Forwarded from مکتوبات
مصطفی متولد ۶۱
#سیروس_خ
امشب در خروجی ترمینال جنوب راننده پراید به سپر عقب ماشین تکیه داده و روی زمین پاهایش را دراز کرده بود و با یک حال استیصالی، بی امان گریه می کرد.
نفر کناری گفت گوشی اش را زده اند. گفتم گریه نکن.. درست می شد و باز اشک.. توی حال زار خودش بود. درماندگی، کم آوردن، بدشانسی، بن بست و عجز مالی.. لابد ترکیبی از این هاست که باعث انفجار یک مرد و گریه اش در کف خیابان می شود.
با اورژانس تماس گرفتم، گفت چون چیزی اش نشده آمبولانس نمی فرستیم. با پلیس تماس گرفتم و گفت با کارتن گوشی بیاید کلانتری جوادیه... او هم چنان گریه می کرد. آخر سر بردمش داخل ماشین. پای راستش کامل پلاتین بود. بعد مدتی آرام شد.
- بهم بگو چرا گریه می کنی؟
- با بغض گفت لاستیک عقبم را هفته پیش دزدیدند. این هفته لاستیک سمت شاگرد ... گوشی ام را هم دزدیدند. رفتم ۶ تومان قرض گرفتم و این یکی را خریدم. این را هم امشب زدند. مسافری نگهم داشت و خواست تا پونک ببرمش که یک دفعه گوشی ام را زدند. دو سال پیش هم ماشین به پایم زد و پایم کامل پلاتین است.
و باز هم یواش گریه کرد. باهاش چند دقیقه حرف زدم. آرام شد. مدارکش را نگاه کردم. مصطفی... متولد ۶۱. صفحه اول عکس امام و رهبری. صحفه بعد آیت الکرسی. صفحه بعد دعای والدین. با مادرش زندگی می کرد. خیلی خدا خدا می کرد پلیس به مادرش اطلاع ندهد بلکه نگران نشود. راز دعای والدین شاید همین باشد.
صفحه بعدی عکس شهیدی نوجوان. صحفه بعدی بیمه و کارت ملی. آرام که شد گفتم درستش می کنیم. جورش می کنیم. چند باری ازش پرسیدم شماره موبایلت چند است. حالش طوری بود که یادش نمی آمد. شماره ام را برایش نوشتم. گفتم حتما تماس بگیر.
می خواست پول آبی که برایش خریده بودم را حساب کند. مسافر پونک اصرار داشت پولش را بدهد قبول نکرد.
باهاش ماشینش را هل دادیم تا روشن شد و رفت.. سمت جنوب. مصطفی.. متولد ۶۱. با مادری ساکن جوان مرد قصاب..
https://t.me/makshufmedia/15
@maktub_at
#سیروس_خ
امشب در خروجی ترمینال جنوب راننده پراید به سپر عقب ماشین تکیه داده و روی زمین پاهایش را دراز کرده بود و با یک حال استیصالی، بی امان گریه می کرد.
نفر کناری گفت گوشی اش را زده اند. گفتم گریه نکن.. درست می شد و باز اشک.. توی حال زار خودش بود. درماندگی، کم آوردن، بدشانسی، بن بست و عجز مالی.. لابد ترکیبی از این هاست که باعث انفجار یک مرد و گریه اش در کف خیابان می شود.
با اورژانس تماس گرفتم، گفت چون چیزی اش نشده آمبولانس نمی فرستیم. با پلیس تماس گرفتم و گفت با کارتن گوشی بیاید کلانتری جوادیه... او هم چنان گریه می کرد. آخر سر بردمش داخل ماشین. پای راستش کامل پلاتین بود. بعد مدتی آرام شد.
- بهم بگو چرا گریه می کنی؟
- با بغض گفت لاستیک عقبم را هفته پیش دزدیدند. این هفته لاستیک سمت شاگرد ... گوشی ام را هم دزدیدند. رفتم ۶ تومان قرض گرفتم و این یکی را خریدم. این را هم امشب زدند. مسافری نگهم داشت و خواست تا پونک ببرمش که یک دفعه گوشی ام را زدند. دو سال پیش هم ماشین به پایم زد و پایم کامل پلاتین است.
و باز هم یواش گریه کرد. باهاش چند دقیقه حرف زدم. آرام شد. مدارکش را نگاه کردم. مصطفی... متولد ۶۱. صفحه اول عکس امام و رهبری. صحفه بعد آیت الکرسی. صفحه بعد دعای والدین. با مادرش زندگی می کرد. خیلی خدا خدا می کرد پلیس به مادرش اطلاع ندهد بلکه نگران نشود. راز دعای والدین شاید همین باشد.
صفحه بعدی عکس شهیدی نوجوان. صحفه بعدی بیمه و کارت ملی. آرام که شد گفتم درستش می کنیم. جورش می کنیم. چند باری ازش پرسیدم شماره موبایلت چند است. حالش طوری بود که یادش نمی آمد. شماره ام را برایش نوشتم. گفتم حتما تماس بگیر.
می خواست پول آبی که برایش خریده بودم را حساب کند. مسافر پونک اصرار داشت پولش را بدهد قبول نکرد.
باهاش ماشینش را هل دادیم تا روشن شد و رفت.. سمت جنوب. مصطفی.. متولد ۶۱. با مادری ساکن جوان مرد قصاب..
https://t.me/makshufmedia/15
@maktub_at
Telegram
مکشوف مدیا
👍50👎8