کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
کوبه
Photo
چند تصویر از حضور نوازندگان در شهر تهران: ایستگاه‌های مترو

کامیار صلواتی

رابطهٔ شهر و موسیقی رابطه‌ای کم‌سابقه نیست. موسیقی‌دانان پاتوق‌های خاص خود را داشته‌اند، بعضی خیابان‌ها بیش از همه میزبان نوای سازشان بوده یا حتّی بعضی مراکز به‌طور تاریخی محلّ هم‌نشینی آن‌ها یا قرارهای کاری گذاشتن بین آن‌ها بوده است. می‌دانیم که قهوه‌خانه‌های صفوی اصفهان گاه محلّ تجمع ر گروه‌های مطربی و گاه رقاصان روسپی یا پسربچه‌های زن‌پوش بوده است؛ سنّتی که تا امروز به‌صورت پراکنده در کشورهایی مانند افغانستان به حیات خود ادامه می‌دهد. می‌دانیم که قهوه‌خانه‌های بعضی از شهرهای ترک‌نشین پاتوق کاری و شخصی «عاشیق»ها هستند و ذات وجودی و کارکردی آن‌ها رابطه‌ای تنگاتنگ با حضور این عاشیق‌ها دارد (۱). مثال‌هایی از این دست چندان کم‌شمار نیستند، امّا اگر پدیده‌های معاصر را بررسی کنیم، به چه شکل‌هایی از این رابطه برمی‌خوریم؟

به‌زعم من یکی از جالب‌ترین این روابط در تهران امروز حضور نوازندگان خیابانی در مراکز شهری است. یکی از اصلی‌ترین این مراکز تجمع نوازندگان در شهر تهران ایستگاه‌های مترو است؛ فضاهایی که برخلاف فضاهای شهری عمومی اصولاً ساخته شده‌اند تا مسافری از آن‌ها بگذرد نه آنکه بایستد و وقتش را بگذراند یا به‌صورت جدّی به نوایی گوش بسپارد. در نوشتهٔ حاضر تنها به توصیف چند تجربه از مشاهدهٔ این نوازندگان در ایستگاه‌های مترو می‌پردازم و چند برداشت پراکندهٔ حاصل از این مشاهدات را بازمی‌گویم. این مشاهدات اگر در کنار مشاهدات دیگر قرار گیرند می‌توانند از جنبه‌های گوناگون تفسیر شوند و سوال‌هایی جدّی را برانگیزند: چرا نوازندگان پاپی که قطعات معروف‌تر را اجرا می‌کنند بیشتر مایلند به ایستگاه‌های مرکزی بروند؟ چرا و چگونه در بعضی از ایستگاه‌هایی که چندان هم شلوغ نیستند، ترافیکی از نوازندگان ایجاد می‌شود که به انواع و اقسام سبک‌ها می‌نوازند؟‌ چرا در ایران برخلاف کشورهای دیگر موسیقی نواختن در شهر به‌جای آنکه به عرصهٔ باز شهری بیاید معمولاً، و نه همیشه، به فضای سقف‌دار مترو یا حتّی کافه‌ها منتقل می‌شود؟‌ چرا در ایران موسیقی خیابانی در بسیاری از موارد مترادف نوعی تکدی‌گری، هم در ذهن مخاطب، هم نوازنده و هم مدیریت شهری است و درنتیجه معمولاً به بازاجرای قطعات شناخته‌شدهٔ مردم‌پسند محدود است، در حالی‌که اکثر کشورهای دیگر در بسیاری از موارد موسیقی نواختن در خیابان نوعی تجربهٔ موسیقایی/هنری برای پیشرفت و شنیده شدن است؟‌ چرا در بعضی کشورها و شهرها آیین‌نامه‌های حمایتی برای اجرای نوازندگان خیابانی وضع شده است و سازوکاری دقیق و رسمی برای اجرای آزادانهٔ آن‌ها در فضاهای شهری وجود دارد، امّا نوازندگان ایرانی گویی نوازندگانی غیررسمی هستند که انگار از بد حادثه به پناه می‌آیند؟ می‌توان به این سوال‌ها فکر کرد و درباره‌شان نوشت، امّا در این نوشته و شاید نوشته‌های بعد، شاید تنها به‌منزلهٔ تلاشی برای شروع بحث، به بازگویی بعضی از مشاهدات شخصی خود می‌پردازم. این مشاهدات تجربه‌ها بیش از هرچیز در آن ایستگاه‌ها اتفاق افتاده که در آن‌ها بیش از سایر ایستگاه‌ها رفت‌و‌آمد داشته‌ام و بنابراین می‌توانم تصویر درست‌تری از آن‌ها ارائه دهم.

ایستگاه میدان انقلاب: در ایستگاه متروی میدان انقلاب، دو نقطه بیش از هر مکان دیگری محلّ تجمع نوازنده‌ها بوده است. اوّلی همکف ایستگاه دقیقاً پس از عبور از ورودی تنگ ایستگاه و پشت به سوپرمارکتی است که در یکی دوسال اخیر باز شده است. تنها دفعاتی که دیده‌ام نوازندگانی در این نقطه به اجرای موسیقی بپردازند بارهایی بوده که دو نوازندهٔ دف و سه‌تار به اجرا می‌پرداختند. این دو نوازنده یک زن و مرد حدوداً سی و چند ساله بودند. مرد سه‌تار می‌نواخت و زن هم دف. بعد از چند بار متوالی که آن‌ها را دیدم، دیگر هیچ‌گاه آن‌ها را ندیدم. ازدحام و سروصدای آن نقطه آن‌قدر زیاد است که نوازندهٔ سه‌تار همواره با میکروفون می‌نواخت و نوازندهٔ همراهش هم به‌جای آنکه مثلاً تنبک‌نواز باشد دف‌نواز بود؛ احتمالاً‌ هم برای آنکه صدای سازش راحت‌تر شنیده شود و هم اینکه ظرائف تنبک در آن فضا قابل شنیدن و درک کردن نبود. آن‌ها تنها به اجرای قطعات بسیار معروف موسیقی دستگاهی می‌پرداختند، عموماً با مترهای شش‌تایی؛ مثل مرغ سحر. برای انتخاب مکان اجرایشان چارهٔ دیگری نداشتند:‌روبه‌روی آن‌ها آب‌خوری ایستگاه بود، کنارشان سوپرمارکت و سمت راستشان پله‌برقی‌های مترو. اگر از پله‌برقی هم پایین می‌رفتند به راهرویی می‌رسیدند که بسیار تنگ‌تر و شلوغ‌تر از آن بود که دو نوازنده را در خود جای دهد.⬇️
⬆️نقطهٔ دوم که مرکز تجمع این‌نوع نوازندگان است پایین همان پله‌برقی‌هایی است که به نقطهٔ اوّل منتهی می‌شود. راهروی طویل و تمام‌نشدنی ایستگاه متروی انقلاب هیچ فضایی برای توقف و نفس کشیدن باقی نمی‌گذارد و تنها نقطه‌ای که ممکن است کسانی بتوانند در آن بنشینند و سازی بنوازند همان پای پله‌برقی‌هاست، یعنی ابتدای راهرو که از یک‌سو با دیوار بسته شده است و درنتیجه نمی‌تواند مانند سایر بخش‌های راهرو مسیر عبور باشد. با این‌حال، این فضا آن‌چنان فراخ نیست که بتواند بیش از یک‌ نوازنده را در خود جای دهد. بنابراین، باید نوازنده کسی باشد که هم بتواند ساز بزند و هم بتواند آواز بخواند و بدون نیاز به تجهیزات اضافی صدایش به‌اندازهٔ کافی در آن ازدحام به گوش برسد، آن هم نوعی از نواختن و خواندن که آن‌چنان ظرایفی نداشته باشد که شنیده نشدن بخش‌هایی از آن به دلیل نوفهٔ فراوان، ازدحام و تنگی فضا باعث ناقص به نظر رسیدن محتوای شنیداری آن شود. نواختن گیتار به سبک پاپ و خواندن به همراه آن در این شرایط احتمالاً یکی از منطقی‌ترین گزینه‌هاست. تا جایی که به‌خاطر دارم تنها شکلی از اجرا که در این نقطه از ایستگاه شنیده‌ام و دیده‌ام به همین ترتیب بوده است. خواننده‌/نوازنده هم معمولاً قطعاتی از موسیقی پاپ را اجرا می‌کند؛ معمولاً ترانه‌هایی از شادمهر عقیلی و اِبی. هرچند بعضی از این نوازنده‌ها ظاهر خود را طوری می‌آرایند که این‌طور القاء کنند که از طبقات فرادستند، مثلاً کراوات می‌پوشند، امّا تشخیص اینکه چنین نیستند چندان دشوار نیست.

ایستگاه قیطریه: ماجرای نوازندگان ایستگاه قیطریه هم در نوع خود جالب است. خودبسندگی و سیستم کمابیش پیچیدهٔ نوازندگان این نقطهٔ شهر تهران تا آن‌جا پیش رفته بود که نوازنده‌ها، که به‌ندرت یک‌نفر بودند، گاه در نوبت می‌ماندند و بین خودشان وقت تعیین می‌کردند. این‌جا برخلاف متروی انقلاب نوازنده‌ها تنها قطعات بسیار شناخته‌شده را اجرا نمی‌کردند و به‌هیچ‌وجه به سبک‌هایی خاص محدود نبودند. از سه سال پیش که رفت‌و‌آمدم به این ایستگاه شروع شد، چندوچون این اجراها تفاوت‌های زیادی کرده است. اوّلین آن‌ها معمولاً دو نوازندهٔ گیتار بودند که بیرون فضای ایستگاه می‌ایستادند. آن‌موقع هنوز ورودی شمالی مترو افتتاح نشده بود. ظاهر نوازندگان از زمین تا آسمان با نوازندگان ایستگاه انقلاب متفاوت بود؛ لباس‌های تمیز مُد روز می‌پوشیدند، و اگر قرار بود از روی ظاهرشان قضاوت کنیم هیچ بعید نبود که بعد از نواختن چند قطعه راهی یک مهمانی در همان حوالی شوند. از نظر سبکی هم هرچند در اکثر مواقع ترانه‌های پاپ معروف، به‌خصوص ترانه‌های پیش از انقلاب، را اجرا می‌کردند، گاهی ترانه‌هایشان ناآشنا و احتمالاً ساختهٔ خودشان بود؛ به‌خصوص آن‌هایی که نوعی راک-پاپ آکوستیک می‌نواختند. بعد از افتتاح ورودی شمالی ایستگاه قیطریه نوازندگان به سمت چپ فضای فراخ فضای مسقف لابی ورودی ایستگاه کوچ کردند. این بار نوازنده‌ها متنوع‌تر شده بودند: نوازنده‌های موسیقی کلاسیک ایرانی حتّی به‌صورت گروهی (مثلاً یک کمانچه، یک تار و یک تنبک)، نوازنده‌هایی که آثار موسیقی پاپ/فلامینکو (مثل گروه جیپسی‌کینگز) را بازاجرا می‌کردند، یک تک‌نواز سه‌تار، نوازندگانی که موسیقی پاپ اجرا می‌کردند و غیره. جالب این‌جاست که در ایستگاه قیطریه برخلاف ایستگاه انقلاب اکثر اجراها –اگر نگویم تقریباً تمام آن‌ها- بدون همراهی شعر و کلام و آواز اجرا می‌شدند. تقریباً غیرممکن بود که در ساعات پُررفت‌و‌آمد گذرم به این ایستگاه بیفتد و صدای سازی از آن‌جا به گوش نرسد. فرجام این سیستم خودبسنده امّا ناخوش بود:‌ شهرداری که نمی‌خواست آن فضای گسترده بی‌استفاده و غیردرآمدزا بماند، از یکی دو ماه پیش چند غرفهٔ فروش «سوغات خوراکی» استان‌های مختلف را دایر کرده و آن فضا کاملاً‌ اشغال شده است. دیگر به‌ندرت از ایستگاه قیطریه صدای ساز می‌آید. تماشای یکی از جالب‌ترین صحنه‌ها از حضور نوازندگان ایستگاه‌های مترو را همین چند شب پیش تجربه کردم: غرفه‌ها تعطیل بودند، ایستگاه خلوت بود و پارچه‌ای روی میز سوغاتی‌فروش‌ها کشیده شده بود. پسر تنهای جوانی روی دو پایش نشسته بود و ویولونی به دست داشت. چند جملهٔ سرعتی، مثلاً چیزی شبیه آنچه در آثار پاگانینی شنیده می‌شود، می‌نواخت و با سازش بازی می‌کرد، موسیقی‌ای چنان عجیب برای آن فضا که نگاه متعجب معدود گذرندگان دیگر را نیز به خود جلب کرده بود. این نوازنده در عین‌حال حواسش جمع بود که صدای سازش خیلی هم بلند نشود. تصویر این جوان تنها در ایستگاه متروک و نیمه‌تعطیل قیطریه که با خود نشسته بود و در غیاب ازدحام مخاطبانش، به‌آرامی در یک بازی بی‌هدف جملاتی را با سازش زمزمه می‌کرد، عریان‌ترین تصویر از وضعیت موسیقی در شهر بود. ⬇️
⬆️
پانویس

(۱)برای کسب اطلاعات بیشتر دربارهٔ نقش قهوه‌خانه به‌مثابه فضایی عمومی در شهر که در رابطه‌ای تنگاتنگ با زندگانی حرفه‌ای/موسیقایی عاشیق‌هاست، نگاه کنید به: نیک‌آیین، بهرنگ. ۱۳۹۵. قهوه‌خانه و فرهنگ شعری-موسیقایی عاشیقی. انسان‌شناسی و فرهنگ. نیز: همو. ۱۳۹۵. عاشیق و جایگاه فعلی او در توی‌های زنجان: رابطهٔ متقابل میان عاشیق، موسیقی و مخاطبانش. پایان‌نامهٔ کارشناسی ارشد رشتهٔ قوم‌موسیقی‌شناسی، دانشگاه تهران.

@Koubeh

http://koubeh.com/ks1/
کوبه
صومعۀ مطالعات معماری ایران شهاب‌الدین تصدیقی به چه دلیل در دانشگاه تحصیل می‌کنیم؟ بسیاری بدون پرسیدن این سؤال از خود وارد دانشگاه می‌شوند، یا پاسخ‌هایی سرسری می‌دهند که تنها نقابی است بر این باور عمومی که «باید درس خواند!». خوشبخت کسی که حداقل رشتهٔ مورد…
.
نظم سرمایه‌داری و رشتۀ مطالعات معماری ایران
(نقدی بر یادداشت صومعۀ مطالعات معماری ایران)

علی جاودانی

یادداشت «صومعۀ مطالعات معماری ایران» در نگاه نخست نشانگر ذهن پویای دانشجویی است که سخت از نظام دانش حاکم بر رشتۀ مطالعات معماری ایران آزرده است؛ از بی‌ربط‌بودن مسائل مطروحه به دردها و زخم‌ها؛ از احکام شدیداً ایدئولوژیک صادره از دم‌ودستگاهی که ظاهراً روایتشان را از تاریخ از آغاز معلوم کرده‌اند و فقط در جست‌وجوی یکی دو سه شاهدند برای محکم‌تر کردن پایه‌هایش، و از روابط مرید و مرادی که در این رشته به وضعیتی طبیعی و بدیهی بدل شده است. اما کمی مداقه، آشکار می‌کند که این یادداشت اتفاقاً ــ و بدون شک خلاف میل نگارنده‌اش ــ نه نقدی بر وضع موجود که از قضا مؤید و دنبالۀ منطقی آن است و محصول همین دانشگاه و همین رشته و همین روایت.

فحوای کلام نگارنده ظاهراً آن است که محصول پول مفت نفتی که به جیب دانشگاه‌ها سرازیر می‌شود، مشتی یاوه است که از دهان این استاد و آن شاگرد رشتۀ مطالعات معماری ایران خارج می‌شود. این روایت ظاهراً ساده، خود نمونۀ یک روایت ایدئولوژیک است: روایتی که امور پیچیده را به‌صورت جمله‌ای دوخطی ساده می‌کند. تلخی ماجرا آن است که پیامدهای این ساده‌سازی به فهم نادرست ماجرا ختم نمی‌شود؛ بلکه معمولاً خود جاده‌صاف‌کن شکل‌های خاصی از سلطه است.

۱- نخست آنکه صورت‌بندی اقتصاد ایران به هیئت اقتصادی رانتیر، خبر از تباری می‌دهد که احتمالاً نگارنده از آن بی‌خبر است: این صورت‌بندی، تک‌خال هواداران خصوصی‌سازی و اقتصاد نئولیبرالی در ایران است؛ همان‌ها که همه‌چیز را پولی‌شده می‌خواهند و نفت را عامل بدبختی ایرانیان می‌شمارند و به شکلی عجیب معتقدند که دست نامرئی بازار همه‌چیز را درست خواهد کرد و تازه دموکراسی را هم برایمان به ارمغان خواهد آورد؛ (حال‌آنکه نمی‌دانیم فی‌المثل ناصرالدین‌شاه قاجار بدون نفت، چرا دموکراسی نداشت؟) (۱)

اما این جریان با دانشگاه چه می‌کند؟
این جریان، همان جریانی است که تحصیل در دانشگاه را از یک حق، به کالایی خریدنی بدل می‌کند؛ چه آنکه در سال‎های اخیر، نزدیک به 80درصد دانشجویان به‌صورت شبانه پذیرفته شده‌اند و افزایش قیمت غذای سلف روز می‌شمارد و خوابگاه‌ها کمتر و پانسیون‌ها بیشتر می‌شوند و اتوبوس‌های سرویس هم حتی پولی! این دقیقاً یعنی «پول بده؛ آش بگیر!» و اگر پولی نداری طبیعتاً جایی در دانشگاه نخواهی داشت. (۲)

برخلاف نظر نگارندۀ یادداشت فوق، دقیقاً همین مکانیسم کالایی‌سازی است که رانتی اساسی‌تر را به وجود می‌آورد؛ رانت ناشی از بهره‌مندی گروهی از مواهبی ــ بخوانید مالکیت ابزار تولیدی ــ که دیگران در اختیار ندارند. پس درواقع اتفاقاً این کالایی‌شدن دانشگاه و سرازیرنشدن پول مفت به درون آن است که تولید رانت می‌کند.

۲- هرچه پیش‌تر می‌رویم، بیشتر آشکار می‌شود که روشنفکران ارگانیک نئولیبرالیسم تا چه حد توانسته‌اند اقتصاد نئولیبرالی را به امری طبیعی و بدیهی بدل کنند:

«احتمالاً قرار بوده دانشگاه محل تلاقی ”اندیشه“ و ”تولید“ باشد؛ تا مبنای فکری، فلسفی یا تکنیکیِ تولید، تأمین شود. حداقل منطق اقتصادی امروز چنین حکم می‌کند!»

پاسخ این است: خیر!
برای رهایی از دانشگاه در خدمت مذهب، تنها راه ما پیوند نامبارک دو ایدۀ فلسفی دیگر یعنی دانشگاه در خدمت دولت و دانشگاه در خدمت ثروت نیست. اساساً هیچ دلیلی ندارد که دانشگاه مشکل «تکنیکی» صنعت و دولت را حل کند و به مقاطعه‌کاری دانش بپردازد و بازوی تکنیکی دولت‌ها باشد. (دولت‌های پس از جنگ همگی برای استفاده از دانشگاه به‌عنوان محل تربیت نیروی کار ارزان و نیز منبع حل مشکلات تکنیکی خویش جان کنده‌اند و البته موفق هم شده‌اند.) دانشگاه می‌تواند مزدور دولت‌ها و ثروتمندان (بخوانید: کارآفرینان) نباشد و به‌جای آن، تمامیت آن‌ها را به پرسش بکشد؛ خواستی که ما را به ایدۀ فلسفی دیگری پیرامون بنیاد دانشگاه رهنمون می‌شود: «دانشگاه در خدمت حقیقت». (۳)

اما از این گذشته، اگر منطق اقتصادی امروز چنین حکمی می‌دهد، آیا باید لزوماً از آن تبعیت کرد؟ کسی که منطق اقتصادی موجود را به‌منزلۀ یک اصل بدیهی و طبیعی می‌پذیرد، اساساً در حال دفاع از آن است:

«امروز دولت نفتی ایران، بر اثر نوسانات قیمت نفت و فساد ناشی از اقتصاد غیرشفاف و نفتی، بیش از هر زمانی به ناکارآمدی این سیستم پی برده است و کم‌حجم‌شدن دولت و خدمات آن، امری گریزناپذیر خواهد بود.»

این‌همه طرفداری از کوچک‌شدن دولت و خدمات آن تنها و تنها نشان از رسوب نئولیبرالیسم در ذهن دانشجویان و پژوهندگانی دارد که از قضا قرار بوده منتقدان وضع موجود باشند و نه بالعکس. ⬇️
⬆️ ۳- «دوپینگ پول نفت، خلوتگاهی در دانشگاه‌ها (همچون بسیاری محیط‌های دولتی دیگر) برای کسانی ایجاد می‌کند تا بدون دغدغه نان و تولید، به مطالعۀ ”علایق“ خود بپردازند. چنین محیطی، بستری می‌شود برای رشد ”صومعه‌های آکادمیک“»

از قضا درست همین پول مفت است که امکان تولید ایده‌هایی را خلاف نظم بازار و دولت فراهم می‌کند. چه عیبی دارد که کسی کنج دانشگاهی بنشیند و سی سال وقت، صَرف خواندن فلان تک‌کتیبۀ سردر فلان مسجد کند؟ لابد چون این کار مشکل دولت و صنعت را حل نمی‌کند باید از میانش برداشت؟ این البته به آن معنا نیست که من با این دست پژوهش‌ها هم‌داستانم؛ اما نظم نوین، نه‌تنها رشد ایده‌های رادیکال و رهایی‌بخش را ـ ایده‌هایی که علیه سرمایه‌داری و نیز بازوهای دولتی اش هستند ـ در دانشگاه نمی‌پذیرد، بلکه حتی امکان پژوهش‌های منحصراً تاریخی یا علمی را هم از میان می‌برد.(۴)

راستی از یاد هم نبریم که غیراجتماعی‌بودن دانشگاه به‌هیچ‌روی عادی نیست و خود محصول وقایع و حوادثی است که منجر به برآمدن گروهی خاص در دانشگاه‌ها شد؛ گروهی که همه‌چیز را زیر نگین خود در آوردند؛ و از قضا امروز هم در صف اول حمایت از نئولیبرالیسم و کالایی‌شدن دانشگاه ایستاده‌اند.

۴- اما شاید باز هم کسی مدعی شود چیزهایی که در رشتۀ مطالعات معماری ایران تولید می‌شود، اگر «بی‌خاصیت» (پول نساز!) نباشند، شکل خاصی از روایت را پیرامون ایران و ایرانی و گذشته‌ای شکوهمند تولید می‌کنند که سخت خلاف واقع است. بر این ادعا صحه می‌گذارم؛ اما باید بگویم که این روایت ــ روایت غالب مطالعات معماری ایران ــ اتفاقاً زمینه‌ساز همین نظم نئولیبرالی است که نگارنده از آن انتظارِ معجزه دارد (آنچه سیدجواد طباطبایی و اصحابش روشنفکران ارگانیکش هستند): برساختن تاریخی برای پدیده‌ای سیاسی به نام ایران، اتصال آن با قومیت‌های مشخص، برساختن ملتی یکپارچه به درازای تاریخ از مردمانی بی‌نهایت متفاوت و پراکنده، و ارائۀ روایتی ظفرنمون از فرهنگ فرهمند ایرانی، تلاشی است برای برقراری قلمرویی که خود بنیاد شکل خاصی از دولت خواهد بود؛ دولتی که تمامی شهروندان را «خادم» یک کشور و در نتیجه یک دولت و یک ایده می‌خواهد؛ و چه چیزی برای منتفعان از نظم جدید بهتر از «مردم»ی مطیع و رام و یکپارچه؟

۵- شاید کسی مدعی شود که به‌هرحال این نظم اقتصادی جدید، گروه قبلی را از کار بی‌کار می‌کند و نظام مرید و مرادی را برمی‌اندازد. در پاسخ به این ادعا باید گفت: خوب به طرفداران نظم جدید توجه کنید! آیا نمی‌بینید که همین کادر کنونی رشتۀ مطالعات معماری ایران، اساساً طرفدار خصوصی‌سازی و نئولیبرالیسم هستند؟ مگر نمی‌بینید که غالب کادر مطالعات معماری دو دانشگاهِ اصلیِ شهر تهران، با چه شدت و حدتی از دولت نئولیبرالی روحانی ــ دولتی که بی‌شک ادامۀ منطقی تمامی دولت‌های پس از جنگ است ــ حمایت می‌کنند و در این و آن دولت مشغول دست‌به‌دست کردن صندلی‌ها و کرسی‌ها هستند؟ پس مطمئن باشید که این گروه نه‌تنها از کار نمی‌افتند، بلکه چاق‌وچله‌تر و پرزورتر می‌شوند.

به‌علاوه، اگر خیال می‌کنید که ارمغان نظم بازار، دموکراسی خواهد بود، سخت در اشتباهید! سرمایه‌داری به‌هیچ‌عنوان نسبتی با دموکراسی ندارد. هم به کشورِ خود نگاه کنید و هم به روسیۀ پوتین و هم به چین: کشورهایی با لخت‌ترین شکل سرمایه‌داری اما فاقد کوچک‌ترین بنیان‌های دموکراتیک. کشورهایی که نشان داده‌اند دموکراسی زائدۀ سرمایه‌داری بوده است نه زاییدۀ آن. فراموش نکنیم: سرمایه‌داری شکلی از مناسبات تولید است؛ نه یک فرم اجتماعی همواره ثابت.

۶- باید سرآخر به آنچه شاملوی بزرگ پیش‌تر در «با چشم‌ها» گفته است اکتفا کنم و روزی را در خیال خود مجسم کنم که در آن اهل دانشگاه، بازار و دولت را نه رهایی‌بخش،که همچون چند دهۀ پیش، زنجیرهای پای دانشگاه و دانشجو بدانند:
«- ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر می‌کنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»


@Koubeh1
🔸 منابع و ارجاع‌های این نوشته را در وب‌سایت کوبه ببینید.
🔸 http://koubeh.com/aj2/
کوبه
. نظم سرمایه‌داری و رشتۀ مطالعات معماری ایران (نقدی بر یادداشت صومعۀ مطالعات معماری ایران) علی جاودانی یادداشت «صومعۀ مطالعات معماری ایران» در نگاه نخست نشانگر ذهن پویای دانشجویی است که سخت از نظام دانش حاکم بر رشتۀ مطالعات معماری ایران آزرده است؛ از بی‌ربط‌بودن…
.
دولت، مادر دانشگاه (؟)
(پاسخی به نقد یادداشت «صومعهٔ مطالعات معماری ایران»)

شهاب‌الدین تصدیقی

1️⃣هرچقدر یادداشت خود (صومعهٔ مطالعات معماری ایران) را خواندم، ذکری از «دموکراسی»، «عدالت» و دیگر مفاهیم این‌چنین ندیدم. چرا؟ چون اصلاً قرار نبوده که در آن یادداشت از آرمان‌های دموکراتیک و عدالت اجتماعی سخن بگویم! یادداشت من یک پیش‌بینی و یک هشدار بود: اگر اوضاع به همین منوال ادامه یابد و دانشگاهیان نتوانند شرایط جدید را ببینند، محکوم به حذف یا بی‌اعتبار شدن هستند. راه‌حلی هم پیشنهاد دادم: «تطبیق شرایط نهاد دانشگاه با منطق تولید اقتصادی». به نظر نمی‌رسد آقای جاودانی شرایطی که پیش‌بینی کردم را نفی کرده یا آلترناتیوی در کنار راهکار من قرار داده باشد و تنها با نقدهایی ایدئولوژیک به بررسی هشدار بنده پرداختند؛ بر فرض هم که این نقدها درست باشد، راهکار یا آلترناتیو شما چیست؟

2️⃣دانشگاه:
جمله‌ای در یادداشت آقای جاودانی چشمم را گرفت که به نظرم عصارهٔ بخشی از نوشتارشان بود: «اهل دانشگاه، بازار و دولت را نه رهایی‌بخش که همچون چند دههٔ پیش، زنجیرهای پای دانشگاه و دانشجو بدانند». دیواِنگاری دولت و بازار بحثی جدا و خارج از حوصله و تخصص من است، ولی جُدا انگاشتن و تطهیر دانشگاه به‌عنوان نهادی «در خدمت حقیقت» (حال تا حقیقت را چه بپنداریم!)، امری عجیب به نظر می‌رسد. بر چه اساس، دانشگاه نهادی جدا از دولت و بازار و اقتصاد برشمرده شده، و نه ابزاری که از ابتدا قرار بوده به آنان خدمت کند؟ با چه منطقی می‌توان نیروهای اپوزیسیون و آزاداندیش در دانشگاه را نشان از آزاداندیشی و دموکراسی‌خواهیِ ذاتی نهاد دانشگاه دانست، که دولت و بازار زنجیری بر پایش باشند؟ کمااینکه نیروهای آزاداندیش گاه‌و‌بیگاه در بازار و دولت نیز به چشم می‌خورد ولی کمتر کسی این دو نهاد را آزادی‌بخش یا «در خدمت حقیقت!» می‌داند.

3️⃣دولت و مفهوم مادر:
یادداشت آقای جاودانی رابطهٔ عجیب و پیچیده‌ای با دولت برقرار می‌کند که مرا یاد مفهوم «مادر» در روان‌کاوی می‌اندازد. در اندیشه‌های لکان، مادر به‌مثابۀ «دیگریِ واقع»، آمیزه‌ای از ابهام و اهمیت است و لذا برای کودک خردسال، منبع دلهره‌ای عمیقاً آشفته‌ساز. مادر فرزندش را با حضور متناوبِ بیش‌ از‌ حد خفه‌کننده یا بیش‌ از‌ حد دورِ خود تهدید می‌کند: یا زیاده یا کمتر از حد کافی (جانستون، ۱۳۹۴: ۴۹). دولت هم در یادداشت آقای جاودانی چنین است: ناراحتی از اینکه دیگر دولت چتر حمایت مالی‌اش را بر دانشگاه نمی‌گسترد و شهریه‌ها بالا می‌رود (حضور کمتر از حد کافی) و در عین حال انگاشتن آن به عنوان «زنجیری بر پای دانشگاه و دانشجو» که ایده‌های علیه خود را نمی‌پذیرد (حضور زیاده از حد). متناقض به نظر می‌رسد که فردی بالغ، از مادر (یا کسی دیگر) به طور همزمان توقع داشته باشد که هم استقلال اندیشه و رفتارش را به رسمیت بشناسد و هم اندیشه و رفتارش را تأمین مالی و معنوی کند. آنچه من پیشنهاد دادم این بود که دانشگاه و دولت-بازار به‌عنوان دو شخصیت مستقل، وارد دیالوگ و مذاکره شوند و به‌عنوان دو ماهیت جدا، بخشی از نیازهای یکدیگر را در یک معامله برطرف کنند. چرا از دولت و بازار و اقتصاد باید انتظار داشت دانشگاه را تأمین مالی کنند؟ آیا این نوعی مادرانگاری دولت و بازار نیست؟

4️⃣مرید و مراد:
آقای جاودانی به رواج رابطهٔ مرید-مرادی در رشتهٔ مطالعات معماری ایران اشاره‌ای کردند. بنده نیز بعضاً از این دست روابط احساس نگرانی کرده‌ام؛ ولی چون هنوز به جمع‌بندی‌ای در این زمینه نرسیده‌ام، چیزی در این زمینه ننوشته و در متنم نیز اشارهٔ خاصی به موضوع نکرده‌ام. ولی به نظرم ذکر صفتِ «بزرگ» در هنگام نقلِ‌قولی شاعرانه از یک فرد آن هم در نوشتاری نقادانه، ردّی از رابطهٔ مرید-مرادی در خود دارد.

—----------
منابع:
* جانستون، ایدرین، «ژاک لکان»، ترجمهٔ هیمن برین، تهران: ققنوس، ۱۳۹۴
—----------

🔸توضیح کوبه:
شهاب‌الدین تصدیقی متنی نوشت باعنوان «صومعۀ مطالعات معماری ایران»:
https://t.me/koubeh/638
علی جاودانی در پاسخ به آن متنِ انتقادیِ «نظم سرمایه‌داری و رشتۀ مطالعات معماری ایران» را نوشت:
https://t.me/koubeh/659
و اینک آنچه عنوان «دولت، مادرِ دانشگاه» دارد، پاسخِ تصدیقی است به نوشتۀ جاودانی:
https://t.me/koubeh/661
—----------
@Koubeh
کوبه
من مسجد نیستم مصطفا مرادیان در ۳۰ کیلومتری جادۀ استهبان (فارس) به‌سمت داراب، بنایی به‌عنوان مسجد و چهارطاقی ایج در تاریخ ۲۸خرداد۱۳۵۱ توسط آقای الله‌قلی اسلامی به ثبت آثار ملی رسیده است. در ابتدا باید بگویم که مایۀ مباهات است که چنین بنای دورافتاده از جادۀ…
.
عدم مسجدیّت معمارانه: نقدی بر نوشتۀ «من مسجد نیستم»

محمدمهدی طاهری

نوشتۀ اخیر مصطفا مرادیان، «مسجد ایج» را معرفی می‌کند، ویژگی‌هایی از آن را برمی‌شمارد و نهایتاً آن ویژگی‌های برشمرده را با معیارهایی که از مسجد در نظر داشته تطبیق می‌دهد و چنین نتیجه می‌گیرد که «خودِ بنا با ما سخن می‌گوید که ”من مسجد نیستم“». معیارهای مسجدبودن در نظر او را از گزاره‌هایش می‌شود دریافت. بنا به نوشتۀ او مسجدها باید، لااقل، این ویژگی‌ها را داشته باشند:

«موقعیت طبیعی بنا شرایط مسجدبودن را دارا» باشد؛ «قلب شهر و نماد یکتاپرستی» باشد؛ «در مرکز شهر قرار» داشته باشد؛ و «محلی برای برگزاری نماز جماعت» داشته باشد. مرادیان «تنها وجه مشترک» مسجد ایج با مفهوم معمارانۀ مسجد را «محراب» آن لحاظ کرده و نیز گفته «در تمام طول تاریخ، مسجد برای مسلمانان تعریف مشخص» داشته است.

درنظرداشتن معیارهای این‌چنینی برای «مسجدبودن بنا از منظر معماری»، را «مسجدیّت معمارانه» می‌نامم. مسجدیّت مفهومی فقهی است؛ شرط «ضروری» مسجدبودنِ بنایی از منظر فقه، «مسجدیّت» آن است؛ به‌این‌معنا که صیغۀ مسجد را بر آن خوانده باشند. اگر بر بنایی صیغۀ مسجد خوانده شد و یکی که نمازش به صحت محکوم است در آن نماز خواند، بنای مزبور «مسجد» است و تاابد هم مسجد خواهد ماند.

احکام مسجدبودن بنا از منظر فقهی، معیاری مشخص دارد اما نمی‌شود وضع مشابهی را برای مسجدبودن بنایی از منظر معماری در نظر گرفت. تقریباً همۀ معیارهایی که مرادیان برشمرده است، مثال‌نقض‌هایی فراوان دارند. بررسی طرح و مکان و وضعیت مسجدهای تاریخی ایران، که تعداد ثبت‌شده‌هایش به ۱۳۰۰ بنا نزدیک می‌شود، نشان می‌دهد که تنوع در آن‌ها چنان زیاد است که سخن از مسجدیّتِ معمارانه عملاً ناممکن است.

«موقعیت طبیعی» هر بنایی می‌تواند درخور مسجدبودن باشد؛ درواقع اصلاً «درخوربودن» موقعیت طبیعی از شروط فقهی و معمارانۀ مسجد نیست. هیچ نیازی نیست که مسجد در «قلب شهر» یا در «مرکز شهر» باشد. همچنین تعریف عددی مشخصی هم، نه در فقه و نه در معماری، برای ابعاد و ویژگی‌های محل برگزاری نماز وجود ندارد. بنابراین در هر فضایی، در هر موقعیت طبیعی‌ای و در هر ابعادی می‌شود صیغۀ مسجد را خواند و آنجا را مسجد کرد (البته از منظر فقه، فضا/بنای مدنظر ویژگی‌هایی را باید داشته باشد؛ همچون غیرغصبی‌بودن). حتی «محراب» هم شرط ضروری مسجدبودن بنایی نیست. مسجدهایی هم هستند که محراب ندارند و در مسجدبودن آن‌ها تردیدی نیست.

گاه معماری و مردم، بر احکام سفت‌وسخت فقهی هم پُشت می‌کنند و مسجدیّت فقهی را هم زیر پا می‌گذارند؛ چه رسد به معماری و چه رسد به مستحب‌ها و مکروه‌های مسجدسازی. کم نبوده‌اند مسجدهایی که ویران شده‌اند و بر جای آنان، کاربری دیگری سر بر آورده؛ حال آنکه چنین امری با ابدی‌بودن صیغۀ مسجد کاملاً در تضاد است. به‌هرحال در این گزاره که «در تمام طول تاریخ، مسجد برای مسلمانان تعریف مشخص داشته است»، لااقل از منظر معماری، باید تجدیدنظری اساسی کرد. هیچ مسجدی ندای «من مسجد نیستم» را سر نمی‌دهد؛ چه آن مسجد، مسجدِ سده‌پنجی ایج باشد، چه مسجد سده‌پانزدهی چهارراه ولیعصر تهران.

پرسش «چه چیزی مسجد را مسجد می‌کند؟» را پیش‌تر نیز پژوهشگرانی از خود پرسیده بودند. یکی از این پژوهشگران، رابرت هیلن‌براند (احتمالاً ضمن آگاهی از تنوع حیرت‌انگیز کالبد مسجدها) چنین گفته بود: «فقط دیواری که به‌دقت در جهت قبله است». هیلن‌براند «فضایی محصور و جهت‌دار» را یگانه ویژگی تعیین‌کنندۀ مسجدها برمی شمارد. حُکم او احتمالاً برآمده از تدقیق در چندسانی کالبد مسجدهاست. شاید مُراد هیلن‌براند از چنین شرط ساده‌گیرانه‌ای این بوده که هیچ مسجدی را از مسجدبودن نیندازد؛ اما همین حکم هم مصداق‌هایی متضاد دارد. حتی نیازی نیست دیوار قبله، «به‌دقت» در جهت قبله باشد؛ چنان‌که پرشمارند مسجدهایی که اختلاف درجه‌ای نسبت به جهت قبله دارند. مصداق مسجد ایج نیز نشان می‌دهد که «محصوربودن» آن هم چندان واجب نیست. بنابراین پرسش «چه چیزی مسجد را مسجد می‌کند؟» یک پاسخ دارد: از منظر معماری چیزی نیست که مسجد را مسجد بکند؛ یا به‌عبارتِ‌دیگر مسجدیّت معمارانه بی‌معناست.

@Koubeh
کوبه
. دولت، مادر دانشگاه (؟) (پاسخی به نقد یادداشت «صومعهٔ مطالعات معماری ایران») شهاب‌الدین تصدیقی 1️⃣هرچقدر یادداشت خود (صومعهٔ مطالعات معماری ایران) را خواندم، ذکری از «دموکراسی»، «عدالت» و دیگر مفاهیم این‌چنین ندیدم. چرا؟ چون اصلاً قرار نبوده که در آن یادداشت…
.
علیه سرنوشت‌باوری
نقدی بر متن «دولت، مادر دانشگاه (؟)»

سیدمجید میرنظامی

شهاب‌الدین تصدیقی در نوشتۀ «دولت، مادر دانشگاه (؟)» دو گزارۀ مهم طرح کرده‌ است. در این یادداشت سعی می‌کنم با تحلیل این دو گزاره نشان دهم که سرنوشت‌باوری حاکم بر نگاه او، اتفاقاً خودش بخشی از بحران است نه راه‌حل.

۱- تصدیقی ادعا می‌کند که آیندۀ دانشگاه را «پیش‌بینی» کرده است: «اگر اوضاع به همین منوال ادامه یابد و دانشگاهیان نتوانند شرایط جدید را ببینند، محکوم به حذف یا بی‌اعتبار شدن هستند.» می‌توان در این گزاره تشکیک کرد. با بررسی روند جاری تغییر دانشگاه هیچ نشانه‌ای حاکی از این نیست که رخدادها در راستای پیش‌بینی او جلو می‌روند. به نظر می‌رسد او به‌جای پیش‌بینی، صرفاً آرزوهایش را بیان کرده‌ است.کافی است به دور و بر خود نگاهی بیندازد تا ببیند همین الآن پردیس‌های «خودگردان» فعال‌اند و بخش چشمگیری از سهمیۀ بهترین دانشگاه‌های تهران در اختیار دوره‌های پولی است. تا اینجا پولی‌شدن دانشگاه‌ها نه کسی را حذف کرده است و نه بی‌اعتبار. مگر همین الآن بخشی از دورۀ «مطالعات معماری ایران» پولی نیست؟ آیا پولی‌شدن این دوره به کاهش دانشجو یا تغییر رویکرد استادان انجامیده است؟ وقتی تحلیل بیش از حد انتزاعی می‌شود، احتمال چنین نتیجه‌گیری‌های نادرست افزایش می‌یابد. آرزوی تصدیقی مبتنی بر فرض نادرستی است که در متن قبلی‌اش به آن اشاره کرده‌ است؛ اینکه در گذشته صومعه‌ها خودکفا بودند و اگر صومعه‌های مطالعات نتوانند خودکفا شوند دخلشان خواهد آمد. در حالی‌که برخلاف ادعای او صومعه‌های قدیم نیز خودکفا نبودند؛ بلکه حاصل دسترنج رعایای فلان موقوفه در جیب علمای صومعه می‌رفت تا آنان با خیال راحت به نوشتن کتاب‌های قطور مشغول شوند. اما چرا؟ پاسخ این است که صومعه و علما و کتاب‌هایش برای حاکم کارکردی داشت و به درد تثبیت وضع موجود می‌خورد. مسلماً نظم جدید هم به صومعه‌های خاص خود نیاز خواهد داشت تا آن را بدیهی جلوه دهند؛ همان‌طورکه تصدیقی، خواسته یا ناخواسته، مشغول چنین کاری است. بنابراین برخلاف ادعای او می‌توان آینده‌ای را ــ در میان انواع آینده‌های ممکن ــ تصور کرد که در آن دانشجو با پرداخت شهریه‌ای هنگفت وارد رشتۀ مطالعات معماری ایران می‌شود تا استادان برایش قصه‌های شیرینی دربارۀ «ایران فرهنگی» تعریف کنند. این دو هیچ تناقضی با هم ندارند. از این گذشته، در نظام سرمایه‌داری شیوۀ رسیدن به سود اهمیتی ندارد. اگر شاهزاده‌ای حاضر است هزینۀ تأسیس دوره‌های مطالعات هنر و معماری اسلامی را در یکی از بهترین مؤسسات آموزشی امریکا تقبل کند، امنای دانشگاه با آغوش باز از آن استقبال می‌کنند. بماند که چنین دوره‌ای می‌تواند کارکردهای ایدئولوژیک خاص خود را نیز داشته باشد.

۲- تصدیقی ادعا می‌کند که برای این وضعیت راه‌حلی دارد: «تطبیق شرایط نهاد دانشگاه با منطق تولید اقتصادی.» اما این جمله نه «راه‌حل»، بلکه صرفاً بازگویی خوابی است که دولت‌های نئولیبرالی برای «آموزش رایگان» دیده‌اند. به نظر می‌رسد او وضع موجود و آینده را نه حاصل اعمال انسان‌ها و مناسب واقعی آنان، بلکه همچون نیرویی مافوق ارادۀ بشر می‌بیند. به همین دلیل است که در پیش‌بینی (آرزوی) او چه اهالی دانشگاه بخواهند چه نخواهند، شرایط تغییر خواهد کرد و وظیفۀ دانشگاهیان صرفاً تطبیق با شرایط است. اگر آینده این‌قدر پیش‌بینی‌پذیر و ناگزیر است، چه نیازی به قلم‌فرسایی و ابراز نگرانی بود؟ سرمایه‌داری دانشگاه را تغییر خواهد داد و براساس این الگوی انتخاب طبیعی هرکس که با آن نسازد منقرض خواهد شد. مگر تصدیقی همین را نمی‌خواهد؟ اتفاقاً اوست که به‌جای ارائۀ آلترناتیو، برنامه‌های جاری را چونان نیروهای طبیعی (همچون برخورد شهاب‌سنگ به زمین) و خارج از کنترل آدمی جلوه می‌دهد. این «سرنوشت‌باوری» و ناگزیردانستن رخدادهای آینده از قضا باب‌طبع کسانی است که می‌خواهند بدون هیچ مانع و رادعی برنامه‌هایشان را اجرا کنند. شرایطی که تصدیقی از آن سخن می‌گوید نه طبیعی است و نه ازلی‌ابدی. می‌توان جلویش ایستاد و نگذاشت که آینده طبق خواست (پیش‌بینی) سرمایه‌داران ساخته شود. گام نخست این است که آینده را مقدرشده نپنداریم تا راه اندیشیدن به روش‌های مقاومت دربرابر این تغییر همچنان باز بماند.


🔸ادامۀ این متن را در وب‌سایت «کوبه» بخوانید.

@Koubeh1
http://koubeh.com/smm7/
کوبه
. علیه سرنوشت‌باوری نقدی بر متن «دولت، مادر دانشگاه (؟)» سیدمجید میرنظامی شهاب‌الدین تصدیقی در نوشتۀ «دولت، مادر دانشگاه (؟)» دو گزارۀ مهم طرح کرده‌ است. در این یادداشت سعی می‌کنم با تحلیل این دو گزاره نشان دهم که سرنوشت‌باوری حاکم بر نگاه او، اتفاقاً خودش…
.
پرولتاریای معماری

شهاب‌الدین تصدیقی

سال‌ها پیش والتر گروپیوس (بنیان‌گذار باوهاوس)، آکادمی‌های پرورش‌دهندهٔ معماران و هنرمندانِ تجسمی را متهم به ایجاد «پرولتاریای هنری» کرد که «توان رویارویی با کشمکش‌های زندگی را ندارند» (۱). امروز همین خطر بسیاری از رشته‌های دانشگاهی (من‌جمله معماری و مطالعاتش) را تهدید می‌کند؛ ترسی که موجب «قلم‌فرسایی» و ابراز نگرانی من است.

بی‌اعتبار شدن رشتهٔ مطالعات معماری و دانشجویانش در مقام تولید اندیشه، خطری است نه بالقوه بلکه بالفعل! احتمالا رشتهٔ مطالعات معماری حذف نخواهد شد (ولو به زور شهریه یا هزینهٔ شاهزاده‌ای نوستالژیک!) ولی تهدید اصلی، تبدیل این رشته به کافه‌ای است که در آن پول می‌دهند و قصه می‌شنوند، حال چه قصه‌اش مارکسیستی باشد و چه ناسیونالیستی. قصه‌گویان و قصه‌خواهان، عرصه را بر دانشجویان محقق تنگ می‌کنند و مانع از تربیت نیرویی می‌شوند که با جامعه‌ی کاری و تولیدی در ارتباط باشد و بتواند بر آن تاثیر گذارد.

از آقای میرنظامی می‌خواهم متن نخست من (صومعهٔ مطالعات معماری ایران) را مجدداً بخواند که در بند سوم آن به صراحت به دانشگاه‌های شهریه‌پرداز اشاره شده است. یک سوی هشدار من «حذف» رشته است ولی سوی دیگر «بی‌اعتباری» آن؛ چیزی که البته همین الآن هم تا حد زیادی رخ داده. عقیم ماندن دستگاه مطالعات معماری، باعث شده امروز کمتر کسی خارج از حیطهٔ دانشگاه و حتی این رشته، آن را جدی می‌گیرد.

(۱) دروسته، ماگدالنا، "باوهاوس"، ترجمه نغمه نظرنیا، تهران: هنر معماری، ۱۳۸۷، ص۱۴

@Koubeh
تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن

سعید خاقانی

از روزی که «بنیامین » از عصر بازتولید مکانیکی هنر و از بین‌رفتن هالۀ اصالت آن سخن گفت، ما معماران لبخندی از آرامش بر لب داشتیم و تکیه‌زده بر اصالت تزلزل‌ناپذیر معماری، باور داشتیم که وابستگی مکان و ساخت این بلا را بر سر معماری نخواهد آورد. حتی عصر بازتولید دیجیتالی هم چندان ترسی در دل ما نریخت چراکه بالاخره با تغییر شهر و اقلیم، تکینک مختصری وارد قالب یکسان معماری می‌شد. این سوی قضیه امثال معماری انترناسیونال وجود داشت، اما از آن طرف ادعا داشتیم یک «مسجدجامع عتیق اصفهان» هست و اصالت «سمرقند» و «شیراز» زایل‌نشدنی است. اما انگار این پشت‌بند آرامش‌بخش هم تَرک برداشته و ما هم امروز باید در باب معماری در عصر بازتولید آن‌چنانی‌اش صحبت کنیم. به نظر می‌رسد تنها ملتی که خوب به ندای «ونتوری » پاسخ داد که بیایید از «لاس‌وگاس» بیاموزیم، کشور اژدها و افسانه، تاریخ و فرزانگی، کشور جنس ارزان و بنجل، کارخانۀ جهان، یعنی «چین» بود. اگر در سرزمین تفریح لاس‌وگاس هرم مصری با شیشه ساخته می‌شد و مدل کوچکی از ونیز سر بر می‌کرد، از باب سرگرمی بود تا جیب و عقل خالی کند و محدود به لاس‌وگاس و دیزنی‌لندها بود. اما امروز نه در سرزمین دورافتاده‌ای در میان بیابان، بلکه بازتولید این اشکال تاریخی را در بطن زندگی روزمره می‌بینیم. اگر امروز عبارات «شهر انگلیسی»، «شهر هلندی»، «شهر فرانسوی» و « شهر ایتالیایی» را در اینترنت جست‌وجو کنید، کنار آکسفورد و آمستردام و فلورانس، یکی دو تصویر هم از شهرک‌های نوساز اطراف شانگهای پیدا می‌شود که کافی‌ است کمی در بحرش بروید تا تناقضاتش برملا شود. اتوبانی کنار ونیز است و آسیاب‌های هلندی به جای مزرعه بالای خانه‌های شرقی سر برکرده است. معنای این بازتولیدها چیست و نشان از چه دارند؟ چرا باید شهرک‌های انگلیسی و هلندی در شانگهای ساخته شوند؟ بازارشان که حسابی داغ است. دبی هم که می‌روی، مرکز خریدی چهارطرفش گنبد عثمانی دارد و دیگری گنبد «شیخ لطف‌الله». شاید تب نئوکلاسیسزم در بازار مکارۀ ساخت‌وساز ایران هم مشترکات معنایی با این وضعیت دارد! یادمان نرود، چین دیگر سرزمین دورافتادۀ شرق دور نیست؛ نوید بسیاری از اتفاقات است که در آیندۀ نه چندان دور بر سر جهان ما می‌آید.

آیا این همان نگاه امپراطورمآبانۀ جهان قدیم است که مدلی نو در بستر سرمایه‌داری متأخر پیدا کرده است؟ اگر روزی تیمور باغ‌های سمرقند را نقشی از جهان می‌دانست و اسم باغ‌هایش را مراکش و مصر و شیراز می‌گذاشت، یا پاریس قرن نوزدهم در معماری شرق‌گرایانه‌اش تصویری از قدرتش را به رخ می‌کشید، امروز این حکمرانی جهانی سرمایه است که تاریخ را به بازی گرفته و بازتولید می‌کند. واقعیت این است که ضرری هم ندارد اگر اطراف اصفهان، به جای سپاهان‌شهر و مهرآباد، شانزه‌لیزه‌ای می‌کشیدند، ته آن برج ایفلی هوا می‌کردند و اطرافش را هم یک هوسمان ایرانی آپارتمان‌های شیک پاریسی می‌ساخت. به شما قول می‌دهم عشاق جوان دست ‌در دست هم، شب‌ها بلوارهایش را گز می‌کردند و درکنار نوای آکاردئون قهوه سفارش می‌دادند. این تجربۀ بدل‌کارانه گاهی شیرین‌تر از واقعیت است. گاهی بهتر است به جای شلوغی پایین‌شهر، تهران قدیم را در شهرک سینمایی ببینیم؛ جایی که همه چیز آمادۀ یک تجربۀ شسته‌رفته است. به طراح ونیزِ لاس‌وگاس گفتند کانال آب ونیزی در بیابانِ لاس‌وگاس چه معنایی دارد؟ با مشکل بی‌آبی چه کار می‌کنید؟ گفت: «کسی که پول خرج می‌کند حوصلۀ این نگرانی‌ها را ندارد، ما دروغ شیرینی که می‌خواهند را به بازدید‌کننده‌ها می‌گوییم». عجب حرفی است، ما هم از تاریخ، واقعیت نمی‌طلبیم؛ شیرین‌شده و ترو‌تمیزشده‌اش را می‌طلبیم، تفلیسی می‌خواهیم که آخرش به باتومی برسد. کوچه‌های خرابۀ پشت مسجدجامع عتیق را نمی‌خواهیم، بازارهای شیک نقشِ‌جهان و کوچه‌های باکلاس جلفا را می‌خواهیم تا عینک دودگرفته‌ای بزنیم و قلیانی و عرقیاتی هم پهلویش باشد و آخر کار هم کاشی و گلیمی به سوغات ببریم.⬇️
⬆️ قضیه‌ای خطرناک در پس این تاریخی‌گری نهفته است که آن را با نوزایی رنسانسی، نئوکلاسیسزم قرن نوزدهمی و حتی پست‌مدرنیزم دهۀ شصت و هفتادی متفاوت می‌کند. تمثالش ادعای پایان تاریخ فوکویاما بود که همه داد و واویلا و هیهات در جوابش سردادند که حالا کجا تا پایان تاریخ! ولی انگار در این جهان بی‌گزینۀ گرفتار خود، همه ته دلشان می‌دانستند که این کلام بودار نه فقط رایحه‌ای از حقیقت است، بلکه کلیّت جهان امروز را با وجود فقدان آلترناتیو، استیصال چپ و واماندگی جهان‌های باستانی و شرقی به تصویر می‌کشد. شرقِ دور که گوی سبقت را در غربی‌شدن از غرب ربوده است، دیگر آمریکای جنوبی راهنمای چپ نمی‌زند و نصف دیگر جهان یا در حال توسعه است یا مثل خاورمیانه در حال نزار. دیگر انگار در گورِ تاریخ مرده‌ای نیست و کفگیر تاریخی‌گری برای احیای بن‌بست جهان امروز، به ته دیگ خورده است. اگر روزی رنسانس، جهان باستان را از نو زایید، یا نئوکلاسیک قرن هجدهمی و تاریخی‌گری‌های قرن نوزدهمی به دنبال بازگشت به تاریخ بودند (چیزی مشابه و متفاوت با سنت‌گرایی خودمان که جوهرۀ تاریخ را به اسم سنت می‌جوید) و حتی پست‌مدرنیسمی که رجوع هر چند سطحی به تاریخ را پاسخی به کسالت و گم‌شدن‌های مدرنیسمی می‌دانست، اینجا دیگر تاریخ تنها سس خوشمزه‌کنندۀ غذای یکسانی است که همه می‌خوریم. اگر تاریخ دیگر راهی به سوی رهایی نیست، لباس شیکی است که بر تن لختمان می‌پوشانیم و سرخاب‌و‌سفیدآبی است که بر صورت تکیدۀ زندگی امروزمان می‌مالیم. در این بستر است که می‌بایست پرسید آیا تاریخ چراغ راه آینده است؟ اگر «گیدیون» می‌گفت که مدرنیسم در بلژیک و امثالِ آن زودتر و بهتر پا گرفت، به این دلیل بود که مزاحمت تاریخ را نداشت؛ آیا امروز هم «سنگاپور» و «دبی» و «سوچی» و «گوانجو» بهتر به سمت آینده – آن‌طورکه در پایان تاریخ از آینده تصور می‌شود – نمی‌روند؟ کنارشان هم یکی دوتا دکور تاریخی هوا می‌کنیم تا خیالشان هم از نمک تاریخ راحت شود.

شاید خیلی هم نباید بد نگاه کنیم، این از یک سو تاریخ توریستی است که جلوه‌ای خوش‌آب‌ورنگ از تاریخ را به‌جای واقعیت آن، سرخوشانه مصرف می‌کنیم و خلوتی خوش با خیالش داریم، و دیگر تصوری هالیوودی و همانند شبکۀ History از تاریخ است که دراماتیزه شده، رمانس و شکوهش زیاد شده، تضادها و تناقض‌هایش هم پاک شده است. این خوشمزه‌ترین تاریخ برای مصرف است. آبگوشتی است که در کاسه‌های آی‌کی‌آ و کافه‌های آن ور شهر خورده می‌شود. تاریخ اگر راه شناخت نیست، اگر دیگر آب آگاهی در گرمابۀ تاریخ گرم نمی‌شود، قلیان‌خانه و رستوران که می‌تواند باشد تا در حین خوردن کباب و دوغ، چشممان هم حظی از تاق و تزئیناتش ببرد. شاید تاریخِ امروز همین باشد و بد هم نباشد. دوستی از من می‌خواست که اتاقی را در آپارتمان شیکش، سیم‌گِل‌پوش کنیم تا با تختی و ترمه‌ای و بالشی و تاری آویزان بر دیوار، پاتوق غروب‌هایش شود. خودش واردکنندۀ «اچ‌پی‌ال» و «ترمو وود» و سرامیک مستراح است.

ما در پایان تاریخ هستیم. تاریخ نه لزوماً به‌معنای پایان جهان، بلکه به‌معنای پایان این انسان و این تاریخ، تا چه پیش آید و در آن انسانی نو زاده شود یا نشود. فعلاً که چراغ علم، در دست نوعی شِبه‌علم و در دست تصویرسازان مجازی آن افتاده است. شاید در پایان تاریک تاریخ بودریاری و آخرالزمانی بیفتیم، سرگردان و گمگشته تا مگر نجات‌دهنده‌ای بیاید و ما را به ساحل خلاص و سعادت برساند؛ وگرنه ما که تکیه‌گاه‌های آگاهیمان را، که یکی از آن‌ها تاریخ بود، نشسته بر آن بریدیم. شاید تاریخی دیگر باید زاده شود، یعنی رابطه‌ای نو با گذشته، چون این تاریخ دیگر معبر آگاهی نیست و ما آن را به عکسی بر دیوار زندگیمان فروکاستیم. از این عکس هم چیزی جز لبخندی و آهی، وقتی در مکعب‌های سردوسادۀ خود خزیده‌ایم، برنمی‌آید. می‌دانید بهترین جای تاریخ امروز کجاست؟ در پس‌زمینۀ عکس‌های مد شهری؛ جوانی جین «لوکاست» پوشیده در ساحل ونیز لم داده است و به افق چشم دوخته، کلیسای ایل ردونتورۀ پالادیو هم در پس‌زمینه، ساکت بر سفرۀ سیاه آب نشسته است. این بهترین جای تاریخ در جهان امروز ماست. تاریخ‌های دیگر هم هست، اما آن‌ها همچون دیگر آلترناتیوهای جهان امروز در پستوها غرولند می‌کنند وقتی این یکی یکه‌تازی می‌کند.
@Koubeh
http://koubeh.com/s8/
کوبه
. دولت، مادر دانشگاه (؟) (پاسخی به نقد یادداشت «صومعهٔ مطالعات معماری ایران») شهاب‌الدین تصدیقی 1️⃣هرچقدر یادداشت خود (صومعهٔ مطالعات معماری ایران) را خواندم، ذکری از «دموکراسی»، «عدالت» و دیگر مفاهیم این‌چنین ندیدم. چرا؟ چون اصلاً قرار نبوده که در آن یادداشت…
نظم سرمایه‌داری و وادادگی دانشگاهی

(جستاری در باب تولید دانشگاه در ایران و پاسخی به شهاب‌الدین تصدیقی) (۲)

علی جاودانی

تصدیقی در پاسخی که به نقد من بر «صومعهٔ مطالعات معماری ایران» نوشته، نکاتی را مطرح کرده که به گمان من بیش از همه ناشی از عجله است؛ عجله‌ای که در پاسخگویی به نقد من به خرج داده است و ای‌بسا اگر به منابعی که در پایان یادداشتم قید کرده بودم هم سری می‌زد شکل نوشتار او دیگرگونه می‌شد. او در یادداشت اخیرش بیشتر به روانکاوی من پرداخته تا مواجهه با محتوای نوشته‌ام و به این ترتیب عملاً از پاسخ به آنچه نوشته بودم طفره رفته است. من اما سعی می‌کنم به بهانهٔ پاسخی هرچند نالازم، به ایضاح برخی از مفاهیم یادداشت پیشین بپردازم. لازم است بگویم که اگر در خلال این متن اثری از «مطالعات معماری ایران» نمی‌یابید هم ازآن‌رو است که مجید میرنظامی پیش‌تر نسبت درون‌ماندگار مطالعات معماری ایران را با سیاست‌های نئولیبرال به‌خوبی کاویده است (۱) و هم به این خاطر که هدف من، در ادامهٔ یادداشت میرنظامی، نقد وضعیتی است که نه‌تنها بر این رشته که بر کل سامانهٔ آکادمیک ایران حاکم شده است و دور نیست که آخرین سنگرهای حق آموزش رایگان را فتح کند. در یادداشت پیش رو از «تولید دانشگاه»، «دانشگاه در خدمت حقیقت» و «تبار»ی سخن خواهم گفت که درست در مقابل «مذاکره»ٔ مورد دفاع تصدیقی، از «مبارزه» ــ مبارزه‌ای سخت نابرابر اما ممکن ــ دفاع می‌کند.

دانشگاه تولید می‌شود
نخستین ایرادی که تصدیقی وارد می‌کند آن است که اصلاً قرار نبوده در آن یادداشت از آرمان‌های دموکراتیک سخن بگوید و راه‌حلی هم ارائه کرده که من ظاهراً ردش نکرده‌ام. نخست آنکه اگر او از هماهنگی با بازار و دولت سخن گفته یعنی از بی‌عدالتی و سیطرهٔ بازار و روابط مزدی بر دانشگاه سخن گفته است و لزومی به تأکید مؤکد او بر این موارد نیست. دوم آنکه من ازقضا در همان متن کوتاه پیشنهاد بسیار مشخصی ارائه کردم: اگر تصدیقی برای فرار از دانشگاه در خدمت مذهب، دانشگاهی می‌خواهد در خدمت دولت و بازار، (که میرنظامی به‌خوبی نشان داده است که این هر سه هیچ تضادی هم باهم ندارند!) می‌توان به‌جای این وادادگی، دانشگاهی داشت در خدمت حقیقت. البته شرط فهم آنچه نوشتم آن است که دانشگاه را همچون هر فضای دیگری نه امری ثابت که فضایی همواره در حال تولید شدن بدانیم. به یک معنا: دانشگاه تولید می‌شود و من می‌کوشم در ادامه شکل تولید دانشگاه در خدمت حقیقت را بیشتر معلوم کنم.

دانشگاه در خدمت حقیقت: مبارزه به‌جای مذاکره

تصدیقی در گام بعدی یادداشتش مرا به کشف ذات دانشگاه متهم می‌کند، حال‌آنکه سخن ما از چهار سنت تولید دانشگاه بود. نیز از آن گفتیم که دانشگاه موجود دانشگاه در خدمت مذهب/دولتی است که در حال دگردیسی به دانشگاه در خدمت دولت/مذهب/بازار است. (اتصالش به بازار و دولت موردحمایت تصدیقی است.)

برخلاف نظر تصدیقی، دانشگاه به هیچ روی قرار نبوده که از اول در خدمت این دو یا سه باشد. نمی‌دانم از کدام مطالعهٔ تاریخی برآمده است که باید دانشگاه را از آغاز در خدمت دولت و بازار در نظر آورد؟

اما تصدیقی آشکارا دست به دامان رئال‌پولیتیک می‌شود و خود را طرفدار «مذاکره» با دولت و بازار نشان می‌دهد: «کوتاه بیا و بپذیر!»؛ اما لااقل سنت جنبش دانشجویی نشان داده است که امکان تولید دانشگاهی دیگر یعنی دانشگاه در خدمت حقیقت وجود دارد؛ سنتی که نشان می‌دهد می‌توان به‌جای دفاع از دولت و بازار و پذیرش چنگال آهنین آن‌ها و سر فرود آوردن در برابرشان و تن دادن به وضع موجود و نیز آن آینده‌ای که هواداران وضع موجود در پی تحققش هستند، تغییر رادیکال آن‌ها را از پایگاه دانشگاه فریاد زد. از همین رو است که تلاش نیروهای مخالف وضع موجود برای خودآیینی نهادها و ایستادگی در برابر نظم «طبیعی» (!) برآمده از بازار، تلاشی است برای حفظ سنگر تغییر رادیکال وضع موجود. برای ما هر نوع “مذاکره” با بازار یعنی افتادن در دام کالایی‌سازی؛ و دولت هم تا وضع حالش این‌گونه که هست باشد برای ما هیچ نیست جز بازوی اجرایی نئولیبرالیسم. ما دانشگاه را مستقل می‌خواهیم و البته پایگاهی برای تغییر آن دو دیگری.

اما اگر دلدادگان نظم نئولیبرالی بازار خواسته و ناخواسته با اصرار و ابرام از ما می‌خواهند که با بازار و دولت «مذاکره» کنیم و سیطرهٔ کنونی‌شان را امری طبیعی بپنداریم، باید پاسخ دهیم که گوش ما با نداهای دیگری است: ما از دانشجویان معترض می ۱۹۶۸ این را آموخته‌ایم: «واقع‌گرا باشید و ناممکن را بخواهید!»... ⬇️


🔴 🔴 برای خواندن ادامهٔ این مطلب به لینک زیر بروید:
http://koubeh.com/aj3/

@Koubeh
این را نگاه کنید و البته خشم مگیرید و تمسخر هم نکنید، رویدادی است که هم اکنون در بعضی از بزرگترین پروژه های این مرزوبوم، دارد عادی میشود.
https://t.me/architecturemonitor
مبالات کجا؟ آگاهی سیری چند؟

چندی پیش با یکی از بزگترین پروژه های در حال اجرای شهر ( مشهد) آشنا شدم. مرا برای مشورتی خواسته بودند و انتظار داشتند که مشکلاتی ساده را گمان میکردند برایشان روی داده است حل کنم.
نقشه ها را و سپس ساخته شده ها را نگاه کردم. در نگاه اول مدام چشمهایم را برهم میفشردم و از بازوی خود نیشگون میگرفتم که مگر خوابم.
البته که خواب نبودم و با کمال تأسف بیدار بودم و میدیم که مشکلات بسیار بزرگتر از پندار صاحب کار و گمان ابتدایی خودم است و بعضی از آنها یا قابل حل نیست یا حلش وقت و هزینه فراوان میخواهد.
نقشه هایی با مهر و امضای یک مهندس مشاور ( متشکل از چند جوان پرمدّعای گزافه گو) و اجرایی با نظارت کامل و تمام عیار سرمایه گذار را پیش روی داشتم.
ظلمات بعضها فوق بعض...إذا أخرج یده لم یکد یراها
نقشه های بغایت آشفته و ناقص و متناقض... که البته به سرحد کمال نشانگر میزان آموخته های جوانکان در دانشگاهشان و چندوچون سواد و تعهد استادانشان بود. و ساختمانی نیمه تمام با انواع اشکالات و نواقص فنی و اجرایی.

شیبراهه به توقف گاه نمیرسید، ساختمان موتورخانه نداشت، برای تأسیسات هیچ فضایی در طبقات پیش بینی نشده بود، وزن نما روی عناصر سازه ای جداره بارگذاری نشده بود، پلگان خدماتی و فرار به اشتباه طرح و ترسیم شده بود، ساختمانی تجاری بود فاقد انبار و خدمات تجاری، آسانسورهای مسافربر کم تعداد و پراکنده بود و آسانسور باربر مفقود، سرویس های بهداشتی در بهترین مکان تجاری جانمایی شده بود، برای همان سرویس ها هم هواکش و فاضلاب رو پیش بینی نشده بود، هیچیک از واحدهای تجاری دارای کفشوی و شیر برداشت آب نبود، و هزاران عیب ریز و درشت دیگر، و مهمتر از همه اینکه برنامه کالبدی با آنچه ساخته شده بود هماهنگ نبود، و از آن مهمتر اینکه برنامه کالبدی صرفا ردیفی از اعداد بود و به هیچ کیفیتی در آن پرداخته نشده بود و . . .
ابتدا تعجب کردم و بعدا وقتی با تهیه کنندگان آن نقشه ها گفتگو کردم و میزان اعتماد به نفس کاذب آنان را دیدم و مشاهده کردم که چطور وقت و سرمایه و جان و کسب و کار دیگران را به سخره میگیرند و صورتک های ظاهری و شکلکهای بیرونی را اصالت میدهند، تعجبم به خشم و آنگاه به نومیدی مبدل شد.
چطور میتوانند کسانی ادعا کنند که معمار شده اند و یک دستگاه پله درست و حسابی نمیتوانند بکشند؟ چطور میشود که از نیازهای اولیه ساختمان کاملا بی اطلاع یا نسبت به آن بی توجه باشند و خود را معمار بخوانند؟
نمونه واضحی از نتایج کار این خودمعمارپنداران را در این تصویر میتوان دید.
https://t.me/architecturemonitor/814