغیب و صندلی‌های ناراحتی که وی را حتی از نشستن روی آن‌ها منع می‌کند، مبلغ بیش‌تری خرج ‌کند تا در فضایی با جزییات دل‌پذیرتر پاستای خود را بخورد و در نهایت در فضایی که ترجمه‌‌ایست کارت‌پستال‌وار از آنچه که «دیده» است، قابی برای عکس اینستاگرام خود پیدا کند.
@koubeh
کوبه
Photo
آن‌گاه که نوبت تعیین مقصر فرا برسد و همگان دلخوش به این باشند که می‌توانند عمر پنجاه‌سالهٔ پلاسکو را پاسخ تمام سوالات بدانند، پلاسکو سرپا نخواهد شد و زندگی به ناجیان بنا بازنخواهد گشت.
تعامل با محیط در آبشارهای شوشتر

سپیده ایری

محیط طبیعی زندگی انسان سرشار از چالش‌ها و فرصت‌های گوناگون است که ساکنان را به‌سمت استفاده از فرصت‌ها و مدارای با موانع سوق می‌دهد. یکی از ارزنده‌ترین نمونه‌های این همزیستی مسالمت‌آمیز و بهره‌برداری از محیط طبیعی را می‌توان در سازه‌های آبی شوشتر که اغلب با نام آبشار‌های شوشتر شناخته می‌شوند، مشاهده می‌کنیم. جایی که ساکنان به قدرت مکانیکی آب پی برده و دانستند که آب، این عنصر حیات‌بخش علاوه بر حاصلخیزی زمین‌هایشان می‌تواند با قدرت خود چرخ‌های آسیاب‌هایشان را نیز بچرخاند.

این سازه‌ها مشتمل بر کانال‌ها، پل‌بندها، آسیاب‌ها و تونل‌های هدایت آب است که همگی در ارتباط با یکدیگر کار می‌کنند. اساس کار مجموعه برپایۀ سد گَرگَر است که مسیر رودخانه را مسدود کرده و سطح آب را برای آبگیری تونل‌هایی حفر شده در تخته‌سنگ بالا می‌آورد. تونل‌ها آب را به مجموعه هدایت و به کانال‌های متعددی تقسیم می‌کند که پس از گرداندن چرخ آسیاب‌ها، آب به‌صورت آبشارهایی به محوطه‌ای حوضچه‌مانند سرازیر می‌شود. چهل‌وشش آسیاب با این اصول در محوطه وجود داشته‌اند که تعداد آن‌ها هم‌اکنون در اثر فرسودگی و تخریب (برای ساخت نیروگاه برق‌آبی در دورۀ رضاخان) کمتر شده است.

نکتۀ جالب توجه در این مجموعه استفادۀ بهینه از منابع طبیعی بدون ضربه‌زدن به اکوسیستم و حتی در هماهنگی کامل با آن است. به‌دلیل تولید آرد در آسیاب‌های این مجموعه، ماهی‌های آن بخش از رود نیز رشد بیشتری داشته‌اند . در حوضچۀ یادشده به‌دلیل رطوبت بهتر و نیز وفور منابع غذایی، پرندگان زیادی به چشم می‌خورند؛ حتی بیشتر از سایر بخش‌های ساحلی رود. تنوع و تراکم اکوسیستم در اطراف این حوضچه قابلِ‌توجه است. این امر نشان از هماهنگی بالای مجموعۀ یادشده با محیط طبیعی پیرامونی‌اش دارد. البته باید گفت همکاری و هماهنگی گذشته . هم‌اکنون این آسیاب‌ها متروک هستند و تنها از شمار اندکی از آن‌ها و آن هم در جهت توریسم و آشنایی با سازوکار آسیاب‌ها و پل‌بند است. علت متروک شدن و استفاده نکردن آسیاب‌ها را شاید بتوان روش‌های نوین صنعتی برای آرد کردن گندم دانست. اما این سوال پیش می‌آید که چرا در سازه‌های کنونی و معاصر این هماهنگی با طبیعت دیده نمی‌شود؟ علت این امر شاید در تقابل روش‌های نوین صنعتی با طبیعت، برخلاف شیوه‌های تولید سنتی باشد. اما این ناهماهنگی با طبیعت و برهم زدن توازن آن علاوه بر سازه‌های نوین در رفتار مردم نیز دیده می‌شود. نمونه‌های این امر را به‌وفور در ساختمان‌سازی‌های سال‌های اخیر با تخریب جنگل‌ها و حتی فضاهای سبز شهری و در رفتار مردم در روز طبیعت و نیز سواحل شمالی کشور شاهدیم. این تقابل با طبیعت از چه زمانی و به چه دلیلی شروع شد؟ چه عامل یا عواملی منجر به تدوام آن در طی این سالیان شدند؟ شاید ورود مظاهر مدرنیته به ایران این ذهنیت را به‌وجود آورد که برای ساخت این لوازم و استفاده از آن‌ها و درواقع «مدرن‌ شدن» نیازی به طبیعت ندارند و برای رسیدن به آرمانِ مدرنِ وارداتیِ خود همان‌طورکه تئوریسین‌های مدرن گذشته را در نظر نگرفتند، ایرانیان نیز در جهت مدرن شدن پا بر ارتباط سازندۀ پیشین خود با طبیعت گذاشتند. شاید هم با افزایش جمعیت دیگر امکان این ارتباط برقرار نبود. زیرا با افزایش جمعیت و توسعۀ بیشتر ارزش زمین بالا رفت و برای بسیاری از مردم بنا کردن ساختمان با تخریب محیط طبیعی صرفۀ اقتصادی بیشتری دارد. یا شاید مصالح نوین با محیط در تضاد بودند و مردم نیز ناگزیر از استفاده از این مصالح. البته مورد آخر در بسیاری ملل دیگر مثال نقض فراوان دارد و به‌عکس می‌توان از علم و مصالح نوین در راستای توازن بیشتر با محیط طبیعی استفاده کرد. عامل این جدایی از طبیعت هرچه باشد نیاز به بازگشت به تعامل سازنده با محیط که در آثار باقیمانده از نیاکان وجود دارد، احساس می‌شود. تا با بهره‌برداری مناسب از محیط طبیعی، پتانسیل‌های نهان در آن را نیز تقویت کنیم.

@Koubeh
سوگ‌نامه به‌جای سوگ، متن به‌مثابه سلفی؛ در باب واکنش‌های جامعۀ معماری به فاجعۀ پلاسکو

محمدمهدی طاهری


نشسته‌منتظرانیم بر لب میز تا یکی بمیرد و عرصۀ هرزگی قلم برسد. فضیلتِ اول‌نوشتن‌ها، وجاهتِ کامل‌نوشتن‌ها، پرشماری هوده‌های دیگرگونه نوشتن‌ها: نیک‌دانستن قاعده‌های بازی.

دیگران می‌میرند و ما می‌نویسیم؛ می‌سوزند و ما می‌نویسیم؛ می‌گریند و ما می‌نویسیم؛ آمیختگی ابتذال و انتحال: تولید انبوه متن. پلاسکو خراب بشود ما می‌نویسیم، تا زمانی که پلاسکونویسی خواننده‌ای دارد. بعد منتظر می‌مانیم، بر لب همان میز، تا پلاسکوی دیگری ویران شود، و ما باز بنویسیم، باز بنویسیم. دیگران اگر نویسنده دارند، کنش‌گر اجتماعی هم دارند؛ اگر عده‌ای می‌نویسند، عده‌ای هم روبه‌روی شهرداری جمع می‌شوند و اعتراض می‌کنند. ما اما، فقط نویسنده داریم، منتظریم یکی بمیرد و چیزی بنویسیم.

لحظۀ مرگ که فرا برسد، انبوه جماعت «خبرِمرگ‌دهندگان»، گویی آب در لانۀ مورچه کرده باشی، سراسیمه از راه می‌رسند: سرباز مُرد، کارگر مُرد، پلاسکو مُرد، آتش‌نشان مُرد... این اول‌شده‌ها گزین می‌گویند و ایجاز می‌نویسند؛ تا نوبت به «دلقکان» برسد: ترکیب عکس اشک‌های شکسته‌مردی جوان‌پیرشده با یاوه‌نوشته‌هایی جلوه‌گرانه، همرسانی تصویر درآغوش‌کشی آتش‌نشان با هشتگ‌هایی چنگ‌به‌دل‌زن: پُر شدن توئیتر و اینستاگرام و تلگرام از متن و عکس. از دلقکان که گذشت، «قاضیان» می‌رسند: شهردار اگر دیگری می‌بود، معماری سنتی اگر رها نمی‌شد، گسستِ کذا در معماری اگر نمی‌آمد، انقلاب اگر نمی‌شد، خلخالی اگر نمی‌کُشت، یهودی اگر نمی‌بود، نظارت اگر می‌شد، رأی اگر نمی‌دادید، مارکس اگر می‌خواندید، خلق اگر متحد می‌شد، رشوه اگر نمی‌دادید، رشوه اگر نمی‌گرفتند، مدیر اگر می‌داشتیم... هر که همان که بخواهد از این جوی خون، صید می‌کند و تکه‌ای بر سفره می‌گذارد و خام‌خام می‌خورد و خون‌ازدهان‌چکان قهقهه می‌زند در نهان و اشک می‌ریزد در عیان. «تسلیت‌گویان» هم در راه‌اند. به‌نوبت تسلیت می‌گویند و به‌نوبت دستور پیگیری می‌دهند. به‌زودی چند ده کارگروه تشکیل می‌دهند تا عامل و مقصر را بیایند و وقتی یافتند، گزارشی می‌دهند و جریمه‌ای و جرمی و شکایتی و آخرسر دلجویی و گوشِ‌شیطان‌کر عذرخواهی و می‌روند تا نوبت به تسلیت بعدی برسد. دسته‌ای از تسلیت‌گویان هم هستند که بی‌طعنه‌وکنایه‌ای به دیگران، یاد و خاطرۀ کشته‌شدگان را گرامی می‌دارند؛ گویی مجلس ختمی است و خُرما تعارفشان کرده‌ای: سلامت باشید، خدا بر عمر شما بیفزاید، ممنون که آمدید، تسلیت گفتید و خوشحالمان کردید. آخر هم که نوبت به معماری‌نویسان حرفه‌ای می‌رسد، هرکدام همان می‌نویسند که خوش‌تر دارند:

«کوبه» در سوگ بنا نشست، نه انسان‌ها؛ نوار سیاهش را آویزانِ نامِ ساختمان کرد و ناجیان جان و مال انسان‌ها را «ناجیان بنا» خواند، خودش را تافته‌ای -روشنفکرمآبانه- جدابافته از جامعه کرد، بادی در گلو انداخت و انذار داد، باصدایی بَم به‌مانند صدای آسمانی‌ها: «آن‌گاااااه که نوبتِ تعیین مقصر فرا برسد... »؛ «آسمانه» از مرگِ برج، با شعری آخرالزمانی، لابه‌لای اخبار پایان‌نامه‌ها، جلوه‌گاهِ بیزاری‌اش از زمانۀ معاصر را ساخت؛ «جلسۀ دفاع پایان‌نامۀ کارشناسی‌ارشد، پلاسکو، القاعده، بی‌قاعده، غوطه‌وریم و بی‌خبر، عذابی سخت، شرر عدم، ابلیس‌شناسی ما، مردم روی ماشین آتش‌نشانی، تعهد آتش‌نشان‌ها، جلسۀ دفاع پایان‌نامۀ کارشناسی‌ارشد.» «رویدادهای معماری» همۀ سلیقه‌ها را پاسخ داد، از هرچه می‌شد نوشت، از تاریخ بنا تا تاریخ بانی‌اش، از اخبار جسدها تا گاوصندوق‌ها، دبیر هرکدام از سرویس‌ها چیزی گفتند؛ چنان‌که «دیده‌بان معماری» پیش‌بینی‌کرده بود، عده‌ای هم ذوق‌زده آمدند و ناآگاهانه نمادسازی کردند و از «مرگ معماری مدرن ایران» سخن راندند: «اگر چارلز جنکس انفجار ساختمان‌های پروت ایگو در ساعت ۳ بعدازظهر ۱۶ مارس ۱۹۷۲ را مرگ معماری مدرن نامید، ما نیز مجبوریم اعتراف کنیم که در ساعت ۱۱:۳۰ روز ۳۰ دی‌ماه ۱۳۹۵، معماری مدرن ایران فرو ریخت». دیگران هم هرکدام به‌نوعی چیزی نوشتند... ⬇️