🔸آذر هفتاد و شش که ایران استرالیا را برد خیابان جمهوری بودم. ملت می زدند و می رقصیدند. ایستاده بودم کنار دکه روزنامه فروشی مردم را نگاه میکردم. پیر مرد کنارم ایستاده بود و نگاه میکرد. چشمم افتاد به چشمش. خوشحال نبود پیرمرد. خوشحالی من را که دید، انگار حس کرد چیزی باید بگوید. سرش را تکان داد و پرسید کی بود آخرین باری که این مردم اینطور خوشحال بودند. گفتم پانزده سال پیش، روز آزادی خرمشهر. این را با خنده گفتم.
🔹پیرمرد نخندید. رویش را بر گرداند سمت خیابان و زیر لب تکرار کرد آزادی خرمشهر. بعد باز زیر لب گفت آزادی. این بار خرمشهرش را نگفت. سیامکم همان روز شهید شد. این را گفت و اشکش سرازیر شد.
#امیرعلی_بنی_اسدی
@maktubmed
🔹پیرمرد نخندید. رویش را بر گرداند سمت خیابان و زیر لب تکرار کرد آزادی خرمشهر. بعد باز زیر لب گفت آزادی. این بار خرمشهرش را نگفت. سیامکم همان روز شهید شد. این را گفت و اشکش سرازیر شد.
#امیرعلی_بنی_اسدی
@maktubmed