کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
داستانک: فلسفه

فرويد: تو هنوز هم يه دختربچه موندى. بچه ها خود به خود فيلسوفن، مى پرسن.
آنا: بزرگها چى؟
فروید: بزرگ ها خود به خود احمقن، جواب مى دن ... (اریک_امانوئل_اشمیت/ کتاب مهمان ناخوانده)
طنز هفته:

ﯾﺎﺭﻭ ﻓﯿﻠﻢ ﺳﺎﺧﺘﻪ:
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﯾﺪﺯ ﺩﺍﺭﻩ!!!
ﻣﺎﺩﺭﻩ ﻣﺮﯾﻀﻪ!!!
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻫﻢ ﻣﻌﺘﺎﺩﻩ!!!
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺍﺳﻢ ﻓﯿﻠﻢ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ: "ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺍﺗﻔﺎﻕ بیفتد..."
ایشالا برا خودت اتفاق بیفته روانی...😂😂...
فیلم هفته: بچه جایگزین(2008)


بچه جایگزین(Changeling) یا بچه اشتباهی یا بچه‌ی بدلی یا همزاد فیلمی به کارگردانی کلینت ایستوود و بازیگری آنجلینا جولی، جان مالکویچ و امی ران است درباره یک داستان واقعی در سال ۱۹۲۸.
كريستين كالينز، مادر مجردی است که در بازگشت از سر کار، پسر 9 ساله اش والتر را در خانه نمي‌يابد. مراجعه‌اش به پليس نيز سودي ندارد. اما خطابه كشيش گوستاو برايگلب درباره فساد و بي‌لياقتي پليس لس‌آنجلس سبب مي‌شود تا رئيس پليس و مامورين پرونده تلاش خود را چند برابر كنند. چند ماه بعد، پليس به كريستين اطلاع مي‌دهد فرزندش زنده در شهري ديگر يافته شده است. اما زماني كه كريستين براي تحويل گرفتن پسرش در مراسم برگزار شده توسط پليس در ايستگاه راه‌آهن حاضر مي‌شود، خود را با بچه‌اي اشتباهي روبرو مي‌بيند.....

بچه جایگزین، مثل همه فیلم های کلینت ایستوود، دیدنی و پر کشش است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهرام صادقی (۱۳۶۳-۱۳۱۵)


▪️دقایقی چند درباره‌ی بهرام صادقی، پزشک و از بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر ایران که فرم و ساختار داستان‌نویسی در ایران را متحول کرد.

▫️از وی یک مجموعه داستان کوتاه به نام سنگر و قمقمه‌های خالی و همچنین یک داستان بلند به نام ملکوت باقی مانده‌ است.

#بهرام_صادقی


@vir486
میکس: شاپور
ژاله کاظمی
"مُرده بُدَم، زنده شدم"

شعر: مولانا
صدا: ژاله کاظمی
میکس: شاپور

@Avayemosighi
گفتار ادبی


رستم و سهراب (قسمت ششم )

محمدامین مروتی


در قسمت قبل گفتیم سهراب به دست رستم کشته شد و رستم را تهدید کرد که پدرم رستم است و انتقام مرا از تو می گیرد.
رستم اين را كه مي شنود دنيا پيش چشمش تيره و تار مي شود و بيهوش مي گردد و پس از به هوش آمدن مي گويد اگر تو پسر رستم هستی، چه نشاني از وی داري. سهراب مهره ي يادگاري پدر را به او نشان مي دهد:
چو بشنید رستم، سرش خیره گشت
جهان پیش چشم اندرش، تیره گشت
بپرسید زان پس که آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با خروش:
که اکنون چه داری ز رستم نشان
که گُم باد نامش ز گردنکشان؟
كه رستم منم كِم مماناد نام
نشيناد بر ماتمم پورِ سام

سهراب می گوید هر کاری کردم که تو را بشناسم، خود را پنهان کردی و ذره ای مهر پدریت نجنبید.
بدو گفت ار ایدون که رستم تویی
بکشتی مرا خیره از بدخویی
ز هر گونه‌ای بودمت رهنمای
نجنبید یک ذره مهرت ز جای

وقتی عازم جنگ می شدم مادرم رخ خود را خراشید و چون نتوانست مانع من شود، این مهره را بر بازوی من بست، تا تو مرا بشناسی. اما این مهره اکنون که به در نمی خورد، به درد خورد:
چو برخاست آواز کوس از درم
بیامد پر از خون، دو رخ مادرم
همی جانش از رفتن من بخست
یکی مهره بر بازوی من ببست
مرا گفت کاین از پدر یادگار
بدار و ببین تا کی آید به کار
كنون كارگر شد كه بيكار گشت
پسر پیش چشم پدر خوار گشت

همینطور مادر برای آگاهی من هومان" و "بارمان" را با من فرستاد تا تو را به من معرفی کنند که نکردند:
همان نیز مادر به روشن روان
فرستاد با من یکی پهلوان
بدان تا پدر را نماید به من
سخن برگشاید به هر انجمن
چو آن نامور پهلوان کشته شد
مرا نیز هم روز برگشته شد
کنون بند بگشای از جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم

رستم که مهره را دید، مویش را کند و بر سر خود زد. سهراب گفت خود را مزن که سرنوشتم چنین بوده است:
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامه بر خویشتن بردرید
همی گفت کای کشته بر دست من
دلیر و ستوده به هر انجمن
همی ریخت خون و همی کند موی
سرش پر ز خاک و پر از آب روی
بدو گفت سهراب کین بدتریست
به آب دو دیده نباید گریست
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود

تا غروب آفتاب رستم به لشکر برنگشت و از سپاه ایران کسانی برای علت این تاخیر نزد وی رفتند:
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
تهمتن نیامد به لشکر ز دشت
ز لشکر بیامد هشیوار بیست
که تا اندر آوردگه، کار چیست

سهراب به رستم وصيت مي كند كار من تمام شد ولي از شاه بخواه به توران لشكر نراند كه آن ها هم به خاطر من به ايران لشكر رانده اند:
چو آشوب برخاست از انجمن
چنین گفت سهراب با پیلتن
که اکنون که روز من اندر گذشت
همه کار ترکان دگرگونه گشت
همه مهربانی بَر آن کن که شاه
سوی جنگِ ترکان نراند سپاه
که ایشان ز بهر مرا جنگجوی
سوی مرز ایران نهادند روی
نباید که بینند رنجی به راه
مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه

رستم با چشم پر اشك حكايت را به ایرانیان بازمي گويد و آنان نیز شروع به سوگواری کردند:
چو زان گونه دیدند بر خاک سر
دریده برو جامه و خسته بر
به پرسش گرفتند که این کار چیست
ترا دل برین گونه از بهر کیست؟
بگفت آن شگفتی که خود کرده بود
گرامی‌ترِ خود بیازرده بود
همه برگرفتند با او خروش
زمین پر خروش و هوا پر ز جوش

رستم بدیشان گفت من دیگر حوصله جنگ ندارم. شما هم جنگ را ادامه ندهید و کار را به خدا بسپارید:
چنین گفت با سرفرازان که من
نه دل دارم امروز گویی نه تن
شما جنگ ترکان مجویید کس
همین بد که من کردم امروز، بس
که درمان این کار یزدان کند
مگر کین سخن بر تو آسان کند رستم هجير را بر زمين مي زند كه سر او ببرد كه چرا نشانه هايش را به سهراب نگفته بود. ولي بزرگان مي گويند او قصد بدي نداشته. اين بار مي خواهد سر خود را ببرد. گودرز به او مي گويد اگر عالم را هم ویران کنی، نمی توانی با تقدیر در افتی:
یکی دشنه بگرفت رستم به دست
که از تن ببرد سر خویش پست
بزرگان بدو اندر آویختند
ز مژگان همی خون فرو ریختند
بدو گفت گودرز که اکنون چه سود
که از روی گیتی برآری تو دود
تو بر خویشتن گر کنی صدگزند
چه آسانی آید بدان ارجمند؟
اگر مانَد او را به گیتی ، زمان
بماند ؛ تو بی‌رنج با او بمان
وگر زین جهان این جوان رفتنیست
به گیتی نگه کن که جاوید کیست
شکاریم یکسر همه پیش مرگ
سری زیر تاج و سری زیر ترگ..........
ادامه دارد....
با تو می گویم:

جهنم، عذابِ قلبی است که نمی‌تواند عشق بورزد. (داستایفسکی)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نامِ احمد نامِ جمله انبیاست...
[جلال الدین محمد بلخی، مثنوی شریف]



با یاد هنرمند فقید موسیقی مقامی خراسان، بخشی و نوازندهٔ چیره‌دستِ دوتار؛ شادروان حاج قربان سلیمانی
#احمد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جاری شو ...

" هنرِ نگاه کردن "

جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم می‌گفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری می‌کردم تا بچه‌ها قبل از اینکه به نگاه‌های سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن را بیاموزند.»

می‌گفت: «کسی که به کلاس‌های طراحی می‌رود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیق‌تر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت می‌رود تا در طراحی پیشرفت کند.»

هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی می‌کند.
گفتار دینی

معرفی کتاب «مشرکی در خانواده پیامبر» با عنوان فرعی «داستان عاشقانه زندگی ابوالعاص و زینب -دختر پیامبر-» کار جدید و مشترک حسن محدثی و بیژن عبدالکریمی، شرح رابطه عاشقانه زینب دختر بزرگ پیامبر با مشرکی به نام ابوالعاص است. این رمان تاریخی می‌کوشد بر اساس مستندات تاریخی تصویر دیگرگونه‌ای از شخصیت پیامبر اسلام ارائه دهد که در رزوگار ما به دلیل سیطرة اندیشه‌های فرقه‌گرایانه و اندیشه‌های تئولوژیک در خفا باقی مانده است.

این داستان نحوه کشمکش میان عشق و ایمان در دل زینب، دختر پیامبر(ص) و نیز نحوه رویارویی پیامبر با عشق دخترش به یک مشرک را نشان می‌دهد. این کتاب می‌کوشد تا جایگاه «عشق انسانی» را در روح و احساس پیامبر نشان دهد. همچنین این قصه نشان می‌دهد که می‌توان همچون ابوالعاص مشرکی والامنش بود که رفتار و شخصیتش از بسیاری از مسلمانان کوچک و حقیر متعالی‌تر بود و پیامبر برای این شخصیت چقدر احترام قائل بود و به وی بسیار علاقه داشت. این کتاب می‌کوشد در فراسوی باورهای اعتقادی و تئولوژیک و صرفاً بر اساس رویکردی پدیدارشناسانه وجوهی از شخصیت پیامبر اسلام را آشکار سازد که در روزگار ما بسیار فراموش گشته است.

حسن محدثی در پیش درآمد کتاب آورده است: داستان زندگی‌ زینب، دختر بزرگ پیامبر و ابوالعاص، داماد پیامبر را نخستین‌بار چند سال پیش در کتاب زندگانی محمد (ص) پیامبر اسلام (سیرة ابن هشام) خواندم و مجذوب آن شدم. این داستان بسیار مختصر امّا منحصر به‌ فرد بود. در واقع، اوّلین‌بار در سنی در حدود چهل‌وچند سالگی بود که فهمیدم پیامبر اسلام دختری به نام زینب داشته است. از خودم و این بی‌خبری شرمنده شدم. بعد از این بود که کنجکاو شدم بدانم که دیگران نیز تا چه حد از زینب و داستان زندگی‌اش اطلاع دارند؟ در نتیجه، در کلاس‌هایی که تدریس می‌کردم اعم از مقاطع کارشناسی، کارشناسی‌ ارشد، و دکتری از دانش‌جویانم بارها و بارها پرسیدم که حضرت محمد (ص) و خدیجه چند فرزند داشته‌اند؟ از میان ده‌ها نفر دانشجو فقط یک نفر از میان دانشجویان مقطع دکتری دقیقاً می‌دانست که پیامبر اسلام چند فرزند داشته، نام یکی از آن‌ها زینب بوده است. بررسی‌های بیش‌تر نشان می‌دهد که این بی‌خبری از تاریخ اسلام، حتی از لایه‌های گوناگون زندگی پیامبر عظیم‌الشأن‌مان، امری نظام‌مند و همگانی است و مؤیّد این نکته مهم است که تاریخ اسلام بر مبنای جهت‌گیری‌های فرقه‌ای نگاشته شده است و این تاریخ‌نگاری و تاریخ‌شناسی فرقه‌ای چنان سوگیری همه‌جانبه‌ای داشته است که بخش مهمی از تاریخ اسلام را مغفول نهاده و نادیده گرفته است. تاریخ اسلام هنوز گنج‌های ناشناخته‌ای را در دل خود نهفته دارد؛ زیبایی‌هایی که تمنّای نگاه‌های مشتاق را دارند و دنیای نادیده‌ای که انتظار گام‌های مکتشفان و سیّاحانی را می‌کشد که به شنیده‌ها و گفته‌های رایج و مرسوم بسنده نمی‌کنند بلکه جسارت اکتشافی تازه را در ذهن و دل خود می‌پرورانند و از رویارویی با مناظر بکر و بدیع هراسی به خود راه نمی‌دهند. باری، یکی از داستان‌های بسیار زیبا، تأمل‌برانگیز و درس‌آموز در تاریخ اسلام داستان رابطة عاشقانة زینب و همسرش ابوالعاص بن ربیع درون خانوادة پیامبر است. بر آن شدم تا این داستان را به زبانی ساده بازنویسی کنم، داستانی که به قول دکتر نابلسی «طعمی خاص» دارد.

مشرکی در خانواده پیامبر
تالیف حسن محدثی و بیژن عبدالکریمی
🪽دستمال سفید صلح

بیست و یکم سپتامبر یا همان سی و یک شهریور روز جهانی صلح است، اما مدتهاست از هر طرف که می روم به جنگ می رسم. هر جا که پا می گذارم، بی هوا مینی منفجر می شود، به خودم که می آیم می بینم هر تکه از روحم به جایی پرتاب شده است.
سلامی می کنم و لبخندی می زنم و منتظرم تا لبخندی و سلامی نرم و آرام به سویم برگردد اما به جایش تیری به سمتم شلیک می شود و جانم را به جوخه اعدامی جانگذاز می دوزد.

سیاست، انگشت های چرکینش را در چشم همه کرده است و مردم با مردمکانی خونین به تماشای زندگی ایستاده اند.
ناچاری و ناگزیری چاره ای جز نفرت و گریزی جز خشم باقی نگذاشته و مردم در برابر سپاه سوگ و لشکر شوربختی به یکدیگر می تازند.
میانه روی و مدارا طرفداری ندارد، گویی همگان به افراط و تفریط بر لبه های پرتگاه تندروی به نخی نازک آویخته اند و هر کس بر آن است تا نخ دیگری را به قیچی تیز خویش ببُرَد.

خودی و غیر خودی شبانروز در حال لشکرکشی اند و هر کس جز خود، دیگری است و مجازات دیگری زدونش.
تیر و‌ ترکش ‌و موشک و‌ مینِ جنگ های بیرونی کشتگان و مجروحان بسیار دارد اما جنگ داخلی، جنگِ شهروند با شهروند و هم وطن با هم وطن… کشتگان و مجروحانش بسیارتر است.

و چه اندوهبارتر جنگی و چه نافرجام نبردی که ما در آنیم.

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان دیگر توان دویدن بین خاکریزهای حق و باطل این و آن را ندارم، میان این همه شکست اخلاقی هر پیروزی بی معناست.

در همهمه هزاران زنده باد و‌ مرده باد، دستمال سفیدی دارم که از پشت سنگر سکوت، تکانش می دهم، می توان نام تسلیم بر آن گذاشت یا صلح، اما هر چه هست دیگر
مجال و حالِ قال و مقال نیست.

من آن سرباز تنهایم که برای نجنگیدن، مبارزه می کنم، برای دفاع از مرزهای انسان ماندن…


✍️#عرفان_نظرآهاری
@erfannazarahari🕊️

#روز_جهانی_صلح
#بیست_و_یکم_سپتامبر
عدالت آن است که برای هر اشتباه فقط یک بار مجازات شویم؛ ولی ما بابت هر اشتباه خودمان را هزاران بار مجازات می‌کنیم،
انسان حافظه ای قوی دارد، بارها اشتباه خود را یادآوری می‌کنیم، بارها خود را محاکمه می‌کنیم، بارها خود را مقصر می‌دانیم و بارها خود را مجازات می‌کنیم.

دون میگوئل روئیز


@Radiorahpodcast 🎧
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Ⓜ️ تعصب

انسان متعصب کور است. این یک دقیقه را ببینید!




🛄
@zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
#تیکه_کتاب

و گفت: علامت تواضع آن است كه سخن حق قبول كنی از هر كه گويد.


📕 #تذکرة_الأولیاء
#عطار_نیشابوری


@chamedanketab ❤️🩵
دوشنبه ها: گفتار اجتماعی

جهانی شدن سرمایه یا امپریالیسم؟
محمدامین مروتی

لنین امپریالیسم را آخرین مرحله سرمایه داری می دانست که به دلیل اشباع بازارهای داخلی، به جای صدور کالا، به صدور سرمایه روی می آورد تا از منابع و نیروی کار ارزان برخوردار شود و بدینوسیله خود را از بحران های ادواری برهاند.
در این تحلیل چند چیز نادیده گرفته می شود.
اول اینکه اشباع بازار معنی ندارد. سرمایه در هر رشته ای که با اشباع مواجه شود، به رشته دیگر تولید و صنعت روی می کند. دوم این که نیازهای مردم، حدِّیَقِف ندارند و به همین معنا باز اشباع بازار بی معنی می شود. هر روز نیازهای جدیدی برای محصولات بهتر ایجاد می شود. سوم این که صدور سرمایه بیش از هر کس به نفع کشوری است که محتاج به سرمایه است تا بازارکار و کالایش رونق بگیرد. چهارم اینکه روابط تولیدی پیشرفته تر در کشور دریافت کننده سرمایه، برقرار می شود که با خود حقوق و مزایای جدید هم برای مردمان آن سرزمین می آورد. بنابراین برغم پیش بینی لنین، بحران های سرمایه داری به کشورهای اقماری و جهان سومی منتقل نگردید. نمونه اش کشورهای جنوب شرقی آسیا که در جذب سرمایه گوی سبقت را از سایرین ربودند. در این میان وضعیت کشورهایی مانند ویتنام، کامبوج و لائوس از همه آموزنده تر است که به طیب خاطر از رودر رویی و مبارزه با امپریالیسم، به جذب سرمایه های جهانی روی آوردند.
در واقع تغییر اساسی صورت گرفته این است که جای انترناسیونالیسم پرلتری را انترناسیونالیسم سرمایه گرفته است. چیزی که بدان "جهانی شدن سرمایه" می گوییم. سرمایه بی وطن است و آن جا می رود که سود داشته باشد و همان جا را هم آباد و برخوردار می کند. سرمایه هیچ مرزی را به رسمیت نمی شناسد. جنگ های نظامی در منطق سرمایه، جایش را به رقابت های اقتصادی می دهد. منطق برد- باخت، جایش را به منطق برد-برد می دهد.