کوبه
Photo
📕 جلسهٔ دفاع پایاننامهٔ کارشناسی ارشد مطالعات معماری ایران
«بازخوانی مدرنیزاسیون در معماری ایران: دورهٔ اوایل قاجار در آذربایجان»
محمد شیخی
استاد راهنما: محمدحسن خادمزاده؛ استاد مشاور: سعید خاقانی
سهشنبه، ۴ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۰۰
دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا، ساختمان تحصیلات تکمیلی، طبقهٔ دوم
حضور در این جلسه برای علاقهمندان آزاد است.
«بازخوانی مدرنیزاسیون در معماری ایران: دورهٔ اوایل قاجار در آذربایجان»
محمد شیخی
استاد راهنما: محمدحسن خادمزاده؛ استاد مشاور: سعید خاقانی
سهشنبه، ۴ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۰۰
دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا، ساختمان تحصیلات تکمیلی، طبقهٔ دوم
حضور در این جلسه برای علاقهمندان آزاد است.
کوبه
تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن سعید خاقانی از روزی که «بنیامین » از عصر بازتولید مکانیکی هنر و از بینرفتن هالۀ اصالت آن سخن گفت، ما معماران لبخندی از آرامش بر لب داشتیم و تکیهزده بر اصالت تزلزلناپذیر معماری، باور داشتیم که وابستگی مکان و ساخت این…
.
«تاریخ چیست؟»
نقدی بر نوشتۀ « تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن»
پوریا محمودی اصل همدانی
«سعید خاقانی» در یادداشتِ «تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن» با گفتاری از بنیامین و هشدارش دربارۀ «اصالت اثر» آغاز میکند؛ سپس به بازتولیدهای شانگهای از آثارِ معماریِ جهان میپردازد. او از این بازتولیدها یا همان کپیههای آثارِ هنری که بدونِشک نقشِ پررنگی در شناختِ ما از تاریخ دارند، بحثش را به «تاریخ» و «شناختِ تاریخی» بسط میدهد؛ تاریخ و شناختی از تاریخ که او نگرانِ آن است. خاقانی میگوید «یادمان نرود، چین دیگر سرزمین دورافتادۀ شرق دور نیست؛ نوید بسیاری از اتفاقات است که در آیندۀ نه چندان دور بر سر جهان ما میآید». این جمله یکی از بهترین شاهدانِ متنش برای عمقِ نگرانی اوست: ترس از آیندۀ جهان. جلوتر با طعنهای به این دنیای بیمروت و در پیِ همان نگرانیاش میگوید به شما قول میدهم که عشاقِ اصفهانی از برج ایفل و شانزهلیزۀ دروغین در اصفهان، لذتِ بیشتری از سپاهانشهرِ اصیل میبرند. سپس نتیجه میگیرد و خب این نتیجه نیز قهراً و جبراً این است که:«ما هم از تاریخ، واقعیت نمیطلبیم؛ شیرینشده و تروتمیزشدهاش را میطلبیم». لازم نیست که دیگر نگرانیهای او را از تاریخی که بهزعمِ او لباسِ شیکی بر تنِ لختمان است برشمارم. متن را بخوانید و گواهِ سخنِ من از نگرانیِ او را بیابید.
خلاصه آنکه جانِ کلامِ «سعید خاقانی» واردِ یکی از مهمترین مباحثِ تاریخنگاری و فلسفۀ تاریخ میشود. جانِ کلامش این است که با اسلحۀ «اصالت» بنیامین و فغان از عصرِ بازتولیدی که با تمامِ کپیههای تاریخیگرای رنسانسی و قرنِ هجدهمی و نوزدهمی تفاوت دارد، به تحریفی که این بازتولید از تاریخ ارائه میدهد حمله کند. هرچند او از واژۀ تحریف در نوشتهاش استفاده نکرده است؛ ولی بارها از «واقعیتِ تاریخ» سخن رانده است. واقعیتی که او بهجایِ گنبدهای شیخلطفالله بر سرِ یک برج در دبی، در پسِ شیخلطفاللهِ نقشِ جهانِ اصفهان میجوید؛ اما اگر در دبی یا شانگهای کپیهای از آن زده شود چیزی نیست جز «تحریفِ واقعیت». او نگرانِ آگاهی از تاریخ است، میگوید درختِ دانشِ تاریخ را ما بریدهایم؛ عصرِ امروز را با نامِ «شبهعلم» صدا میزند و در نهایت هم برای تاریخ (نه به معنای پایان جهان) پایانی اسفناک پیشبینی میکند. پایانی که تمثیلش «پایانِ تاریخ» فوکویاما است. من اما نامِ آنچه خاقانی از آن نگران است را نه «تحریف» که «تفسیر» میگذارم. اما همچو او نگران نیستم؛ نگرانِ تاریخ نیستم؛ چرا که برای «تاریخ» تعریفی قائل نیستم که تحریفی برایش قائل باشم.
«ای.اچ.کار» مولفِ کتابِ «تاریخ چیست؟» در بخش اول کتاب از فیلسوفان و مورخان قرن نوزدهمی نقل میکند که آنها گمان میکردند تاریخ، هستهای سخت از واقعیات است که با پوستهای از تفاسیرِ اندکی متفاوت احاطه شده است و باید روزی برسد (و میرسد) که مورخ به هستۀ واقعیات برسد. اما خودِ «کار» در ادامه به این تحلیل میرسد که «اعتقاد به یک هستۀ درونی واقعیات تاریخی که بهطور عینی و خارج از تأویل و تفسیر مورخ وجود دارد، سفسطۀ مهملی است». (کار، ۱۳۵۶: ۱۵). در جای دیگرِ کتاب میگوید که «تاریخ به معنی تفسیر است». او میگوید تاریخ «هستۀ سخت تفسیراتی است که بهوسیلۀ گوشتِ بیرونیِ واقعیاتِ قابل بحث احاطه شده است» (کار، ۱۳۵۶: ۳۴). هرچند این سخنِ آخر را هم همچون سخنی که میتوان به «واقعیتِ تاریخی» رسید، خطرناک میداند؛ اما بهگمانِ او کفۀ ترازو به سمتِ این گزاره سنگین است که «تاریخ همه تفسیر است». من میخواهم در این نوشتار بگویم که درحقیقت «تاریخ چیزی جز تفسیر نیست». آن چیزهایی که از تاریخ واقعیت دارد چیزی نیست جز مادۀ تاریخیِ وقایعِ مهم و چند موضوعِ دیگر که تمامِ مورخان بر سرِ آن اجماع دارند. (که آنها هم بسیار کم و در تفسیرهای تاریخی چندان ارزشی ندارند). ⬇️
«تاریخ چیست؟»
نقدی بر نوشتۀ « تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن»
پوریا محمودی اصل همدانی
«سعید خاقانی» در یادداشتِ «تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن» با گفتاری از بنیامین و هشدارش دربارۀ «اصالت اثر» آغاز میکند؛ سپس به بازتولیدهای شانگهای از آثارِ معماریِ جهان میپردازد. او از این بازتولیدها یا همان کپیههای آثارِ هنری که بدونِشک نقشِ پررنگی در شناختِ ما از تاریخ دارند، بحثش را به «تاریخ» و «شناختِ تاریخی» بسط میدهد؛ تاریخ و شناختی از تاریخ که او نگرانِ آن است. خاقانی میگوید «یادمان نرود، چین دیگر سرزمین دورافتادۀ شرق دور نیست؛ نوید بسیاری از اتفاقات است که در آیندۀ نه چندان دور بر سر جهان ما میآید». این جمله یکی از بهترین شاهدانِ متنش برای عمقِ نگرانی اوست: ترس از آیندۀ جهان. جلوتر با طعنهای به این دنیای بیمروت و در پیِ همان نگرانیاش میگوید به شما قول میدهم که عشاقِ اصفهانی از برج ایفل و شانزهلیزۀ دروغین در اصفهان، لذتِ بیشتری از سپاهانشهرِ اصیل میبرند. سپس نتیجه میگیرد و خب این نتیجه نیز قهراً و جبراً این است که:«ما هم از تاریخ، واقعیت نمیطلبیم؛ شیرینشده و تروتمیزشدهاش را میطلبیم». لازم نیست که دیگر نگرانیهای او را از تاریخی که بهزعمِ او لباسِ شیکی بر تنِ لختمان است برشمارم. متن را بخوانید و گواهِ سخنِ من از نگرانیِ او را بیابید.
خلاصه آنکه جانِ کلامِ «سعید خاقانی» واردِ یکی از مهمترین مباحثِ تاریخنگاری و فلسفۀ تاریخ میشود. جانِ کلامش این است که با اسلحۀ «اصالت» بنیامین و فغان از عصرِ بازتولیدی که با تمامِ کپیههای تاریخیگرای رنسانسی و قرنِ هجدهمی و نوزدهمی تفاوت دارد، به تحریفی که این بازتولید از تاریخ ارائه میدهد حمله کند. هرچند او از واژۀ تحریف در نوشتهاش استفاده نکرده است؛ ولی بارها از «واقعیتِ تاریخ» سخن رانده است. واقعیتی که او بهجایِ گنبدهای شیخلطفالله بر سرِ یک برج در دبی، در پسِ شیخلطفاللهِ نقشِ جهانِ اصفهان میجوید؛ اما اگر در دبی یا شانگهای کپیهای از آن زده شود چیزی نیست جز «تحریفِ واقعیت». او نگرانِ آگاهی از تاریخ است، میگوید درختِ دانشِ تاریخ را ما بریدهایم؛ عصرِ امروز را با نامِ «شبهعلم» صدا میزند و در نهایت هم برای تاریخ (نه به معنای پایان جهان) پایانی اسفناک پیشبینی میکند. پایانی که تمثیلش «پایانِ تاریخ» فوکویاما است. من اما نامِ آنچه خاقانی از آن نگران است را نه «تحریف» که «تفسیر» میگذارم. اما همچو او نگران نیستم؛ نگرانِ تاریخ نیستم؛ چرا که برای «تاریخ» تعریفی قائل نیستم که تحریفی برایش قائل باشم.
«ای.اچ.کار» مولفِ کتابِ «تاریخ چیست؟» در بخش اول کتاب از فیلسوفان و مورخان قرن نوزدهمی نقل میکند که آنها گمان میکردند تاریخ، هستهای سخت از واقعیات است که با پوستهای از تفاسیرِ اندکی متفاوت احاطه شده است و باید روزی برسد (و میرسد) که مورخ به هستۀ واقعیات برسد. اما خودِ «کار» در ادامه به این تحلیل میرسد که «اعتقاد به یک هستۀ درونی واقعیات تاریخی که بهطور عینی و خارج از تأویل و تفسیر مورخ وجود دارد، سفسطۀ مهملی است». (کار، ۱۳۵۶: ۱۵). در جای دیگرِ کتاب میگوید که «تاریخ به معنی تفسیر است». او میگوید تاریخ «هستۀ سخت تفسیراتی است که بهوسیلۀ گوشتِ بیرونیِ واقعیاتِ قابل بحث احاطه شده است» (کار، ۱۳۵۶: ۳۴). هرچند این سخنِ آخر را هم همچون سخنی که میتوان به «واقعیتِ تاریخی» رسید، خطرناک میداند؛ اما بهگمانِ او کفۀ ترازو به سمتِ این گزاره سنگین است که «تاریخ همه تفسیر است». من میخواهم در این نوشتار بگویم که درحقیقت «تاریخ چیزی جز تفسیر نیست». آن چیزهایی که از تاریخ واقعیت دارد چیزی نیست جز مادۀ تاریخیِ وقایعِ مهم و چند موضوعِ دیگر که تمامِ مورخان بر سرِ آن اجماع دارند. (که آنها هم بسیار کم و در تفسیرهای تاریخی چندان ارزشی ندارند). ⬇️
⬆️ حال من از «سعید خاقانی» میپرسم؛ مگر تاریخ چیزی جز «تفسیر» است؟ از کدام آگاهیِ تاریخی و از کدام واقعیتِ تاریخی سخن میرانید؟ به کدام دلخوشیِ آن چند جوانِ عاشق طعنه میزنید؟ بهکدامین جوانِ جینِ لوکاست پوشیده خُرده میگیرید؟ مگر نهآنکه شانگهایِ چین «تفسیریست معمارانه از تاریخ؟ تفسیری که خوراکیست برای هرآنکس که میپسندد که «این» تفسیرش باشد؟». همچو من؛ فارغ از اصالت و این وهمِ اصیلپنداری، کپیهای هزارتومانی از مونالیزا را سالهاست بهتماشا مینشینم و بعید میدانم لذتی که از مونالیزای هزارتومانیام میبرم، کمتر از لذتی باشد که گامبریج از مونالیزای «اصیل» در موزۀ لوور میبرد. پس بازتولیدهایِ شانگهای تفسیریست از معماری؛ اگر قرار است کشیشی در کلیسای سالزبری بنشیند و از مسیح استغفار بجوید، اگر قرار است آن محققِ معماری از مسجد عتیقِ شیراز نتیجهای تاریخی کشف کند، بگذارید آن عاشق نیز در کنارِ مسجد شاه اصفهان سیگاری روشن کند و به دنیایش فکر کند. لذا عمقِ نگرانیِ «سعید خاقانی» بهگمانِ من بیوجه است؛ چراکه «هر آنچه هست، تفسیر است». من هم نگرانِ تفسیر نیستم؛ چراکه همانطور که نمایشگاهِ کلمبیای قرنِ نوزدهمی بلایی بر سرِ تاریخ نیاورد؛ همانطور که پندارِ پستمدرنها از تاریخِ سطحی بلایی بر سرِ تاریخ نیاورد؛ همانطور که کپیههای متعددِ اندی وارهول بلایی بر سرِ اصالتِ اثرِ هنری نیاورد، شانگهای هم قتلِ عامی را سبب نمیشود. قتلِ عام این است که این تفسیرها را پایانِ معنایِ تاریخ بدانیم و آنها را زایلکنندۀ آگاهیبخشیِ تاریخ بدانیم.
ایشان دلایلی هم برای این فاجعه برمیشمارند؛ میگوید « وجود فقدان آلترناتیو، استیصال چپ و واماندگی جهانهای باستانی و شرقی»؛ اما اینها هم درپیِ همان تحلیلِ اشتباه برمیخیزد. نطفۀ تحلیلِ او اشتباه است؛ این نطفه همانجاییست که او چیزی را بهنامِ «واقعیتِ تاریخی» پذیرفته است. چیزی که برای ما بهزعمِ او آگاهی میآورد؛ آگاهیای از جنسِ «حقیقت»؛ اما کپیههای اثرِ هنری این کار را نمیکند. لیکن اینطور نیست؛ چون معتقدم نطفۀ «واقعیتِ تاریخی» بی هیچ ترسی از چیستیِ «واقعیت» و «حقیقت» باید خفه شود. چپها سالهاست بر این طبلِ بیصدا میکوبند که «تاریخ؛ تاریخ؛ تاریخ» و من در این نوشتار پرسشم این است: تاریخ چیست؟ این استیصالِ چپ نیست که نقطۀ ضعفِ آنهاست؛ ضعفشان این است که مستأصل از اینکه چه بلایی بر سرِ تاریخ آمده، از پاسخ این پرسش که «تاریخ چیست؟» سر باز میزنند. نمیگویند معنایِ تاریخ برای آنها چیست. لیکن من پاسخ دادم: «تاریخ معنایی ندارد؛ جز همان تفاسیری که برساختِ ما از تاریخ و واقعیتِ تاریخ است». این تفاسیر نیز از جایی جز انسان و جامعه برنمیخیزند.
شاید بد نباشد نمونهای دیگر از دلهره را هم در متنِ سعید خاقانی بنمایانم. جایی که او همچون تمامِ متونی که مایههای چپ دارند دست به پیشگویی میزند و مینویسد «ما در پایان تاریخ هستیم. تاریخ نه لزوماً بهمعنای پایان جهان، بلکه بهمعنای پایان این انسان و این تاریخ، تا چه پیش آید و در آن انسانی نو زاده شود یا نشود. فعلاً که چراغ علم، در دست نوعی شِبهعلم و در دست تصویرسازان مجازی آن افتاده است». فارغ از اینکه آیا این پیشگویی (نه پیشبینی) از آینده، بهلحاظِ فلسفی ممکن است یا خیر (که میتوانید جوابش را در کتابِ فقرِ تاریخیگری از کارل ریموند پوپر بیابید)؛ باید نکتهای را گوشزد کنم: وقتی از چیزی سنگبنا بسازید -چه «سنت» در اندیشۀ اسلامگراهای سنتگرا، چه مفهومی از «تاریخ» در اندیشههای چپ- ناگزیرید تفسیرهای دیگر را محکوم کنید؛ یا محکوم به نابودی؛ یا ترس از خرابیهایی که به بار میآورند. سخنی که سالهای سال است اسلامگراها و ماتریالیستهای تاریخی از آیندۀ تاریخ میگویند و هر دو در انتظارِ منجی و موعود. هربار هم که موعود نیامد و جهان نظمی دیگر به خود گرفت میگویند: «این شرایط، آن نبود که ما میگفتیم».
سعید خاقانی نوشتهاش را با سخنی از «والتر بنیامین» آغاز کرد؛ با چیزی به نامِ اصالت. من هم سخنم را با اشتباهِ بنیامین به پایان خواهم برد. بهگمانِ من «چپ» مرده است؛ چپ، با این نگرانی از تاریخ و این معنایِ موهومی که از تاریخ در ذهن دارد و «علم» را «شبهعلم» مینامد؛ مرده است، نه الان، که پیشترها؛ آنزمان که بنیامین از فرطِ استیصال، برای زنده نگاهداشتنِ «ماتریالیسم تاریخی» دستبهدامانِ الهیات و منجی و موعود شد. چیزی که سعید خاقانی نیز دست بهدامانش میشود. بله؛ چپ مرده است.
ای.اچ.کار،تاریخ چیست، ترجمۀ حسن کامشاد، تهران: انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۶
@Koubeh
http://koubeh.com/pm2
ایشان دلایلی هم برای این فاجعه برمیشمارند؛ میگوید « وجود فقدان آلترناتیو، استیصال چپ و واماندگی جهانهای باستانی و شرقی»؛ اما اینها هم درپیِ همان تحلیلِ اشتباه برمیخیزد. نطفۀ تحلیلِ او اشتباه است؛ این نطفه همانجاییست که او چیزی را بهنامِ «واقعیتِ تاریخی» پذیرفته است. چیزی که برای ما بهزعمِ او آگاهی میآورد؛ آگاهیای از جنسِ «حقیقت»؛ اما کپیههای اثرِ هنری این کار را نمیکند. لیکن اینطور نیست؛ چون معتقدم نطفۀ «واقعیتِ تاریخی» بی هیچ ترسی از چیستیِ «واقعیت» و «حقیقت» باید خفه شود. چپها سالهاست بر این طبلِ بیصدا میکوبند که «تاریخ؛ تاریخ؛ تاریخ» و من در این نوشتار پرسشم این است: تاریخ چیست؟ این استیصالِ چپ نیست که نقطۀ ضعفِ آنهاست؛ ضعفشان این است که مستأصل از اینکه چه بلایی بر سرِ تاریخ آمده، از پاسخ این پرسش که «تاریخ چیست؟» سر باز میزنند. نمیگویند معنایِ تاریخ برای آنها چیست. لیکن من پاسخ دادم: «تاریخ معنایی ندارد؛ جز همان تفاسیری که برساختِ ما از تاریخ و واقعیتِ تاریخ است». این تفاسیر نیز از جایی جز انسان و جامعه برنمیخیزند.
شاید بد نباشد نمونهای دیگر از دلهره را هم در متنِ سعید خاقانی بنمایانم. جایی که او همچون تمامِ متونی که مایههای چپ دارند دست به پیشگویی میزند و مینویسد «ما در پایان تاریخ هستیم. تاریخ نه لزوماً بهمعنای پایان جهان، بلکه بهمعنای پایان این انسان و این تاریخ، تا چه پیش آید و در آن انسانی نو زاده شود یا نشود. فعلاً که چراغ علم، در دست نوعی شِبهعلم و در دست تصویرسازان مجازی آن افتاده است». فارغ از اینکه آیا این پیشگویی (نه پیشبینی) از آینده، بهلحاظِ فلسفی ممکن است یا خیر (که میتوانید جوابش را در کتابِ فقرِ تاریخیگری از کارل ریموند پوپر بیابید)؛ باید نکتهای را گوشزد کنم: وقتی از چیزی سنگبنا بسازید -چه «سنت» در اندیشۀ اسلامگراهای سنتگرا، چه مفهومی از «تاریخ» در اندیشههای چپ- ناگزیرید تفسیرهای دیگر را محکوم کنید؛ یا محکوم به نابودی؛ یا ترس از خرابیهایی که به بار میآورند. سخنی که سالهای سال است اسلامگراها و ماتریالیستهای تاریخی از آیندۀ تاریخ میگویند و هر دو در انتظارِ منجی و موعود. هربار هم که موعود نیامد و جهان نظمی دیگر به خود گرفت میگویند: «این شرایط، آن نبود که ما میگفتیم».
سعید خاقانی نوشتهاش را با سخنی از «والتر بنیامین» آغاز کرد؛ با چیزی به نامِ اصالت. من هم سخنم را با اشتباهِ بنیامین به پایان خواهم برد. بهگمانِ من «چپ» مرده است؛ چپ، با این نگرانی از تاریخ و این معنایِ موهومی که از تاریخ در ذهن دارد و «علم» را «شبهعلم» مینامد؛ مرده است، نه الان، که پیشترها؛ آنزمان که بنیامین از فرطِ استیصال، برای زنده نگاهداشتنِ «ماتریالیسم تاریخی» دستبهدامانِ الهیات و منجی و موعود شد. چیزی که سعید خاقانی نیز دست بهدامانش میشود. بله؛ چپ مرده است.
ای.اچ.کار،تاریخ چیست، ترجمۀ حسن کامشاد، تهران: انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۶
@Koubeh
http://koubeh.com/pm2
کوبه
Photo
رؤیای ریخته؛ درّۀ زیبا؛ مرگ
هذیان و هلاکتهایی بهوقت اعتراف در برابر دیوارهای سفید
نیلوفر رسولی
هذیانِ اول: مرگ در خیابان
بعد از اینکه در اتاقش را میبندم لبهایش را جوری روی هم فشار میدهد که باید بفهمم که دارد لبخند میزند؛ سلامی میدهد و سلامی میدهم و بعد نوبت چندین بارِ دیگر فشردن لبها روی هم است؛ از چهار اتاق دیوارش سفیدی میبارد و صفرهای چکهایی توی چشمانم فرو میرود که برای قاب پنجرهها، میخهای روی دیوار، میز بلوط، دستگیرۀ در و حتی نوری که از لامپ بیرون میآید نوشته شده است. مولکولهای هوا چنان فاخر در میان این چهار دیوار سفید چرخ میزنند که میترسم با نگاه کردنم ترک بردارند یا چرک رویشان بنشید، یا اینکه کجوکوله شوند. «بفرمایید»؛ میفرماییم روی صندلی با حاشیههای طلایی؛ روی لبۀ آن، جا خوش میکنم و از چند سانتیمتر بیشتر جایی را اشغال نمیکنم. عینکش را روی چشمهایش جابهجا میکند؛ نور نگینهای عینک و برق دندانهایش میتواند کورم کند. به این فکر میکنم که ای کاش با حق ویزیت من نگینی برای عینکش نخرد. ای کاش نخرد. از پشت آن نگینها نگاهم میکند و تنها یک بار میگوید «خُب» و بعد میپرسد که مشکل چیست.
میگویم که مشکلی که نیست. اصلاً چرا باید اسمش را بگذاریم مشکل؟ اینقدر واژه ریخته روی سرمان. اما اگر یک چیز این میان لیاقت تحملِ بار واژۀ «مشکل» را داشته باشد، آن حق ویزیت شما است که بسیار بسیار بسیار است. میفهمید؟ به اندازۀ کافی «بسیار» گفتم؟ خُب؛ این مشکل اصلی من است. اسمش را بگذارید مشکلِ «بسیاری». دیگر اینکه اینجا یک طوری است؛ نه اینکه بگویم بد است، اتفاقاً همه جا بوی خوبی میدهد، انقدر بوی خوب که دماغم شرمنده است. تمیز هم است، حتی خطِ میانِ این سنگهایتان را هم سابیدهاید، اما یک جوری است، یعنی جوری است که وقتی از مطبتان بزنم بیرون، خیابان و ترافیک و این مسائل این جور نیستند، اتاق و تخت خودم این جور نیستند، این جا یک جوری است و میترسم که حتی حرفهایم دیوارها را کثیف کنند. البته عصا هم قورت دادهاند، دنبال همین اصطلاح بودم، میدانید حافظهام آنقدرها قوی نیست، فقط جزئیات خاطرم میماند، جزئیات آزاردهنده و اضطرابآور، اما این را باید میگفتم که خود شما هم عصا قورت دادهاید، و این هم خودش یک جوری است، البته میفهمم، بله میفهمم و مشکلم را میگویم. حتی میفهمم که این یادداشتهایی که روی کاغذ مینویسید به چند قرص ختم خواهند شد، بله بله تعریف میکنم، نه من شتر نیستم که بارم را روی زمین بگذارم، باری بر دوشم ندارم. فقط چند روایت است که باید بگویم و بزنم به چاک، بله این روایتهای لعنتی را میگویم و میزنم به چاک، فقط لبهایتان را محض رضای خدا بر هم فشار ندهید که تعریف کنم: ⬇️
هذیان و هلاکتهایی بهوقت اعتراف در برابر دیوارهای سفید
نیلوفر رسولی
هذیانِ اول: مرگ در خیابان
بعد از اینکه در اتاقش را میبندم لبهایش را جوری روی هم فشار میدهد که باید بفهمم که دارد لبخند میزند؛ سلامی میدهد و سلامی میدهم و بعد نوبت چندین بارِ دیگر فشردن لبها روی هم است؛ از چهار اتاق دیوارش سفیدی میبارد و صفرهای چکهایی توی چشمانم فرو میرود که برای قاب پنجرهها، میخهای روی دیوار، میز بلوط، دستگیرۀ در و حتی نوری که از لامپ بیرون میآید نوشته شده است. مولکولهای هوا چنان فاخر در میان این چهار دیوار سفید چرخ میزنند که میترسم با نگاه کردنم ترک بردارند یا چرک رویشان بنشید، یا اینکه کجوکوله شوند. «بفرمایید»؛ میفرماییم روی صندلی با حاشیههای طلایی؛ روی لبۀ آن، جا خوش میکنم و از چند سانتیمتر بیشتر جایی را اشغال نمیکنم. عینکش را روی چشمهایش جابهجا میکند؛ نور نگینهای عینک و برق دندانهایش میتواند کورم کند. به این فکر میکنم که ای کاش با حق ویزیت من نگینی برای عینکش نخرد. ای کاش نخرد. از پشت آن نگینها نگاهم میکند و تنها یک بار میگوید «خُب» و بعد میپرسد که مشکل چیست.
میگویم که مشکلی که نیست. اصلاً چرا باید اسمش را بگذاریم مشکل؟ اینقدر واژه ریخته روی سرمان. اما اگر یک چیز این میان لیاقت تحملِ بار واژۀ «مشکل» را داشته باشد، آن حق ویزیت شما است که بسیار بسیار بسیار است. میفهمید؟ به اندازۀ کافی «بسیار» گفتم؟ خُب؛ این مشکل اصلی من است. اسمش را بگذارید مشکلِ «بسیاری». دیگر اینکه اینجا یک طوری است؛ نه اینکه بگویم بد است، اتفاقاً همه جا بوی خوبی میدهد، انقدر بوی خوب که دماغم شرمنده است. تمیز هم است، حتی خطِ میانِ این سنگهایتان را هم سابیدهاید، اما یک جوری است، یعنی جوری است که وقتی از مطبتان بزنم بیرون، خیابان و ترافیک و این مسائل این جور نیستند، اتاق و تخت خودم این جور نیستند، این جا یک جوری است و میترسم که حتی حرفهایم دیوارها را کثیف کنند. البته عصا هم قورت دادهاند، دنبال همین اصطلاح بودم، میدانید حافظهام آنقدرها قوی نیست، فقط جزئیات خاطرم میماند، جزئیات آزاردهنده و اضطرابآور، اما این را باید میگفتم که خود شما هم عصا قورت دادهاید، و این هم خودش یک جوری است، البته میفهمم، بله میفهمم و مشکلم را میگویم. حتی میفهمم که این یادداشتهایی که روی کاغذ مینویسید به چند قرص ختم خواهند شد، بله بله تعریف میکنم، نه من شتر نیستم که بارم را روی زمین بگذارم، باری بر دوشم ندارم. فقط چند روایت است که باید بگویم و بزنم به چاک، بله این روایتهای لعنتی را میگویم و میزنم به چاک، فقط لبهایتان را محض رضای خدا بر هم فشار ندهید که تعریف کنم: ⬇️
کوبه
Photo
⬆️ تقریباً هر روز از جلوی بیمارستان قلب عبور میکنم، نه اینکه برای قدمزدن از آن حوالی بگذرم، مجبورم؛ روزهایی هم که از مقابلش عبور نکنم، این بیمارستان پا در میآورد و در خواب و بیداری از روی ذهن من عبور میکند. درِ اصلیِ بیمارستان در کنار خیابان امیرآباد است، و هر بینوایی مثل من که اردوگاهِ زندگیاش به این خیابان ختم شود، مجبور است که از مقابلش بگذرد، نه مجبور نه، واژۀ بهتری دارم: ناگزیر. این بیمارستان بنایی است با سنگهای قرمزِ نمناکِ بیرمق در نما؛ چیزی شبیه رنگ قلب بعد از خروج خون ازرگهایش و مردنش. ابتکار جالبی است، بیمارستانِ قلب به رنگ قلبِ جانداده؛ این معمارها با خود چه فکرهایی که نمیکنند. البته آدمی که بخواهد برود روی تخت بیمارستان و در آنجا بخواهد با خیال راحت بخوابد که بمیرد به این چیزها فکر نمیکند. به قولی «اكنون من و تو خموشانیم، دیگر غم سود و زیان اندوه و درد و جراحت چرا؟» شما بهجای «سود و زیان» بگذارید این ترکیببندی و رنگ نمای بیمارستان. کل داستان از بازار شام مقابل این بیمارستان شروع میشود. از همان در اصلی که گفتم. مقابل درب ورودی پر است از دکههایی که حریصانه در کنار هم صف کشیدهاند و تمامی لوازم مورد نظر را برای مراحل قبل مرگ، هنگام مرگ و بعد از آن میفروشند. بعضی وقتها به این فکر میکنم که اگر میتوانستند، همانجا چند تا قبر هم میکندند و کفن و دفنی هم انجام میدادند. پیادهرو حوزۀ سلطنت این دکهها هست و در حین عبور از این مسیر، باید از میان انبوه کمپوتها و دمپاییهای سفیدرنگ، و شاید فردا پسفردا که قبرستانهای تهران پر شدند: کفن و کافور، راهی برای رد شدن پیدا کنید. اصلاً از این مسیر که عبور میکنید لازم میشود که یک جفت دمپایی سفید و دوتا کمپوت آناناس هم برای خودتان بگیرید، بالاخره راه هر کسی اگر به مقابل این بیمارستان نیفتاده باشد، به داخلش و روی تختهایش که خواهد افتاد. اما از وقت ملاقات بگویم، وقت ملاقات که میشود، مردم پشت درهای قرمزِ قلبیِ این بیمارستان جمع میشوند، بعضیها که مسافرند روی پیادهرو پارچهای پهن میکنند و چرت میزنند، بعضیها سیگار میکشند، یعنی فقط مردها سیگار میکشند و زنها نگاه میکنند، نمیدانم شاید به جایی در اندوهِ افقهای ترافیک. حجم سیگاری که در مقابل این بیمارستان کشیده میشود خود تضمینی است برای تهیۀ بیماران بعدی. از این لحاظ بیمارستان را میتوان عاملی خودکفا محسوب کرد. در کنار این ملغمه، چه وقتی که خورشید آن بالا باشد، چه ماه چه هیچکدام از این دو، رانندههای تاکسی بیوقفه بوق میزنند، موتورسوارها فحش میدهند، زنان پشت چشم نازک میکنند و پیرمردها روی آسفالت تف میاندازند و بچهها انگشتانشان را در دماغشان فرو میکنند و هی میچرخانند و هی میچرخانند. در این میان، مرگ در وجود گلایلهای سفید، حیوحاضر ایستاده و همانجا، به نردههای بیمارستان تکیه داده است. دیدنش آن قدرها هم دقت نمیخواهد، همانجاست، در نگرانی و استیصال قدمهایی که در پیادهرو و از میان دکهها و گلفروشی و کمپوتهای ردیفشده بالاوپایین میروند؛ در صدای شیونی که بلند میشود و زنی که با صورت خیس از بیمارستان بیرون میزند و دیدن تردد ماشینها ماری را در شکمش میچرخاند؛ همانجا ایستاده است و شما را میپاید، مثل برج میلاد، «مجسمۀ اضطراب»، حتی اگر لازم باشد دستش را از میان آهن و بتنهایش بیرون میآورد و چانۀ شما را به سمت خودش میگیرد و میگوید که: «ببین. ببین. ببین. ببین. من تو را میبینم، تو هم باید مرا ببینی. ببین. ببین. ببین. ببین». به هر سو هم بدوید کسی دارد از آن بالا شما را میپاید و دستهای چشمهایش روی خرخرۀ شما قفل شده است. ⬇️
کوبه
Photo
⬆️ این تشکیلاتی که مثل دلورودۀ بیمار در مقابل خیابان پخش شدهاند، ابتدای مسیری هستند که اسمش را میگذارم جادۀ مرگ. این جاده متشکل از چند عنصر مجزاست که هر کدام غیرعامدانه در گوشهای از این خیابان رها شدهاند، و در نظم و ساختاری اتفاقی، سیستمِ عملکردی کامل و پویایی را عرضه میکنند: سیستم نمایش مرگ؛ فکر کنم «کارناوال مرگ» هم بتواند اصطلاح جایگزین جالبی باشد. عنصر اول این نمایش بیمارستان قلب است. از آنجا که بزنید بیرون، بر فرض اینکه خودتان آنجا نمرده باشید، در مسیر خود به سمت شمالِ شهر، که آن مسیر آرزوی دردناکی برای بسیاری است، به چند گلفروشی میرسید که دومین عنصر از این حلقۀ شوم است. خُب گلفروشی چه اشکالی دارد؟ از این یکی چه ایرادی میخواهم بگیرم؟ اشکالی که ندارد، اما این گلفروشیها کلاً بوی گلایول سفید میدهند، گلایول سفید با روبانهای مشکی. اصلاً هم آن گلفروشیهای شعر براهنی نیستند و اگر هم هر روز یک شاخه گل از آنها خریده شود، احتمالاً هر روز یک شاخه «گلایول» است. بهتر است از همینجا یک دسته گل سفارش بدهید چون کمی بالاتر، به مسجد رسول میرسید که هر روز مراسم ترحیم بندهخدایی در آنجا برپاست و شاید آن دستهگل لازم شود.
در مقابل این مسجد که از قضای همان غیرعامدانگی که گفتم، در بر خیابان امیرآباد جا خوش کرده است، صف دستهگلها و پاشنههای بلند کفش بانوان حاضر در مجلس می تواند از شان آن به گور رفتۀ مرحوم حکایت کند. این بزم هر روز برپاست. بزمی با دسته گلهایی که گاه برای یادآوری شأن مرده یا احتمالا شأن تسلیتدهنده به شعاعهای چند متری هم دیده میشود؛ که اگر احیاناً کسی کوری هم داشته باشد بتواند آنها را با آن هیبت و جلال ببیند. گاهی شمار دستهگلها و پارچهها و اعلامیههای سیاه به قدری طویل میشود که شاید صاحبان عزا بدشان نیاید این ردیف را تا وسط خیابان هم بکشانند، از این سوی پیادهرو به خیابان و حتی به پیادهروی آن سمت خیابان. اصلاً میشود ادامۀ این پارچههای سیاه و عرض تسلیت از سمت فلان رئیس و فلان سازمان را دست مردم داد تا با خودشان در طول پیادهرو حمل کنند. چند وقتی هم هست که دکۀ گلفروشی در مقابل این مسجد برپا شده است که هر روز خروار خروار گلایل سفید را روبان مشکی میزند. شاخههای گلایل خشکشده روی پیادهرو میریزند و وقتی که از آنجا رد میشوی مثل این است که از کنار مزاری تازه رد میشوی که رویش را با گلایل پوشاندهاند.
طبق تحلیلهای من، این سه عنصر برای شما میتواند امکانهای زیادی را فراهم کند. مثلاً اول برای خودتان گل بخرید و بعد به بیمارستان بروید و بمیرید تا نوبت مراسم ختم شود؛ یا اینکه اول بمیرید و بعد مراسم ختم شود و بعد بقیه برای شما از همان گلفروشی گل بخرند. این حلقه را به روشهای مختلفی میتوان نوشت. بههرحال بعد از تمامی این غوغا، «نگاه كن چه سكونی بر جهان فرو مینشیند». باز هم شب میشود و روز دیگر و مرگهای دیگر در خیابان سر راه شما سبز میشوند و اینکه «در زندگی زخمهايی هست كه مثل خوره در هیاهوی خیابان امیرآباد شمالی روح را آهسته میخورد و میتراشد». البته من دارم این زخمها را برای شما اظهار میکنم. کاملاً میفهمم که آنخطهایی که شما روی کاغذ میکشید نشان از خبر خوشی ندارند، اما رفتوآمد روزانۀ من در این مسیر بهقدری بوی مرگ گرفته است که حتی شکل پیچ قلم شما مرگ را در ذهن من تداعی میکند، البته قبل از آن به قیمت قلمتان هم فکر میکنم و اینکه عجب تراشی دارد. اما ای کاش عینک شما اینقدر نگین نداشت و این نمایش مرگ یک پرده از سطح خیابان عقبتر مینشست تا اینقدر به روزمرگی ما گره نخورد و لازم نبود هر روز از نعش نخنماشدۀ مرگ دیگران عبور کنیم تا اینقدر گوشهایمان از شنیدن این خبر پُر شود که واکنشهایمان در مقابل این خبر به چیزی کمتر از هیچ تقلیل کند. فکر نمیکنم کار سختی میشد. البته متوجه هستم که زمانِ ما در حال تمامشدن است و در شهر مسائل بسیار مهمتری از این مسئله هستند و اگر این داروها را مصرف کنم چنین مسائلی اصلاً به چشمم نخواهد آمد. اما این تمام ماجرا نیست. من چشمم را به این مسائل پیشپاافتاده میبندم، اما گفتم این تمام ماجرا نیست.
عنوان این یادداشت برگرفته از شعرهایی باعناوین «رؤیایی ریخته» و «درۀ زیبا» و «مرگ» از کتاب «هفتاد سنگ قبر» نوشتۀ یدالله رؤیایی است.
@Koubeh
لینک این نوشته در سایت کوبه:
http://koubeh.com/nr8/
در مقابل این مسجد که از قضای همان غیرعامدانگی که گفتم، در بر خیابان امیرآباد جا خوش کرده است، صف دستهگلها و پاشنههای بلند کفش بانوان حاضر در مجلس می تواند از شان آن به گور رفتۀ مرحوم حکایت کند. این بزم هر روز برپاست. بزمی با دسته گلهایی که گاه برای یادآوری شأن مرده یا احتمالا شأن تسلیتدهنده به شعاعهای چند متری هم دیده میشود؛ که اگر احیاناً کسی کوری هم داشته باشد بتواند آنها را با آن هیبت و جلال ببیند. گاهی شمار دستهگلها و پارچهها و اعلامیههای سیاه به قدری طویل میشود که شاید صاحبان عزا بدشان نیاید این ردیف را تا وسط خیابان هم بکشانند، از این سوی پیادهرو به خیابان و حتی به پیادهروی آن سمت خیابان. اصلاً میشود ادامۀ این پارچههای سیاه و عرض تسلیت از سمت فلان رئیس و فلان سازمان را دست مردم داد تا با خودشان در طول پیادهرو حمل کنند. چند وقتی هم هست که دکۀ گلفروشی در مقابل این مسجد برپا شده است که هر روز خروار خروار گلایل سفید را روبان مشکی میزند. شاخههای گلایل خشکشده روی پیادهرو میریزند و وقتی که از آنجا رد میشوی مثل این است که از کنار مزاری تازه رد میشوی که رویش را با گلایل پوشاندهاند.
طبق تحلیلهای من، این سه عنصر برای شما میتواند امکانهای زیادی را فراهم کند. مثلاً اول برای خودتان گل بخرید و بعد به بیمارستان بروید و بمیرید تا نوبت مراسم ختم شود؛ یا اینکه اول بمیرید و بعد مراسم ختم شود و بعد بقیه برای شما از همان گلفروشی گل بخرند. این حلقه را به روشهای مختلفی میتوان نوشت. بههرحال بعد از تمامی این غوغا، «نگاه كن چه سكونی بر جهان فرو مینشیند». باز هم شب میشود و روز دیگر و مرگهای دیگر در خیابان سر راه شما سبز میشوند و اینکه «در زندگی زخمهايی هست كه مثل خوره در هیاهوی خیابان امیرآباد شمالی روح را آهسته میخورد و میتراشد». البته من دارم این زخمها را برای شما اظهار میکنم. کاملاً میفهمم که آنخطهایی که شما روی کاغذ میکشید نشان از خبر خوشی ندارند، اما رفتوآمد روزانۀ من در این مسیر بهقدری بوی مرگ گرفته است که حتی شکل پیچ قلم شما مرگ را در ذهن من تداعی میکند، البته قبل از آن به قیمت قلمتان هم فکر میکنم و اینکه عجب تراشی دارد. اما ای کاش عینک شما اینقدر نگین نداشت و این نمایش مرگ یک پرده از سطح خیابان عقبتر مینشست تا اینقدر به روزمرگی ما گره نخورد و لازم نبود هر روز از نعش نخنماشدۀ مرگ دیگران عبور کنیم تا اینقدر گوشهایمان از شنیدن این خبر پُر شود که واکنشهایمان در مقابل این خبر به چیزی کمتر از هیچ تقلیل کند. فکر نمیکنم کار سختی میشد. البته متوجه هستم که زمانِ ما در حال تمامشدن است و در شهر مسائل بسیار مهمتری از این مسئله هستند و اگر این داروها را مصرف کنم چنین مسائلی اصلاً به چشمم نخواهد آمد. اما این تمام ماجرا نیست. من چشمم را به این مسائل پیشپاافتاده میبندم، اما گفتم این تمام ماجرا نیست.
عنوان این یادداشت برگرفته از شعرهایی باعناوین «رؤیایی ریخته» و «درۀ زیبا» و «مرگ» از کتاب «هفتاد سنگ قبر» نوشتۀ یدالله رؤیایی است.
@Koubeh
لینک این نوشته در سایت کوبه:
http://koubeh.com/nr8/
کوبه
Photo
چگونه معماری مجلس باعث بینظمی نمایندهها میشود؟
امیر سلمانی
مجلس ایران آشکارا بینظم است. برداشتی که پس از هر پخش زندۀ تلویزیونی مجلس (نمونۀ اخیر در بررسی تأیید صلاحیت وزرا) تثبیت میشود. تصویر زشتی که نه تنها مناسب مجلس ملت ایران نیست، بلکه با پسوند «اسلامی» نیز هیچ تناسبی ندارد. بیانضباطی و درخواستهای مکرر مبنیبر رعایت نظم، یادآور فضای مدارس ابتدایی است که گویی راه چارهای ندارد. چرا؟
البته که در مقامِ پاسخ، به عواملی همچون نمایندگان، فرهنگ، آموزش، قوانین و... میشود اشاره کرد؛ اما چه اندازه از هرجومرجهای مجلس بهعهدۀ معماری مجلس است؟
واقعیت آن است که طراحی مجلسِ نسبتاً جدید ایران، ویژگیهای بینظمکنندهای دارد که به اختصار ذکر میشود:
الف- مسئلۀ حریم شخصی و جمعی، فردیت و نمایندگی (فواصل بیش از حد)
هر نماینده میز و محیط شخصی نسبتاً بزرگی دارد که با مسیرها، راهروها و صحنهای فراخی به یکدیگر متصل شدهاند. اگر بخواهیم با توجه به استانداردها و قواعد قضاوت کنیم، نهتنها اندازهگذاریها نمرۀ قبولی میگیرند بلکه بعضاً بهطرز اسرافگونهای نیز طراحی شدهاند؛ اما نتیجه چیز دیگریست:
۱. نماینده احساس خلوت و راحتی بیش از حد دارد و حتی ممکن است بخوابد!
درواقع باید قبل از تأمین حریم شخصی نمایندگان پرسید: «نماینده به چه میزانی از حریم شخصی نیاز دارد؟»
نماینده در مجلس شورا که بهمنظور هماندیشی ملی طراحی شده است، نباید دارای حریم شخصی گستردهای باشد؛ بلکه باید بهعنوان جزئی از یک کل و عضوی از جمع باشد. این مسئله بهخصوص دربارۀ وظیفۀ «نمایندگی» ابعادی جمعیتر مییابد و لازمۀ کنترل «فردیت» نماینده است.
۲. میزها و محیط شخصی وسیع مانع مذاکرات میشوند و نمایندگان بهقصد مشورت، مجبور به حرکت و نشستن در گوشهها خواهند بود.
با توجه به اینکه مشورت و مذاکره کارکرد اصلی مجلس است، و امکان انجام مشورت اطراف میزها نیست، نمایندگان بالاجبار در گوشههای پهن مجلس جلسه خواهند گذاشت.
۳. فاصلهگذاریهای زیاد باعث طولانیترشدن مسیرها شده و جابجاییها زمان بیشتری میبرد.
بهعنوانِمثال اگر بخواهید با نمایندهای در آن سوی مجلس ارتباط برقرار کنید، باید یک سفر درونساختمانی را تجربه کنید و اگر فقط پنج نماینده چنین تصمیمی بگیرند... !
۴. فضای خالی موجود در گوشهها و در میان صحن مجلس، تبدیل به مکانهای تجمع میشود.
فضاهای بازِ بیبرنامه خصوصاً در گوشهها بهترین مکان برای مشورتهایی است که میزهای دستوپاگیر اجازۀ آن را نمیدهند.
ب- ابعاد غیرانسانی
حجم عظیم مجلس با سقف بسیار مرتفع، تصویری باشکوه از مجلس میسازد اما
۱. باعث تحقیر نماینده شده و نمایندگان خود را گمشده در محیط و دیدهنشدنی و کمتأثیر حس میکنند.
در واقع سقفی که باید مانند چتری افراد متکثر را جمع کند، باعث تحقیر و خودکوچکبینی افراد شده است. حجم عظیم و غیرانسانی مجلس شبیه دریاچهای است که ماهیها را میبلعد. در کنار تأثیر منفی احتمالی بر قانونگذاران، دستِکم نمایندگان رفتارهای خارج از نظم خود را کمتأثیر میبینند. خوابیدن، حرکت، گفتوگوهای شخصی و کارهای اینچنینی نمایندگان در این دریاچه را چه کسی میبیند؟!
۲. فضای وسیع، سقف بلند و حجم عظیم مجلس موجب نیاز به بلندگوهای پرقدرت میشود، درنتیجه اجازۀ صحبتکردن افراد با صدای معمولی فراهم میشود و همهمهای دائمی جای سکوت را میگیرد. همهمهای که هم خودش بینظمی است و هم باعث بینظمی بیشتر میشود. ⬇️
امیر سلمانی
مجلس ایران آشکارا بینظم است. برداشتی که پس از هر پخش زندۀ تلویزیونی مجلس (نمونۀ اخیر در بررسی تأیید صلاحیت وزرا) تثبیت میشود. تصویر زشتی که نه تنها مناسب مجلس ملت ایران نیست، بلکه با پسوند «اسلامی» نیز هیچ تناسبی ندارد. بیانضباطی و درخواستهای مکرر مبنیبر رعایت نظم، یادآور فضای مدارس ابتدایی است که گویی راه چارهای ندارد. چرا؟
البته که در مقامِ پاسخ، به عواملی همچون نمایندگان، فرهنگ، آموزش، قوانین و... میشود اشاره کرد؛ اما چه اندازه از هرجومرجهای مجلس بهعهدۀ معماری مجلس است؟
واقعیت آن است که طراحی مجلسِ نسبتاً جدید ایران، ویژگیهای بینظمکنندهای دارد که به اختصار ذکر میشود:
الف- مسئلۀ حریم شخصی و جمعی، فردیت و نمایندگی (فواصل بیش از حد)
هر نماینده میز و محیط شخصی نسبتاً بزرگی دارد که با مسیرها، راهروها و صحنهای فراخی به یکدیگر متصل شدهاند. اگر بخواهیم با توجه به استانداردها و قواعد قضاوت کنیم، نهتنها اندازهگذاریها نمرۀ قبولی میگیرند بلکه بعضاً بهطرز اسرافگونهای نیز طراحی شدهاند؛ اما نتیجه چیز دیگریست:
۱. نماینده احساس خلوت و راحتی بیش از حد دارد و حتی ممکن است بخوابد!
درواقع باید قبل از تأمین حریم شخصی نمایندگان پرسید: «نماینده به چه میزانی از حریم شخصی نیاز دارد؟»
نماینده در مجلس شورا که بهمنظور هماندیشی ملی طراحی شده است، نباید دارای حریم شخصی گستردهای باشد؛ بلکه باید بهعنوان جزئی از یک کل و عضوی از جمع باشد. این مسئله بهخصوص دربارۀ وظیفۀ «نمایندگی» ابعادی جمعیتر مییابد و لازمۀ کنترل «فردیت» نماینده است.
۲. میزها و محیط شخصی وسیع مانع مذاکرات میشوند و نمایندگان بهقصد مشورت، مجبور به حرکت و نشستن در گوشهها خواهند بود.
با توجه به اینکه مشورت و مذاکره کارکرد اصلی مجلس است، و امکان انجام مشورت اطراف میزها نیست، نمایندگان بالاجبار در گوشههای پهن مجلس جلسه خواهند گذاشت.
۳. فاصلهگذاریهای زیاد باعث طولانیترشدن مسیرها شده و جابجاییها زمان بیشتری میبرد.
بهعنوانِمثال اگر بخواهید با نمایندهای در آن سوی مجلس ارتباط برقرار کنید، باید یک سفر درونساختمانی را تجربه کنید و اگر فقط پنج نماینده چنین تصمیمی بگیرند... !
۴. فضای خالی موجود در گوشهها و در میان صحن مجلس، تبدیل به مکانهای تجمع میشود.
فضاهای بازِ بیبرنامه خصوصاً در گوشهها بهترین مکان برای مشورتهایی است که میزهای دستوپاگیر اجازۀ آن را نمیدهند.
ب- ابعاد غیرانسانی
حجم عظیم مجلس با سقف بسیار مرتفع، تصویری باشکوه از مجلس میسازد اما
۱. باعث تحقیر نماینده شده و نمایندگان خود را گمشده در محیط و دیدهنشدنی و کمتأثیر حس میکنند.
در واقع سقفی که باید مانند چتری افراد متکثر را جمع کند، باعث تحقیر و خودکوچکبینی افراد شده است. حجم عظیم و غیرانسانی مجلس شبیه دریاچهای است که ماهیها را میبلعد. در کنار تأثیر منفی احتمالی بر قانونگذاران، دستِکم نمایندگان رفتارهای خارج از نظم خود را کمتأثیر میبینند. خوابیدن، حرکت، گفتوگوهای شخصی و کارهای اینچنینی نمایندگان در این دریاچه را چه کسی میبیند؟!
۲. فضای وسیع، سقف بلند و حجم عظیم مجلس موجب نیاز به بلندگوهای پرقدرت میشود، درنتیجه اجازۀ صحبتکردن افراد با صدای معمولی فراهم میشود و همهمهای دائمی جای سکوت را میگیرد. همهمهای که هم خودش بینظمی است و هم باعث بینظمی بیشتر میشود. ⬇️
⬆️ ج- ایدههای نادرست
ایدۀ اصلی مجلس فعلی بر نشستن نماینده در صندلی خود و ارتباط با بلندگو و مانیتور است. نمایندگان در نیمدایرهای جمع هستند و طبیعتاً جایگاه ریاست هم مقابل و در ارتفاع قرار میگیرد. محدودۀ ریاست مانند دژی مرتفع و با فاصله شده است و رسماً نوعی جدایی و برتری طبقۀ ریاست را القا میکند. وجود درب مستقل این مسئله را تشدید میکند.
۱. حضور پُرتکرار مانیتورها هم باعث شلوغی شده است و هم باعث کاهش دید و آلودگی نوری شدید.
۲. نمایندهها بیشتر مرکز (رئیس مجلس) را میبینید تا یکدیگر را، و تنها رئیس مجلس است که همه را میبیند. ساختاری شبیه تئاتر و ارکستر.
نتیجه آنکه نمایندهای که صحبت میکند، عملاً خود را در گفتوگو با رئیس میبیند، نه تمام مجلس، و انتظار دارد دیگر نمایندگان از طریق بلندگو شنونده باشند؛ اما نمایندگان دیگر که اصولاً او را نمیبینند (و گوینده نیز آنها را نمیبیند) اصلاً خود را مخاطب نمییابند و بهراحتی امکان بینظمی دارند. بارها مشاهده کردهاید که نمایندگان در ابتدای صحبت از دیگران میخواهند به آنها توجه کنند!
راهکارها:
معماری مجلس ایران یکی از ریشههای اصلی هرجومرج آن است. ریشهای که راهکار آن جز معماری نیست. راهکار درست جمعترکردن حجم بنا، نزدیککردن نمایندگان به یکدیگر، حذف میزها و امکان تماشای یکدیگر است، که قطعاً مجلسی منظمتر، پویاتر و مفیدتر خواهد ساخت. راهکارهای دستهبندیشده در جدول زیر ذکر شده است:
@Koubeh
http://koubeh.com/as1/
ایدۀ اصلی مجلس فعلی بر نشستن نماینده در صندلی خود و ارتباط با بلندگو و مانیتور است. نمایندگان در نیمدایرهای جمع هستند و طبیعتاً جایگاه ریاست هم مقابل و در ارتفاع قرار میگیرد. محدودۀ ریاست مانند دژی مرتفع و با فاصله شده است و رسماً نوعی جدایی و برتری طبقۀ ریاست را القا میکند. وجود درب مستقل این مسئله را تشدید میکند.
۱. حضور پُرتکرار مانیتورها هم باعث شلوغی شده است و هم باعث کاهش دید و آلودگی نوری شدید.
۲. نمایندهها بیشتر مرکز (رئیس مجلس) را میبینید تا یکدیگر را، و تنها رئیس مجلس است که همه را میبیند. ساختاری شبیه تئاتر و ارکستر.
نتیجه آنکه نمایندهای که صحبت میکند، عملاً خود را در گفتوگو با رئیس میبیند، نه تمام مجلس، و انتظار دارد دیگر نمایندگان از طریق بلندگو شنونده باشند؛ اما نمایندگان دیگر که اصولاً او را نمیبینند (و گوینده نیز آنها را نمیبیند) اصلاً خود را مخاطب نمییابند و بهراحتی امکان بینظمی دارند. بارها مشاهده کردهاید که نمایندگان در ابتدای صحبت از دیگران میخواهند به آنها توجه کنند!
راهکارها:
معماری مجلس ایران یکی از ریشههای اصلی هرجومرج آن است. ریشهای که راهکار آن جز معماری نیست. راهکار درست جمعترکردن حجم بنا، نزدیککردن نمایندگان به یکدیگر، حذف میزها و امکان تماشای یکدیگر است، که قطعاً مجلسی منظمتر، پویاتر و مفیدتر خواهد ساخت. راهکارهای دستهبندیشده در جدول زیر ذکر شده است:
@Koubeh
http://koubeh.com/as1/
کوبه
Photo
◾️کوبه همواره پذیرای پیشنهادها، انتقادها و تحلیلهای شماست.
از طریق تلگرام: @Koubeh1
از طریق ایمیل: Koubeh@gmail.com
از طریق تلگرام: @Koubeh1
از طریق ایمیل: Koubeh@gmail.com
کوبه
Photo
برای یکسالگی کوبه: در جدال با انحصار
کامیار صلواتی
سکوت بود. جز همهمهای تکراری و یکنواخت صدایی شنیده نمیشد. بادی به غبغب انداخته بودند که همین است و همین باید باشد. جامعهٔ معماری میپنداشت که از معماری ایرانی نوشتن یعنی چنین بودن و چنان نبودن: عطارْ خواندن و براهنی را پس زدن، از پشت عینک تفرعن و ریشسفیدیْ واژههای پرطمطراق پوچ بافتن و تذکرهٔ عارفانه را کنار باغ ایرانی نشاندن. آمدیم تا ثابت کنیم اگر قرار است دربارهٔ معماری ایران بنویسیم، ضرورتی ندارد که عقایدی خاص داشته باشیم؛ میتوانیم با هر دیدگاهی در این زمین تصرفشدهٔ انحصاری قدم برداریم و سخن خود را بگوییم. چه صریح و چه سربسته، بسیار میشنیدیم که دلبستگی به پژوهش دربارهٔ معماری ایران باید بهمعنای دلبستگی به خود معماری ایران باشد. تلاش کردیم که بگوییم نه، چنین نیست و چنین نباید باشد، که اگر چنین باشد دیگر نشانی از پژوهش باقی نمیماند، جز سایهای محو زیر نقابی بافته شده از تاروپود اطوار آکادمیک.
در کوبه «اسم» و «عکس» اصالت نداشت. آنچه اصل بود «متن» بود و «محتوا». اگر وبسایتی راه انداختیم میخواستیم متنمان خوانده شود نه ناممان. کنار نام هیچ نویسندهای «استاد» یا «دکتر» ننوشتیم تا جز محتوا محک دیگری در کار نباشد. کوبه از قهر کردن با زمانه و زمینه، گزینشی برخورد کردن با صداها، گعدهای «فرهیخته» و بالانشین ترتیب دادن و سلسلهمراتب ساختن بیزار بود و حتّی در نحوهٔ ادارهٔ خود نیز در این راه قدم برداشت. کوبه نمیخواست دانایی و دانش را ابزاری برای سرکوب غیر کند. به جز چند مطلب انگشتشمار، به هر نوشتهای که رسید ارج نهاد و تلاش کرد صدایش را به گوش خوانندهها برساند. برای تکتک مطالب وقت گذاشت و صورت آنها را پیراست تا «نیمفاصله» و «آداب نگارش»، بدل به دستمایهای برای تخطئهٔ نویسندهٔ دغدغهمندی که دست به قلم برده نشود. کوبه بر تولید محتوای اصیل اصرار داشت و ترجیح میداد هرآنچه منتشر میکند متعلق به خودش باشد نه جُنگی آشفته از هرآنچه میدید و میپسندید. دستاندرکاران کوبه با یکدیگر کم جدال و بحث نداشتند، و علیرغم تمام ادعای «آزاداندیشی»شان گاه بهناچار تن به سانسور دادند. با اینحال، دستکم من، وقتی از پسِ این تجربهٔ جانکاه یکساله به آنچه گذشت فکر میکنم، کوبه را با هیچ معیاری نه «محافظهکار»، نه «خنثی»، نه «مرتجع» و نه بیتفاوت به هیاهوی اطراف میبینم.
کوبه میخواست گفتوگو راه بیندازد، و اگر نتوانست با دیگران گفتوگو داشته باشد، دستکم آن را با خودش تمرین کند. برای ما ارزشمندترین نوشتهها آنهایی بودند که در پاسخ به نوشتهٔ دیگری به کوبه میرسیدند. هر پاسخی به نوشتههای پیشین آیتی خجسته بود از رویش بذر گفتوگو؛ نشانهای سبز از اینکه «ما خوانده میشویم، تأثیر میگذاریم و پویایی میآفرینیم»؛ و در این فضای متشتت جزیرهای، در محاصرهٔ انحصاریْ چندسویه و در این نامرادیِ فزاینده، جز گفتوگو چه راهی برای نجات وجود داشت؟
هنوز سؤالهایی بزرگ برای خود ما وجود دارد: آیا کوبه باید هدف، ایدئولوژی یا رویکردی خاص را دنبال کند؟ آیا این ویژگی که آزادانه به اندیشههای مختلف، قالبهای مختلف نوشتن و نویسندگانی در سطوح مختلف فرصت میدهد که خود را بپرورانند و در چارچوبی کلّی از نظر موضوعی به ابراز نظر خود بپردازند نیست که کوبه را کوبه کرده است؟ هنگامی که کوبه را راه انداختیم میدانستیم که چهچیزی «نمیخواهیم»، امّا سر اینکه چه «میخواهیم» توافقی در کار نبود. با اینحال، نه در ذهن خودمان، که در بازخوردها و نظرات گاهگاه دیگران بود که فهمیدیم انگار کوبه آنقدرها هم بیشکل نیست؛ گویی کوبه بیش از هرچیز با مفهوم «نقادانگی» همبسته بود. اگر واقعاً کوبه چنین شکلی به خود گرفته باشد، یعنی ما راه را هنوز گم نکردهایم: مگر مسیر نقادانه اندیشیدن جز از منزل گفتوگو میگذرد؟
@Koubeh
لینک نوشته در وبسایت کوبه:
www.Koubeh.com/ks2
کامیار صلواتی
سکوت بود. جز همهمهای تکراری و یکنواخت صدایی شنیده نمیشد. بادی به غبغب انداخته بودند که همین است و همین باید باشد. جامعهٔ معماری میپنداشت که از معماری ایرانی نوشتن یعنی چنین بودن و چنان نبودن: عطارْ خواندن و براهنی را پس زدن، از پشت عینک تفرعن و ریشسفیدیْ واژههای پرطمطراق پوچ بافتن و تذکرهٔ عارفانه را کنار باغ ایرانی نشاندن. آمدیم تا ثابت کنیم اگر قرار است دربارهٔ معماری ایران بنویسیم، ضرورتی ندارد که عقایدی خاص داشته باشیم؛ میتوانیم با هر دیدگاهی در این زمین تصرفشدهٔ انحصاری قدم برداریم و سخن خود را بگوییم. چه صریح و چه سربسته، بسیار میشنیدیم که دلبستگی به پژوهش دربارهٔ معماری ایران باید بهمعنای دلبستگی به خود معماری ایران باشد. تلاش کردیم که بگوییم نه، چنین نیست و چنین نباید باشد، که اگر چنین باشد دیگر نشانی از پژوهش باقی نمیماند، جز سایهای محو زیر نقابی بافته شده از تاروپود اطوار آکادمیک.
در کوبه «اسم» و «عکس» اصالت نداشت. آنچه اصل بود «متن» بود و «محتوا». اگر وبسایتی راه انداختیم میخواستیم متنمان خوانده شود نه ناممان. کنار نام هیچ نویسندهای «استاد» یا «دکتر» ننوشتیم تا جز محتوا محک دیگری در کار نباشد. کوبه از قهر کردن با زمانه و زمینه، گزینشی برخورد کردن با صداها، گعدهای «فرهیخته» و بالانشین ترتیب دادن و سلسلهمراتب ساختن بیزار بود و حتّی در نحوهٔ ادارهٔ خود نیز در این راه قدم برداشت. کوبه نمیخواست دانایی و دانش را ابزاری برای سرکوب غیر کند. به جز چند مطلب انگشتشمار، به هر نوشتهای که رسید ارج نهاد و تلاش کرد صدایش را به گوش خوانندهها برساند. برای تکتک مطالب وقت گذاشت و صورت آنها را پیراست تا «نیمفاصله» و «آداب نگارش»، بدل به دستمایهای برای تخطئهٔ نویسندهٔ دغدغهمندی که دست به قلم برده نشود. کوبه بر تولید محتوای اصیل اصرار داشت و ترجیح میداد هرآنچه منتشر میکند متعلق به خودش باشد نه جُنگی آشفته از هرآنچه میدید و میپسندید. دستاندرکاران کوبه با یکدیگر کم جدال و بحث نداشتند، و علیرغم تمام ادعای «آزاداندیشی»شان گاه بهناچار تن به سانسور دادند. با اینحال، دستکم من، وقتی از پسِ این تجربهٔ جانکاه یکساله به آنچه گذشت فکر میکنم، کوبه را با هیچ معیاری نه «محافظهکار»، نه «خنثی»، نه «مرتجع» و نه بیتفاوت به هیاهوی اطراف میبینم.
کوبه میخواست گفتوگو راه بیندازد، و اگر نتوانست با دیگران گفتوگو داشته باشد، دستکم آن را با خودش تمرین کند. برای ما ارزشمندترین نوشتهها آنهایی بودند که در پاسخ به نوشتهٔ دیگری به کوبه میرسیدند. هر پاسخی به نوشتههای پیشین آیتی خجسته بود از رویش بذر گفتوگو؛ نشانهای سبز از اینکه «ما خوانده میشویم، تأثیر میگذاریم و پویایی میآفرینیم»؛ و در این فضای متشتت جزیرهای، در محاصرهٔ انحصاریْ چندسویه و در این نامرادیِ فزاینده، جز گفتوگو چه راهی برای نجات وجود داشت؟
هنوز سؤالهایی بزرگ برای خود ما وجود دارد: آیا کوبه باید هدف، ایدئولوژی یا رویکردی خاص را دنبال کند؟ آیا این ویژگی که آزادانه به اندیشههای مختلف، قالبهای مختلف نوشتن و نویسندگانی در سطوح مختلف فرصت میدهد که خود را بپرورانند و در چارچوبی کلّی از نظر موضوعی به ابراز نظر خود بپردازند نیست که کوبه را کوبه کرده است؟ هنگامی که کوبه را راه انداختیم میدانستیم که چهچیزی «نمیخواهیم»، امّا سر اینکه چه «میخواهیم» توافقی در کار نبود. با اینحال، نه در ذهن خودمان، که در بازخوردها و نظرات گاهگاه دیگران بود که فهمیدیم انگار کوبه آنقدرها هم بیشکل نیست؛ گویی کوبه بیش از هرچیز با مفهوم «نقادانگی» همبسته بود. اگر واقعاً کوبه چنین شکلی به خود گرفته باشد، یعنی ما راه را هنوز گم نکردهایم: مگر مسیر نقادانه اندیشیدن جز از منزل گفتوگو میگذرد؟
@Koubeh
لینک نوشته در وبسایت کوبه:
www.Koubeh.com/ks2
کوبه
برای یکسالگی کوبه: در جدال با انحصار کامیار صلواتی سکوت بود. جز همهمهای تکراری و یکنواخت صدایی شنیده نمیشد. بادی به غبغب انداخته بودند که همین است و همین باید باشد. جامعهٔ معماری میپنداشت که از معماری ایرانی نوشتن یعنی چنین بودن و چنان نبودن: عطارْ…
.
کجا فرع از اصل ممتاز شود!
شهرام یاری
موضع فعلی کوبه، موضعی است فرع بر اصلی که میتوان از آن با عنوانِ «شاعرانگی» نام برد. خواه جبر سیاسی، خواه جبر اقتصادی، خواه جبر اجتماعی، خواه شرایط اقلیمی یا پیشینهٔ فرهنگی را دلیلِ آن بدانیم و خواه خصوصیات ژنتیکی یا هر قضیهٔ دیگر را، این روحیه روحیهٔ بخش بزرگی از ایرانیان در طی تاریخ تابهحال بوده و با توجه به اوضاعِ حالْ پیشبینی ادامهٔ حیات آن کار دشواری نیست. بهناچار پذیرفتنِ آن بهترین برخورد در این مقطع و بیشازاین گفتن از آن بهنوعی فایدت برای آن رساندن است.
بههرحال برای سال اول / گام اول، گریز از این موضعگیری محال بود، اما برای ادامهٔ مسیر باید که چارهای اندیشیده شود. در نوشتهٔ کامیار از «آزاداندیشی»، «نقادانه اندیشیدن» و الزام و فایدت «گفتوگو» صحبت شد که بهخودیخود «زیبندهٔ هر نوشتهای در شرایط امروزه» است؛ امّا هیچکدام جای «موضعِ مستقل» داشتن را نخواهد گرفت. با آرزوی توفیق برای گردانندگانِ اصلی کوبه پیشنهاد میشود سال دوم / گام دوم، سالِ هماَندیشی برای پیداییِ «موضعِ مستقل» باشد. چراکه در غیر این صورت خلافِ تمامِ خواستها و اِدعاها نتیجه خواهد داد و بعد از کمرنگشدنِ جذبهٔ رویکردِ فعلی کوبه، توانِ جبههٔ «شاعرانگی» بهعنوان تنها محوردارِ گفتگوها بسیار خواهد شد.
@Koubeh
کجا فرع از اصل ممتاز شود!
شهرام یاری
موضع فعلی کوبه، موضعی است فرع بر اصلی که میتوان از آن با عنوانِ «شاعرانگی» نام برد. خواه جبر سیاسی، خواه جبر اقتصادی، خواه جبر اجتماعی، خواه شرایط اقلیمی یا پیشینهٔ فرهنگی را دلیلِ آن بدانیم و خواه خصوصیات ژنتیکی یا هر قضیهٔ دیگر را، این روحیه روحیهٔ بخش بزرگی از ایرانیان در طی تاریخ تابهحال بوده و با توجه به اوضاعِ حالْ پیشبینی ادامهٔ حیات آن کار دشواری نیست. بهناچار پذیرفتنِ آن بهترین برخورد در این مقطع و بیشازاین گفتن از آن بهنوعی فایدت برای آن رساندن است.
بههرحال برای سال اول / گام اول، گریز از این موضعگیری محال بود، اما برای ادامهٔ مسیر باید که چارهای اندیشیده شود. در نوشتهٔ کامیار از «آزاداندیشی»، «نقادانه اندیشیدن» و الزام و فایدت «گفتوگو» صحبت شد که بهخودیخود «زیبندهٔ هر نوشتهای در شرایط امروزه» است؛ امّا هیچکدام جای «موضعِ مستقل» داشتن را نخواهد گرفت. با آرزوی توفیق برای گردانندگانِ اصلی کوبه پیشنهاد میشود سال دوم / گام دوم، سالِ هماَندیشی برای پیداییِ «موضعِ مستقل» باشد. چراکه در غیر این صورت خلافِ تمامِ خواستها و اِدعاها نتیجه خواهد داد و بعد از کمرنگشدنِ جذبهٔ رویکردِ فعلی کوبه، توانِ جبههٔ «شاعرانگی» بهعنوان تنها محوردارِ گفتگوها بسیار خواهد شد.
@Koubeh
کوبه: مرغ پنداشتن غاز همسایه؛ سوزنی بر خود زدن و جوالدوزی بر دیگران
محمدمهدی طاهری
در قیاس با آن بلندپروازی نخستین هیچ نیست مگر پروژهای شکستخورده، اما در قیاس با آشفتهبازار معمارینویسی کنونی فضایی است درخور و محترم و چهبسا از ستودنیترینها: کوبه.
از آنچه نامش را گذاشتیم آن بلندپروازی آغازین نمودار است؛ «کوبه» نه آن بلندقامتی «مناره» را داشت و نه آن صلابت «ستون» را و نه به روشنی «روزن» بود و نه در حد موقرنمایی «ایوان» و «رواق». از اندک اجزای «صدادار» و «متحرک» معماری بود که نوید «آمدن» میداد و خبرهای «نو» با خودش داشت. و ما میخواستیم پویا باشیم و طرح و صدایی نو دراندازیم.
چنان منتقد وضع زمانه بودیم که نه به آمدنِ متنهایمان در کنار متنهای حجت و بهشتی رضا میدادیم (گیرم که میدادیم، نمیگذاشتند!) و نه دل به افسون پرزرقوبرق «رویدادها» و «همشهری» و «هنرمعماری» و اینور و آنور خوش میتوانستیم داشت. خیال میکردیم یکّه افتادهایم در این هراسناکی جهان بیمعنای فاسدِ تحمیلی و باید مبارزه کنیم. میدیدیم که بر دنیای معمارینویسی دو گروه سیطره دارند: «خالهخانباجیها» و «قدّارهکشها»؛ دستۀ اول از شکوه و قداست معماری ایران شعر میساختند و دستۀ دوم بر این قداست دروغین و بر آن معانی یاوه مُهر تأییدی در قالب ساختمانسازی و نوشتههای دانشگاهی میزدند. خیال میکردیم باید آن خرمگسی باشیم که نمیگذارد خواب بر چشم اینها بیاید.
بیشتر «سلبی» بودیم تا «ایجابی»؛ از فضای مزخرف سنتگرایانۀ حاکم بر معماریپژوهشیها بیزار بودیم. از اینکه دانشگاه، چونان جزیرهای سر فرو کرده در خود، از زمانه و زمینهاش دور افتاده غصهدار بودیم. از تعارفها و حرفهای درِگوشی و نقدهای مصلحتاندیشانۀ بیخطرِ بیاثر ناامید بودیم.
اما بیتجربه هم بودیم و جوانی و جسارتِ زیاده گاه کار دستمان داد. خواستیم «آزاده» باشیم و با همه آشتی؛ آش شدیم. هر چه از هر کجا میشد جمع کردیم و در یک دیگ بزرگ ریختیم و هم زدیم و آشی پختیم که بیستسی تا آشپز داشت. یکی چپ مینوشت؛ یکی منتقدِ صرف بود؛ یکی دفترچه خاطراتش را گم کرده بود و بهتر از کوبه برای خاطرهنوشتن گیر نیاورده بود؛ یکی پوزیتویست بود؛ دروغ چرا، یکی دو تا هم سنتگرا بودند! چیزهایی هم داشتیم که هیچ چیز نبودند و از سرِ فضیلتِ لزوم بهروزرسانی! نگاشته یا بازنشر میشدند. البته آنقدرها هم بد نبود؛ هر چه زمان میگذشت، متنها بهصورتِنسبی جدّیتر میشدند و این چندسانی محتوایی هم گاه عجیب به دل مینشست.
گفتیم مبادا افکار ما بازتولید دستگاه قدرت دیگری بشود و باز سرکوب کند؛ چنانکه دیگران میکنند. «هیئت ژوری» را دموکرات کردیم و مدام بزرگترش کردیم تا ناهمسویی متنی با اندیشۀ ما مانع انتشارش نشود. گاه این هیئت ژوری شجاع میشد و به متنی در نقد «علیرضا تغابنی» و «سیدمحمد بهشتی» رأی مثبت میداد؛ گاهی میترسید و رأی به منتشرنشدن متنی در نقد «محمود گلابچی» میداد.
بر این خیالِ خام بودیم که اگر فضایی مناسب برای عرضاندام آنان که از مناسبات زر و زور جدایی میجویند بیافرینیم، رونقی خواهد گرفت خرابۀ معمارینویسی و معماریپژوهی. اما هر بار که سخن از گسترش کوبه میگفتیم، هر بار که جلسهای برای تقسیم و تخصیص وظایف میگذاشتیم، آخرش علی میماند و حوضش. به استاد و دانشجو میسپردیم که اگر نقدی بر این ساختار فاسد دانشگاه، بر این بازار پرآشوب ساختمانسازی، بر این فضای مردۀ معمارینویسی و معماریپژوهی دارند، بنویسند؛ باشد که در بهبود اوضاع سودمند افتد. اما مگر کسی سفرهای را لگد میکند که بهزحمت خود را در پای آن جای کرده است؟! خب کوبه نه پول داشت که بدهد، نه تبلیغات میگرفت، نه وابسته به دانشگاه یا نهادی بود و از همه مهمتر، نه «رزومه» میشد. راستی شما که غریبه نیستید، پولِ همین سایتِ کوبه هم با گلریزانی که برایش گرفتند جور شد.
خودمان هم چندان آشِ دهنسوزی نبودیم. میدیدیم که در همین دانشگاه تهران چهها میگذرد؛ میدیدیم که رسوایی مسابقههای معماری و داوریهایشان به کجا رسیده؛ میدیدیم که دانشگاه و بازار معماری تجسد استثمار و دروغ و شیادی شده است؛ اما آنقدرها که لازم بود واکنش نشان نمیدادیم. حتی در آن جا که متننوشتن هم بیهوده میشد؛ ما جز نوشتن و ننوشتن چیزی در سر نداشتیم. این آن کوبهای نبود که قرار بود باشد. ⬇️
محمدمهدی طاهری
در قیاس با آن بلندپروازی نخستین هیچ نیست مگر پروژهای شکستخورده، اما در قیاس با آشفتهبازار معمارینویسی کنونی فضایی است درخور و محترم و چهبسا از ستودنیترینها: کوبه.
از آنچه نامش را گذاشتیم آن بلندپروازی آغازین نمودار است؛ «کوبه» نه آن بلندقامتی «مناره» را داشت و نه آن صلابت «ستون» را و نه به روشنی «روزن» بود و نه در حد موقرنمایی «ایوان» و «رواق». از اندک اجزای «صدادار» و «متحرک» معماری بود که نوید «آمدن» میداد و خبرهای «نو» با خودش داشت. و ما میخواستیم پویا باشیم و طرح و صدایی نو دراندازیم.
چنان منتقد وضع زمانه بودیم که نه به آمدنِ متنهایمان در کنار متنهای حجت و بهشتی رضا میدادیم (گیرم که میدادیم، نمیگذاشتند!) و نه دل به افسون پرزرقوبرق «رویدادها» و «همشهری» و «هنرمعماری» و اینور و آنور خوش میتوانستیم داشت. خیال میکردیم یکّه افتادهایم در این هراسناکی جهان بیمعنای فاسدِ تحمیلی و باید مبارزه کنیم. میدیدیم که بر دنیای معمارینویسی دو گروه سیطره دارند: «خالهخانباجیها» و «قدّارهکشها»؛ دستۀ اول از شکوه و قداست معماری ایران شعر میساختند و دستۀ دوم بر این قداست دروغین و بر آن معانی یاوه مُهر تأییدی در قالب ساختمانسازی و نوشتههای دانشگاهی میزدند. خیال میکردیم باید آن خرمگسی باشیم که نمیگذارد خواب بر چشم اینها بیاید.
بیشتر «سلبی» بودیم تا «ایجابی»؛ از فضای مزخرف سنتگرایانۀ حاکم بر معماریپژوهشیها بیزار بودیم. از اینکه دانشگاه، چونان جزیرهای سر فرو کرده در خود، از زمانه و زمینهاش دور افتاده غصهدار بودیم. از تعارفها و حرفهای درِگوشی و نقدهای مصلحتاندیشانۀ بیخطرِ بیاثر ناامید بودیم.
اما بیتجربه هم بودیم و جوانی و جسارتِ زیاده گاه کار دستمان داد. خواستیم «آزاده» باشیم و با همه آشتی؛ آش شدیم. هر چه از هر کجا میشد جمع کردیم و در یک دیگ بزرگ ریختیم و هم زدیم و آشی پختیم که بیستسی تا آشپز داشت. یکی چپ مینوشت؛ یکی منتقدِ صرف بود؛ یکی دفترچه خاطراتش را گم کرده بود و بهتر از کوبه برای خاطرهنوشتن گیر نیاورده بود؛ یکی پوزیتویست بود؛ دروغ چرا، یکی دو تا هم سنتگرا بودند! چیزهایی هم داشتیم که هیچ چیز نبودند و از سرِ فضیلتِ لزوم بهروزرسانی! نگاشته یا بازنشر میشدند. البته آنقدرها هم بد نبود؛ هر چه زمان میگذشت، متنها بهصورتِنسبی جدّیتر میشدند و این چندسانی محتوایی هم گاه عجیب به دل مینشست.
گفتیم مبادا افکار ما بازتولید دستگاه قدرت دیگری بشود و باز سرکوب کند؛ چنانکه دیگران میکنند. «هیئت ژوری» را دموکرات کردیم و مدام بزرگترش کردیم تا ناهمسویی متنی با اندیشۀ ما مانع انتشارش نشود. گاه این هیئت ژوری شجاع میشد و به متنی در نقد «علیرضا تغابنی» و «سیدمحمد بهشتی» رأی مثبت میداد؛ گاهی میترسید و رأی به منتشرنشدن متنی در نقد «محمود گلابچی» میداد.
بر این خیالِ خام بودیم که اگر فضایی مناسب برای عرضاندام آنان که از مناسبات زر و زور جدایی میجویند بیافرینیم، رونقی خواهد گرفت خرابۀ معمارینویسی و معماریپژوهی. اما هر بار که سخن از گسترش کوبه میگفتیم، هر بار که جلسهای برای تقسیم و تخصیص وظایف میگذاشتیم، آخرش علی میماند و حوضش. به استاد و دانشجو میسپردیم که اگر نقدی بر این ساختار فاسد دانشگاه، بر این بازار پرآشوب ساختمانسازی، بر این فضای مردۀ معمارینویسی و معماریپژوهی دارند، بنویسند؛ باشد که در بهبود اوضاع سودمند افتد. اما مگر کسی سفرهای را لگد میکند که بهزحمت خود را در پای آن جای کرده است؟! خب کوبه نه پول داشت که بدهد، نه تبلیغات میگرفت، نه وابسته به دانشگاه یا نهادی بود و از همه مهمتر، نه «رزومه» میشد. راستی شما که غریبه نیستید، پولِ همین سایتِ کوبه هم با گلریزانی که برایش گرفتند جور شد.
خودمان هم چندان آشِ دهنسوزی نبودیم. میدیدیم که در همین دانشگاه تهران چهها میگذرد؛ میدیدیم که رسوایی مسابقههای معماری و داوریهایشان به کجا رسیده؛ میدیدیم که دانشگاه و بازار معماری تجسد استثمار و دروغ و شیادی شده است؛ اما آنقدرها که لازم بود واکنش نشان نمیدادیم. حتی در آن جا که متننوشتن هم بیهوده میشد؛ ما جز نوشتن و ننوشتن چیزی در سر نداشتیم. این آن کوبهای نبود که قرار بود باشد. ⬇️
⬆️ کارهای خوبی هم کردیم؛ به همینها هست که هنوز دلخوشیم و فعالیت میکنیم. سالهاست در این مملکت نشست و سمینار برگزار میشود؛ اما هر کدام که تمام میشود چنان از یاد میرود که گویی هرگز برگزار نشده است. آمدیم و در همکاری با انجمن علمیدانشجویی مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران، سمینار برگزار کردیم و گفتههای ردوبدلشده در سمینارها را مکتوب کردیم و بهرایگان و بیدردسر در اختیار همگان گذاشتیمشان؛ امیدوار به اینکه مجموعۀ اینها مصداق «تولید محتوا» باشد و به کار پژوهشگری بیاید و جلوی تکرارها را بگیرد. انواعِ دیگر نوشتن از معماری، با قالبهای متنوعی چون داستان و ارائههای گرافیکی و طنز و...، را وارد فضای معمارینویسی کردیم. دربارۀ چیزهایی نوشتیم که پیشتر در «شأن» نوشتن قلمداد نمیشد. دربارۀ آنهایی نوشتیم که پیشتر نوشتن دربارۀشان «مصلحت» نبود. و از همه مهمتر لب بر لب جسد «نقد» گذاشتیم و یکی دو نَفَس در کالبدش دماندیم؛ شاید جان بگیرد و نجاتمان دهد.
و اما اینک کوبه را دو خطر جدّی تهدید میکند: نخست دام «مرغ پنداشتن غاز همسایه»؛ و دوم خطر «به خویشتن سوزن زدن و به دیگران جوالدوز کوفتن». انگاشتن «دیگری»ها چونان «علامههای نیمفاصله» و فروکاستن معمارینوشتههای آنها به «شاعرانگی»های محض و ازسویی چشم را بر آزادهجانیهای کم/زیاد دیگران بستن، همان چیزی را از کوبه دور میکند که از نخست در پی گذاشتن سنگبنایش بود: گفتوگو بهمثابۀ فضیلت موردنیاز وضعیت فعلی. نمیشود توقع شکلگیری گفتوگو را داشت وقتی کوبهایها، خود را نشسته بر برج عاج میبینند و دیگران را در قعر جهالت و شاعرانگی. و نیز نمیشود بر این فرضِ غلط بود که آنچه محصول «دیگری» است بر اصلِ غلطبودن است مگر اینکه بزرگواری پیدا شود و خلافش را ثابت کند. این وضع مرغ پنداشتن غاز همسایه است و بسی ناروا و بسیار تهدیدکننده برای آیندۀ کوبه. ازسویدیگر کوبهایها اگر از سر آزادهجانی نقد میکنند، این نقد باید بیشازهمه و پیشازهمه متوجه خودشان باشد؛ چه شده که فلان معمار و فلان استاد و فلان ساختمان را از هر در و به هر لحنی نقد میکنند، اما تاکنون درباب فساد افسارگسیختۀ حاکم بر فضای دانشگاه تهران چیزی ننوشتهاند؟ مبادا به «مصلحتاندیشی» و «نقدهای بیخطر» محکوم شوند؛ که اگر نقدهایشان درِگوشی و یواشکی نیست لااقل چنان از امکانِ اِعمالِ ارادۀ قدرت بهدور است که گزندی متوجه نویسندههایش نباشد. کوبهایها مدعی نقد هستند؛ و انصافاً چه خوب است که گاهوبیگاه نوشتههای منتشرشده در کوبه را یکی پاسخی میدهد و پاسخش را در انظار عموم میگذارد تا ارزیابی رویکردها و گفتوگوی منظرهای متنوع ممکن شود. اما در باور بسیاری از کوبهایها اهمیت «دانشگاه مادر» تهران و اثرگذاری پردامنۀ آن بر دیگر فضاهای آکادمیک امری نهادینه است؛ اینان اگر «واقعاً» سعی در بهبود امور دارند، چه شده که تاکنون از خودشان چیزی ننوشتهاند؟ هیچ پرزحمت نیست کوباندن جوالدوزی به دیگران و نواختن سوزنی بر تن خودمان، برعکس اگر باشد هنر است. کوبه را بسی بیش از اینها شجاعت لازم است؛ اگر این شجاعت را ندارد، بهتر همان باشد که از ادعاهای گزافه دست بردارد و همنوا با دیگر مصلحتاندیشان و کنجِعافیتنشینان «نوشتن» را مصرف کند و خودش هم مصرف بشود. مگر آن بلندپروازی نخستین، صرفاً نوشتن علیه «شاعرانگی» بود؟ نه اینکه این نبود، یک عالمه موضوع دیگر هم بود که اکنون به حاشیه رانده شدهاند. گردنِ کوبهایها اگر زیرِ تیغ نمره و مصاحبۀ دکتری و مقاله است و از پس این جبر تحمیلی نهاد قدرت هم برنمیآیند، همان بهتر که لاف نزنند و یاوه نسرایند و خود را افتاده از دماغ فیل نپندارند.
هرچند، بهرغم همۀ اینها که گفتم، از این یک سالی که گذشته خاطرهای دارم که مرا به آیندۀ کوبه امیدوار نگاه میدارد. یکی از فعالان میراث فرهنگی که نسبتی با بزرگان و قدرتمندان سازمان میراث فرهنگی دارد و لابد آیندهای برای خودش در آن دستگاه متصور است حرفهایی میزد درخورِ شنیدن و حتی ستودن؛ گفتمش اینها را مکتوب کن تا در کوبه منتشر کنیم و دیگران هم بخوانند. چنین پاسخ داد: «نه. فضای کوبه خیلی انتقادی هست؛ میترسم برام بد بشه».⬇️
و اما اینک کوبه را دو خطر جدّی تهدید میکند: نخست دام «مرغ پنداشتن غاز همسایه»؛ و دوم خطر «به خویشتن سوزن زدن و به دیگران جوالدوز کوفتن». انگاشتن «دیگری»ها چونان «علامههای نیمفاصله» و فروکاستن معمارینوشتههای آنها به «شاعرانگی»های محض و ازسویی چشم را بر آزادهجانیهای کم/زیاد دیگران بستن، همان چیزی را از کوبه دور میکند که از نخست در پی گذاشتن سنگبنایش بود: گفتوگو بهمثابۀ فضیلت موردنیاز وضعیت فعلی. نمیشود توقع شکلگیری گفتوگو را داشت وقتی کوبهایها، خود را نشسته بر برج عاج میبینند و دیگران را در قعر جهالت و شاعرانگی. و نیز نمیشود بر این فرضِ غلط بود که آنچه محصول «دیگری» است بر اصلِ غلطبودن است مگر اینکه بزرگواری پیدا شود و خلافش را ثابت کند. این وضع مرغ پنداشتن غاز همسایه است و بسی ناروا و بسیار تهدیدکننده برای آیندۀ کوبه. ازسویدیگر کوبهایها اگر از سر آزادهجانی نقد میکنند، این نقد باید بیشازهمه و پیشازهمه متوجه خودشان باشد؛ چه شده که فلان معمار و فلان استاد و فلان ساختمان را از هر در و به هر لحنی نقد میکنند، اما تاکنون درباب فساد افسارگسیختۀ حاکم بر فضای دانشگاه تهران چیزی ننوشتهاند؟ مبادا به «مصلحتاندیشی» و «نقدهای بیخطر» محکوم شوند؛ که اگر نقدهایشان درِگوشی و یواشکی نیست لااقل چنان از امکانِ اِعمالِ ارادۀ قدرت بهدور است که گزندی متوجه نویسندههایش نباشد. کوبهایها مدعی نقد هستند؛ و انصافاً چه خوب است که گاهوبیگاه نوشتههای منتشرشده در کوبه را یکی پاسخی میدهد و پاسخش را در انظار عموم میگذارد تا ارزیابی رویکردها و گفتوگوی منظرهای متنوع ممکن شود. اما در باور بسیاری از کوبهایها اهمیت «دانشگاه مادر» تهران و اثرگذاری پردامنۀ آن بر دیگر فضاهای آکادمیک امری نهادینه است؛ اینان اگر «واقعاً» سعی در بهبود امور دارند، چه شده که تاکنون از خودشان چیزی ننوشتهاند؟ هیچ پرزحمت نیست کوباندن جوالدوزی به دیگران و نواختن سوزنی بر تن خودمان، برعکس اگر باشد هنر است. کوبه را بسی بیش از اینها شجاعت لازم است؛ اگر این شجاعت را ندارد، بهتر همان باشد که از ادعاهای گزافه دست بردارد و همنوا با دیگر مصلحتاندیشان و کنجِعافیتنشینان «نوشتن» را مصرف کند و خودش هم مصرف بشود. مگر آن بلندپروازی نخستین، صرفاً نوشتن علیه «شاعرانگی» بود؟ نه اینکه این نبود، یک عالمه موضوع دیگر هم بود که اکنون به حاشیه رانده شدهاند. گردنِ کوبهایها اگر زیرِ تیغ نمره و مصاحبۀ دکتری و مقاله است و از پس این جبر تحمیلی نهاد قدرت هم برنمیآیند، همان بهتر که لاف نزنند و یاوه نسرایند و خود را افتاده از دماغ فیل نپندارند.
هرچند، بهرغم همۀ اینها که گفتم، از این یک سالی که گذشته خاطرهای دارم که مرا به آیندۀ کوبه امیدوار نگاه میدارد. یکی از فعالان میراث فرهنگی که نسبتی با بزرگان و قدرتمندان سازمان میراث فرهنگی دارد و لابد آیندهای برای خودش در آن دستگاه متصور است حرفهایی میزد درخورِ شنیدن و حتی ستودن؛ گفتمش اینها را مکتوب کن تا در کوبه منتشر کنیم و دیگران هم بخوانند. چنین پاسخ داد: «نه. فضای کوبه خیلی انتقادی هست؛ میترسم برام بد بشه».⬇️