📝 معمولی بودن در زندگی کارمندی | تجربهای از کار در شرکتهای بزرگ
#برادر_فکسنی
🔸 با کارمندی می توان زندگی معمولی داشت. حتی می شود خیلی بهتر از بقیه ی آدم ها زندگی کرد. می توان با خرج شرکت سفر رفت و مدرک آموزشی گرفت و گاهی هم بازنشسته شد. اما بدترین قسمت داستان، اجبار به معمولی بودن است.
🔹 پرده اول: ارتقا - لیسانس را در آمریکا گرفتم. فارغ التحصیلان دوره ی ما سریع (ماه آخر دوره ی دانشجویی) به صنعت می پیوستند. برای همین رقابت بیشتر سر محل کار بود تا کار پیدا کردن. برای همین من تصمیم گرفتم فوق لیسانس بخوانم در دانشگاه خوب دیگری تا رقابت را ببرم.
🔸 بعد از آن که وارد کار شدم، چون دقیقا به کار دو سال دانشگاه مربوط می شد، خیلی در تیم فنی درخشیدم. همه من را تحسین می کردند و برای همین انتظار می کشیدم تا ارتقا بگیرم. یک هفته، یک ماه، یک سال، ارتقا در کار نبود. از دست شرکت عصبانی بودم. برای همین رفتم جای دیگری.
🔹 جنس کار کلا فرق داشت و من هم از الکترونیک به نرم افزار مهاجرت کرده بودم، اما خیلی زود جایم را پیدا کردم و پروژه ها را سریع جلو می بردم. اما بعد از دوسال و نیم باز هم ارتقایی در کار نبود.
🔸برای همین به شرکت سوم پیوستم که در آن موقع شرکت شماره ی یک در حوزه ی نرم افزار بود. این بار اما با یک عنوان شغلی بالاتر. بعدها فهمیدم که راه ارتقا این نیست. کسی که توان اجرایی ارتقا دادن دارد باید "فکر کند" که وقت ارتقا توست، صرف نظر از این که واقعا شایستگی داشته باشی یا نه.
🔹 پرده دوم: پول - در طی زمان حقوقم بعد از عوض کردن کار مرتب بالا و بالاتر می رفت، اما سطح زندگی عوض نمی شد. نه این که آن درآمد غیب شود، اما بعد از مالیات و قسط خانه و ... عملا می شد فقط دلخوشی های کوچک مثل یک سفر یا یک وسیله ی خانه خرید، نمی شد بزرگ تر فکر کرد.
حتی نمی شد به اندازه ی یک کسب و کار خانگی پول ذخیره کرد.
🔸با وجود درآمد بیشتر از سایرین در سال های آخر کار، باز تفریحات همه ی ما یکی بود کم و بیش، خود در یک چیز مشترک بودیم، کارمندی. اختلاف کمینه و بیشینه ی حقوقمان زیاد نبود.
🔹 پرده سوم: یادگیری - به عنوان کارمند یاد میگیری که این قدر یاد بگیری که فقط کار را راه بیاندازی تا اخراج یا تعدیل نشوی. میل به یادگیری تکنولوژی جدید کم است چون همیشه سبک سنگین می کنی که آیا یادگیری اش منجر به حقوق بالاتر می شود یا نه.
🔸 این مشکل کم کم در تمام زندگی ریشه می کند و شاید میل به یادگیری را در همه ی جنبه ها کم کند. در نتیجه مشتی کارمند در شرکت ها می بینی که هر کدام در یک چیز تخصص دارند و حاضر به بیرون آمدن از لاک شان هم نیستند. همه مثل هم و مشترک در یک چیز، کارمندی.
🔹 پرده چهارم: ملعبه شدن - گاهی به عنوان کارمند حس می کنی که رئیس ها با تو "بازی" می کنند. وقتی بین کارمندان مسابقه با جایزه های مسخره برگزار می کنند و یا وقتی از تو فیدبک صادقانه می خواهند اما می دانی ترتیب اثر نمی دهند و شاید ناراحت هم بشوند.
🔸 یا وقتی بعد مدت کوتاهی کار خوب و یا طولانی تو روی یک پروژه فراموش می شود و میشوی مثل، یک کارمند معمولی.
@maktubaat
#برادر_فکسنی
🔸 با کارمندی می توان زندگی معمولی داشت. حتی می شود خیلی بهتر از بقیه ی آدم ها زندگی کرد. می توان با خرج شرکت سفر رفت و مدرک آموزشی گرفت و گاهی هم بازنشسته شد. اما بدترین قسمت داستان، اجبار به معمولی بودن است.
🔹 پرده اول: ارتقا - لیسانس را در آمریکا گرفتم. فارغ التحصیلان دوره ی ما سریع (ماه آخر دوره ی دانشجویی) به صنعت می پیوستند. برای همین رقابت بیشتر سر محل کار بود تا کار پیدا کردن. برای همین من تصمیم گرفتم فوق لیسانس بخوانم در دانشگاه خوب دیگری تا رقابت را ببرم.
🔸 بعد از آن که وارد کار شدم، چون دقیقا به کار دو سال دانشگاه مربوط می شد، خیلی در تیم فنی درخشیدم. همه من را تحسین می کردند و برای همین انتظار می کشیدم تا ارتقا بگیرم. یک هفته، یک ماه، یک سال، ارتقا در کار نبود. از دست شرکت عصبانی بودم. برای همین رفتم جای دیگری.
🔹 جنس کار کلا فرق داشت و من هم از الکترونیک به نرم افزار مهاجرت کرده بودم، اما خیلی زود جایم را پیدا کردم و پروژه ها را سریع جلو می بردم. اما بعد از دوسال و نیم باز هم ارتقایی در کار نبود.
🔸برای همین به شرکت سوم پیوستم که در آن موقع شرکت شماره ی یک در حوزه ی نرم افزار بود. این بار اما با یک عنوان شغلی بالاتر. بعدها فهمیدم که راه ارتقا این نیست. کسی که توان اجرایی ارتقا دادن دارد باید "فکر کند" که وقت ارتقا توست، صرف نظر از این که واقعا شایستگی داشته باشی یا نه.
🔹 پرده دوم: پول - در طی زمان حقوقم بعد از عوض کردن کار مرتب بالا و بالاتر می رفت، اما سطح زندگی عوض نمی شد. نه این که آن درآمد غیب شود، اما بعد از مالیات و قسط خانه و ... عملا می شد فقط دلخوشی های کوچک مثل یک سفر یا یک وسیله ی خانه خرید، نمی شد بزرگ تر فکر کرد.
حتی نمی شد به اندازه ی یک کسب و کار خانگی پول ذخیره کرد.
🔸با وجود درآمد بیشتر از سایرین در سال های آخر کار، باز تفریحات همه ی ما یکی بود کم و بیش، خود در یک چیز مشترک بودیم، کارمندی. اختلاف کمینه و بیشینه ی حقوقمان زیاد نبود.
🔹 پرده سوم: یادگیری - به عنوان کارمند یاد میگیری که این قدر یاد بگیری که فقط کار را راه بیاندازی تا اخراج یا تعدیل نشوی. میل به یادگیری تکنولوژی جدید کم است چون همیشه سبک سنگین می کنی که آیا یادگیری اش منجر به حقوق بالاتر می شود یا نه.
🔸 این مشکل کم کم در تمام زندگی ریشه می کند و شاید میل به یادگیری را در همه ی جنبه ها کم کند. در نتیجه مشتی کارمند در شرکت ها می بینی که هر کدام در یک چیز تخصص دارند و حاضر به بیرون آمدن از لاک شان هم نیستند. همه مثل هم و مشترک در یک چیز، کارمندی.
🔹 پرده چهارم: ملعبه شدن - گاهی به عنوان کارمند حس می کنی که رئیس ها با تو "بازی" می کنند. وقتی بین کارمندان مسابقه با جایزه های مسخره برگزار می کنند و یا وقتی از تو فیدبک صادقانه می خواهند اما می دانی ترتیب اثر نمی دهند و شاید ناراحت هم بشوند.
🔸 یا وقتی بعد مدت کوتاهی کار خوب و یا طولانی تو روی یک پروژه فراموش می شود و میشوی مثل، یک کارمند معمولی.
@maktubaat