کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
شهیدی که بر خاک می‌خفت
سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت
دو سه حرف بر سنگ:
«به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
که بر جنگ!»

قیصر امین‌پور
خاطره‌ای زیبا از فریدون‌مشیری:

بیان می‌کردند که در طبقه دوّم منزلی که بنده
زندگی می‌کنم، آپارتمانی هست که همسایه‌ی محترم دیگری در آن زندگی می‌کند؛ یک شب، بنده که به خانه آمدم تا ماشینم را در گاراژ بگذارم، دیدم مهمان‌های همسایه محترم، ماشین‌های خود را ردیف گذاشته‌اند جلوی خانه و از قرار معلوم، دسته جمعی با میزبان رفته اند شمیران. من هم ناچار ماشینم را بردم پارکینگ و نامه‌ای نوشتم و جلوی یکی از ماشین‌ها گذاشتم به این مضمون:
«امیدوارم که امشب به شما خوش گذشته باشد!
اگر شما ماشینتان را چندمتر جلوتر گذاشته
بودید، من مجبور نبودم که چند کیلومتر تا پارکنینگ بروم.
ارادتمند:
فریدون مشیری»

صبح که از منزل بیرون آمدم، دیدم یکی از
مهمان‌ها که خطاط معروفی است و نامشان
استاد بوذری است از قرار جزو مهمان ها بوده.
با خط‌خوش، نامه‌ای نوشته و به در منزل من
چسبانده. او نوشته بود:
آقای مشیری! در پاسخ مرقومه عالی؛
«گر ما مقصّریم، تو دریای رحمتی!»
و در خاتمه به عرض می‌رساند؛
اطاعت می‌کنم
جانا که از جان دوست‌تر دارند،
جوانان سعادتمند، پندِ پیرِ دانا را،

من هم برای ایشان نامه‌ای نوشتم؛ البته منظوم به
این شرح:

هنوز خطِ خوشِ تو
نوازش بَصَر است
هنوز مستی این جام جانفزا
به سَر است.

فضای سینه ام از
نامه‌ی تو باغ گل است
هوای خانه‌ام،
از خامه تو مُشک ِ تَر است.
ترا به «خطِ» تو می‌بخشم،
ای خجسته قلم!
که آنچه در بَر من
جلوه می‌کند هنر است.
جواب خط تو را هم
به شعر خواهم گفت
اگرچه خط تو از
شعر من قشنگتر است:
به این هنر که تو کردی،
دلم اسیر تو شد
هنوز ذوق و هنر،
دام و دانه‌ی بشر است.
شبی ز راه محبّت
بیا به خانه‌ی ما
ببین که دیده‌ی
مشتاقِ شاعری، به در است.

نسل پیشین روادارتر و مهربانانه‌تر به پدیده‌ها و رویدادها نگاه می‌کردند.
انگار هنر و ادب و بردباری سه ضلع تثلیث زیبایی و نیک‌خواهی است. هرچه از هنر و فرهنگ و ادبیات و بردباری فاصله گرفتیم ، بر تندخویی و پرخاشگری و هتاکی‌هایمان افزون شد. هرچه مهر و عشق و محبت را از قلب خود راندیم و فقط بر زبان خود نشاندیم، منجمدتر و بی‌روح شدیم.
گفتار ادبی


چند قصه خوب

محمدامین مروتی


آنتون چخوف داستانی دارد به نام "شرط بندی". چند نفر بر سر مجازات اعدام یا حبس ابد با هم بحث می کنند. یکی می گوید به هر حال زنده ماندن بهتر از مردن است. دیگری می گوید عملاً چنین نیست. حاضرم دومیلیون به تو بدهم اگر پنج سال بتوانی به تنهایی در اطاقی دوام بیاوری. نفر اول می گوید به جای 5 سال حاضرم 15 سال در انفرادی باشم، به شرطی که هر کتابی که می خواهم در اختیارم باشد. شرط بندی انجام می شود.
چند سال می گذرد و زندانی خم به ابرو نمی آورد. کتاب ها او را با بیرون و گذشته پیوند می دهند و او احساس ملالت نمی کند. کم کم به سال پانزدهم می رسند. مردی که دارد شرط را می بازد، پشیمان شده و برای کشتن زندانی نقشه می کشد.
اما از آن طرف زندانی هم در نتیجه مطالعه، تحول عمیقی پیدا کرده به نحوی که دو میلیون پول برایش ارزشی نداشت. لذلا 5 ساعت مانده به انقضای 15 سال، محل را بدون دریافت پاداش ترک می کند.
این داستان نشان از نسبیت ارزش ها و نسبت شان با زاویه دید و طرز نگاه آدمیان دارد. اهمیت در نگاه ماست نه موضوع آن.

تولستوی قصه ای دارد به نام "به خاطر یک وجب خاک". موضوع قصه، طمع ورزی بی پایان بشر است. به کشاورزی می گویند می توانی از طلوع تا غروب آفتاب، با راه رفتن، اندازه زمینی را که می خواهی، تعیین کنی ولی اگر به موقع برنگردی، همه چیزت را از تو می گیریم. کشاورز صبح علی الطلوع به راه می افتد و زمین زیادی را طی می کند. اما به هر نقطه که می رسد، چشم انداز زمین های حاصلخیز بیشتری را روبرویش می بیند و ترغیب می شود تا مسافت بیشتری را طی کند. غافل از این که فرصت برگشتن قبل از غروب را از دست می دهد و تمام دارایی اش را از دست می دهد و از فرط غصه، دق می کند تا در قبری به اندازه "یک وجب خاک"، آرام بگیرد.
به قول سعدی:
گفت: چشمِ تنگِ دنیادوست را
یا قناعت پُر کند یا خاکِ گور

داستایوسکی قصه ای دارد به نام "رویای مرد مضحک". قصه کسی که به همه چیز بی تفاوت شده و همه او را مضحک می پندارند و تمسخر می کنند. بالاخره برای خلاص شدن از این ملالت، تصمیم به خودکشی می گیرد تا این که بهشتی را به خواب می بیند که در آن، همانند یک مدینه فاضله، کسی به دیگری آزار نمی رساند و همه به فکر هم هستند.
این رویا او را ملایم و آرام می کند تا جایی که با همه تحقیرهای دیگران کنار می آید. آخر او از این پس رویایی در سر داشت که به زندگی اش ارزش و اعتبار می بخشید.

منبع:
کافه پاریس (18 داستان کوتاه از نویسندگان بزرگ جهان)/ نشر کوله پشتی/ چاپ شانزدهم

8 شهریور 1403
با تو می گویم:

آدم‌ها دروغ‌ های کسل‌ کننده‌ای درباره‌ی سیاست ، خدا و عشق می‌ گویند. اگر بخواهی چیزی درباره‌ خود واقعی کسی بدانی، پاسخ این سوال کمکت می‌کند: «کتاب مورد علاقه‌ات چیست؟» (گابریل ژوین)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تابع ریاضیِ توسعه و رشد فردی
قرآن بالایِ سرم، بالشِ من انجیل، بسترِ من تورات، و زِ بَر پوشم اَوِستا، می‌بینم خواب:
بودایی در نیلوفرِ آب...

👤#سهراب_سپهری

گفتار دینی


بدعت حسنه ی ایرانی

محمدامین مروتی


در زمان پیامبر و ابوبکر، غنایم جنگی بین مسلمین تقسیم می شد. اما از زمان عمر، گسترش سرزمین های تحت حکومت مسلمین، سازوکارهای جدیدی را ضروری می ساخت. عمر به هدایت ایرانیان، به کار تاسیس دیوان و دفتر پرداخت. دو نوع دیوان یکی " دیوان العطا" و دیگر "دیوان خراج" یا همان بیت المال، حساب دخل و خرج حکومتی را نگاه می داشت. پس از تصرف اراضی شام و عراق عده ای به مانند غنایم، رای به تقسیم آن بین مجاهدان دادند. اما عمر سهم آیندگان را هم در نظر داشت. لذا اجازه داد زمین ها در تصرف صاحبان قبلی بماند و سهم نصف و ثلث از آن ها گرفته شود. خاصه که اعراب کشاورزان خوبی هم نبودند. این موضوع در کتاب "الخراج" قاضی ابویوسف و "فتوح البلدان" بلاذری آمده است. بلاذری می نویسد پس از فتح اهواز مسلمانان خواستند زمین ها و اسیران را بین خود تقسیم کنند که عمر مانع هر دو کار شد و اسیران را آزاد و آباد کردن زمین ها را به آن ها سپرد. تا زمان علی هم این تمایل بین اعراب برای تقسیم تمام غنایم بود ولی او نیز به آن ها مجال عرض اندام نداد.
بنابراین عمر به اقتضای روزگار و شرایط، سنت پیامبر و سیره ابوبکر را کنار می نهد و بدعتی ایرانی را جایگزین می سازد و علی و عثمان نیز آن را ادامه می دهند.
غنیمت آن بود که به زور گرفته می شد ولی "فیء" از راه مصالحه اخذ می شد. "فیء" نوعی خراج از اموال غیرمنقول و خاصه اراضی است. اگر زمینی به غنیمت گرفته می شد و صاحبش اسلام می آورد، خراجی به نام "ده یک" یا عُشر می داد. اگر بر دین خود باقی می ماند، غنیمت تلقی می شد و خمسش به خلیفه می رسید و بقیه اش بین لشکریان تقسیم می شد. اما به غیرنظامیان و نسل های بعدشان چیزی نمی رسید. به گفته ابویوسف ابوبکر در تقسیم غنایم، بین آزاد و برده و عمر بین عرب و عجم فرقی نمی گذاشت. اما با افزایش ثروت حاصل از کشورگشایی های مسلمین، قرار بر ایجاد بیت المال و برقراری مستمری شد و مساوات از بین رفت. به زنان پیامبر 12هزار درهم و برای مردم مدینه بر حسب موقعیت از 5 هزار تا 300 درهم از بیت المال در نظر گرفته شد. برای مردم مکه که دیرتر اسلام آورده بودند از 2 هزار تا 200 درهم در نظر گرفته شد و برای علی و حسن و حسین(علیهم السلام) هر یک 5 هزار درهم.
در واقع پیچیده شدن و بزرگ شدن اراضی تحت سلطه و انبوهی غنایم دیگر تمهیدات و سازوکارهای زمان پیامبر و ابوبکر را بر نمی تابید. لذا عمر با مشورت با دیگران و در گزینه ای عاقلانه، اراضی را علیرغم میل لشکریان، از لیست غنایم خارج کرد. در مقام مقایسه مثل این است که ما به جای واریز کردن در آمد حاصل از فروش منابع نفتی به خزانه و بیت المال جهت رتق و فتق مشکلات عمومی مملکت، آن را بین مردم تقسیم کنیم. مثل همان هفتاد هزارتومان ماهانه ای که در ابتدای انقلاب به خود وعده می دادیم. تازه غنایم در صدر اسلام فقط به لشکریان می رسید و هرکس هر تعداد کنیز و برده که می توانست می گرفت یا به ثروت های بادآورده می رسید. بنابراین اقدام عمر مطابق مقتضیات عصری و وفق عرف عقلای قوم، نوعی انقلاب و تطابق معقول با شرایط جدید بود. به عکس امروز در آن روز کسی یقه عمر را نمی گرفت که خلاف سنت عمل کرده ای. چرا که مبنا این بوده که سنت باید معقول و معروف باشد. امروز همین مشکلات را در مواجهه با پیچیده تر شدن شرایط اجتماعی و بین المللی داریم و می توانیم هم بر سبیل نقل و تقلید و هم راه عقل و اجتهاد برویم. و این نمونه و خلاصه چالش نوگرایی دینی با سنت گرایی است.

منبع:
سی سال پس از پیامبر. دکتر محمدعلی موحد. مجله بخارا. شهریور97
با تو می گویم:

اگر در اِزای هر کلامِ پُرمهر و دلنشینی که به زبان می‌آورید، دو سکه به شما می‌دادند؛ و در اِزای کلامِ آزار دهنده و بی‌مهری که ابراز می‌کنید یک سکه از شما می‌گرفتند در آمد خالص روزانه‌تان چقدر می‌شود؟
گفتار اجتماعی


فرهنگ شاعرانگی ایرانیان

محمدامین مروتی


داریوش شایگان در کتاب "پنج اقلیم حضور"، کنکاشی در باب روحیه شاعرانگی ایرانیان دارد. به زعم شایگان، هیچ ملتی به اندازه ایرانیان، این میزان شعر از شاعرانش در حافظه ندارد و هیچ ملتی به مزار شاعرانش به مثابه زیارتگاه نمی نگرد:
بر سر تربت ما چون گذری، همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد شد (حافظ)
زِ خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او گرش بویی (سعدی)
تا آنجا که شعر برای ما حتی جای استدلال را می گیرد.
شاعران بزرگ ایرانی، در لابلای شعرشان، نکات حکمی و فکری شان را هم بیان کرده اند. ما متفکرانی هم داشته ایم که اندیشه هایشان را در قالب فلسفه بیان کرده اند، اما شاعرانمان، در عین شاعری، فیلسوف و حکیم هم بوده اند.

به اختصار:
فردوسی خاطره اساطیری و تاریخی قوم ایرانی است.
سعدی مظهر عقلانیت و حکمت عملی و تعادل فکر ایرانی است.
حافظ نماینده تزویرستیزی و رندی است.
خیام نماد پرسشگری و حکمت ماست.
مولانا نماینده خودشناسی ایرانیان است.

فردوسی:
شاهنامه خاطره مشترک قوم ایرانی است.
در شاهنامه انسان کامل، کیخسرو است که دست از حکومت می کشد.
در بندهش آمده است که اهورا مزدا و اهریمن نماد نور و تاریکی، توافق کردند که طی نه هزار سال به نوبت حکومت کنند و ابتدا اهرامزدا، سپس در سه هزار سال دوم هر دو و در سه هزار سال آخر اهریمن حکومت کند و البته این ترفندی بود که اهورا مزدا به وسیله آن می خواست فرصت کافی برای آفرینش فروهرها(ارواح انسان ها قبل از رفتن در جسم)، به عنوان مددکار خود به دست آورد و در آخر الزمان، اهریمن را نابود کند. دیوان نیز آفریدگان اهریمن اند و مددکار اویند. پس بشر رسالت(خویشکاری) معینی در این دنیا دارد و آن پشتیبانی از اهورامرزداست.
شاهنامه نماد تفکر ثنوی ایرانیان است که نزاع خیر و شر را بیان می کند. پهلوانان شاهنامه، خلق و خوی جوانمردانه دارند و پشتیبان اهورامزدا و خیرند. دیوان، موجودات شریری هستند که کارگزار اهریمنانند. کلمه دیو در شاهنامه در موارد فراوانی به معنای نفسانیت به کار رفته است. لذا پهلوانان شاهنامه علاوه بر جهاد اصغر، از جهاد اکبر هم غافل نیستند.
در شاهنامه، تقدیر و سرنوشت، عاقبت بسیاری از قصص مثل سهراب و سیاوش و اسفندیار را به نحوی تراژیک رقم می زند. در واقع نطفه بسیاری از اندیشه های خیام، در شاهنامه بسته شده است. فردوسی از پیری و گذران بودن دنیا و غنیمت دانستن لحظه ها، بسیار می گوید. از سیطره تقدیر و سرنوشت بر زندگی انسان فراوان سخن می گوید.

خیام:
خیام حکیم است و حکیم کسی است که سوال های فراوان دارد. سوالاتی مهیب که جوابشان را هم ندارد. لذا دم را غنیمت می شمارد و به می پناه می برد تا از رنجِ بی جوابی و سردرگمی و حیرت بگریزد.
خیام رندی است که از رنگ تعلق آزاد است. به اینکه دیگران چه گفته اند کاری ندارد. به عقل خودبنیاد خود متکی است و راز دهر و معنای زندگی را می جوید و چون در یافتن این راز درمی ماند و سر از کار جهان در نمی آورد، افسرده می شود. به بیهوگی و پوچی و نیهیلیسم می رسد و برای فرار از این سردرگمی و پوچی و اندوه است که به می پناه می برد و شادی را در غنیمت شمردن دم می جوید. باده همان چیزی است که عقل را تعلیق می کند تا خیام را از این سردرگمی و سرگردانی برهاند.
خیام اذعان می کند که اسرار هستی را هیچکس نمی داند و به مانند یک ندانم گرا می گوید کسی از پشت پرده عالم خبری ندارد:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما، نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد، نه تو مانی و نه من
به خاطر همین تردیدها و از ترس تهمت تکفیر بود که رباعیاتش را در زمان حیات منتشر نکرد.

مولوی:
مولانا، نماد انسانی است که به خودشناسی و خودسازی بیش از هر چیزی اهمیت می دهد. اگر شاهنامه حماسه ی پهلوانان در نبرد با دیوان بیرونی است، مثنوی حماسه نبرد با دیو درون است. سرتاسر مثنوی را می توان نبرد بین نفسانیت و عشق دانست با این توضیح که در این نبرد، دستیار عشق، عقل کلی و حقیقت مدار است و دستیار نفس، عقل جزئی و خودمدار.
مولوی به نوعی نماد اسلام ایرانی و تفسیری عرفانی قرآن است که فاقد خشونت عرب صحراگرد است. تقدس مثنوی از همین جا می آید که می خواهد باطن قرآن را نمایندگی کند.
مثنوی و غزلیات، منظومه فراق و وصال هم هستند. نی نامه حدیث همین فراق و تمنای وصال است که "عشق" را در مرکز تفکر مولانا قرار می دهد. عشقی فراگیر و وحدت وجودی که اساس چرخش و گردش زمین و افلاک است.
تجارب عرفانی خود مولانا، عمدتا در دیوان کبیر او متجلی شده اند. در این غزلیات، مولوی یکپارچه شور و شوق و طربناکی و فرحناکی و شیرینی و شادی است. این شادی سرشار از حس وحدتی می آید که با تمام وجود دارد. 👇👇ادامه در فرسته ی بعدی👇👇
👆👆ادامه ی فرسته ی بالایی👆👆 سعدی:
سعدی نماینده انسان متعادل ایرانی و عقل سلیم است که عرفان و حکمت عملی و اخلاق و انسان دوستی و میانه روی را با هم جمع می کند.
سعدی، در میان شاعران خمسه، بیشترین ورود را به سیاست دارد و این مهم را از طریق نصیحت ملوک زمان خود انجام می دهد. سعدی به مانند سلفش، غزالی، ضمن درباری نبودن و چشم نداشتن به عنایت ملوک، آنان را با زبان خوش و بعضاً عتاب آلود به داشتن پاس درویش و رعیت فرامی خواند.
سعدی در عین حال بیشترین مخاطبه را با انسان های معمولی زمان خود دارد. او که ضمن جهانگردی، از هر چمنی گلی چیده است، این گلستان و بوستان را در اختیار شنوندگان و خوانندگانش قرار می دهد. "به شهد ظرافت و عبارت برآمیخته و به پرویزن معرفت بیخته." او "داروی تلخ نصیحت را به شهد ظرافت" برمی آمیزد تا سبکی از زندگی متعادل و معقول را به خوانندگانش پیشنهاد کند که میانه روی و عقلانیت و اصلاح تدریجی را نصب العین قرار می دهد. اخلاق و عرفان را به هم برمی آمیزد تا الگویی برای این سبک زندگی پیش نهد. سعدی در این معنا، همان نقشی را برای ایرانیان دارد که کنفوسیوس برای چینیان.

اما در غزلیات، سعدی به تمام معنا عاشق است و از عقل سلیم عبور می کند تا یک عاشق شیدای سرنشناسِ پانشناس باشد.

حافظ:
شایگان در مورد حافظ، برداشتی ابن عربیایی و صدرایی دارد که شاید متاثر از همنشینی او با کسانی چون علامه طباطبایی باشد. برداشتی که مبتنی بر کلیات مجرد و نامحسوس است و استنادش به ابیات، گزینشی به نظر می رسد.
با تمام این اوصاف، حافظ، حافظه فرهنگی انسان ایرانی است که از ریاکاری به تنگ آمده و رندانه، دین و دنیا را با هم جمع می کند.
حافظ در باب فهم دنیا و راز دهر، بسیار از خیام متاثر شده است و از حیرانی عقل در باب دنیا بسیار سخن می گوید اما به برکت عشق است که سر از بیهودگی و پوچی در نمی آورد. در عین حال همچون خیام، دست رد بر سینه شراب نمی زند. همچون خیام، درگیر تجارب اگزیستنسیل راجع به زندگی و مرگ و دنیا و عقباست.
حافظ در عرصه ی اجتماع، منتقد خستگی ناپذیر و پیگیر ریایی است که سیستماتیک و همه گیر شده است. در عین حال اهل زد و خورد نیست و در ارتباط با دوست و دشمن، مروت و مدارا را نصب العین قرار می دهد. زیرا رندی او منبعث از شرایط سرکوب و خفقانی است که بر او سیطره دارد.

عناصر ضدفرهنگی:
با تمام این اوصاف، عناصری ضدفرهنگی هم در آموزه های این بزرگان وجود دارد که التزام بدان ها و توجیه ورفع و رجوع شان، بعضاً به فرهنگ ایرانی لطمه زده است. عناصری که داریوش شایگان بدان ها اشاره نکرده است.
مثل تقدیرگرایی نزد فردوسی و بیشتر از او نزد حافظ.
گرایش به شاهدبازی نزد حافظ و سعدی.
تمایلات ضدعلوم تجربی و ضددنیوی نزد مولوی.
خوشباشی و پناه بردن به میخوارگی و مستی نزد خیام.
در عین حال باید اذعان کرد که این نقاط ضعف نسبت به قوت های این بزرگان، اندک و فرعی است.

26 اردیبهشت 1403
با تو می گویم:

من طرفدار جدایی دولت از اقتصاد هستم، همانطور که ما جدایی دولت و کلیسا داشتیم که منجر به همزیستی مسالمت آمیز بین ادیان مختلف شد. همین امر در مورد اقتصاد نیز صدق می کند. اگر دولت را از اقتصاد جدا کنید، اگر تولید و تجارت را تنظیم نکنید، همکاری مسالمت آمیز و هماهنگی و عدالت در بین مردم خواهید داشت. (آین رند)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخوان آواز تلخت را،
ولیکن دل به غم مسپار
کَرَک جان!
بنده‌ی دم باش..

مهدی_اخوان‌ثالث📖
فرهاد_مهراد🎧
شعر- شب


وقتی همه‌چیز جنسی می‌شود، رابطهٔ جنسی محو می‌شود.
وقتی همه‌چیز اجتماعی می‌شود، امرِ اجتماعی محو می‌شود.
همان‌طور که در پورنوگرافی، مرئی بودنِ مفرط باعثِ از دست رفتنِ امرِ نامرئی (اغوا) می‌شود.

📘#نیهیلیسم، ص ۶۳
بولنت دیکن

This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬خانهٔ دوست کجاست؟
🎗عباس کیارستمی

«خانه‌ٔ دوست کجاست؟»
در فَلَق بود که پرسید سوار.
رهگذر شاخه‌ٔ نوری که به لب داشت به تاریکیِ شن‌ها بخشید؛
و به انگشت، نشان داد سپیداری و گفت:
«نرسیده به درخت، کوچه‌باغی‌‌ست که از خوابِ خدا سبزتر است؛ و در آن عشق به اندازه‌ٔ پرهای صداقت آبی‌ست...

👤#سهراب_سپهری