کوبه
داستان معماری: تاریخ آیندهٔ معماری ایران بهنام سلطانی این نوشته تلاش دارد تا با ترکیب وضعیتهای داستانی و تاریخی، تصویری از وضعیت معماری آیندهٔ ایران –احتمالاً معماری ۱۴۲۰ تا ۱۴۳۰ هجری شمسی- را ارائه و تحلیل کند. قبل از پرداختن به اصل مطلب خویش نکتهای…
.
شهرهای ایران در ۱۴۲۰
شهابالدین تصدیقی
متن آقای سلطانی دربارهی معماری آینده را مهمتر از یک داستان میدانم. سوای از نقدهای وارد به متن وی، شجاعت او برای ورود به بحث آینده و تلاش برای ترسیم آن، قابل تحسین بود. و البته به عنوان یک دانشجوی مطالعات معماری، جای خالی «تحلیل روند امروز» برای «بازترسیم آینده» را عمیقا احساس میکنم، و نگرانم از اینکه این حجم از بررسی گذشتهی معماری ایران، باعث غفلت ما از «سیر معماری امروز و مسیری که به سمتش رهسپاریم» شود.
پیشبینی آینده را بسیاری مردود میدانند چون هنوز رخ نداده و اصلا به کدام روش میتوان از آن آگاه شد؟ این سوال را میتوان از هواشناسان و اقتصاددانان نیز پرسید؛ ولی با وجود تردیدها، گاهی لازم است با مفروضات موجود، حدسیاتی در باب آینده بزنیم. بهترین آزمایش برای صحت پیشبینیها هم صبر برای رسیدن آینده است. در سال ۱۳۸۸، محمد قائد پیشبینی کرد «شبحی در حال تهدید جهان است: شبه فروپاشی جهان عرب و ریختن آوار آن بر سر بقیهی دنیا». امروز با فرارسیدن امواج خزان (و نه بهار) عربی و ظهور پدیدههای دهشتناکی چون داعش و... درستی این جمله به نظر محرز میرسد.
متاسفانه در مطالعات معماری ایران، گریز از پیشبینی و حتی تمسخر آن رواج دارد که به زعم من، این ناشی از نوعی «بیشهامتی» و عقیم ماندن این رشته است؛ لیکن این وضعیت را تغییرناپذیر نمیدانم و این متن تلاشی است مختصر برای فهم و تحلیل آیندهی معماری ایران و شاید تکملهای بر متن آقای سلطانی.
@Koubeh
شهرهای ایران در ۱۴۲۰
شهابالدین تصدیقی
متن آقای سلطانی دربارهی معماری آینده را مهمتر از یک داستان میدانم. سوای از نقدهای وارد به متن وی، شجاعت او برای ورود به بحث آینده و تلاش برای ترسیم آن، قابل تحسین بود. و البته به عنوان یک دانشجوی مطالعات معماری، جای خالی «تحلیل روند امروز» برای «بازترسیم آینده» را عمیقا احساس میکنم، و نگرانم از اینکه این حجم از بررسی گذشتهی معماری ایران، باعث غفلت ما از «سیر معماری امروز و مسیری که به سمتش رهسپاریم» شود.
پیشبینی آینده را بسیاری مردود میدانند چون هنوز رخ نداده و اصلا به کدام روش میتوان از آن آگاه شد؟ این سوال را میتوان از هواشناسان و اقتصاددانان نیز پرسید؛ ولی با وجود تردیدها، گاهی لازم است با مفروضات موجود، حدسیاتی در باب آینده بزنیم. بهترین آزمایش برای صحت پیشبینیها هم صبر برای رسیدن آینده است. در سال ۱۳۸۸، محمد قائد پیشبینی کرد «شبحی در حال تهدید جهان است: شبه فروپاشی جهان عرب و ریختن آوار آن بر سر بقیهی دنیا». امروز با فرارسیدن امواج خزان (و نه بهار) عربی و ظهور پدیدههای دهشتناکی چون داعش و... درستی این جمله به نظر محرز میرسد.
متاسفانه در مطالعات معماری ایران، گریز از پیشبینی و حتی تمسخر آن رواج دارد که به زعم من، این ناشی از نوعی «بیشهامتی» و عقیم ماندن این رشته است؛ لیکن این وضعیت را تغییرناپذیر نمیدانم و این متن تلاشی است مختصر برای فهم و تحلیل آیندهی معماری ایران و شاید تکملهای بر متن آقای سلطانی.
@Koubeh
کوبه
. شهرهای ایران در ۱۴۲۰ شهابالدین تصدیقی متن آقای سلطانی دربارهی معماری آینده را مهمتر از یک داستان میدانم. سوای از نقدهای وارد به متن وی، شجاعت او برای ورود به بحث آینده و تلاش برای ترسیم آن، قابل تحسین بود. و البته به عنوان یک دانشجوی مطالعات معماری،…
شرایط اجتماعی و اقلیمی به همراه توسعهی نرمافزارها، یک معماری «فرآیندمحور»،با حداقل فضای خصوصی و تنوع فضای عمومی شکل خواهند داد .
شهرها بدل به مجمعالجزایرهای زیستی میشوند.
شهرها بدل به مجمعالجزایرهای زیستی میشوند.
کوبه
Photo
فردا
دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶؛ ساعت ۱۰:۳۰
⭕️ سخنرانی «فلسفهٔ ساخت»، مهندس حمید نوحی ⭕️
نگارخانهٔ دانشکدهٔ هنرهای تجسمی، پردیس هنرهای زیبا، دانشگاه تهران
حضور در این جلسه برای علاقهمندان آزاد است.
دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶؛ ساعت ۱۰:۳۰
⭕️ سخنرانی «فلسفهٔ ساخت»، مهندس حمید نوحی ⭕️
نگارخانهٔ دانشکدهٔ هنرهای تجسمی، پردیس هنرهای زیبا، دانشگاه تهران
حضور در این جلسه برای علاقهمندان آزاد است.
در خانه کسی نیست. نیست؟
دو روایت از ساکنانِ خانههای خالی از سکنه، خیابان انقلاب
نیلوفر رسولی
اوّل:
اسمش خانۀ «اونا» است. البته اصلاً قرار نبود که من خانۀ اونا را ببینم؛ اگر هم آن را میدیدم، قرار نبود که متوجهِ بودنش بشوم؛ اگر هم حتّی بر حسبِ غفلت، متوجهِ حضورش در نبش خیابان میشدم، نباید کسی به من میگفت که این خانه، خانۀ «اونا» است. از ابتدا قرارم دیدنِ مدرسۀ البرز بود. رفته بودم که دستهایم را به دور میلههای درب ورودی مدرسۀ البرز قلاب کنم؛ از میان هزاران «نَه»ای که به شکلِ تابلوی «ورود ممنوع» یا اخم و غرغرِ نگهبان مدرسه به سمتم پرتاب میشود، چشمانم را بدوزم به ساختمان مدرسه و امیدوار باشم که بتوانم با کمی چانهزدن علاوه بر چشمهایم، گردنم را هم از میان میلهها رد کنم و حتی اگر بشود، بتوانم از چند سانتیمتر نزدیکتر بنا را ببینم. همان چند سانتیمتر نزدیکی به بنا غنیمت بود.
از خیابان انقلاب وارد خیابان فرعی البرز شدم. مدرسۀ البرز در انتهای این خیابان بود که در دو طرفِ آن، اتومبیلها تنگِ هم پارک شدهبودند. مثل قصری که دو برِ ورودیاش را درخت و گل میکارند، اینجا دو طرفِ ورودی را با ماشین و تکههای آهن آراسته بودند. از میان این بزم اگر به سلامت عبور میکردم، در انتها به حصار و نگهبانی مدرسۀ البرز میرسیدم . همان حصار و نرده و کیوسکی که به قول نگهبانِ مدرسه، با آنها «چهارچشمی مواظبِ کاشیا و آجُراشَن به وَلله». با این حال نه حضورِ اتومبیلها و کاشیها و آجرهای مدرسۀ البرز نتوانستند نگاه من را از روی آن خانه بدزدند، از آن ترکیبِ موزون ایوانها با ضرباهنگ ستونهایش در نبش خیابان البرزِ یک و البرزِ دو. خانهای بود دو طبقه، نمایی یکدست و سیمانی، با بالکنهایی متقارن در نمای روبه خیابان انقلاب و البته، با شیشههایی خاکگرفته، شکسته و سیاهیای که از میانِ آن شکستگیها، نور روز را در دل خود مدفون میکرد. درِ ورودی خانه را هم از دو طرف آجرکشی کرده بودند، دورِ خانه را هم با آجر دیوار کشیدهبودند و یک دست رنگ هم روی این آجر زده بودند. کمی دور خانه چرخیدم و بعد، رفتم سراغ نگهبان مدرسه. نگهبان مدرسه که اسمش را میگذارم کامران، سیبیل پرپشتی داشت و شلوار کردی پوشیده بود. اول مطمئن شد که نمیخواهم مدرسه را ببینم و دیدن آن ممنوع است، مخصوصاً که دخترم و اصلاً و ابداً نمیشود که نمیشود. بعد هم گفت که این خانه روزها خالی از سکنهاست، خالیِ خالی. اما شبها لرزش آتش را میشود از میان شیشههای شکستهاش دید. کامران گفت که «اونا» جمع میشوند اینجا. وقتی که گفت «اونا»، ابروهایش را کمی بالا برد، چینِ ظریفی به پیشانیاش داد و هر دو چشمش را بزرگ و بزرگتر کرد، بعد دوباره تکرار کرد که «اونا». نگاهش کردم و پرسیدم که «اونا؟». ابروهایش را بیشتر از قبل بالا برد و عمق چینهای پیشانیاش را چندین متر گودتر کرد و گفت آره آره اونا. نگران این بودم که پیشانیاش برای همیشه همانطور چیندار بماند و دیگر به حالت اولش برنگردد. گفتم که آهان آهان، آره.. اونا! کامران پیشانیاش را به همراه نفسی که به بیرون میداد صاف کرد و گفت که: «آره آره خودشه.اونا».
بعد از اینکه خیال کامران راحت شد که فهمیدم «اونا» در این خانه تردد دارند، گفت که هرچند مدت یه بار هم خانه آتش میگیرد، و بعد صدای بوق آتشنشانی میآید که آن را خاموش کند، آب میپاشند، شیشهها میشکنند، تا چند روز بوی دود و باقیمانده بساطِ «اونا» در کوچه پر میشود؛ چند روزی سر و کلۀ کسی در خانه پیدا نمیشود و بعدِ چند روز، باز هم پاهایی از دیوار بالا میروند و شب که میشود، آتش روشن میکنند. میپرسم پس این حفاظی که دور ساختمان کشیدهاند، این دیوار آجری، این آجرکردن درها برای چیست؟ میخندد و میگویدکه چقدر دلت خوش است دختر. میپرسم این خانه صاحبی ندارد پس؟ صاحبش کجاست؟ میگوید میخواستی کجا باشد؟ خارج است. نمیدانم این خارج کجاست اما انگار جای دوری است که صاحب خانه خیال برگشت ندارد و خانه همچنان به انتظار ورثهاش خالی و دود زده چشم به راه است. کامران میگوید که شهرداری میخواهد خانه را بکوبد اما ورثه هنوز خبر ندارند. میپرسم پس خودش از کجا خبردار شده است. جواب میدهد که از «اونا». این خانه که خراب بشود جای دیگری برای خوابیدن ندارند. ⬇️
دو روایت از ساکنانِ خانههای خالی از سکنه، خیابان انقلاب
نیلوفر رسولی
اوّل:
اسمش خانۀ «اونا» است. البته اصلاً قرار نبود که من خانۀ اونا را ببینم؛ اگر هم آن را میدیدم، قرار نبود که متوجهِ بودنش بشوم؛ اگر هم حتّی بر حسبِ غفلت، متوجهِ حضورش در نبش خیابان میشدم، نباید کسی به من میگفت که این خانه، خانۀ «اونا» است. از ابتدا قرارم دیدنِ مدرسۀ البرز بود. رفته بودم که دستهایم را به دور میلههای درب ورودی مدرسۀ البرز قلاب کنم؛ از میان هزاران «نَه»ای که به شکلِ تابلوی «ورود ممنوع» یا اخم و غرغرِ نگهبان مدرسه به سمتم پرتاب میشود، چشمانم را بدوزم به ساختمان مدرسه و امیدوار باشم که بتوانم با کمی چانهزدن علاوه بر چشمهایم، گردنم را هم از میان میلهها رد کنم و حتی اگر بشود، بتوانم از چند سانتیمتر نزدیکتر بنا را ببینم. همان چند سانتیمتر نزدیکی به بنا غنیمت بود.
از خیابان انقلاب وارد خیابان فرعی البرز شدم. مدرسۀ البرز در انتهای این خیابان بود که در دو طرفِ آن، اتومبیلها تنگِ هم پارک شدهبودند. مثل قصری که دو برِ ورودیاش را درخت و گل میکارند، اینجا دو طرفِ ورودی را با ماشین و تکههای آهن آراسته بودند. از میان این بزم اگر به سلامت عبور میکردم، در انتها به حصار و نگهبانی مدرسۀ البرز میرسیدم . همان حصار و نرده و کیوسکی که به قول نگهبانِ مدرسه، با آنها «چهارچشمی مواظبِ کاشیا و آجُراشَن به وَلله». با این حال نه حضورِ اتومبیلها و کاشیها و آجرهای مدرسۀ البرز نتوانستند نگاه من را از روی آن خانه بدزدند، از آن ترکیبِ موزون ایوانها با ضرباهنگ ستونهایش در نبش خیابان البرزِ یک و البرزِ دو. خانهای بود دو طبقه، نمایی یکدست و سیمانی، با بالکنهایی متقارن در نمای روبه خیابان انقلاب و البته، با شیشههایی خاکگرفته، شکسته و سیاهیای که از میانِ آن شکستگیها، نور روز را در دل خود مدفون میکرد. درِ ورودی خانه را هم از دو طرف آجرکشی کرده بودند، دورِ خانه را هم با آجر دیوار کشیدهبودند و یک دست رنگ هم روی این آجر زده بودند. کمی دور خانه چرخیدم و بعد، رفتم سراغ نگهبان مدرسه. نگهبان مدرسه که اسمش را میگذارم کامران، سیبیل پرپشتی داشت و شلوار کردی پوشیده بود. اول مطمئن شد که نمیخواهم مدرسه را ببینم و دیدن آن ممنوع است، مخصوصاً که دخترم و اصلاً و ابداً نمیشود که نمیشود. بعد هم گفت که این خانه روزها خالی از سکنهاست، خالیِ خالی. اما شبها لرزش آتش را میشود از میان شیشههای شکستهاش دید. کامران گفت که «اونا» جمع میشوند اینجا. وقتی که گفت «اونا»، ابروهایش را کمی بالا برد، چینِ ظریفی به پیشانیاش داد و هر دو چشمش را بزرگ و بزرگتر کرد، بعد دوباره تکرار کرد که «اونا». نگاهش کردم و پرسیدم که «اونا؟». ابروهایش را بیشتر از قبل بالا برد و عمق چینهای پیشانیاش را چندین متر گودتر کرد و گفت آره آره اونا. نگران این بودم که پیشانیاش برای همیشه همانطور چیندار بماند و دیگر به حالت اولش برنگردد. گفتم که آهان آهان، آره.. اونا! کامران پیشانیاش را به همراه نفسی که به بیرون میداد صاف کرد و گفت که: «آره آره خودشه.اونا».
بعد از اینکه خیال کامران راحت شد که فهمیدم «اونا» در این خانه تردد دارند، گفت که هرچند مدت یه بار هم خانه آتش میگیرد، و بعد صدای بوق آتشنشانی میآید که آن را خاموش کند، آب میپاشند، شیشهها میشکنند، تا چند روز بوی دود و باقیمانده بساطِ «اونا» در کوچه پر میشود؛ چند روزی سر و کلۀ کسی در خانه پیدا نمیشود و بعدِ چند روز، باز هم پاهایی از دیوار بالا میروند و شب که میشود، آتش روشن میکنند. میپرسم پس این حفاظی که دور ساختمان کشیدهاند، این دیوار آجری، این آجرکردن درها برای چیست؟ میخندد و میگویدکه چقدر دلت خوش است دختر. میپرسم این خانه صاحبی ندارد پس؟ صاحبش کجاست؟ میگوید میخواستی کجا باشد؟ خارج است. نمیدانم این خارج کجاست اما انگار جای دوری است که صاحب خانه خیال برگشت ندارد و خانه همچنان به انتظار ورثهاش خالی و دود زده چشم به راه است. کامران میگوید که شهرداری میخواهد خانه را بکوبد اما ورثه هنوز خبر ندارند. میپرسم پس خودش از کجا خبردار شده است. جواب میدهد که از «اونا». این خانه که خراب بشود جای دیگری برای خوابیدن ندارند. ⬇️
⬆️دوم:
شاید لازم نبود که چندین بار از مقابل آن خانه عبور کنم تا بالاخره بتوانم آن را ببینم. شاید باید همان دفعه اول میدیدمش. اما راستش را بخواهید نه دفعۀ اول و نه دفعۀ دوم، بلکه بعد از چندین بار عبور از مقابلش، متوجه آن خانه شدم. آن هم بهخاطر اینکه آن روز در حال تعقیبِ کسی بودم که اسمش را میگذارم کامبیز. کامبیز را نمیشناسم. شما هم او را نمیشناسید؛ اما همانطور که من او را دیدم، شما هم حتماً او را دیدهاید. آن روز کامبیز را در ابتدای کوچۀ «چترهای رویایی» دیدم؛ همان کوچهای را میگویم که سنگفرشش کردهاند و چترهای رنگیرنگی بالایش گشودهاند؛ کمی مانده به میدان انقلاب. اگر از خودِ کوچه تا به حال عبور نکردهباشید، عکسهایش را شاید در اینستاگرام دوستانتان دیدهاید. در زیر سایۀ فراخِ این چترها و در دو طرف این کوچه، همه چیز پیدا میشود. از کافههایی که در انتظارِ فروختن لحظات دنج به شما هستند، از قهوهخانه و قلیانسرا، رستوران سنتی، کتابفروشی دستِ دوم، تا عطر فروشی و حتّی نانوایی. آفتاب که کمی غروب میکند، روی یکی از نیمکتهای وسط این کوچه، مردی سرش را روی چمدان یا بقچهاش میگذارد و میخوابد و دختری هم آن طرف، روی آنیکی نیمکت، زیر امنیّتِ رنگیرنگی چترها، مصون از نگاههایی که از آسمان بر سر و رویش میبارند به سیگارش پک میزند. اما باز این تمامِ روایتِ این کوچه نیست، اگر این سنگفرش را با تمام بوها و صداها و رنگهایش تا انتها بروید جلو و بعد، به سمت راست بپیچید، وارد کوچهای دیگر میشوید که خانۀ کامبیز در آن جا قرار دارد. خانۀ کامبیز یا خانۀ کامبیزها یا خانۀهای کامبیزها.
آن روز کامبیز کنار صندوقِ صدقه ایستاده بود. کنار دستش نایلون بزرگی بود و در دست دیگرش میلهای نازک. سر میله را با ظرافتی ستودنی پیچ میداد. میله را داخل صندوق صدقات میکرد، هزار تومانی، دو هزار تومانی و اگر پنج هزار تومانی بالا میکشید، کنارۀ لبهایش از خوشحالی بالا میرفتند. شما هم آنجا بودید، توی خیابان از کنار کامبیز عبور میکردید. مغازهدارها هم سر کسب و کارشان بودند و ماشینها هم در خیابانِ انقلاب بوق میزدند و رانندهها هم به هم فحش میدادند، یک روز کاملاً معمولی. بله روز بود، روشن بود و آنجا خیابان انقلاب بود. کامبیز چند دقیقۀ دیگر به ماهیگیریِ ماهرانهاش ادامه داد و پولها را به دقت تا کرد و در جیبش گذاشت؛ بعد مسیرش را کج کرد به سمت سنگفرش رویایی و چتردار. خیلی آهسته به دنبالش رفتم. کامبیز کنار سطل آشغال ایستاد. دستانش را داخل سطل کرد و چندتا بطری آب معدنی را داخل کیسهاش جا داد. خودم را با موبایل مشغول میکردم که مثلاً به انتظار کسی هستم که نمیآید و خیلی خیلی هم عصبانی شدهام. اما انگار برای کامبیز مهم نبود، حتی اگر کسی مثل من تعقیبش کند یا نکند. کامبیز آن کوچه را تا ته رفت و بعد پیچید دست راست، از مقابل کافه قصه عبور کرد و در مقابل خانهای ایستاد و بالاخره من توانستم این خانه را ببینم. نمای سنگی داشت و به نظر میرسید که باید خانه دوبلکسی باشد. بالکنی از جبهۀ اصلی ساختمان بیرون زده بود و در و پنجرهای به آن بالکن باز میشدند، اما نه دری بود و نه پنجرهای. کامبیز کیسهاش را روی زمین گذاشت. چند بطری و مقوا را از داخل آن بیرون کشید و آنها را از میان گشودگی بین نردهها به داخل خانه فرستاد. بعد تازه متوجه شدم که شیشههای خانه شکسته شدهاند و دیوارهای داخلیِ خانه به قدری سیاه هستند که نورِ روز در دلِ آنها بلعیده میشوند. کامبیز از میلۀ گاز بالا رفت، از روی نردههای سفید پاهایش را رد کرد و با یک حرکت پرید داخلِ خانه.
آن سوی خیابان از پیرمردی که در صف نانوایی ایستاده بود میپرسم صاحبِ این خانه کجاست پس؟ میگوید میخواستی کجا باشد؟ خارج است. نمیدانم این خارج کجاست اما انگار جای دوری است که صاحب خانه خیال برگشت ندارد و خانه همچنان به انتظار ورثهاش است. پیرمرد میگوید که شهرداری میخواهد خانه را بکوبد اما ورثه هنوز خبر ندارند. میپرسم پس خودش از کجا خبردار شده است. جواب میدهدکه از «اونا». این خانه که خراب بشود جای دیگری برای خوابیدن ندارند.
@koubeh
شاید لازم نبود که چندین بار از مقابل آن خانه عبور کنم تا بالاخره بتوانم آن را ببینم. شاید باید همان دفعه اول میدیدمش. اما راستش را بخواهید نه دفعۀ اول و نه دفعۀ دوم، بلکه بعد از چندین بار عبور از مقابلش، متوجه آن خانه شدم. آن هم بهخاطر اینکه آن روز در حال تعقیبِ کسی بودم که اسمش را میگذارم کامبیز. کامبیز را نمیشناسم. شما هم او را نمیشناسید؛ اما همانطور که من او را دیدم، شما هم حتماً او را دیدهاید. آن روز کامبیز را در ابتدای کوچۀ «چترهای رویایی» دیدم؛ همان کوچهای را میگویم که سنگفرشش کردهاند و چترهای رنگیرنگی بالایش گشودهاند؛ کمی مانده به میدان انقلاب. اگر از خودِ کوچه تا به حال عبور نکردهباشید، عکسهایش را شاید در اینستاگرام دوستانتان دیدهاید. در زیر سایۀ فراخِ این چترها و در دو طرف این کوچه، همه چیز پیدا میشود. از کافههایی که در انتظارِ فروختن لحظات دنج به شما هستند، از قهوهخانه و قلیانسرا، رستوران سنتی، کتابفروشی دستِ دوم، تا عطر فروشی و حتّی نانوایی. آفتاب که کمی غروب میکند، روی یکی از نیمکتهای وسط این کوچه، مردی سرش را روی چمدان یا بقچهاش میگذارد و میخوابد و دختری هم آن طرف، روی آنیکی نیمکت، زیر امنیّتِ رنگیرنگی چترها، مصون از نگاههایی که از آسمان بر سر و رویش میبارند به سیگارش پک میزند. اما باز این تمامِ روایتِ این کوچه نیست، اگر این سنگفرش را با تمام بوها و صداها و رنگهایش تا انتها بروید جلو و بعد، به سمت راست بپیچید، وارد کوچهای دیگر میشوید که خانۀ کامبیز در آن جا قرار دارد. خانۀ کامبیز یا خانۀ کامبیزها یا خانۀهای کامبیزها.
آن روز کامبیز کنار صندوقِ صدقه ایستاده بود. کنار دستش نایلون بزرگی بود و در دست دیگرش میلهای نازک. سر میله را با ظرافتی ستودنی پیچ میداد. میله را داخل صندوق صدقات میکرد، هزار تومانی، دو هزار تومانی و اگر پنج هزار تومانی بالا میکشید، کنارۀ لبهایش از خوشحالی بالا میرفتند. شما هم آنجا بودید، توی خیابان از کنار کامبیز عبور میکردید. مغازهدارها هم سر کسب و کارشان بودند و ماشینها هم در خیابانِ انقلاب بوق میزدند و رانندهها هم به هم فحش میدادند، یک روز کاملاً معمولی. بله روز بود، روشن بود و آنجا خیابان انقلاب بود. کامبیز چند دقیقۀ دیگر به ماهیگیریِ ماهرانهاش ادامه داد و پولها را به دقت تا کرد و در جیبش گذاشت؛ بعد مسیرش را کج کرد به سمت سنگفرش رویایی و چتردار. خیلی آهسته به دنبالش رفتم. کامبیز کنار سطل آشغال ایستاد. دستانش را داخل سطل کرد و چندتا بطری آب معدنی را داخل کیسهاش جا داد. خودم را با موبایل مشغول میکردم که مثلاً به انتظار کسی هستم که نمیآید و خیلی خیلی هم عصبانی شدهام. اما انگار برای کامبیز مهم نبود، حتی اگر کسی مثل من تعقیبش کند یا نکند. کامبیز آن کوچه را تا ته رفت و بعد پیچید دست راست، از مقابل کافه قصه عبور کرد و در مقابل خانهای ایستاد و بالاخره من توانستم این خانه را ببینم. نمای سنگی داشت و به نظر میرسید که باید خانه دوبلکسی باشد. بالکنی از جبهۀ اصلی ساختمان بیرون زده بود و در و پنجرهای به آن بالکن باز میشدند، اما نه دری بود و نه پنجرهای. کامبیز کیسهاش را روی زمین گذاشت. چند بطری و مقوا را از داخل آن بیرون کشید و آنها را از میان گشودگی بین نردهها به داخل خانه فرستاد. بعد تازه متوجه شدم که شیشههای خانه شکسته شدهاند و دیوارهای داخلیِ خانه به قدری سیاه هستند که نورِ روز در دلِ آنها بلعیده میشوند. کامبیز از میلۀ گاز بالا رفت، از روی نردههای سفید پاهایش را رد کرد و با یک حرکت پرید داخلِ خانه.
آن سوی خیابان از پیرمردی که در صف نانوایی ایستاده بود میپرسم صاحبِ این خانه کجاست پس؟ میگوید میخواستی کجا باشد؟ خارج است. نمیدانم این خارج کجاست اما انگار جای دوری است که صاحب خانه خیال برگشت ندارد و خانه همچنان به انتظار ورثهاش است. پیرمرد میگوید که شهرداری میخواهد خانه را بکوبد اما ورثه هنوز خبر ندارند. میپرسم پس خودش از کجا خبردار شده است. جواب میدهدکه از «اونا». این خانه که خراب بشود جای دیگری برای خوابیدن ندارند.
@koubeh
معرفی پروندهٔ مانفردو تافوری
سید مجید میرنظامی
طبیعی است که اگر دانشجویان از گفتمان حاکم بر رشتهشان به ستوه آمده باشند و به دنبال راه دیگری برای پژوهش در تاریخ معماری بگردند، در جستوجوهایشان با چهرهها و آثار تازهای برخورد کنند. آشنایی با تافوری حاصل همین جستوجوها بود، زیرا مسائلی که ما با آن کلنجار میرویم به مسائلی که او با آن سروکار داشت شباهت دارد.
پس از قدری جستوجو متوجه شدیم که در متون فارسی چندان خبری از تافوری نیست. چرا حتی نام او در کتب برخی از معماران ایرانی دانشآموخته در کشور ایتالیا نیز کمتر به چشم میخورد؟ چرا دانشجوی ایرانی باید موراتوری را بشناسد اما تافوری را نه؟ بهنظر میرسد که نادیدهانگاری تافوری، بهترین حربه برای جلوگیری از آشنایی دانشجویان با اندیشههایش بوده است.
بنابراین، لازم بود که برای آشنایی با تافوری، به مسیر «پرخطر» معرفی او بهمدد ترجمه وارد شویم. پرخطر از این رو که ممکن بود و ممکن است که به بیراهه رویم. نخستین بیراهه این است که با خردهدانشمان دربارهٔ تافوری به نمایندهٔ خودخوانده و انحصاری او در ایران بدل شویم، کما اینکه امروزه در جامعهٔ معماری بسیاری از متفکران غربی نمایندگانی دارند که از نام آنان در سخنرانیهایشان برای تبلیغ فلان معمار ایرانی بهره میبرند؛ مسئلهای که خود تافوری عمری را صرف مقابله با آن کرد. اگر بتوان یک موضوع را بهروشنی در اندیشهٔ تافوری شناسایی کرد آن چیزی نیست جز مخالفت صریح او با بهرهبرداری و استفادهٔ ابزاری از تاریخ معماری در جهت تولید فرم یا توجیه برنامهی معماری مدرن. نام «مانفردو تافوری» نباید به برندی لوکس در بوتیک معماران معاصر ایرانی تقلیل یابد.
دومین بیراهه همان است که برخی از محافل علمی در ایران طی میکنند؛ محافلی که رادیکالترین اندیشهها را مُثله و سپس لاشهاش را در چارچوبهایی سفتوسخت قفسهبندی میکنند تا آن را به موجودیتی بیآزار فروکاهند. احتمالاً این محافل علمی نیز دیر یا زود دانشجویی را مأمور شناسایی تافوری خواهند کرد تا صلاحیت تفسیر و تحلیل سخنان او به «متخصصان تافوریشناسی» منحصر شود. این هم نوع دیگری از مصادره تحت لوای مفهوم تخصص و تعمق علمی است. در چنین محافلی، شناسایی تافوری در بهترین حالت میتواند وظیفهای باشد که از «بالا» به دانشجو محول شده است نه برخاسته از نیازی درونی. این محافل که ظاهراً با بدلشدن اندیشهها به کالاهای مصرفی بهشدت مخالفند، آن ایدهها را چونان مومیاییهای ارزشمندی در داخل گنجینهٔ دانشوری محبوس میکنند.
با عنایت به خطر این دو بیراهه، باید صادقانه بگوییم که این پرونده چیزی فراتر از نخستین قدمها به قصد آشنایی با راه پر پیچوخم شناخت این متفکر شورشی نیست. به بیان دیگر، این پرونده نه ادعای شناخت تمام و کمال تافوری را دارد و نه مترجمانش به اعتبار شناخت جزئیشان از تافوری خود را متخصص و صاحبنظر میخوانند.
امیدواریم که اهالی معماری بتوانند نسبتی میان دلمشغولیهای انضمامیشان با اندیشههای تافوری برقرار کنند. در غیر این صورت کوشش ما برای معرفی تافوری یا هر متفکر دیگری اساساً بیمعنی است.
مشخصات پروندهٔ تافوری:
شمارهٔ ۳۴ فصلنامهٔ همشهری معماری
۱- تافوری و ما؛ جستاري در باب لزوم شناختن تافوری برای يک دانشجوی معماری متأهل سیساله در ايرانِ سال ۱۳۹۵، نوشتهٔ علی جاودانی
۲- پرترهای از تافوری؛ مصاحبهٔ ژرژ تسو و پائول هنینگر دربارهٔ میراث اندیشهٔ تافوری، برگردانِ کامیار صلواتی
۳- مانفردو تافوری؛ از نقد ایدئولوژی تا خردتاریخها، نویسنده: کارلا کیوانیان، برگردانِ محمدمهدی طاهری
۴- مانفردو تافوری یا بازنگری از دید انسانگرایی، نویسنده: آلبرتو آزور روزا، برگردان یاسمین نعمتاللهی
۵- تاریخ پساکارگزارانه، نویسنده: مارک ویگلی، برگردانِ محمد نخعی
@Koubeh
سید مجید میرنظامی
طبیعی است که اگر دانشجویان از گفتمان حاکم بر رشتهشان به ستوه آمده باشند و به دنبال راه دیگری برای پژوهش در تاریخ معماری بگردند، در جستوجوهایشان با چهرهها و آثار تازهای برخورد کنند. آشنایی با تافوری حاصل همین جستوجوها بود، زیرا مسائلی که ما با آن کلنجار میرویم به مسائلی که او با آن سروکار داشت شباهت دارد.
پس از قدری جستوجو متوجه شدیم که در متون فارسی چندان خبری از تافوری نیست. چرا حتی نام او در کتب برخی از معماران ایرانی دانشآموخته در کشور ایتالیا نیز کمتر به چشم میخورد؟ چرا دانشجوی ایرانی باید موراتوری را بشناسد اما تافوری را نه؟ بهنظر میرسد که نادیدهانگاری تافوری، بهترین حربه برای جلوگیری از آشنایی دانشجویان با اندیشههایش بوده است.
بنابراین، لازم بود که برای آشنایی با تافوری، به مسیر «پرخطر» معرفی او بهمدد ترجمه وارد شویم. پرخطر از این رو که ممکن بود و ممکن است که به بیراهه رویم. نخستین بیراهه این است که با خردهدانشمان دربارهٔ تافوری به نمایندهٔ خودخوانده و انحصاری او در ایران بدل شویم، کما اینکه امروزه در جامعهٔ معماری بسیاری از متفکران غربی نمایندگانی دارند که از نام آنان در سخنرانیهایشان برای تبلیغ فلان معمار ایرانی بهره میبرند؛ مسئلهای که خود تافوری عمری را صرف مقابله با آن کرد. اگر بتوان یک موضوع را بهروشنی در اندیشهٔ تافوری شناسایی کرد آن چیزی نیست جز مخالفت صریح او با بهرهبرداری و استفادهٔ ابزاری از تاریخ معماری در جهت تولید فرم یا توجیه برنامهی معماری مدرن. نام «مانفردو تافوری» نباید به برندی لوکس در بوتیک معماران معاصر ایرانی تقلیل یابد.
دومین بیراهه همان است که برخی از محافل علمی در ایران طی میکنند؛ محافلی که رادیکالترین اندیشهها را مُثله و سپس لاشهاش را در چارچوبهایی سفتوسخت قفسهبندی میکنند تا آن را به موجودیتی بیآزار فروکاهند. احتمالاً این محافل علمی نیز دیر یا زود دانشجویی را مأمور شناسایی تافوری خواهند کرد تا صلاحیت تفسیر و تحلیل سخنان او به «متخصصان تافوریشناسی» منحصر شود. این هم نوع دیگری از مصادره تحت لوای مفهوم تخصص و تعمق علمی است. در چنین محافلی، شناسایی تافوری در بهترین حالت میتواند وظیفهای باشد که از «بالا» به دانشجو محول شده است نه برخاسته از نیازی درونی. این محافل که ظاهراً با بدلشدن اندیشهها به کالاهای مصرفی بهشدت مخالفند، آن ایدهها را چونان مومیاییهای ارزشمندی در داخل گنجینهٔ دانشوری محبوس میکنند.
با عنایت به خطر این دو بیراهه، باید صادقانه بگوییم که این پرونده چیزی فراتر از نخستین قدمها به قصد آشنایی با راه پر پیچوخم شناخت این متفکر شورشی نیست. به بیان دیگر، این پرونده نه ادعای شناخت تمام و کمال تافوری را دارد و نه مترجمانش به اعتبار شناخت جزئیشان از تافوری خود را متخصص و صاحبنظر میخوانند.
امیدواریم که اهالی معماری بتوانند نسبتی میان دلمشغولیهای انضمامیشان با اندیشههای تافوری برقرار کنند. در غیر این صورت کوشش ما برای معرفی تافوری یا هر متفکر دیگری اساساً بیمعنی است.
مشخصات پروندهٔ تافوری:
شمارهٔ ۳۴ فصلنامهٔ همشهری معماری
۱- تافوری و ما؛ جستاري در باب لزوم شناختن تافوری برای يک دانشجوی معماری متأهل سیساله در ايرانِ سال ۱۳۹۵، نوشتهٔ علی جاودانی
۲- پرترهای از تافوری؛ مصاحبهٔ ژرژ تسو و پائول هنینگر دربارهٔ میراث اندیشهٔ تافوری، برگردانِ کامیار صلواتی
۳- مانفردو تافوری؛ از نقد ایدئولوژی تا خردتاریخها، نویسنده: کارلا کیوانیان، برگردانِ محمدمهدی طاهری
۴- مانفردو تافوری یا بازنگری از دید انسانگرایی، نویسنده: آلبرتو آزور روزا، برگردان یاسمین نعمتاللهی
۵- تاریخ پساکارگزارانه، نویسنده: مارک ویگلی، برگردانِ محمد نخعی
@Koubeh
نمایش در آشپزخانه
فریده کلهر
آشپزخانه اُپن را تحولی بزرگ در معماری مسکن ایرانی میدانند؛ از آن رو که برای اولین بار در مسکن ایرانی دیوار آشپزخانه فروریخت و مرز بین آشپزخانه و سایر فضاها کمرنگ شد. از سویی دیگر فروریختن دیوار آشپزخانه- از آن جهت که فضایی زنانه به حساب میآید- در تناظر با تحولاتی که جایگاه اجتماعیِ برابری برای زنان طلب میکرد دانسته میشود. این فرویختن، معنای آشپزخانه را از فضایی صرفاً کارکردی تغییر داد و کیفیتی نو به آن بخشید. برای بررسی این کیفیت جدید از شکل و موقعیت آشپزخانه پیش از مدرن در مسکن ایرانی آغاز و تحولات آشپزخانه را تا رسیدن به کیفیت جدید بررسی میکنم.
به دنبال ورود معماری مدرن به ایران و اجرای قانون احداث عرصه در شصت درصد شمالی بنا در دهۀ چهل، تودۀ خانه در جبهۀ شمالی تجمیع شد. فضاهای اصلی و فرعی خانه که تا پیش از این، پیرامون حیاط گسترش مییافت، در جبهۀ شمالی خانه تجمیع شد. به دنبال این تغییر، مطبخ تاریک و دودگرفته که دسترسی به آن از حیاط بود، میبایست در کنار سایر اتاقها قرار میگرفت. تا پیش از این تصوّر ذهنی مردم از آشپزخانه، فضایی مجزا از فضای اصلی زندگی بود. حال چگونه الگویی که برای بیش از هزار سال از سوی مردم پذیرفته شده بود میتوانست شکسته شود و در قالب جدید قرار گیرد؟ در برخی خانهها تا قبول شکل جدید، آشپزخانه به زیرزمین انتقال یافت. این در واقع بازسازی الگوی آشپزخانه به عنوان فضای دست دوم در شکلی جدید بود. با تجهیز شدن منازل به آب لولهکشی، آشپزخانه به تراز همکف راه پیدا کرد اما زیر پله ساخته میشد که فضایی کوچک و کم نور بود. ارتفاع سقف آنقدر کوتاه بود که برای جلوگیری از سرگیری گاهی با یکی دو پله، تراز کف آن را پایینتر میبردند. این شکل در سالهای بعد پایدار نماند و آشپزخانه به مرور زمان فضایی مستقل مانند سایر فضاها شد و کمکم کابینت به عنوان دکوراسیون مناسب و مورد نیاز آن پذیرفته شد. در این شکل هنوز آشپزخانه با هال یا راهرو به سایر فضاها مرتبط میشد و گاهی دریچهای از آن به اتاق مجاور یا ناهارخوری (درصورت موجود بودن) باز میشد که همیشه بسته بود.
تا اواخر دهۀ شصت الگوی آشپزخانه با دیوارهای بسته ادامه یافت تا زمانی که آشپزخانۀ باز (اُپن) در دهۀ هفتاد به مسکن ایرانی وارد شد. آشپزخانهای که از زیرزمین و زیر پله به عرصۀ خانه راه پیدا کرده بود حالا بدون واسطۀ هال و راهرو رو به فضاهای دیگر ساخته میشد؛ در حالی که دیوارِ رو به نشیمن و پذیرایی در آن نیمهباز و مرز بین فضاها کمرنگ شده بود. این تحول آشپزخانه را از انزوا خارج کرده و باعث شد زن خانه به هنگام حضور در آشپزخانه با سایرین در ارتباط باشد. این تغییر، شخصیّتی جدید به آشپزخانه بخشید و بسیار مورد استقبال قرار گرفت. تنها مشکل، هنگام مهمانیها بود، چرا که با باز شدن دیوار آشپزخانه محرمیت آن از بین رفته بود. از طرفی دیگر هیچ زن ایرانی دوست ندارد انجام تدارکات پذیرایی یا منظرۀ ظرفهای تلنبار شدۀ پس از شام در آشپزخانه، به دیدۀ مهمانانش بیاید. برای کسانی که مسأله خیلی بغرنج بود، راه حل، نصب پردهای جلوی اپن بود که در زمان مهمانیها کشیده میشد و البته برای خیلیها این اصلاً مسأله نبود. ⬇️
فریده کلهر
آشپزخانه اُپن را تحولی بزرگ در معماری مسکن ایرانی میدانند؛ از آن رو که برای اولین بار در مسکن ایرانی دیوار آشپزخانه فروریخت و مرز بین آشپزخانه و سایر فضاها کمرنگ شد. از سویی دیگر فروریختن دیوار آشپزخانه- از آن جهت که فضایی زنانه به حساب میآید- در تناظر با تحولاتی که جایگاه اجتماعیِ برابری برای زنان طلب میکرد دانسته میشود. این فرویختن، معنای آشپزخانه را از فضایی صرفاً کارکردی تغییر داد و کیفیتی نو به آن بخشید. برای بررسی این کیفیت جدید از شکل و موقعیت آشپزخانه پیش از مدرن در مسکن ایرانی آغاز و تحولات آشپزخانه را تا رسیدن به کیفیت جدید بررسی میکنم.
به دنبال ورود معماری مدرن به ایران و اجرای قانون احداث عرصه در شصت درصد شمالی بنا در دهۀ چهل، تودۀ خانه در جبهۀ شمالی تجمیع شد. فضاهای اصلی و فرعی خانه که تا پیش از این، پیرامون حیاط گسترش مییافت، در جبهۀ شمالی خانه تجمیع شد. به دنبال این تغییر، مطبخ تاریک و دودگرفته که دسترسی به آن از حیاط بود، میبایست در کنار سایر اتاقها قرار میگرفت. تا پیش از این تصوّر ذهنی مردم از آشپزخانه، فضایی مجزا از فضای اصلی زندگی بود. حال چگونه الگویی که برای بیش از هزار سال از سوی مردم پذیرفته شده بود میتوانست شکسته شود و در قالب جدید قرار گیرد؟ در برخی خانهها تا قبول شکل جدید، آشپزخانه به زیرزمین انتقال یافت. این در واقع بازسازی الگوی آشپزخانه به عنوان فضای دست دوم در شکلی جدید بود. با تجهیز شدن منازل به آب لولهکشی، آشپزخانه به تراز همکف راه پیدا کرد اما زیر پله ساخته میشد که فضایی کوچک و کم نور بود. ارتفاع سقف آنقدر کوتاه بود که برای جلوگیری از سرگیری گاهی با یکی دو پله، تراز کف آن را پایینتر میبردند. این شکل در سالهای بعد پایدار نماند و آشپزخانه به مرور زمان فضایی مستقل مانند سایر فضاها شد و کمکم کابینت به عنوان دکوراسیون مناسب و مورد نیاز آن پذیرفته شد. در این شکل هنوز آشپزخانه با هال یا راهرو به سایر فضاها مرتبط میشد و گاهی دریچهای از آن به اتاق مجاور یا ناهارخوری (درصورت موجود بودن) باز میشد که همیشه بسته بود.
تا اواخر دهۀ شصت الگوی آشپزخانه با دیوارهای بسته ادامه یافت تا زمانی که آشپزخانۀ باز (اُپن) در دهۀ هفتاد به مسکن ایرانی وارد شد. آشپزخانهای که از زیرزمین و زیر پله به عرصۀ خانه راه پیدا کرده بود حالا بدون واسطۀ هال و راهرو رو به فضاهای دیگر ساخته میشد؛ در حالی که دیوارِ رو به نشیمن و پذیرایی در آن نیمهباز و مرز بین فضاها کمرنگ شده بود. این تحول آشپزخانه را از انزوا خارج کرده و باعث شد زن خانه به هنگام حضور در آشپزخانه با سایرین در ارتباط باشد. این تغییر، شخصیّتی جدید به آشپزخانه بخشید و بسیار مورد استقبال قرار گرفت. تنها مشکل، هنگام مهمانیها بود، چرا که با باز شدن دیوار آشپزخانه محرمیت آن از بین رفته بود. از طرفی دیگر هیچ زن ایرانی دوست ندارد انجام تدارکات پذیرایی یا منظرۀ ظرفهای تلنبار شدۀ پس از شام در آشپزخانه، به دیدۀ مهمانانش بیاید. برای کسانی که مسأله خیلی بغرنج بود، راه حل، نصب پردهای جلوی اپن بود که در زمان مهمانیها کشیده میشد و البته برای خیلیها این اصلاً مسأله نبود. ⬇️
⬆️ جایگزین کردن شکل جدید آشپزخانه با صورت قدیمی آن دلیلی دیگر نیز داشت و آن پرستیژ ناشی از نو بودن بود. این را میشد از تأکید بنگاههای املاک بر داشتنِ «آشپزخانهٔ اپن» یک خانه برای جلب نظر مشتری فهمید. در واقع آشپزخانۀ اپن نمادی از نوگرایی و به روز بودن ساکنان خانواده محسوب شد. حتی خود کلمه «اپن» واژۀ جدیدی بود که بر نوگرایی دلالت میکرد. در سالهای بعد نماد نوگرایی خانه، تزیینات بیشتری به خود جذب کرد؛ بالای کانتر آن (که در ابتدا دیوار ماسونری کوتاهی بود) آرک زده میشد و گاهی ستونی کاذب ورودی آن را تعریف میکرد. آرکها به مرور زمان تنوع بیشتری پیدا کردند و در عین حال کابینتسازی روز به روز تخصصیتر میشد. با بهبود وضعیت اقتصادی خانوادهها، آشپزخانه محلی برای به نمایش گذاشتن محصولاتی چون ماشین لباسشویی، یخچال ساید، گاز، مایکروویو، ماشین ظرفشویی و... شد. اپن در واقع دریچهای شد که از پذیرایی به آشپزخانه گشوده میشد. در شکلهای جدیدترِ آشپزخانه، گاهی کانتر جلوی آن کاملاً حذف میشود و مرزی بین آشپزخانه و پذیرایی/نشیمن باقی نمیماند. در واقع دیواری باقی نمیماند و آشپزخانه با تمام وسایل آن کاملاً در معرض دید قرار میگیرد.
بازی نمایش در آشپزخانه همچنان ادامه دارد. امروزه در بسیاری از آپارتمانهای بزرگ تهران، داشتن دو آشپزخانه موسوم به آشپزخانۀ تمیز و کثیف در حال مد شدن است. آشپزخانۀ تمیز رو به نشیمن و پذیرایی بوده و با کانتر از آنها جدا میشود. غالباً طراحی شیک و زیبایی دارد و ممکن است کانتر آن به صورت جزیره طراحی شود. آشپزخانۀ کثیف پشت آشپزخانۀ تمیز قرار میگیرد و نسبت به آن بسیار کوچکتر است و کارهای مربوط به پخت و پز در زمان مهمانیها در آن انجام میشود.
سیر تحول از مطبخ تاریک دودگرفته به آشپزخانۀ مدرن و باز، همانقدر که ممکن است تعبیری از ارزشمند شدن جایگاه زنان در فرهنگ معاصر یا دست کم کاهش نگاه «جنس دومی» به آنها تلقی شود، میتواند نشاندهندۀ تغییر معنایی آشپزخانه از فضایی کاملاً کارکردی به فضایی برای «نمایش» باشد.
@Koubeh
بازی نمایش در آشپزخانه همچنان ادامه دارد. امروزه در بسیاری از آپارتمانهای بزرگ تهران، داشتن دو آشپزخانه موسوم به آشپزخانۀ تمیز و کثیف در حال مد شدن است. آشپزخانۀ تمیز رو به نشیمن و پذیرایی بوده و با کانتر از آنها جدا میشود. غالباً طراحی شیک و زیبایی دارد و ممکن است کانتر آن به صورت جزیره طراحی شود. آشپزخانۀ کثیف پشت آشپزخانۀ تمیز قرار میگیرد و نسبت به آن بسیار کوچکتر است و کارهای مربوط به پخت و پز در زمان مهمانیها در آن انجام میشود.
سیر تحول از مطبخ تاریک دودگرفته به آشپزخانۀ مدرن و باز، همانقدر که ممکن است تعبیری از ارزشمند شدن جایگاه زنان در فرهنگ معاصر یا دست کم کاهش نگاه «جنس دومی» به آنها تلقی شود، میتواند نشاندهندۀ تغییر معنایی آشپزخانه از فضایی کاملاً کارکردی به فضایی برای «نمایش» باشد.
@Koubeh
روایتی از حریمهای فضایی و حرمت سقف در اندیشۀ روسپیفروشان و موادفروشان شیراز
فراز نوروزی
«زیر آن سقف آنقدر گناه کردهاند که دیگر دعای آدم نمیگیرد». این را «خالهجواهر» میگوید؛ مالک یکی از روسپیخانههای شیراز.
نزدیک به «میدان کوزهگری» یا بهقولِ شیرازیها «فِلْکِیْ کوزگری»، کوچهای بدنام هست شهره به انواعِ آنچنانیها. از حدوداً دویستسیصدمتری سرِ کوچه، «کشیک»های اهالی کوچه نشستهاند و پرسه میزنند؛ کارشان این است که پلیسها و غریبهها را که دیدند، با آن ابزارها و ترفندهای عجیبوغریبشان به اهالی کوچه خبر بدهند. این جارچیها همگی کمسنوسال هستند و بهرغم دیگر بچهمحلهایشان، اینها نه دعوا میکنند و نه شیشۀ خانۀ کسی را میشکنند و نه فحش میدهند. سرشان به کار خودشان گرم است و تا لازم نشده، کارینکردن کارِ آنهاست. کارشان مثل آن برجهای آتشی است که در نزدیکی بعضی شهرها و در فاصلههای مشخصی میساختند و هنگام نزدیکشدن دشمن، آنها را یکبهیک روشن میکردند تا نگهبانان شهر ببینند و دست بجنبانند. این کشیکها هم همان سیاق را دارند. کوچه بر خیابانی عمود است که اولین کشیک (جارکش) سر آن خیابان میایستد؛ چند متری بعد، روبهروی بقالی خیابان، دومی نشسته است و تسبیحی را در دستش میچرخاند. سومی که از بقیه درشتتر است سر کوچۀ کذا مینشیند و مواد هم میفروشد. پلیس و غریبه که ببینند، اولی به دومی، دومی به سومی و سومی هم به سایرین خبر میدهد تا اگر هم قرار بر دستگیری اهل کوچه باشد، آثار جرم را در کمترین زمانِ ممکن، بهحد پنجششماه حبس، کم کنند. معمولاً کار غریبهها را جارچی سوم راه میاندازد؛ همان سرِ کوچه هرچه بخواهند در دستشان میگذارد و نمیگذارد هر که از راه رسید، داخل کوچه شود. کراک، شیشه، تریاک و بنگ از جمله چیزهایی است که در بساط او پیدا میشود. این جارکشها در خیال خوششان بهتدریج مدارج ترقی! را طی خواهند کرد و روزی جاکش همین کوچه خواهند شد.
آنکه وارد کوچه میشود باید از میان گزینههای موجود یکی را برگزیند. هر خانه امکانات مخصوصبهخود را دارد: یکی دخترانش جوانترند؛ یکی «خالهخانوم» خوشمشربتری دارد؛ یکی نوستالژیک است؛ یکی پایپِ استریل! را هزارتومان میفروشد؛ یکی پایپهای استفادهشده را بهرایگان در اختیار مشتری میگذارد؛ یکی فرش دارد و آدم میتواند راحت بنشیند؛ یکی با پردۀ سفیدرنگی پارکینگ خانهاش را با سه صندلی قرمز پلاستیکی در اختیار قرار داده، خلاصه هر کدام از این خانهها یک جورند. ⬇️
فراز نوروزی
«زیر آن سقف آنقدر گناه کردهاند که دیگر دعای آدم نمیگیرد». این را «خالهجواهر» میگوید؛ مالک یکی از روسپیخانههای شیراز.
نزدیک به «میدان کوزهگری» یا بهقولِ شیرازیها «فِلْکِیْ کوزگری»، کوچهای بدنام هست شهره به انواعِ آنچنانیها. از حدوداً دویستسیصدمتری سرِ کوچه، «کشیک»های اهالی کوچه نشستهاند و پرسه میزنند؛ کارشان این است که پلیسها و غریبهها را که دیدند، با آن ابزارها و ترفندهای عجیبوغریبشان به اهالی کوچه خبر بدهند. این جارچیها همگی کمسنوسال هستند و بهرغم دیگر بچهمحلهایشان، اینها نه دعوا میکنند و نه شیشۀ خانۀ کسی را میشکنند و نه فحش میدهند. سرشان به کار خودشان گرم است و تا لازم نشده، کارینکردن کارِ آنهاست. کارشان مثل آن برجهای آتشی است که در نزدیکی بعضی شهرها و در فاصلههای مشخصی میساختند و هنگام نزدیکشدن دشمن، آنها را یکبهیک روشن میکردند تا نگهبانان شهر ببینند و دست بجنبانند. این کشیکها هم همان سیاق را دارند. کوچه بر خیابانی عمود است که اولین کشیک (جارکش) سر آن خیابان میایستد؛ چند متری بعد، روبهروی بقالی خیابان، دومی نشسته است و تسبیحی را در دستش میچرخاند. سومی که از بقیه درشتتر است سر کوچۀ کذا مینشیند و مواد هم میفروشد. پلیس و غریبه که ببینند، اولی به دومی، دومی به سومی و سومی هم به سایرین خبر میدهد تا اگر هم قرار بر دستگیری اهل کوچه باشد، آثار جرم را در کمترین زمانِ ممکن، بهحد پنجششماه حبس، کم کنند. معمولاً کار غریبهها را جارچی سوم راه میاندازد؛ همان سرِ کوچه هرچه بخواهند در دستشان میگذارد و نمیگذارد هر که از راه رسید، داخل کوچه شود. کراک، شیشه، تریاک و بنگ از جمله چیزهایی است که در بساط او پیدا میشود. این جارکشها در خیال خوششان بهتدریج مدارج ترقی! را طی خواهند کرد و روزی جاکش همین کوچه خواهند شد.
آنکه وارد کوچه میشود باید از میان گزینههای موجود یکی را برگزیند. هر خانه امکانات مخصوصبهخود را دارد: یکی دخترانش جوانترند؛ یکی «خالهخانوم» خوشمشربتری دارد؛ یکی نوستالژیک است؛ یکی پایپِ استریل! را هزارتومان میفروشد؛ یکی پایپهای استفادهشده را بهرایگان در اختیار مشتری میگذارد؛ یکی فرش دارد و آدم میتواند راحت بنشیند؛ یکی با پردۀ سفیدرنگی پارکینگ خانهاش را با سه صندلی قرمز پلاستیکی در اختیار قرار داده، خلاصه هر کدام از این خانهها یک جورند. ⬇️
⬆️ یکی از این انواع گزینهها، خانۀ جواهرخانوم است: روسپی معتادی که اکنون خودش کمتر کار میکند و با چهار دختری که برایش کار میکنند و نیز با فروش جزئی مواد مخدر، گذرانِ عمرِ ماندهاش را میکند. خانۀ جواهر آن روز چنان بود که تصور آدمی از «روسپیخانه» را بههم میریزد: در باز بود و داخل خانه را که نگاهی میانداختی، جواهر گوشۀ حیاط نشسته بود و دعا میخواند و آن چهار دختر هم در همان حیاط نشسته بودند و سبزی پاک میکردند (مطمئن نیستم اما شاید خالهجواهر میخواست نذری بدهد) ماجرا این است که جواهر چند روز از سال را «سرویس» نمیدهد؛ یکی از این چند روز، همان روزی بود که ماجراهای این نوشته را در بر دارد: سالروز مرگِ مادرش. جواهر نیّت کرده که هر سال، در این روز مخصوص، کار را برای خودش و دخترهای دمِدستش تعطیل کند و در حیاط بنشیند و بهنیت مادرش دعا بخواند. میگفت هر سال این موقع، باید در «حیاط» بنشینم و دعا بخوانم؛ چون «زیر آن سقف آنقدر گناه کردهاند که دیگر دعای آدم نمیگیرد».
از جواهر که آبی گرم نشود، گزینۀ مناسب بعدی آن خانۀ مخوفی است که سلسلهمراتبهای فضاییاش نفس آدم را بند میآورد. خانهای دربهساختمان و تکطبقه که از آشپزخانهاش، در ضلع شمالی ساختمان، دریچهای گشودهاند به ابعاد حدوداً نیممتر در نیممتر. آشپزخانه را کردهاند بقالی کوچه؛ البته بهصورت نمایشی. کسی که از آنجا روغن و ماست نمیخرد؛ کارکرد دریچه این است که یکی برود و در بزند، یکی از آنها بیاید و قیافهاش را برانداز کند، مشکوک و غریبه اگر نباشد در را برایش میگشایند. بعد از در ورودی، راهروی نسبتاً درازی است که سمت راستش همان آشپزخانۀ مزبور و در سمت چپش اتاقی قرار دارد (درِ این اتاق همیشه بسته است؛ نمیدانم به چه درد میخورد). بعد از راهرو سالن پذیرایی این خانه است که پذیرای انواع معتادان با انواع سلیقههاست؛ اما هر گروه جایی مخصوص دارد و این جا بهحدی مخصوص است که گذر از مرزها، گاه گران تمام میشود. این سالنِ اِلشکل را سه فرش دوازده متری پوشانده است، دو تا سمت راست و یکی سمت چپ، که ادامۀ مسیر موکتپوش راهرو، فرشهای سمت چپی را از فرشهای سمت راست جدا میکند و به در حیاط میرسد. نورگیر این سالن از حیاطی است که در ضلع جنوبی ساختمان قرار دارد؛ یک اتاق در سمت چپ ضلع جنوبی ساختمان ساختهاند که پنجرههای همیشهپوشیدهاش بهسمت حیاط و ورودیاش از سالن است. حمام و دستشویی هم در حیاط است.
سمت چپ سالن، فرش نزدیکتر به اتاق خانه، جایگاه مخصوص تریاکیهاست: درشتاندامی، ریش بلند، پیراهنهای مشکی، خالکوبی و البته تریاک مشخصۀ آنهاست که از دیگر گروه معتادان جدایشان میکند. با اینکه معمولاً بیش از سهچهار نفر نیستند، همه از اینها میترسند؛ اعتبار اینها در آن جمعِ مخوف به قطر پروندههای قضایی و مدت حبسهایشان است؛ گندهلاتهای محله هم معمولاً از اینها هستند. تریاکیها با هم دوستاند و بدهبستانهای مواد بینشان بیشتر از دیگر مقیمان این خانه است؛ بههرحال همه میدانند که حسابوکتاب اینها و نیز جایشان جدا و مخصوصبهخودشان است و دیگر معتادان نباید وارد این فرش دوازدهمتری بشوند؛ مگر بهقصد عرض ارادت. ⬇️
از جواهر که آبی گرم نشود، گزینۀ مناسب بعدی آن خانۀ مخوفی است که سلسلهمراتبهای فضاییاش نفس آدم را بند میآورد. خانهای دربهساختمان و تکطبقه که از آشپزخانهاش، در ضلع شمالی ساختمان، دریچهای گشودهاند به ابعاد حدوداً نیممتر در نیممتر. آشپزخانه را کردهاند بقالی کوچه؛ البته بهصورت نمایشی. کسی که از آنجا روغن و ماست نمیخرد؛ کارکرد دریچه این است که یکی برود و در بزند، یکی از آنها بیاید و قیافهاش را برانداز کند، مشکوک و غریبه اگر نباشد در را برایش میگشایند. بعد از در ورودی، راهروی نسبتاً درازی است که سمت راستش همان آشپزخانۀ مزبور و در سمت چپش اتاقی قرار دارد (درِ این اتاق همیشه بسته است؛ نمیدانم به چه درد میخورد). بعد از راهرو سالن پذیرایی این خانه است که پذیرای انواع معتادان با انواع سلیقههاست؛ اما هر گروه جایی مخصوص دارد و این جا بهحدی مخصوص است که گذر از مرزها، گاه گران تمام میشود. این سالنِ اِلشکل را سه فرش دوازده متری پوشانده است، دو تا سمت راست و یکی سمت چپ، که ادامۀ مسیر موکتپوش راهرو، فرشهای سمت چپی را از فرشهای سمت راست جدا میکند و به در حیاط میرسد. نورگیر این سالن از حیاطی است که در ضلع جنوبی ساختمان قرار دارد؛ یک اتاق در سمت چپ ضلع جنوبی ساختمان ساختهاند که پنجرههای همیشهپوشیدهاش بهسمت حیاط و ورودیاش از سالن است. حمام و دستشویی هم در حیاط است.
سمت چپ سالن، فرش نزدیکتر به اتاق خانه، جایگاه مخصوص تریاکیهاست: درشتاندامی، ریش بلند، پیراهنهای مشکی، خالکوبی و البته تریاک مشخصۀ آنهاست که از دیگر گروه معتادان جدایشان میکند. با اینکه معمولاً بیش از سهچهار نفر نیستند، همه از اینها میترسند؛ اعتبار اینها در آن جمعِ مخوف به قطر پروندههای قضایی و مدت حبسهایشان است؛ گندهلاتهای محله هم معمولاً از اینها هستند. تریاکیها با هم دوستاند و بدهبستانهای مواد بینشان بیشتر از دیگر مقیمان این خانه است؛ بههرحال همه میدانند که حسابوکتاب اینها و نیز جایشان جدا و مخصوصبهخودشان است و دیگر معتادان نباید وارد این فرش دوازدهمتری بشوند؛ مگر بهقصد عرض ارادت. ⬇️
⬆️ روی همین فرشِ تریاکیها، چسبیده به دیوار اتاق جنوبی جایگاه ساقی خانه است، همان که عنوانِ شغلش (جاکش) بین باقی مردم، «حرف بد» و حتی «فحش» است. تقریباً هرکه پایش را در این خانه میگذارد یا چاقو دارد یا قمه، بااینحال تنها کسی که بهصورتِ علنی تفنگ دارد همین آقای نسبتاً جوانی است که سنش بهزحمت به سیوپنج سال میرسد. کسی دوروبر او نمیرود مگر برای خرید مواد؛ و باید در کوتاهترین زمان ممکن مواد مصرفیاش را بخرد و برود سر جای خودش بنشیند. با کسی هم حرف نمیزند مگر با تریاکیها و آن هم مکالمههای کوتاهی که غالباً دربارۀ دوستان مشترکشان است. آنجا مینشیند و به دیوار تکیه میدهد؛ تفنگش را کنار دست چپش روی زمین میگذارد (با آنکه راستدست است) و مخدرها هم در کیسهای پلاستیکی روبهرویش هستند.
و اما سمت راست، روی آن دو فرش، انبوه جماعت شیشهای و کراکی نشستهاند، در هم وول میخورند مثل کرم، تراکم جمعیت بر این دو فرش آنقدر بالاتر است که اگر شیشهایها و کراکیها متحد شوند، میتوانند حقِ مکانیشان را از تریاکیها بازستانند. شیشهایها و کراکیها غالباً جوان هستند، ریش ندارند یا کم دارند، رنگ لباسهایشان روشنتر است. معمولاً حرف نمیزنند یا اگر بزنند با صدایی بسیار آرام سخن میگویند.
چنانکه گفتم پنجرۀ اتاق شمالی معمولاً پوشیده است. صحنۀ معمول آن خانه چنین است: یکی از پای بساطش برمیخیزد و وارد یکی از آن اتاقها میشود، گاهی هم یکی از بیرون میآید و مستقیم به آنجا میرود؛ بعد یک یا دو دختر از آن راهروی دراز و از میان انبوه جماعت مردان میگذرند، واردِ یکی از آن دو اتاق میشوند و بسته به موادی که کشیده باشند، مدت زمانی را در آن اتاق میمانند و بعد همگی بیرون میآیند و میروند.
باری فارغ از این تقسیمبندیهای ذهنی فضایی، آنچه در این بازار مکاره بیش از همه به چشم میآید معطوف به موضوع حرمت سقف و ناپاکی افزودۀ بعضی چیزهای دیگر است. در آن خانه زن و مواد فروخته میشوند: انواع موادها، همانجا هم میکشند. تریاک، شیشه، کراک و البته بنگ (حشیش)؛ اما بنگ حکایتی متفاوت دارد.
میشود شیشه را همانجا خرید و همانجا کشید، کراک را هم، تریاک را هم؛ البته بنگ را هم میتوانید از همانجا بخرید اما اگر زیر سقفهای همان اتاق، بنگ را بار کنید و بِکشید، جاکش محترم سلاحش را در میآورد و بیپرسش، با گلولهای پاسخ ندانمکاریهایتان را میدهد. بنگ را فقط در حیاط میشود کشید، فقط در حیاط. توجیه همۀ آنها این است: «بنگ را نباید زیر سقف کشید، رزق و برکت را از خانه میبرد».
پینوشت:
این نوشته، برگرفته از شنیدههای رهگذری است که کوچۀ مزبور را در سال ۱۳۸۵ تجربه کرده بود. اکنون آن کوچۀ کذا و بهصورتِکلی آن محله در وضع سابق نیست و همه چیزش بهتر شده و خانههای آنچنانیاش هم لابد بسیار کمتر شدهاند؛ شاید یکی از دلایلش این باشد که دسترسی به مواد و روسپی بهمراتب راحتتر و در بسیاری از محلههای شهر ممکن شده است.
@Koubeh
و اما سمت راست، روی آن دو فرش، انبوه جماعت شیشهای و کراکی نشستهاند، در هم وول میخورند مثل کرم، تراکم جمعیت بر این دو فرش آنقدر بالاتر است که اگر شیشهایها و کراکیها متحد شوند، میتوانند حقِ مکانیشان را از تریاکیها بازستانند. شیشهایها و کراکیها غالباً جوان هستند، ریش ندارند یا کم دارند، رنگ لباسهایشان روشنتر است. معمولاً حرف نمیزنند یا اگر بزنند با صدایی بسیار آرام سخن میگویند.
چنانکه گفتم پنجرۀ اتاق شمالی معمولاً پوشیده است. صحنۀ معمول آن خانه چنین است: یکی از پای بساطش برمیخیزد و وارد یکی از آن اتاقها میشود، گاهی هم یکی از بیرون میآید و مستقیم به آنجا میرود؛ بعد یک یا دو دختر از آن راهروی دراز و از میان انبوه جماعت مردان میگذرند، واردِ یکی از آن دو اتاق میشوند و بسته به موادی که کشیده باشند، مدت زمانی را در آن اتاق میمانند و بعد همگی بیرون میآیند و میروند.
باری فارغ از این تقسیمبندیهای ذهنی فضایی، آنچه در این بازار مکاره بیش از همه به چشم میآید معطوف به موضوع حرمت سقف و ناپاکی افزودۀ بعضی چیزهای دیگر است. در آن خانه زن و مواد فروخته میشوند: انواع موادها، همانجا هم میکشند. تریاک، شیشه، کراک و البته بنگ (حشیش)؛ اما بنگ حکایتی متفاوت دارد.
میشود شیشه را همانجا خرید و همانجا کشید، کراک را هم، تریاک را هم؛ البته بنگ را هم میتوانید از همانجا بخرید اما اگر زیر سقفهای همان اتاق، بنگ را بار کنید و بِکشید، جاکش محترم سلاحش را در میآورد و بیپرسش، با گلولهای پاسخ ندانمکاریهایتان را میدهد. بنگ را فقط در حیاط میشود کشید، فقط در حیاط. توجیه همۀ آنها این است: «بنگ را نباید زیر سقف کشید، رزق و برکت را از خانه میبرد».
پینوشت:
این نوشته، برگرفته از شنیدههای رهگذری است که کوچۀ مزبور را در سال ۱۳۸۵ تجربه کرده بود. اکنون آن کوچۀ کذا و بهصورتِکلی آن محله در وضع سابق نیست و همه چیزش بهتر شده و خانههای آنچنانیاش هم لابد بسیار کمتر شدهاند؛ شاید یکی از دلایلش این باشد که دسترسی به مواد و روسپی بهمراتب راحتتر و در بسیاری از محلههای شهر ممکن شده است.
@Koubeh
حبابوار برانداختم از نشاط، کلاه...!!!
«راه رهاییِ برج رِسکت از سنگینیِ کلاه فلزی»
سجاد زلیکانی
حافظ، شاید در خواب خود هم نمیدید که بیتی از غزلش، روزی دستمایۀ طنزی شود برای دادخواهی؛ دادخواهیِ شرایط حزنانگیز و اسفناک میراثی تاریخی؛ میراثی که همنشین نامأنوسی در جوار خود احساس میکند؛ آن هم چه همنشینی! همنشینی از جنس فلز؛ فلزی که ترکیبش بهمانند کلاه است و همچون دلقی بدقواره، بهاجبار بر سر این میراث نهاده شد! آری؛ حدود هفت قرن پیش، شاعر بلندآوازۀ ما، فریاد بلندی با این مضمون سر داد که:
حباب وار براندازم از نشاط، کلاه اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
(حافظ)
غرض از سرودن این ابیات هر چه بود، امروزه وجود خارجی آن را در حال و روز برج تاریخی رِسکت میتوان مشاهده کرد. برای روشنشدن تاریخ دقیق کلاهگذاری، باید ریشۀ شش سالۀ آن را از بایگانیِ حافظۀمان خارج کنیم. تا همین چند ماه پیش، آرزوی برج این بود که همانند حبابی سبکبال، کلاه از سر براندازد. دردنامۀ قبلیِ نوشته شده با عنوان «حبابوار براندازم از نشاط، کلاه: خراشی از جنس فلز بر پیکرۀ تاریخ هزار ساله» (۱)، زبان حال بنای مذکور بود. زمانی که در خلوت خود، آن بیت از حافظ را زمزمه میکرد؛ زمانی که چشمانتظار لحظهای بود تا این دلق نامتجانس، از اندامش به در آید؛ زمانی که متحیّر، به جام تهیِ خود مینگریست تا مگر عکسِ یاریرسانی بر آن بیفتد؛ زمانی که گوشی برای شنیدن یا دستی برای یاری طلبیدن از انسانها وجود نداشت. البته که هنوز هم، نه گوش، نه چشم و نه دستی بدینمنظور در کارند!
او چه میتوانست و چه میتواند بکند جز صبر؟ زمزمهاش در صبرِ بر حال و روز خود، این است:
بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالۀ کار خویش گیرم
(سعدی)
او چه میتوانست و چه میتواند بگوید جز آه و فغان؟ با خود بر این مصیبت، چنین نجوا میکند:
فلک کِی بشنُوه آه و فغونُم به هر گردش زَنه آتش به جونُم
(باباطاهر)
ابر و باد و مه و خورشید و فلک، نظارهگر بودند و هستند؛ آنها میبینند زاریِ او را، میدانند زجر نهانِ او را و میشنوند فریادهای او را. اما هر چه بوده، امروزه دست طبیعت به اندازۀ وسع خود، به یاری آمده است! طبیعت منتظر آن بود تا مگر دستِ عاقلی، اقدامی عملی و کارگشا صورت دهد؛ این اقدام صورت نگرفت تا روزی که خودش آستینِ همت را بالا زد و ندای غمانگیزِ برخاسته از نایِ دلِ برج را با گوش جان شنید! اما مگر میشود ضمیر پاک طبیعت، این ندا را نشنود؟ هرگز! او میشنید اما صبر پیش میگرفت تا عکسی از انسان، این موجود دوپایِ مدعی درک و فهم، بر جامِ تهیِ لبریز از آه و حسرتِ برج بیفتد؛ تصویری از آن انسان بر جام نیفتاد که هیچ، حتی وی تصوّری از حالِ نزارِ برج در ذهنش نداشت.
حال چگونه شد که دست طبیعت، یاریگر برج گشته است؟ چگونه، موجودی بهظاهر بیجان، جانِ مطلب را از زبان برجی بهظاهر بیجانتر از خود، شنیده و فهمیده است؟ اگر تا اواخر تابستان سال ۱۳۹۵ از وضعیت برج باخبر بودید، کلاهش را همانگونه که از شش سال پیش بر سرش نهاده بودند، مشاهده میکردید. اما در یک آن، ورق برگشت؛ طوفانی بهظاهر سهمگین، شروع به وزیدن کرد؛ آسمان تیرهوتار گشت؛ زمین از بانگ رعد آن به لرزه، و سیلابی عظیم به راه افتاد. مردمان برای فرار از این وضعیت، خانههای گرم و امن خود را پناهی مناسب یافتند و ساعتها از اتفاقات بیرون بیخبر بودند. قریب به هزار سال است که نسیم ملایم صبحگاهی و طوفان، همنشین و همصحبت برج بودند؛ اما این بار طوفان، کانون نظرها و توجهات گشته است! در این اوضاع نابسامان، تنها یک چیز از صمیم قلب، خوشحال و خرسند گشت؛ آن هم ضمیر آرام ولی پر درد برج!
در این مدت شش ساله، هر طوفانی که اتفاق میافتاد، با زبان بیزبانی، به نوعی خواهان آن بود تا کلاه را از سر برج بردارد! گویا با ممانعت برج مواجه میشد؛ چون چشمانتظار همانهایی بود که کلاه بر سرش نهادند. اما این اتفاق میسّر نشد تا اینکه در میانۀ سال ۹۵، باد و طوفان، دست به کلاه زدند و گوشهای از آن را، چه باسلیقه کندند و با خود به یادگار بردند!!! البته با مشورت و اجازه از برج! سهمگینبودنِ طوفان، آیا نشانهای از قهرِ طبیعت برای بیتوجهی به نوای غمناک برج نبود؟! میتوان تصور کرد که وزش طوفان، لبریز شدنِ کاسۀ صبر طبیعت، برای رهایی برج از آن کلاه بوده است! ⬇️
«راه رهاییِ برج رِسکت از سنگینیِ کلاه فلزی»
سجاد زلیکانی
حافظ، شاید در خواب خود هم نمیدید که بیتی از غزلش، روزی دستمایۀ طنزی شود برای دادخواهی؛ دادخواهیِ شرایط حزنانگیز و اسفناک میراثی تاریخی؛ میراثی که همنشین نامأنوسی در جوار خود احساس میکند؛ آن هم چه همنشینی! همنشینی از جنس فلز؛ فلزی که ترکیبش بهمانند کلاه است و همچون دلقی بدقواره، بهاجبار بر سر این میراث نهاده شد! آری؛ حدود هفت قرن پیش، شاعر بلندآوازۀ ما، فریاد بلندی با این مضمون سر داد که:
حباب وار براندازم از نشاط، کلاه اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
(حافظ)
غرض از سرودن این ابیات هر چه بود، امروزه وجود خارجی آن را در حال و روز برج تاریخی رِسکت میتوان مشاهده کرد. برای روشنشدن تاریخ دقیق کلاهگذاری، باید ریشۀ شش سالۀ آن را از بایگانیِ حافظۀمان خارج کنیم. تا همین چند ماه پیش، آرزوی برج این بود که همانند حبابی سبکبال، کلاه از سر براندازد. دردنامۀ قبلیِ نوشته شده با عنوان «حبابوار براندازم از نشاط، کلاه: خراشی از جنس فلز بر پیکرۀ تاریخ هزار ساله» (۱)، زبان حال بنای مذکور بود. زمانی که در خلوت خود، آن بیت از حافظ را زمزمه میکرد؛ زمانی که چشمانتظار لحظهای بود تا این دلق نامتجانس، از اندامش به در آید؛ زمانی که متحیّر، به جام تهیِ خود مینگریست تا مگر عکسِ یاریرسانی بر آن بیفتد؛ زمانی که گوشی برای شنیدن یا دستی برای یاری طلبیدن از انسانها وجود نداشت. البته که هنوز هم، نه گوش، نه چشم و نه دستی بدینمنظور در کارند!
او چه میتوانست و چه میتواند بکند جز صبر؟ زمزمهاش در صبرِ بر حال و روز خود، این است:
بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالۀ کار خویش گیرم
(سعدی)
او چه میتوانست و چه میتواند بگوید جز آه و فغان؟ با خود بر این مصیبت، چنین نجوا میکند:
فلک کِی بشنُوه آه و فغونُم به هر گردش زَنه آتش به جونُم
(باباطاهر)
ابر و باد و مه و خورشید و فلک، نظارهگر بودند و هستند؛ آنها میبینند زاریِ او را، میدانند زجر نهانِ او را و میشنوند فریادهای او را. اما هر چه بوده، امروزه دست طبیعت به اندازۀ وسع خود، به یاری آمده است! طبیعت منتظر آن بود تا مگر دستِ عاقلی، اقدامی عملی و کارگشا صورت دهد؛ این اقدام صورت نگرفت تا روزی که خودش آستینِ همت را بالا زد و ندای غمانگیزِ برخاسته از نایِ دلِ برج را با گوش جان شنید! اما مگر میشود ضمیر پاک طبیعت، این ندا را نشنود؟ هرگز! او میشنید اما صبر پیش میگرفت تا عکسی از انسان، این موجود دوپایِ مدعی درک و فهم، بر جامِ تهیِ لبریز از آه و حسرتِ برج بیفتد؛ تصویری از آن انسان بر جام نیفتاد که هیچ، حتی وی تصوّری از حالِ نزارِ برج در ذهنش نداشت.
حال چگونه شد که دست طبیعت، یاریگر برج گشته است؟ چگونه، موجودی بهظاهر بیجان، جانِ مطلب را از زبان برجی بهظاهر بیجانتر از خود، شنیده و فهمیده است؟ اگر تا اواخر تابستان سال ۱۳۹۵ از وضعیت برج باخبر بودید، کلاهش را همانگونه که از شش سال پیش بر سرش نهاده بودند، مشاهده میکردید. اما در یک آن، ورق برگشت؛ طوفانی بهظاهر سهمگین، شروع به وزیدن کرد؛ آسمان تیرهوتار گشت؛ زمین از بانگ رعد آن به لرزه، و سیلابی عظیم به راه افتاد. مردمان برای فرار از این وضعیت، خانههای گرم و امن خود را پناهی مناسب یافتند و ساعتها از اتفاقات بیرون بیخبر بودند. قریب به هزار سال است که نسیم ملایم صبحگاهی و طوفان، همنشین و همصحبت برج بودند؛ اما این بار طوفان، کانون نظرها و توجهات گشته است! در این اوضاع نابسامان، تنها یک چیز از صمیم قلب، خوشحال و خرسند گشت؛ آن هم ضمیر آرام ولی پر درد برج!
در این مدت شش ساله، هر طوفانی که اتفاق میافتاد، با زبان بیزبانی، به نوعی خواهان آن بود تا کلاه را از سر برج بردارد! گویا با ممانعت برج مواجه میشد؛ چون چشمانتظار همانهایی بود که کلاه بر سرش نهادند. اما این اتفاق میسّر نشد تا اینکه در میانۀ سال ۹۵، باد و طوفان، دست به کلاه زدند و گوشهای از آن را، چه باسلیقه کندند و با خود به یادگار بردند!!! البته با مشورت و اجازه از برج! سهمگینبودنِ طوفان، آیا نشانهای از قهرِ طبیعت برای بیتوجهی به نوای غمناک برج نبود؟! میتوان تصور کرد که وزش طوفان، لبریز شدنِ کاسۀ صبر طبیعت، برای رهایی برج از آن کلاه بوده است! ⬇️
⬆️ قطعاً این برج، از چنین اتفاقی خرسند و خوشحال است. حتماً با خود میگوید که: «ما زبانبستهها، حرف یکدیگر را بهتر میفهمیم. ما اجسام و عناصر بهظاهر بیجان، درک بهتری از حال و روز یکدیگر داریم. هر زمان که لازم باشد، بی هیچ منّتی، به یاری هم خواهیم شتافت. ما نسبت به شما، درمانگرِ بهتری در جراحات جسمی و روحی هستیم. حتی میتوانید اصول مرمت، نگهداری و بازسازیِ زبانبستهها را از ما بیاموزید! آری؛ بیایید و ببینید و بخوانید و بنگارید که:
حبابوار برانداختم از نشاط، کلاه...!!!».
(۱) برای مطالعۀ متن این نوشته، رجوع کنید به: زلیکانی، سجاد. ۱۳۹۵. «حبابوار براندازم از نشاط، کلاه: خراشی از جنس فلز بر پیکرۀ تاریخ هزار ساله»، فصلنامۀ همشهری معماری، شمارۀ ۳۳، دی و بهمن ۱۳۹۵، ص۹.
🔸 پیشنهاداتی در خصوص حفاظت و ساماندهیِ وضعیت برج رسکت:
این پیشنهادها، تنها بهجهت یادآوری بیان خواهند شد تا مگر روزی، غبار غفلت و فراموشی از چهرۀ این یادگار هزار ساله، زدوده شود. میراثی که قصههایی از سرگذشت ایران در قرون ابتداییِ ورود اسلام را در سینۀ خود پنهان دارد و به اذعان اکثر معماران و مرمتگران و تاریخدانان، در زمرۀ بناهای ملّی به شمار میرود. یادآوری از آن جهت که دستاندرکاران فعال در سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، بهخوبی واقف بر چگونگی و جزئیاتِ عملیاتِ مرمتیِ بناهایی از این دست هستند. باشد تا همۀ ما، میراثدارن و میراثبانان شایستهای برای سرزمینمان باشیم.
۱. انجام مراقبتهای ضروری مانند احداث نگهبانی در محوطۀ بنا، برای جلوگیری از دخل و تصرف احتمالی افراد متفرقه.
۲. مستندسازیِ وضع موجودِ برج؛ شامل: عکاسی و فیلمبرداری از دو جبهۀ داخلی و خارجی، با تکیه بر نقاط آسیبدیده؛ تهیۀ گزارش کارشناسی از شرایط فعلی بنا؛ ارائۀ نظرات فنی و تخصصی برای تهیۀ برنامۀ حفاظت و مرمت اساسی بنا.
۳. انجام حفاظتهای اضطراری بهقصد جلوگیری از صدمات احتمالی بیشتر به برج؛ شامل: مرمت موضعی و موقت قسمتهای حفاظتی (شیروانی فلزی آسیبدیده و کندهشده)؛ شیببندیِ محوطۀ پیرامون بهمنظور دور کردن آبهای باران از پیرامون بنا با رعایت اصول و ضوابط.
۴. تهیۀ طرح مرمت و آسیبشناسی توسط کارشناسان معماری و مرمت و باستانشناسی بهمنظور ارائۀ راهحلهای تخصصی برای چگونگیِ حفاظت، مرمت، پایدارسازی و ساماندهیِ عناصر مختلف معماری، بههمراه طراحیِ محوطۀ پیرامون بنا؛ بررسی و تصویب طرح تهیهشده در شورای فنی سازمان میراث فرهنگی کشور با حضور نمایندگان میراث فرهنگی استان مازندران و کارشناسان تهیهکنندۀ طرح.
۵. آغاز حفاظت و مرمت و ساماندهی برج پس از تأیید و تصویب طرح پیشنهادی فوق و تأمین امکانات و اعتبارات مورد نیاز با اولویتبندی برنامۀ مصوب.
@Koubeh
حبابوار برانداختم از نشاط، کلاه...!!!».
(۱) برای مطالعۀ متن این نوشته، رجوع کنید به: زلیکانی، سجاد. ۱۳۹۵. «حبابوار براندازم از نشاط، کلاه: خراشی از جنس فلز بر پیکرۀ تاریخ هزار ساله»، فصلنامۀ همشهری معماری، شمارۀ ۳۳، دی و بهمن ۱۳۹۵، ص۹.
🔸 پیشنهاداتی در خصوص حفاظت و ساماندهیِ وضعیت برج رسکت:
این پیشنهادها، تنها بهجهت یادآوری بیان خواهند شد تا مگر روزی، غبار غفلت و فراموشی از چهرۀ این یادگار هزار ساله، زدوده شود. میراثی که قصههایی از سرگذشت ایران در قرون ابتداییِ ورود اسلام را در سینۀ خود پنهان دارد و به اذعان اکثر معماران و مرمتگران و تاریخدانان، در زمرۀ بناهای ملّی به شمار میرود. یادآوری از آن جهت که دستاندرکاران فعال در سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، بهخوبی واقف بر چگونگی و جزئیاتِ عملیاتِ مرمتیِ بناهایی از این دست هستند. باشد تا همۀ ما، میراثدارن و میراثبانان شایستهای برای سرزمینمان باشیم.
۱. انجام مراقبتهای ضروری مانند احداث نگهبانی در محوطۀ بنا، برای جلوگیری از دخل و تصرف احتمالی افراد متفرقه.
۲. مستندسازیِ وضع موجودِ برج؛ شامل: عکاسی و فیلمبرداری از دو جبهۀ داخلی و خارجی، با تکیه بر نقاط آسیبدیده؛ تهیۀ گزارش کارشناسی از شرایط فعلی بنا؛ ارائۀ نظرات فنی و تخصصی برای تهیۀ برنامۀ حفاظت و مرمت اساسی بنا.
۳. انجام حفاظتهای اضطراری بهقصد جلوگیری از صدمات احتمالی بیشتر به برج؛ شامل: مرمت موضعی و موقت قسمتهای حفاظتی (شیروانی فلزی آسیبدیده و کندهشده)؛ شیببندیِ محوطۀ پیرامون بهمنظور دور کردن آبهای باران از پیرامون بنا با رعایت اصول و ضوابط.
۴. تهیۀ طرح مرمت و آسیبشناسی توسط کارشناسان معماری و مرمت و باستانشناسی بهمنظور ارائۀ راهحلهای تخصصی برای چگونگیِ حفاظت، مرمت، پایدارسازی و ساماندهیِ عناصر مختلف معماری، بههمراه طراحیِ محوطۀ پیرامون بنا؛ بررسی و تصویب طرح تهیهشده در شورای فنی سازمان میراث فرهنگی کشور با حضور نمایندگان میراث فرهنگی استان مازندران و کارشناسان تهیهکنندۀ طرح.
۵. آغاز حفاظت و مرمت و ساماندهی برج پس از تأیید و تصویب طرح پیشنهادی فوق و تأمین امکانات و اعتبارات مورد نیاز با اولویتبندی برنامۀ مصوب.
@Koubeh
کوبه
حبابوار برانداختم از نشاط، کلاه...!!! «راه رهاییِ برج رِسکت از سنگینیِ کلاه فلزی» سجاد زلیکانی حافظ، شاید در خواب خود هم نمیدید که بیتی از غزلش، روزی دستمایۀ طنزی شود برای دادخواهی؛ دادخواهیِ شرایط حزنانگیز و اسفناک میراثی تاریخی؛ میراثی که همنشین…
تصویر سمت چپ، مربوط به پاییز ۱۳۹۱ و تصویر سمت راست، مربوط به بهار ۱۳۹۶ است.